باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 31 مرداد 1387 كاربران برخط 179 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
شبه‌مدرن‌گرايي در رفتار مقامات پهلوي (قسمت اول)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: حسين - خزائي

منبع: ماه نامه - زمانه

 
 

پرسش از چگونگي تغييرات، امري مهم و چالشي نظري و عملي است كه طي چند قرن اخير، كشورهاي جهان با آن روبه‌رو گشته‌اند. تنوع پاسخ‌هاي مطروحه و قدرت و عالمان و مجريان الگوهاي پيشنهادي، جلوه‌ها و صورت‌هاي متفاوتي را در اين خصوص محقق ساخته كه هر يك در نوع خود تجربه‌اي منحصر به فرد از تغييرات سياسي و اجتماعي در دوران مدرن تلقي مي‌شوند. تحولات سياسي و اجتماعي ايران در دوران پهلوي نيز از جمله اين تجارب محسوب مي‌شود كه با فراز و نشيب فراوان نهايتا به انقلاب اسلامي ختم گرديد. واقعيت اجراي برنامه‌هاي گوناگون براي ايجاد تغييرات اجتماعي، از يك‌سو، و رخداد انقلاب اسلامي، از سوي ديگر، اين پرسش را مطرح مي‌سازد كه مخالفت‌ها و اعتراضات انقلابي از كدام عوامل ناشي شده‌اند. در اين مقاله، پاسخ سوال ياد شده براساس شبه‌مدرن‌گرا بودن رژيم پهلوي پردازش و بيان شده است.

شايد در ميان پديده‌هاي اجتماعي ــ سياسي، «انقلاب» دقيق‌ترين و پيچيده‌ترين پديده‌اي است كه توجه عالمان و انديشمندان اين عرصه را به خود مشغول كرده است. «انقلاب» بسان كلاف درهم‌تنيده‌اي است كه پيدا كردن سر نخ آن، به منظور درك ماهيت و منشأ آن، نيازمند تاملات نظري در چگونگي پيدايش و اتفاق افتادن و همچنين پيامدها و علل و عوامل استمرار و پايايي آن است. در يك دسته‌بندي كلي انقلاب‌ها را به انقلاب سياسي و اجتماعي تقسيم مي‌كنند. در انقلاب سياسي، بيشتر نوع نظام سياسي تغيير مي‌كند. در اين انقلاب‌ها هدف نيروهاي انقلابي گاه فقط تغيير حاكمان است و گاه تغيير ميزان قدرت نهادها يا مقامات در حكومت، اما در انقلاب‌هاي اجتماعي افزون بر تغيير حكومت، در ساختارهاي اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي جامعه نيز تغييرات اساسي روي مي‌دهد. گفتني است حتي در انقلاب سياسي نيز ميزاني از تغييرات در ساخت‌هاي يادشده رخ مي‌دهد. بنابراين در انقلاب‌هاي اجتماعي، انقلاب با پيروزي بر حكومت پايان نمي‌يابد، بلكه در اين اوضاع دغدغه نيروهاي انقلابي تحقق آرمان‌هاي انقلابي خويش است. اجراي اين آرمان‌ها و تغييرات مستلزم امكانات مختلف و فراهم بودن شرايط مساعد داخلي و بين‌المللي است و از همين رو رسيدن به اهداف انقلابي به زمان نسبتا طولاني نياز دارد.

پيروزي انقلاب باعث مي‌شود تغييرات اساسي در جهت‌گيري استقلال از قدرت‌هاي خارجي مسلط روي دهد. آنچه در اين نوشتار بدان اشاره شده بررسي يكي از عواملي است كه در شكل‌گيري انقلاب اسلامي ايران موثر بوده و سبب تغيير ساختار اجتماعي و شكاف اجتماعي گرديده است. اين عامل، نوگرايي رژيم پهلوي بر مبناي الگوي غربي بي‌توجه به زيرساخت‌هاي جامعه است كه تعارضات و اعتراض‌هايي را سبب شد؛ چرا كه برپا كردن جامعه‌اي شبه ‌‌جوامع غربي، كه اصطلاحا به آن فرنگ‌مآبي گفته مي‌شود، روح حاكم بر تجدد عصر پهلوي بود؛ با اين هدف كه ضمن تجددگرايي و تضعيف ارزش‌هاي ديني در كاركردي غيرتعاملي، به واسطه قدرت استبدادي موقعيتي را در سلسله مراتب هويتي ايران اشغال كند. اين امر، بخشي از برنامه‌هاي نوسازي فرهنگي آن دوران محسوب مي‌شود. رژيم سابق براي دستيابي به اين هدف دو ابزار را به كار گرفت: نخست، تغيير صورت زندگي براساس روش و سبك اروپايي و دوم، تجديد نظام حقوقي و دانش فني برگرفته از غرب. اين هويت‌سازي به شكلي افراطي به اجرا درآمد كه خود سبب گرديد تركيب نظام فرهنگي برهم خورد و در درازمدت به واسطه عوامل ديگر، سقوط دولت پهلوي را باعث گرديد.

 

بنابراين، مباحث و موضوعات مربوط به جريان غرب‌گرايي از جمله مباحث مهم و ارزشمند تاريخ كشور ماست. تاريخ معاصر بعد از جنگ‌هاي ايران و روس تا به امروز به گونه‌اي تحت‌تاثير اين جريان مي‌باشد. آگاهي نسبت به بحث تجدد و ترقي و نوسازي، اركان انديشه اصلاحات، تحولات سياسي، اقتصادي و فرهنگي، استبداد و مردم‌سالاري، سياست و حكومت و رشد و توسعه در دوره قاجار و پهلوي و ده‌ها مساله ديگر تاريخ دوران معاصر كشور ما، به نحوي با فراز و نشيب‌هاي اين جريان توأم است.

 

نسل جوان ايران در عصر انقلاب اسلامي براي شناخت پيشينه تاريخي خود به بازشناسي دقيق اين جريان نياز دارد. توسعه و عقب‌ماندگي، استبداد و آزادي و ساير مقولاتي كه امروزه به نحوي اذهان مراكز علمي، سياسي و فرهنگي جامعه را به خود مشغول كرده است وقتي درك مي‌گردد كه معرفت دقيقي نسبت به سير تحول اين افكار و انديشه‌ها داشته باشيم. جريان نوگرايي و غرب‌گرايي را به دوره‌هاي مشخص مي‌توان تقسيم كرد كه در اين نوشتار به برهه پهلوي دوم و آن هم به جريان شبه‌مدرن و غرب‌گرايي در دربار توجه شده است.

 

پيشينه

 

غرب مدرن (مدرنتيه)

مدرنيته از اواخر قرون چهاردهم و پانزدهم ميلادي در تاريخ تمدن غربي ظاهر گرديده است. اين پديده در تحولات فكري، تاريخي و اجتماعي گسترده مجموعه غرب ريشه دارد. درواقع ظهور متافيزيك مبتني بر عقل جزئي در طالس و پس از او در آراي پارميندس و به ويژه آنكساگوراس به معناي عبور از ساحت انديشه «ميتولوژيك اسطوره‌اي» در يونان باستان بود و اين امر در جهان باستان اتفاقي بديع به شمار مي‌رفت؛ چراكه اين متافيزيك متكي بر عقل جزئي منقطع از وحي و بنيادانديش يوناني، در نزد سقراط و به خصوص ارسطو، هيات يك دستگاه فلسفي منسجم را پيدا ‌كرد كه در فلسفه ارسطو و در نهايت اپيكوريان و به ويژه «رواقيون» به مرحله نهايي و حتي بحران خود وارد ‌گرديد. اما در جهان باستاني غرب، تفكر افلوطين بيش از هر متفكر ديگر، تجسم عرفان و تلاش به منظور انتقال از متافيزيك يوناني و فلسفه يوناني ــ رومي به «متافيزيك آميخته با شريعت قرون وسطايي ــ مسيحي» است. بنابراين قرون وسطي دومين دوره حيات تاريخ غربي است. پس از آن با ظهور رنسانس و به ويژه از قرون چهاردهم و پانزدهم ميلادي، تاريخ قرون وسطي نيز به پايان رسيد و عهد مدرن آغاز ‌گرديد. مدرنيته از زمان پيدايي‌اش در اواخر قرن چهاردهم تا امروز در حدود پانصد سال عمر دارد. غرب مدرن و به ويژه از نيمه قرن هيجدهم به بعد، تدريجا بر نقاط مختلف زمين و اقوام غير غربي سيطره يافت. در پي اين سيطره مدرنيته به شيوه غربي هويت اسطوره‌اي و ديني اقوام غيرغربي را تحت تاثير خود قرار داد و اين اقوام و ملل با رسوخ فرهنگ غربي به وضع تاريخي «مدرن» يا «شبه‌مدرن» مبتلا گرديدند؛ درواقع مدرنيته اين ملل حاصل سير غرب‌زدگي است.

 

 

 

الگوي غربي نوگرايي

ادبيات نوگرايي و مطالعات مربوط به توسعه، از آغاز براساس ديدگاهي شكل گرفت كه نوگرايي را در مفهومي عام با خردگرايي جوامع غربي مترادف مي‌ساخت كه ايجاد سازمان‌هاي نوين اجتماعي براي قرار گرفتن به جاي سازمان‌هاي سنتي، صنعتي كردن اقتصاد، سكولاريسم و ايجاد دولت ــ ملت در جوامع كوچك و بزرگ از الزامات آن به شمار مي‌آمد. سير نوگرايي، آن‌گونه كه از سال 1750 تا حدود سال 1917 در اروپا و امريكاي شمالي طي شد، گواهي بر يك الگوي كلاسيك غالب بود كه بر رشد اقتصادي، به عنوان شاخصه جامعه نوين صنعتي، تاكيد داشت و از مفهوم فراگير رشد در ابعاد مختلف اجتماعي غافل مانده بود. اين الگو، كه به نظريه‌هاي ارتودوكسي نوگرايي (orthodox theories of modernization) مشهور مي‌باشد، بر افول سنت‌گرايي متمركز است و از جامعه سنتي انتظار دارد براي دستيابي به شاخصه‌هاي جامعه مدرن كه در جوامع صنعتي غربي وجود دارد تلاش كند.

اين ديدگاه، از گذشته‌هاي دور تاكنون، حركت از كهنه به نو و از سنت‌گرايي به نوگرايي بر مبناي ارزش‌ها و نهادهاي اجتماعي غربي، به‌ويژه امريكا، را سرلوحه برنامه‌هاي خود قرار ‌داده است: «ما از واژه‌هاي نوگرايي يا توسعه براي اشاره به روند همه‌جانبه تغييرات اجتماعي، اقتصادي، فكري، سياسي، فرهنگي كه با گذار جوامع از فقر، روستانشيني و كشاورزي به شرايط وفور، شهرنشيني و صنعتي همراه است، استفاده مي‌كنيم.»[1] در اين نگرش الگوهاي گوناگوني مطرح مي‌شود كه عمدتا مبتني بر نظريه ماكس وبر درباره تغييرات اجتماعي و اقتصادي است و در آثار محققاني چون دانيل لرنر (Daniel Lerner)، اورت اي. هيگن (Evertt. E. Hagen)، ديويد مك كللند (David. L. Mcclelland)، والتر دبليو روستو (Walter. W. Rosto) و ديگران در دهه‌هاي 1950 و 1960 مطرح شده‌اند. اين نگرش با الگوهاي ليبرالي سرمايه‌داري كه بر مفهوم نوگرايي و نظام‌هاي غربي اقتصاد سرمايه‌داري مبتني هستند مطابقت دارد. اين الگوها، از جنبه فلسفي و سياسي، از تفكرات ليبرالي افرادي چون جان لاك (John Lock)، توماس هابز (Thomus Hobbes)، آدام اسميت (Adam Smith) و ژان ژاك روسو (Jan Jacque Rousseau) نشأت گرفته است كه در قرن هفدهم مطرح شد و سرانجام پس از رشد آن در قرون بعد، در قرن بيستم به بسياري از نقاط دنيا سرايت كرد. بسياري مصرانه به دنبال القاي اين نظريه در بين دولتمردان غربي، از سويي، و دولت‌هاي در حال توسعه و مردم آن، از سوي ديگر، مي‌باشند. در اين الگو، نقش ارتباطات «انتقال فناوري از كشورهاي توسعه‌يافته صنعتي، همچنين دامن زدن به نياز براي دگرگوني از طريق ايجاد فضاي نوگرايي در ميان ملل كمترتوسعه‌يافته و كمترصنعتي» تعريف شده است. در اين ديدگاه، به ارتباط سنتي توجه نشده است در بحث صنعت نيز منافع شخصي اقتصادي مصرف‌كننده را با محاسبه ويژگي‌هاي (هزينه) تقاضا، موقعيت و رشد فناوري و خدمات تعيين مي‌كند. اين دسته از نظريه‌ها بر نقش نخبگان اقتصادي در نوگرايي تاكيد مي‌كنند و به عامل اطلاعات و نوآوري توجه ويژه‌اي مبذول مي‌نمايند.

 

به طور كلي براي غرب‌گرايي و نوسازي در ايران، چند دوره را مي‌توان در نظر گرفت:

1ــ در جنگ‌هاي ايران و روس، كه اولين تماس با غرب به حالت ذليل‌گونه انجام شد، اين افراد را در تماس با غرب مي‌شناسيم: ميرزاعسگرخان افشار ارومي، نماينده ايران در فرانسه بعد از «فين‌كن‌اشتاين» كه يكي از، فراماسونرهاي ايران هم بوده است، و ميرزا ابوالحسن‌خان ايلچي ــ وزيرخارجه ايران ــ كه در قرارداد تركمنچاي هم حضور داشت. او نيز بي‌ترديد از جمله رجال خائن ايران بود؛ 2ــ از انعقاد قرارداد تركمنچاي ــ حدود 1243.ق ــ تا هفتاد سال بعد از آن، دوره دوم روشنفكري و غرب‌زدگي است؛ 3ــ دوره سوم از مشروطه ــ يعني از 1309 تا 1324.ق ــ تا زمان سقوط رضاخان است كه نزديك به بيست الي سي سال را در بر مي‌گيرد.

پس از اين سه دوره، به ويژه در بحبوحه ملي شدن صنعت نفت روشنفكري و غرب‌گرايي در ايران، به دليل اين تحولات، نشاط خاصي داشت و در صحنه‌هاي اجتماعي و سياسي فعال بود. از زمان ملي شدن صنعت نفت و كودتاي 28 مرداد تا 22 بهمن 1357 و از پيروزي انقلاب اسلامي تا زمان حاضر را هم مي‌توان دو دوره ديگر از سير روشنفكري و غرب‌زدگي در ايران به شمار آورد.

 

 

 

 

 

دولت شبه‌مدرن پهلوي

پروژه نوسازي دولت پهلوي از زمان رضاشاه آغاز گشت و آرايش هويت اجتماعي جديد در بُعد‌ فرهنگي بر سه محور ناسيوناليسم، باستان‌گرايي و تجددگرايي شكل گرفت. اين تجددگرايي در مقابله با ارزش‌هاي ديني و به شكل كاملا ظاهري و سمبليك بود و به دليل ريشه‌دار بودن تفكر ديني و مباني ارزشي حاكم بر جامعه ايراني، تظاهر به غربيگري از جمله كشف حجاب، ايجاد نظام‌هاي جديد براي مقابله با سنت‌هاي جامعه، ترويج ناسيوناليسم و تاكيد بر يكتايي نژاد آريايي و... نتوانست در نظام اجتماعي توفيقي به دست آورد. از سوي ديگر به دليل تدوين نشدن الگوي تمام‌عيار و همچنين به دليل بي‌بهر‌گي دولت شبه‌مدرن پهلوي از انسجام و تناسب دروني، اين دولت نتوانست جايگاهي در بين نيروهاي اجتماعي و مذهبي داشته باشد، ولي با استفاده از قوه قهريه و جو استبدادي حاكم بر اين دوران، به تحميل بعضي از رفتارهاي شبه‌مدرن غربي اقدام نمود. مروري بر سخنراني‌ها و تبليغات رسمي و نهادي نشان مي‌دهد كه آن‌ها تماما بر گسترش سبك زندگي غربي به عنوان تنها سبك زندگي مطلوب تاكيد مي‌كردند. بنابراين رواج شهرنشيني و مهاجرت يك‌سويه از روستا به شهر، «خوار شمردن ميراث مذهبي، بازگشت به ايران قبل از اسلام در عين حال شيفتگي به ظواهر تمدن غربي، حيات «ايران نو» تحت لواي استبداد پهلوي را به صورت شكلكي تناقض‌آميز درآورده بود.»[2]

مي‌توان گفت احساس حقارت در برابر پيشرفت‌هاي تمدن غربي و دغدغه رفع عقب‌ماندگي ايران از جمله مباحث مهمي بود كه به دنبال تاثير امواج مدرنيته بر ايران از دوره قاجار شروع شده بود.[3] به همين دليل تقليد از مظاهر غرب با استفاده از بخش‌نامه‌ها و دستورالعمل‌ها براي ادارات و سازمان‌هاي دولتي و غيردولتي به شكل فزاينده‌اي افزايش يافت. به دنبال اين اقدامات سعي مي‌شد شهرها را به شكل و سبك غرب درآوردند و اصطلاحات غربي را به جاي اصطلاحات سنتي و مذهبي مدنظر قرار دهند. اما آنچه ذكركردني است اين نكته است كه غرب‌گرايي در اين دوره بيشتر متكي بر احساسات بود تا عقلانيت و به عبارت ديگر بر فرآيند اصطلاحات، عقلانيت چندان حكم‌فرما نبود.[4]

تقليد و اقتباس از پوسته بيروني و ظاهري تمدن غرب بدون توجه به تحولات تاريخي و زيرساخت‌هاي جامعه غربي، ويژگي مهم اين دوره است. بسياري از كساني كه در پشت صحنه كارگرداني را برعهده داشتند (شاه و ديگران) با برداشتي سطحي از مدرنيسم و تلاش براي اجراي آن در ايران، فكر مي‌كردند بر معضل بزرگ عقب‌ماندگي كشور غلبه خواهند نمود. لذا مسائلي چون تغيير نوع پوشاك مردان و زنان، رواج مدهاي غربي و وسايل زندگي نو، ايجاد كلوپ‌ها و باشگاه‌ها، برگزاري ميهماني‌هاي مختلف همراه با رقص و موسيقي و بسياري از مسائل ديگر به تقليد از غرب انجام مي‌شد.[5]

فهم نادرست ماهيت و علل و عوامل مدرنيسم اروپايي تا بدانجا تنزل كرده بود كه معيار پيشرفت را در كلاه كلني (شاپو)، كشف حجاب و حتي توالت فرنگي و وان حمام مي‌ديدند، بنابراين مدرنيسم، تجددگرايي و غرب‌گرايي حالتي ظاهري داشت نه ريشه‌اي. در مجموع مي‌توان گفت كه رژيم پهلوي برنامه‌هايش را در جهت غرب‌گرايي و اخذ مدرنيسم طراحي و اجرا مي‌كرد؛ زيرا تجددگرايي را به تغيير پوشاك مردان و زنان، نوگرايي صنعتي و ايجاد ارتش مدرن مي‌دانست. مهم‌ترين گفتمان سياسي مسلط در ايران عصر پهلوي همان گفتمان مدرنيسم مطلقه پهلوي بود. اين گفتمان مجموعه‌اي از اجزاي مختلف از جمله نظريه شاهي ايراني، پاتريمونياليسم سنتي، گفتمان توسعه، نوسازي به شيوه مدرنيسم غربي بود و خود در طي زمان تركيبات بيشتري پيدا كرد. در اين گفتمان بر اقتدارگرايي، اصلاحات از بالا، عقلانيت مدرنيستي، ناسيوناليسم ايراني، مركزيت سياسي، مدرنيسم فرهنگي، سكولاريسم و توسعه صنعتي تاكيد مي‌شد.[6]

 

 

 

ويژگي‌هاي الگوي غرب‌گرايي

مدرنيته ايدئولوژي‌هاي مختلفي را با خود آورده است و آن‌هايي كه در پي القاي الگوي غربي هستند مصرانه به دنبال قبولاندن اين اصول به جوامع درحال‌توسعه‌اند؛ به گونه‌اي كه در توجيه بعضي از لشكركشي‌ها، رعايت‌نشدن اصول دلخواه را در آن سرزمين مطرح مي‌نمايند. اين ايدئولوژي وارداتي عمدتا براساس نظام ليبرالي مطلوب سرمايه‌داران مالي و صنعتي است كه پيشينه آن به نيمه قرن هيجدهم و قرن نوزدهم برمي‌گردد كه افرادي با قاطعيت از وجود يك ايدئولوژي ليبرالي سخن گفتند. همان‌گونه كه قبلا گفته شد، جان لاك (1704)، ديويد هيوم (1776) انگليسي، شارل فتسكو (1775)، فرانسوا والتر (1778) فرانسوي و آدام اسميت اقتصاددان (1790) را مي‌توان از پديدآورندگان ايدئولوژي ليبراليسم دانست. هسته مركزي و مفهوم بنيادين ايدئولوژي ليبراليسم «آزادي» است كه پيش از اين به معناي اخلاق مبتني بر هرزگي و به دور از قيود اخلاقي و ديني به كار مي‌رفت. متفكران ليبرال اغلب در طرح مفهوم ليبراليسم به آزادي اخلاقي، ديني، سياسي و اقتصادي نظر دارند. مباني هستي‌شناختي، معرفت‌شناختي و سياسي ليبراليسم را مي‌توان اين گونه فهرست كرد:

 

1ــ اومانيسم: ليبراليسم يك ايدئولوژي اومانيستي است؛ زيرا بشر را موجودي خودبنيان مي‌داند و به لحاظ فلسفي ريشه در عقل‌گرايي سوبژكتيو دكارتي دارد.

 

2ــ ذره‌گرايي [اتميسم] حقوقي و اجتماعي: ليبراليسم معتقد است كه افراد بشري اتم‌هاي منفردي هستند كه اراده نفساني فردي خود را دنبال مي‌كنند. بدينسان هر فرد، همچون يك اتم، قائم به خود تلقي مي‌گردد. اين نگرش ريشه در فردگرايي دكارتي و نظريه «موناد»هاي لايب نيتز دارد. به لحاظ حقوقي نيز در ليبراليسم، هر فرد انساني يك اتم مستقل قائم به خود و مفرد و خودبسنده تلقي مي‌گردد و به همين دليل صاحب «حقوقي فردي» مي‌گردد. به لحاظ حقوقي ليبراليسم يك ايدئولوژي اتميستي و فردگراست، به گونه‌اي كه اساسا «جامعه» را مفهومي اعتباري و فاقد اصالت مي‌داند، اما درواقع، در مدل سلطه ليبراليستي، فرد از طريق نهادهايي چون «افكار عمومي»، «ژورناليسم بورژوايي»، «ادبيات رسانه‌اي»، شوق به مصرف‌گرايي، تنوع‌طلبي و توتاليتاريسم اجتماعي نهفته در ذاتِ ليبراليسم، آن چنان كنترل مي‌گردد كه به هيچ روي فرديت معنوي و شخصيت ويژه هر فرد، كه ريشه در «نفس وجودي» و حكمت خلقت دارد، به طور كامل امكان تحقق نمي‌يابد و قابليت‌هاي روحاني و فطري افراد اغلب به صورتي فعليت‌نيافته و معطل باقي مي‌ماند. از سوي ديگر آزادي در سرمايه‌اندوزي و محدود شدن ميل به انباشت سرمايه باعث مي‌شود فرد به امور اخلاقي، و ديني، توجه به منافع محرومان بي‌اعتنا باشد؛ چراكه اساسا ليبرال‌ها معتقدند كه يك دست نامرئي همه امور را مي‌گرداند و اگر هر كسي به صورتي خودخواهانه منافع خود را دنبال كند، منافع همه‌جانبه تامين مي‌گردد. اين را ليبرال‌ها تحت عنوان «اقتصاد لسه‌فر» مطرح مي‌كنند (تجربه تاريخي و واقعيات عيني نشان داده است كه اين ديدگاه ليبرالي كاملا غلط است. وقتي سرمايه‌داري با امكانات و سرمايه بسيار به سرمايه‌اندوزي اقدام مي‌كند، چون ميزان امكانات مالي و منابع محدود است، لزوما گروه‌هايي از جامعه به همان نسبت از دسترسي به بخشي از منابع و امكانات مالي محروم مي‌گردند و در نتيجه نابرابري، بي‌عدالتي، تبعيض و فقر پديد مي‌آيد و فاصله طبقاتي نيز تشديد مي‌گردد). اين انديشه در اقدامات دربار پهلوي در حمايت از افراد خاص نمايان است.

يكي از مصاديق اين موضوع حمايت‌هاي همه‌جانبه و بي‌چون و چرا از بعضي از افراد دربار يا وابسته به آن مي‌باشد كه از جمله آن‌ها مي‌توان به هژبر يزداني اشاره كرد. هژبر يزداني، فردي از وابستگان و اشخاص مهم و تاثيرگذار در صحنه اقتصادي رژيم پهلوي است. وي با حمايت دربار و مهره‌هاي نفوذي وابسته به فرقه ضاله بهائيت در دربار شاهنشاهي، چون اميرعباس هويدا و سرلشكر ايادي، از سويي، و شاهپورهاي پهلوي مانند عبدالرضا و محمودرضا، از سوي ديگر، به غول افسانه‌اي اقتصادي در اين رژيم بدل شد. او مي‌توانست تمام ثروتمندان رژيم شاهي را يكجا بخرد و با كشيدن چك، يكي از بانك‌هاي مهم و پرسرمايه مانند بانك ايرانيان را يكجا ببلعد و بدون داشتن سمتي در دولت همواره با دو محافظ مسلسل‌به دست در سطح شهر، ادارات و سازمان‌هاي دولتي و خصوصي آزادانه‌ تردد نمايد و هر كه را بخواهد بخرد يا با روش‌هاي عدواني و ترور از سر راه خود بردارد. هژبر يزداني گوسفندچران كم‌سوادي بود كه از زاغه‌هاي پراكنده در سنگسر به ميلياردر و تاجري به‌نام و پرآوازه در پايتخت مبدل گشت و ليست كارخانه‌ها، شركت‌هاي زراعي و دامپروري، واحدهاي صنعتي و توليدي و زمين‌هاي كشاورزي و دام‌هاي وي به طوماري بلندبالا مي‌ماند.

 

نمونه‌هاي بسياري ديگري نيز در ميان رجال عصر پهلوي وجود داشتند كه از آن ميان مي‌توان به عبدالعظيم وليان، نصيري، اميرعباس هويدا، غلامرضا نيك‌پي، خليل ملكي، عبدالله رياحي، جعفر شريف‌امامي، و منوچهر آزمون اشاره كرد.

 

3ــ آمپريسم و پوزيتيويسم: توجه و تاكيد بر تجربه‌گرايي و نگرش فردگرايي و پوزيتيويستي به امور با صبغه نفساني و ناسوتي از ديگر ويژگي‌هاي معرفتي ليبراليسم و الگوي غرب‌گرايي است.

 

4ــ حقوق بشر: براساس نگرش ليبرالي حقوق افراد به عنوان موجودي خودبنياد و بي‌نياز از راهنمايي وحي انگاشته مي‌شود نه آن‌گونه كه در تعاريف ديني، انسان، بنده و مخلوق خداوند و داراي حقوق و تكاليفي است. اين نظام درواقع صورت تحول‌يافته مفهوم «حقوق طبيعي» است كه در قرن هيجدهم مطرح شد و بنابر آن مناسبات آدميان در حوزه روابط مدني و قضايي براساس حقوق فردي، يعني منفعت‌مداري فردي، تعريف مي‌شود كه براساس مفروضات ذهني برخاسته از كشمكش‌هاي فردگرايانه‌اي است كه جان لاك، فرانسوا ولتر و جان استوارت ميل مطرح كرده‌اند. به طور كلي ديدگاه غربي‌ها در مورد آزادي، تاكيد بر حقوق طبيعي بشر است و معتقدند كه سلسله حقوقي را بايد در نهاد بشر جستجو كرد. متفكران غربي و ليبرال، آزادي را حق طبيعي مقدم بر جامعه مي‌دانند كه بايد محترم شمرده شود و معتقدند بايد هر موضوعي كه براي انسان قيدي محسوب مي‌شود آزاد شد. آن‌ها حفظ آزادي‌هاي مردم را در چارچوب نهادهاي اجتماعي مي‌دانند. بر اين اساس قدرت سياسي كه ناشي از خود مردم است بايد ضمانت اجرايي براي حقوق افراد باشد. گرچه حقوق بشر در سلطنت پهلوي را از زواياي گوناگون مي‌توان بررسي و نقد كرد، در اينجا تاكيد بر روي رفتار دربار نسبت به احياي «حقوق طبيعي» است. در اين زمينه دربار نه تنها حقوق اجتماعي مردم را لحاظ و رعايت نمي‌كرد، بلكه آزادي بي‌قيد و شرط را مدنظر داشت كه حتي قيود خانوادگي و روابط زن و شوهري نيز در آن لحاظ نمي‌شد؛ مثلا مادر شاه در مورد روابط محمدرضاشاه و فرح مي‌گويد: «... ناگفته نگذارم كه محمدرضا در برابر دختران موطلايي تسليم محض بود. يك‌بار كه در جواني با هواپيماي آلماني مسافرت مي‌كرد عاشق مهماندار موطلايي هواپيمايي ”لوفت‌هانزا“ شده بود. اين شركت هواپيمايي زيباترين دخترها را مهماندار خودشان مي‌كنند و همين مساله مدت‌ها موجب بدبختي محمدرضا شده بود و پول‌هاي زيادي را صرف مهمانداران ”لوفت‌هانزا“ مي‌كرد و يك قسمت از دربار مسئول دعوت و پذيرايي از اين مهمانداران بود!... خلاصه محمدرضا و فرح با هم توافق كردند كه به خاطر مصالح مملكت از هم طلاق نگيرند، ولي مِن‌بعد با هم كاري نداشته باشند و فقط دوست باشند و بس! محمدرضا با اين تصميم آزادي خودش را به دست آورد و فرح هم كار خودش را مي‌كرد.»[7]

از طرفي فرح پهلوي نيز داراي آزادي‌هاي بي‌حدوحصر بود. بنا به گفته حيدر شهبازي (محافظ شاه): «فريدون جوادي يكي از هم‌كلاسي‌هاي فرح ديبا بود. به قول اطرافيان فرح و پيشخدمت‌هاي دربار و سربازان گارد جاويدان رابطه(اي) بين فرح ديبا و فريدون جوادي بود من فكر مي‌كنم كه از طرف فرح ديبا به وجود آمده بود. البته تمام اين رابطه‌ها مخفي بود.»[8]

و يا در جاي ديگر مي‌گويد: «يك روز فرح با دوستانش براي تفريح و خوش‌گذراني به نخجير در منطقه جاجرود رفته بودند. يكي از سربازان گارد فريدون جوادي را در حال معاشقه ديده بود و خيلي ناراحت شده بود[9] ... ليلي ارجمند و ليلي دفتري وقتي كه در نوشهر همراه فرح بودند، با وضع قبيحي روي ماسه‌ها مي‌خوابيدند و در مقابل سربازان گارد حركات شنيعي مي‌كردند. خود فرح هم دست كمي از آن‌ها نداشت ... .»[10]

در همين مورد ويليام شوكراس، نويسنده انگليسي، در كتاب خود در مورد «ايران دوران پهلوي دوم» مي‌گويد: «شاه با بي‌پروايي در بي‌وفايي‌هايش ملكه را ناراحت مي‌ساخت. هر وقت با هم ”سن مورتيس“ مي‌رفتند، ملكه به ويلاي ”سوورتا“ متعلق به خودشان مي‌رفت و شاه براي عياشي در ”هتل سوورتا“ اقامت مي‌كرد. ”جوليا آندره توئي“، نخست‌‌وزير سابق ايتاليا، به خاطر مي‌آورد كه يكبار كه شاه براي شركت در فستيوال ”ونيز“ رفته بود، فرماندار شهر را با تقاضاي خود درباره زني براي آن شب مبهوت ساخت، فرماندار پاسخ داد: اين كار مربوط به رئيس پليس است، آندره توئي اين تقاضا را عاري از ”نشانه نجيب‌زادگي“ دانسته است... . حتي فاسدترين شخصيت‌هاي سياسي در جهان اين‌گونه رفتارها را از خود بروز نمي‌دهند، اما محمدرضا پهلوي به عنوان پادشاه ايران با طرح چنين خواسته‌هاي زبونانه و با بهره‌گيري از سرويس‌هاي موسسات دختران تلفني مانند ”مادام كلود“ ايران و ايراني را نزد مطلعين، حقير و ذليل مي‌ساخت. اين در حالي است كه از اين گونه سرويس‌ها در غرب فقط افراد بي‌بندوبار استفاده مي‌كنند. دختران موسسه مادام كلود در پاريس و ساير موسسات مشابه يكي از مواردي بود كه براي شاه و مقامات دربار صدها دختر به تهران مي‌آوردند. همه اين‌ها عادي مي‌نمود و بخشي از سبك زندگي پهلوي به شمار مي‌رفت.»[11] وجود اين‌گونه رفتارها علاوه بر زياده‌طلبي‌هاي نفساني و ويژگي شخصي افراد نشان دهنده تقليد از سبك و سياق زندگي غربي است؛ موضوعي كه مورد توجه دولت در فرآيند نوگرايي بود.

 

5ــ اعتقاد به اصل پيشرفت تاريخي: اين اعتقاد برگرفته‌شده از مفروض بنيادين تفكر مدرن در قلمرو فلسفه تاريخ است درواقع مدرنيته در قلمرو تاريخ نگرشي را پديد آورد كه معتقد به حركت در بستر زمان، هميشه به سوي «پيشرفت» و «ترقي» است. اين‌ها از مفهوم «ترقي» و «پيشرفت» استيلاي هرچه بيشتر بشر بر طبيعت و بسط اومانيسم و غلبه بيش از پيش عقل مدرن را مدنظر داشتند.

كندورسه، فيلسوف فرانسوي قرن هيجدهم، در زمره نخستين كساني بود كه نظريه ترقي را مطرح كرد. بر پايه اين نگرش، هرچه جامعه‌اي بيشتر اسير تكنوكراسي، بوروكراسي، كمّي انگاري، سكولاريسم و انگيزه‌هاي صرف دنيوي و ناسوتي باشد، پيشرفته‌تر و مترقي‌تر و به تعبير قرن بيستمي آن «توسعه‌يافته»تر است. وي در كتاب «طرحي از پيشرفت تاريخي بشر» اين نظر را بيان كرد و پس از او اگوست كنت روايتي ديگر از اين راي را در قالب نظريه تكامل ذهني بشر مطرح نمود. در عصر روشنگري، بيشتر فيلسوفان به تصريح يا تلويح به اصل ترقي اعتقاد داشتند و ريشه‌هاي اين ديدگاه را مي‌توان در كتاب «آتلانتيس نو» فرانسيس بيكن، كه طرحي مجمل از يك جامعه تكنوكراتيك است، يافت. مدرنيست‌ها بر پايه اصل پيشرفت، قرون وسطي را روزگار عقب‌ماندگي ناميدند و مدعي شدند كه «ترقي» با ورود به مدرنيسم امكان‌پذير است و اگر قوم يا مردمي مدرن يا مدرنيزه نباشند، «عقب‌مانده» و «غير پيشرفته» و «مرتجع» هستند. مدرنيست‌ها به ويژه از جاذبه‌هاي گسترده نظام تكنولوژي و امكاناتي كه به منظور سيطره‌جويي فراهم مي‌آورد، به عنوان شاهد مثال براي نظر خود بهره گرفتند. غربي‌ها با تكيه بر اصل پيشرفت مدعي مي‌شوند كه گويا ظهور تكنولوژي پيچيده، كه مظهر اراده و قدرت‌ انسان مدرن مي‌باشد، حكايتگر ارتقاي معرفت و تكامل دانش آدمي است، و همگان را به «عصري انديشي»، يعني پذيرش مشهودات اومانيستي، دعوت مي‌نمايند و هر سخن نقادانه از منظر تفكر ديني را مترادف «بازگرداندن چرخ‌هاي تاريخ به عقب»، «كهنه‌پرستي» و نظاير اين مي‌دانند و آن‌ها را تحت عنوان «دشمني با ترقي» و «ارتجاع» محكوم مي‌نمايند. معيار تعيين‌كننده ترقي و پيشرفت در تفكر مدرن همانا دست‌يابي به توانايي‌هاي تكنولوژيكي و استانداردهاي زندگي مدرن است. در دوران پهلوي، اين تفكر غالب گرديد و همين امر نيز استبداد جديد را تشديد نمود. بهره‌مندي از ثروت خدادادي نفت يكي از عوامل تكوين اين تفكر بود؛ چرا كه نفت مهم‌ترين مساله دهه 1320 در ايران به شمار مي‌رفت و بعد از كودتاي 28 مرداد، نفت ايران به كنسرسيومي از شركت‌هاي امريكايي و انگليسي و چند شركت اروپايي واگذار شد كه در پي آن درآمد دولت از محل فروش نفت افزايش يافت، تا جايي كه به تدريج نفت به مهم‌ترين منبع تامين درآمد دولت تبديل شد و به ظهور دولتي متكي بر درآمد نفت انجاميد. نفت در سال‌هاي 1342 به بعد تاثير بسزايي در تجديد بناي استبداد و ظهور ديكتاتوري نظامي محمدرضاشاه داشت. پاره‌اي از نويسندگان با توجه به همين امر، دولت پهلوي را در اين سال‌ها استبداد نفتي يا دولت تحصيلدار (رانتي) تلقي كردند. چنين تحليلي بر انديشه‌اي خاص از رابطه دولت و نيروهاي اجتماعي استوار است كه براساس آن هرچه استقلال سياسي و اقتصادي دولت‌ها از طبقات و نيروهاي اجتماعي بيشتر باشد، امكان استبدادي شدن آن‌ها بيشتر است. به سخن ديگر، ميزان استقلال دولت از جامعه و نيروهاي اجتماعي، در تعيين گرايش دولت‌ها به استبداد اهميت ويژه‌اي دارد. بر اين بنياد، اگر دولت‌ها به لحاظ اقتصادي و سياسي وابسته به جامعه باشند، نمي‌توانند در مقابل آن مستبدانه عمل كنند. بنابراين دولتي كه به ماليات‌ها و حمايت مردم نيازمند است، قادر نيست در مقابل آنان شيوه‌اي خشونت‌بار و سركوبگرانه در پيش گيرد. از اين منظر يكي از عوامل اصلي استبداد در ايران جنبه فراطبقاتي و فرااجتماعي دولت‌ها و از ديگر سو وابسته نبودن آن‌ها از نظر مالي و سياسي به جامعه مدني و نيروهاي اجتماعي است. آنچه در اين ميان در خور توجه مي‌باشد، بررسي نقش نفت در استقلال دولت از جامعه و تجديد حيات استبدادي است كه به ويژه در سال‌هاي 1342 تا 1357 به اوج خود رسيده است. در اين سال‌ها درآمد نفت به سرعت افزايش يافت و دولت را به كلي از ماليات و ساير منابع بي‌نياز كرد. از سويي هرچه بر ميزان درآمد نفتي افزوده مي‌شد، غرور و خودبزرگ‌بيني حاكمان به ويژه شخص شاه و همراه آن استقلال عمل دولت و شدت استبداد نيز افزايش مي‌يافت. لذا مطرح ساختن دروازه تمدن بزرگ نيز منبعث از اعتقاد به اصل پيشرفت تاريخي است.

از سوي ديگر توليد و صدور نفت به سرمايه‌گذاري كلان و نيروي كار زياد نياز ندارد، از اين رو درآمد نفت درآمدي است كه تقريبا آسان به دست مي‌آيد و مهم‌تر اينكه كل مراحل توليد و صادرات در اختيار دولت قرار دارد و درآمد آن نيز مستقيما به دولت مي‌رسد. به عبارت ديگر، دولت‌هاي نفتي بدون اينكه به برنامه‌ريزي‌هاي دقيق و بلندمدت و سرمايه‌گذاري‌هاي كلان نيازي داشته باشند درآمد نسبتا هنگفتي به‌دست مي‌آورند؛ درآمدي كه مانند ماليات، مستقيما از مردم دريافت نمي‌شود، بنابراين دولت‌ها خود را در مقابل مردم پاسخگو نمي‌بينند. شايد از همين رو است كه دولت‌هاي نفتي نتوانسته‌اند از درآمدهاي خود براي ايجاد اقتصاد سالم بهره گيرند و عملا بخش عمده‌اي از اين درآمدها به هدر مي‌رود. ولي به‌هرحال درآمد نفت سبب غره شدن سران حكومت پهلوي گرديد و به همين سبب شعارهاي تبليغاتي پيش به سوي دروازه تمدن بزرگ و... را مطرح ‌كردند و از نوسانات و تاثير قيمت نفت در بازارهاي جهاني بر اقتصاد و سياست دولت غافل بودند.

 

6ــ ساينتيسم: اصالت علم جديد يا ”ساينتيسم“ يكي ديگر از ويژگي‌هاي مهم تفكر مدرن است. علوم جديد بر پايه عقل مدرن و استيلاجويانه (تكنيكي) بشر بنا شده است كه ماهيتا با علوم سنتي و معنوي تفاوت دارد. اين تفكر مغاير با تفكر ديني، كه صورت خاصي از علم را در پي دارد، صورتي علمي‌ مطابق ويژگي‌هاي استيلاجويانه و قدرت‌مدارانه بشر جديد پديد آورده است كه همان «علم جديد» (Science) است. علوم جديد، صورت متكامل و نهايي علوم سنتي و ديني ملل گذشته نيست، بلكه ماهيتا با آن‌ها تفاوت دارد. ويژگي‌هاي علوم جديد را مي‌توان به گونه ذيل برشمرد:

 

الف‌ــ جوهره استيلاجويانه: به تعبير فرانسيس بيكن، غايت علم نه ارتقاي معنوي آدمي، بلكه افزايش قدرت اوست؛[12]

 

ب‌ــ پيوند با تكنولوژي: علم جديد ذاتا در پيوند با تكنولوژي براي سيطره بر طبيعت به گونه‌اي تكنيكي است؛

 

ج‌ــ كمّي‌انگار و اعداد انديش: اساسا مبناي منطقي علوم جديد، تقليل طبيعت به تصويري اعتباري، كمّي و محاسبه‌پذير به منظور تصرف در آن است. علم جديد بدون اين تصور كمّي‌انگارانه از طبيعت، به تصرف استيلاجويانه مطلوب خود قادر نمي‌باشد. متفكران غربي بسياري مثل تئودور آروئو، ماكس هوركهايمر و رنه گنون به اين ويژگي كمّي‌انگار علم جديد توجه و تاكيد كرده‌اند، لذا آگاهي و تصوري سطحي و جزئي از طبيعت را مطرح مي‌كنند و حقايق ذومراتب هستي را منكر مي‌شوند؛

 

دــ علم جديد را مي‌توان محصول فلسفه مدرن و سوبژكتيويسم دكارتي دانست؛

 

هـ ــ اين علم هويتي اومانيستي و خودبنيادانه دارد. علوم جديد، اگرچه مدعي «بي‌طرفي علمي» هستند، در واقع به هيچ روي به لحاظ ارزش بي‌طرف و فاقد جهت‌گيري نبوده و نيستند و در بطن خود به نحوي تفسير تكنوكراتيك، استيلاجويانه، اومانيستي و نوعي تصوير كمّي‌انگارانه، سودجويانه، سوداگرانه دارند. در علم جديد، طبيعت نه همچون مادر وفادار بشر و نه همچون خود آدمي مخلوق خداوند و به‌ويژه مخلوقي كه آدمي بايد ضمن استفاده از مواهبش از آن مراقبت نمايد (به خصوص كه در بينش ديني و معنوي، نفس ارتباط آدمي با طبيعت و حتي پروسه‌هايي مثل استفاده از گياهان يا ميوه‌ها يا كشت و زرع در افق نگهداري و پرورش طبيعت و مراقبت از آن قرار دارد)، بلكه چون منبع خام انرژي كه آدمي بايد آن را استخراج و استثمار كند در نظر آورده مي‌شود. در دل اين نگاه علمي به هستي، سوبژكتيويسم نفساني نهفته است و بر اين اساس علوم جديد ناگزير به رغم همه دعاوي مبتني بر بي‌طرفي، هويتي اومانيستي و خودبنياد دارد و طبعا اين هويت را به كسي كه متعهد به «جهان‌بيني علمي» باشد منتقل مي‌كنند.

ادامه دارد//

 

    297 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:17/06/1386

تاريخ شمسی نشر:16/06/1386
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب