نتيجه علمگرايي صرف در رژيم پهلوي، تفكرات اومانيستي، خودبينانه و شيفتگي بيش از حد به غرب و غربمداري در دربار بود؛ وارد كردن دانش غربي از دو طريق در رژيم پهلوي انجام شد: 1ــ استخدام مستشار؛ 2ــ اعزام دانشجو به خارج كه در اين زمينه تصميماتي اخذ شده بود كه براساس آن ساليانه عدهاي دانشجو براي فراگرفتن دانشهاي غربي به اروپا اعزام ميشدند. رويهمرفته اعزام مستمر و گسترده دانشجو به غرب و دعوت از متخصصان و كارشناسان غربي براي تصدي امور كليدي كشور، از اين ارزش بنيادي در تجدد حكايت ميكند كه بنا نهادن جامعهاي به سبك فرنگ كشور را پيشرفته و مترقي ميسازد كه البته اجراي اين امر به صورت ظاهري بود نه بنيادي،[13] و بيشتر با هدف فراگيري الگوي رفتار و سبك زندگي اروپايي و تغيير صورت زندگي در ايران انجام ميشد؛ چنانكه نقل ميكنند: «... هويدا معمولا چندين بار در طول روز با شاه تلفني صحبت ميكرد. گفتوگوهايشان گاه به فارسي و زماني فرانسه يا انگليسي بود. از زبانهاي خارجي اغلب در مواردي استفاده ميكردند كه ميخواستند در مورد موضوعي محرمانه و حساس گفتوگو كنند... ولي شايد هم استفاده از زبانهاي خارجي بيشتر نتيجه اين واقعيت بود كه هر دو نفر به اين زبانها راحتتر از فارسي سخن ميگفتند و ظرايف و دقايق آنها را بهتر از فارسي ميدانستند.»[14] از منظري ديگر اين موضوع حاكي از بيريشه بودن اين دو مقام كليدي رژيم سلطنتي در سرزمين و جامعهاي است كه داعيه حكومت بر آن را دارند. نمونه ديگر اين شيفتگي را ميتوان در تسخيرشدن فكر و روح هويدا و شاه به وسيله فرهنگ غرب دانست؛ هويدا وقتي عازم اروپا بود، چنين نوشت: «از آن (غرب) همه چيز آغاز ميشد و همه چيز در آن پايان مييافت... به سوي سرزميني ميروم كه غذاي زندگي فكري من بود.»[15]
از سوي ديگر اين انسانمداري تا بدانجا پيش رفت كه به اعتقادات ديني مردم اعتنايي نداشت و يك تنه در مقابل آن ميايستاد: «اعتقاد شاه به خدا و آنچه به عنوان معتقدات مذهبي او تجلي ميكرد، بيشتر ريشه در اديان باستاني ايران و دوران پيش از اسلام داشت و اشتياق او به احياي سنن و رسوم ايران باستان تا آنجا پيش ميرفت كه مبدأ تاريخ رسمي ايران را از هجرت پيامبراكرم(ص) به تاريخ تقريبي و موهوم تاجگذاري كوروش هخامنشي تغيير داد.»[16]
اين جهتگيري خودبنيادانه نهفته در علوم جديد، به ويژه در علوم انساني، به صورت سكولاريسم آشكار و پنهان در هيات «شريعت علمي» جلوهگري كرد. بيتوجهي به اين ويژگي علوم جديد و افتادن در دام افسانهپردازيهاي مدرنيستي در خصوص «جامعيت و كمال و بيطرفي بينش علمي» و «اصالت علم» و مشهودات علوم جديد [به ويژه علوم انساني] عواقب شوم و فاجعهباري براي نظام آموزش و دانشگاهي در پي داشت كه يكي از مصاديق آن را ميتوان پهلويسم (ايرانگرايي و شاهپرستي) دانست. ريشه شاهپرستي و پهلويسم را در انسانمداري دربار بايد جستجو كرد. در عصر پهلوي شاهپرستي و ايرانيت به عنوان دو ركن اساسي در مسير تجدد تلقي ميشد و گزينش ايران و ايرانيت در كنار شاه تلاش براي ساختن وجهه مشروع براي شاه بود، لذا براي حمايت از اين تفكر تبليغات آشكار و پنهاني را آغاز كردند. ساخت و نصب مجسمه محمدرضاشاه و رضاشاه در ميادين و مجامع عمومي براي القا و تثبيت اين تفكر در مقابله با فرهنگ اسلامي بود. شايد به همين خاطر بود كه در واپسين اعتراضات ملت مسلمان ايران عليه رژيم شاهنشاهي، به زير كشاندن مجسمههاي نصبشده را شاهد بوديم.
وــ راززدايي از عالم: يكي از ويژگيها و كاركردهاي علم جديد اين است هر نوع تلقي معنوي از عالم را نفي ميكند و آنها را سمبوليك و تمثيلي ميداند؛ چرا كه ماهيت جهانبيني علمي در نگاه آنان محصور به ساحت عالم ناسوت است. از اين رو وجود مراتب باطني در عالم و نيز در معرفت بشر را انكار ميكند و تصويري سطحي و صرفا ناسوتي و راززداييشده از هستي ارائه ميدهد. بنابراين تفكر مدرن با تكيه بر اين راززدايي، تقليل حقيقت ذومراتب هستي و انكار معاني و معارف باطني، درواقع خصلت ناسوتي و غيرمعنوي خود را تقويت و توجيه ميكند. اين ويژگي علوم جديد تلازم منطقي با ماترياليسم دارد.
بنابراين، مدرنيته كه آمد از چهره عالم اسطورهزدايي شد و به تعبير ديگر، افسونزدايي از عالم و آدم روي داد. خدايان از عالم رخت بربستند و علم، مذهب انسان جديد شد. تحولاتي كه با مدرنيته پيش آمد، بياعتبار شدن و فرو ريختن ديوارهاي استوار اعتقادات گذشته و به بيان عدهاي درهم شكستن هستيشناسيهايي را سبب شد كه طي تاريخ، پناه بشريت بودند. اما اين دنياي افسونزداييشده كمكم افسونزدگي هم پيدا كرد. زيرا دوباره اديان و سلوكهاي معنوي از گوشه و كنار عالم سر بر آوردند. فرهنگها نيز با يكديگر درآميختند و هم سازي همگاني شد.
شجاعالدين شفا (معاون فرهنگي وزارت دربار) در اين زمينه گفته است: «ما در دورهاي زندگي ميكنيم كه باورها فروريختهاند، همه حقايق بزرگ ماوراءالطبيعه با انتقاد مدرنيته بيارزش شدهاند. وجود منطق و حقيقت ديگر از يكديگر متمايز نيستند. بين وجود و نماد، خطا و واقعيت، ديگر مرزي وجود ندارد. ما وارد دوره تفسير شدهايم، هركسي حقيقت را آنطور كه مايل است تفسير ميكند.»[17]
مدرنيته نزد شجاعالدين شفا اهميت بسزايي دارد؛ زيرا مدرنيته هم داراي كارآيي است و هم تضمينكننده حقوق فردي، تفكيك قواي سياسي و جامعه مدني. مفروضات مدرنيته هرچه باشد مانند «بياعتنايي آن به غايات، انحطاط آن، تقليل آن به معيارهاي صرف اقتصادي، دلمردگي و تهي بودن آن از معنا» به هر حال از لحاظ محل كاراست.[18]
البته در اين عبارات، مباني مدرنيته با نتايج آن خلط شده است. بياعتنايي مدرنيته به غايات و تقليل آنها به معيارهاي صرف اقتصادي ممكن است در زمره مباني تلقي شوند، اما انحطاط و دلمردگي غايات و تهي كردن آنها از معنا را بايد از نتايج و پيامدهاي مدرنيته برشمرد.
در جاي ديگر شفا گفته است: «ميتوان از جنون مذهبي، حقوق هندو، اسلامي، مسيحي و... سخن گفت، اما همه اينها به حيطه گنگ و نامشخص آرمان و آرزو تعلق دارند.»[19] در اينجا ميبينيم كه وي اسلام را در سطح مذاهب هندي و دين مسيح قرار داده است تا از طريق ايدئولوژيزدايي به آنها مدنيت بخشد. كسي كه ميگويد «مدرنيته تنها ملجأ ماست»[20] آيا به شيوه ايدئولوژيك سخن نميگويد. از نظر شفا، مدرنيته نوعي ضرورت است؛ يعني پديدهاي نيست كه بتوان از آن صرف نظر كرد و «آن را به كنار نهاد و به جاي آن فلان اتوپي عصر طلايي را نشاند.»[21] نه تنها بايد مدرنيسم را پذيرفت، بلكه لازمه اين كار غربي شدن است. «منظور از غربي شدن هم تغيير در برداشت و نگاه است.»[22] درواقع اگر آن نوع نگاه و بينشي كه بر فرهنگ غرب حاكم است، بر ذهن و عمل ديگران حاكم شود، مدرنيزاسيون تحقق پيدا خواهد كرد.
7ــ جدا كردن اخلاق از تاروپود عالم: به اين معنا كه بنياد تفكر مدرن بر جدا كردن طبيعت از ماوراي طبيعت و انشقاق مابين نظر و عمل قرار دارد. در تفكر مدرن، «احكام اخلاقي» فاقد معناي ذاتي است و كلا «اعتباري» و «انشايي» فرض ميگردد. به عبارت ديگر در فلسفه مدرن اخلاقيات و احكام اخلاقي نسبتي با «هستي» و عالم ندارد و محصول اراده و خواست و اعتبار «من فردي» يا «من جمعي» ميباشد. بر همين پايه است كه در فلسفههاي حسي ــ تجربي و پوزيتيويستي و پراگماتيستي، احكام اخلاق تابع راي و خواست و اهواي آدمي پنداشته ميشود و كانت هم كه ميخواهد مباني استواري براي ارزشهاي اخلاقي در نظر بگيرد، آن را از «عقل عملي بشر» بيرون ميكشد و خودبنيادي را در دستگاه فكري خود كامل ميكند. بر اين اساس «بايدها» مستقل از «هستها» تصور ميشوند و تاروپود عالم تهي از معنا و جهتگيري اخلاقي پنداشته ميشود. بر همين اساس، محمدرضاشاه نيز چون پدرش ناسيوناليسم شاهنشاهي را به عنوان ايدئولوژي مشروعيتبخش نظام خود برگزيد. يكي از ويژگيهاي اين ايدئولوژي تاكيد بر تاريخ و فرهنگ باستاني ايران به ويژه دوره هخامنشي و بياعتنايي به فرهنگ و تاريخ اسلامي ايران بود. آنها به طور كل با احكام اخلاقي بيگانه بودند و ميخواستند ارزشهاي اخلاقي را منحرف سازند كه همين امر بياعتنايي مردم به اين ايدئولوژي و بيگانگي بيشتر دولت و ملت را موجب گرديد.
تاجالملوك همسر اول رضاشاه و مادر محمدرضاشاه در اين باره گفته است: «حسينقليخان اسفندياري كه پزشك مخصوص رضا(شاه) بود اعتقادي به حرفهاي مذهبي نداشت و حتي با عزاداري امامحسين(ع) هم مخالف بود و ميگفت در هيچ كجاي دنيا، مردم براي دشمنان خودشان عزاداري نميكنند... . رضا اين حرفها را ميپسنديد و ميگفت من نميفهمم چرا مردم براي عربها عزاداري ميكنند.»[23] و يا در جاي ديگر نقل كرده است: «... اين حرفها باعث ميشد كه بچههاي من از دين و مذهب و عربها متنفر شوند و من خيلي آشكار و واضح نتايج اين بدبيني را در آنها ميديدم... . رضا از عربها تنفر داشت و آنها را دشمنان تاريخي ايران ميدانست.»[24]
وي در نقل خاطرات يكي از سفرهايش چنين بيان كرده است: «... به قم كه رسيديم اطرافيان توصيه كردند شب را در قم بخوابيم و فردا صبح حركت كنيم. رضا، كه هميشه از ملايان (روحانيون) قم بدش ميآمد و آخوندها (روحانيون) را تحقير ميكرد، از ماندن در قم ابراز انزجار كرد و حاضر نشد در قم از ماشينها پياده شويم. رضا زرتشتي نبود، اوايل تظاهر به دينداري ميكرد. اما بعدها از دين و مذهب اسلام رويگردان شد و ميگفت اسلام دين اعراب باديهنشين است. چه دخلي دارد به ايرانيها.»[25]
بنابراين رشد دينگريزي محمدرضا را ميتوان در تربيت رضاخاني دانست و از همين رو قرار دادن ناسيوناليسم به جاي تعاليم ديني، كه در عمق اعتقادات جامعه ريشه داشت، يكي از دغدغههاي ايدئولوگهاي شاهنشاهي بود كه قصد داشتند اخلاق فردي و اخلاق اجتماعي (عزاداري، توجه و احترام به ائمه معصومين و...) را از جامعه بگيرند.
اوج ظهور اين ناسيوناليسم را ميتوان در جشنهاي دوهزاروپانصدساله شاهنشاهي ايران مشاهده كرد. اين جشنها در نهايت تشريفات و ابتذال، پوشش گسترده خبري جهاني و با حضور بسياري از سران كشورها و با صرف صدهاميليون دلار هزينه، در زماني برگزار شد كه قحطي و گرسنگي بخشهايي از كشور را فراگرفته بود. شاه در مراسم رسمي پنجاهمين سالگرد بنيانگذاري سلسله خود، اسلام را از زندگي مردم كنار گذاشت و گفت: «من اعلام ميكنم كه ما سلسله پهلوي به چيزي جز ايران عشق نميورزيم و براي چيزي جز حرمت ايرانيان تعصب نداريم.»[26]
آخرين بروز رسمي ايدئولوژي شاهنشاهي تغيير تقويم از تاريخ هجري قمري به شاهنشاهي بود كه در اواخر سال 1354 اعلام شد. تقويم جديد براساس تاريخ فرضي 2500 سلطنت در ايران و با احتساب سالهاي سلطنت محمدرضاشاه ساخته شده بود. بنابراين سال 1355 سال 2535 اعلام شد، اما مردم هيچگاه از آن استقبال نكردند و عملا آن را به تمسخر گرفتند. تا آنجا كه پس از كمتر از دو سال، شاه مجبور شد اين تقويم ساختگي را كنار بگذارد. در هر حال ايدئولوژي شاهنشاهي نه تنها نتوانست خلأ مشروعيت پهلوي را پر كند، بلكه بر بحران مشروعيت آن افزود و از ديگر سو بيگانگي مردم و دولت را نيز عميقتر ساخت.
8ــ تكنولوژي جديد و تكنوكراسي: تكنولوژي جديد يك ابزار نيست، بلكه تجسم و يك تفكر است؛ درواقع تكنولوژي جديد كه با انقلاب صنعتي پديد آمد، بيانگر نسبت تكنيكي و استيلاجويانه بشر مدرن با هستي بود. اين تكنولوژي با مقتضيات، ويژگيها و صفات كنونياش در عصر يونان و روم باستان با تمدنهاي باستاني شرقي يا قرون وسطي امكان تحقق نداشته است، نه به اين دليل كه آن زمان علم آنقدر پيشرفت نكرده بود، بلكه به اين دليل كه سمت و سو و جهتگيري معرفتي آن تمدنها اساسا به سمت برقراري نسبت استيلاجويانه تكنيكي با عالم، و درك آنها از طبيعت، مبتني بر كمّيانگاري استثمارگرانه و ابزاري نبوده است. طبيعت در انديشه ميتولوژيك چين باستان و به ويژه در آئين لائوسه مظهر «تائو» بوده و بشر به دليل همين مظهريت بدان احترام ميگذاشته و برايش به تقدس قائل بوده است لذا نسبت چين باستان با طبيعت، نسبت احترام، پيروي و تبعيت بوده است نه نسبت استخدام، استعمار، تجاوز، استخراج و استيلا تا مرز نابودي زمين و حيات آن. به همين دليل است كه چينيان باستان، باروت را اختراع كردند اما تفنگ نساختند، دستگاه چاپ را پديد آوردند، اما صنعت چاپ را گسترش ندادند. در ايران باستان نيز چهار عنصر طبيعت (عناصر چهارگانه آب، باد، آتش، خاك) مقدس پنداشته ميشد و طبيعت براي آنان معبد بود نه كارخانه. در نزد ايرانيان طبيعت منبع بالقوه انرژي نبود كه با استخراج خشن ميبايست از آن بهرهمند ميشدند. بنابراين تكنولوژي مدرن اگرچه به لحاظ وجودي مقدم بر علم جديد است [در اواخر قرن هيجدهم و پس از آن تدريجا پديد آمد اما به لحاظ ذاتي و وجودي مقدم بر علم جديد است تقريبا از قرن هفدهم پيدا شده و بسط يافته است]. درواقع، علم جديد در يك نگاه افراطي به گونهاي تصور ميشود كه صرفا و ماهيتا تكنولوژيك است و به دليل همين روح تكنيكي است كه اين چنين به بت اعظم فريبخوردگان مدرنيته تبديل شده است. در دنياي كنوني نيز شايد بگويند تكنولوژي زندگي را آسان كرده، پزشكي و بهداشت ارتقا يافته، اوقات فراغت مناسب ايجاد كرده، سبب مهار بعضي از جنبههاي فقر شده است و...، اما بايد گفت كه واقعيت اين است كه تكنولوژي در كلّيت، زندگي را پيچيدهتر و حتي سختتر نموده و آن را از بستر فطري، طبيعي و بسيط آن دور كرده است (البته اين بدان معني نيست كه زندگي سنتي تماما مورد تاييد است). تكنولوژي مدرن، «كار» را بيش از پيش به امري ازخودبيگانه و غيرخلاق بدل كرده است كه بشر مدرن به آن به صورت يك شرّ الزامي و ناگزير مينگرد و دائما درصدد است از آن فرار كند. مقوله اوقات فراغت نسبت به همين «ماهيت ازخودبيگانه كار» مطرح ميشود و شايد نتيجه و حاصل به گونهاي است كه ميتوان گفت امروزه بعضي از دستاوردهاي تمدن مدرن به گونهاي القاكننده نيهيليسم و عنانگسيختگي است.
9ــ سكولاريسم: سكولاريسم به معناي غيرقدسي كردن يا غيرديني كردن و به عبارتي عرفي كردن امور است. ظاهرا تعبير «سكولاريزاسيون» در سال 1642.م در پايان «جنگهاي سيساله» در «معاهده وستفالي» براي اولينبار به كار رفته است. سكولاريسم، ديدگاهي است كه معتقد به مباني عُرفي، زميني و مبتني بر عقل اومانيستي در نهادهايي مانند حكومت، خانواده، تعليم و تربيت، اقتصاد و... اعتقاد دارد و در نهايت حذف دين و نقش مركزي و محوري آن را در زندگي اجتماعي و سياسي خواستار است.
سكولاريزاسيون، سير عرفي كردن امورات ميباشد كه از لوازم آن جدايي دين از سياست و حكومت است. پس سكولاريسم وجوه گسترده و متعددي از قبيل نظام معاملات و مناسبات بشري، تعليم و تربيت، مدل خانواده، الگوي درآمدزايي، مصرف و سيطره و حكومت را در بر ميگيرد و حكومتهاي مدرن، اعم از سلطنتهاي مطلقه يا مشروطه مدل انگليسي يا جمهوريهاي بورژوايي ژنو، هلند، فرانسه پس از انقلاب، و ايالات متحده يا رژيمهاي ماركسيستي و فاشيستي قرن بيستم، همگي سكولاريستي بودهاند. سكولاريسم از سياست مدرن جداييناپذير است و معناگريز و قداستزا و قدسستيز ميباشد. روح زندگي و سياست مدرن، سكولاريستي معنا شده و لذا الگوي غربگرا درصدد است اين طرز تفكر را در سراسر دنيا القا كند.
در انديشه سكولار غربي از خصوصي كردن دين سخن ميگويند و اينكه دين نبايد حضور اجتماعي داشته باشد، ولي در انديشه نوگرايان دربار پهلوي و همچنين رفتار، دستورالعملها و اقدامات آنان نهتنها حذف دين در اجتماع مدنظر بوده است، بلكه آنها قصد داشتند دين را به كلي از عرصه حيات ملت ايران حذف كنند و فقط امر قدسي را آن هم در قالب عرفانهاي انحرافي و وارداتي يا باستاني جانشين دين نمايند. در اين زمينه شجاعالدين شفا نوشته است: «تنها رخدادي كه ميتواند بر رشد ناآگاهانه و خودجوش تاريكانديشي دين مانع ايجاد كند آن است كه شرق، اصول بنيادي روشنگري را بپذيرد و غرب، ارج و قرب اقليم گمشده روح را به آن بازگرداند، زيرا اديان تاريخي در زمينه مباحث اجتماعي، سياسي و حقوقي حرف تازهاي براي گفتن ندارند.»[27]
10ــ سرمايهسالاري: سرمايهسالاري، به عنوان صورت اقتصادي ــ اجتماعي مدرنيته، محرك عاطفي و انگيزشي بشر مدرن، منفعتطلبي، سوداگري و سودجويي است و اين امر را به هيات يك انديشه، قانون و قاعده عام، رايج، و حاكم بر همه سطوح جامعه مدرن درآورده است. بشر مدرن ذاتاً سرمايهسالار و مايل به انباشت سرمايه و سودجو است، ولي اين امر در طبقات مختلف اجتماعي و افراد در سطوح و مراتب مختلف مطرح ميشود. كاپيتاليسم (سرمايهسالاري)، ساختار اقتصادي ــ اجتماعي است كه بر پايه تلاش به منظور سودجويي بيشتر (ازخودبيگانگي از «كار») و بهرهگيري از «سرمايه» (با انباشت دائمي آن و گسترش فقر مدرن) با هدايت عقل دكارتي پديد آمده است.
كاپيتاليسم، يگانه ساختار اقتصادي ــ اجتماعي همسو و هماهنگ با نيازها، تمنيات و اميال بشر مدرن ميباشد و دقيقا از همين رو است كه جهاني و فراگير شده است. سرمايهسالاري جز با استثمار نيروي كار و طبيعت و ايجاد رابطه شيئي مابين افراد و پروسه كار امكان تحقق ندارد.
سرمايهداري و سرمايهسالاري در صور مختلفي مانند سرمايهسالاري ليبرالي، فاشيستي و سوسياليستي ظاهر شده است و برخلاف تصور عمومي، سوسياليسم در مقابل سرمايهسالاري نيست، بلكه صورتي از بسط و تحقق آن است.
ترويج زندگي سكولار، تقليد از زندگي غربي و لائيسم يكي از اهداف نظام سرمايهسالار بوده است و رژيم پهلوي براي رسيدن به اين هدف، جوانان را نشانه گرفته بود. شاهد اين مدعا گزارش پيتر شولاتر در وصف جوانان دوران شاه است: «آفتاب ماه فوريه در آسمان صاف و آبي ميدرخشد، ولي هنوز سرد است. گروهي از دانشجويان رشته باستانشناسي همراه با اساتيدشان از تهران با اتوبوس به يزد آمدهاند. تمام قبل از ظهر را از آثار تاريخي ديدن كرده و اكنون در كنار ديوار و دروازه قديمي اين شهر سفرهاي پهن كرده و مشغول غذا خوردن و گفتوگو و خنده هستند، نظير اين جوانان را ميتوان در لندن و پاريس هم ديد؛ لباسشان شلوار جين و تيشرت، شلوار دختران تنگ و چسبان و پيراهنشان طبق معمول يكي دو شماره كوچك است. بدون هيچ حجابي هستند و موي سر اكثر پسرها هم بلند است و گاهي تا شانههايشان ميرسد، همگي آنها سيگار ميكشند و كوكاكولا مينوشند، صداي موسيقي جاز امريكايي از راديو ترانزيستوري به گوش ميرسد. نسلي را كه اينجا ميبينيم يك نسل كاملا غربزده است.»[28]
جواناني با اين اوصاف ايدهآل افرادي چون هويدا بودند كه دكتر عباس ميلاني درباره وي نوشته است: «هويدا همه عمر به صرف مشروبات الكلي علاقه داشت. در سالهاي بعد كه وضع مالياش اجازه ميداد، اسكاچ را جانشين ودكا كرده كمكم به شراب ناب فرانسه هم دلبستگي يافت.»[29] و يا در كتاب «پشت پرده تخت طاووس» درخصوص دست داشتن دولتمردان دوره شاه در وارد كردن مواد مخدر و ترويج فساد و فحشا كه نتيجهاي جز جامعه سكولار مبتني بر سرمايهسالاري در پيش نداشت آورده است: «جزيره كيش از نقاطي بود كه به عنوان محل خوشگذراني شاه و خانواده سلطنتي و ثروتمندان تازهبهدورانرسيده مورد استفاده قرار ميگرفت. سرپرستي تشكيلات كيش را شخصي به نام محمود منصور بر عهده دانست كه خواهرزاده اسدالله علم، وزير دربار شاهنشاهي، بود. كارهاي او در اين جزيره ــ از خوشگذرانيها گرفته تا معاملات كلان با شيوخ غرب و تجار كشورهاي خاور دور ــ همه جنبه خصوصي داشت و به هيچ وجه در حيطه تشكيلات قضايي و سيستم مالي كشور نبود. به همين علت نهتنها هيچ ماليات و عوارضي به معاملات تعلق نميگرفت، بلكه انواع كارهاي غيرقانوني مثل تجارت مواد مخدر، توزيع و نمايش فيلمهاي پورنوگرافي و فحشا بدون ترسي از بازداشت و تعقيب قانوني در جزيره كيش آزادانه رواج داشت.
از سوي ديگر در ايران كسي سيزده سال زمام نخست وزيري را به عهده گرفته بود كه در مكتب عرفيگرايان فرانسوي درس خوانده بود، فرزند راستين !! عصر روشنگري بود به ولتر علاقهاي خاص داشت و آثارش را به دقت خوانده بود. وقتي ولتر ميگفت: ”اين لكه ننگ را بايد از ميان برداشت“ مرادش چيزي جز مذاهب رسمي نبود. هويدا هم در خلوت وقتي از مذهب سخن ميگفت از ولتر و از نيچه اقوالي نقل ميكرد. صادق چوبك (دوست ماندگار هويدا) او را ”خداناشناسي قطعي“ ميدانست. بسياري از دوستان و اقوام هويدا از او درباره چند و چون علايق مذهبياش پرسيده بودند به همه جوابي بيش و كم يكسان ميداد، ميگفت از مذهب رسمي نفرت دارد.»[30]
سخن آخر
الگوي نوگرايي غربي از آغاز شكلگيري در مفهوم عام با خردگرايي جوامع غربي مترادف گرديد و عدهاي به دنبال القاي اين تفكر بودند كه براي نوسازي و توسعه جوامع در حال رشد چارهاي جز پيمودن راه غرب و الگوبرداري از مدل توسعه آن ندارند و همچنين الزامات و رعايت ايدئولوژي مدرنيته جزء گريزناپذير آن ميباشد. آنها خردگرايي جوامع غربي را مترادف با ايجاد سازمانهاي نوين اجتماعي، براي جانشين ساختن آنها به جاي سازمانهاي سنتي، و همچنين صنعتي كردن اقتصاد، سكولاريسم و... ميدانند. بنابراين چنين القا ميكنند كه نوزايي بر مبناي ارزشها و نهادهاي اجتماعي غربي و بهويژه امريكا را بايد سرلوحه برنامه خود قرار داد. نوگرايي در دوره پهلوي نيز پيرو همين نظريه بود و خود را ملزم به رعايت ايدئولوژي مدرنيته ميدانست، لذا اين رژيم تلاش كرد هسته مركزي و مفهوم بنيادين ايدئولوژي ليبرالي را كه عبارت بود از آزادي اخلاقي و ديني، آزادي اقتصادي، اومانيسمگرايي، ذرهگرايي حقوقي و اجتماعي، آمپريسم و پوزيتيوسيم، حقوق طبيعي و بشر، اعتقاد به اصل پيشرفت تاريخي، اصالت علم جديد (ساينتيسم)، راززدايي از عالم، جدا كردن اخلاق از تار و پود عالم، سكولاريسم، سرمايهسالاري و... ، به شكل نظري و هم عملي، در جامعه اجرا كند. به دليل تدوين نشدن الگوي تمام عيار و برداشت سطحي و ظاهري شاه و گردانندگان تفكر نوسازي در مورد مدرنيته و همچنين بيبهرگي دولت شبهمدرن پهلوي از انسجام و تناسب دروني، به جاي تغييرات بنيادي و استفاده از جنبههاي مثبت مدرنيته عملا به ظواهري از زندگي غربي و رفتارهاي تقليدي بسنده شد و همچنين به دليل پذيرفته نشدن آن از سوي نيروهاي اجتماعي و مذهبي، ظواهر تمدن غربي به صورت شكلكي تناقضآميز درآمد كه در درازمدت نيز سقوط دولت پهلوي را سبب گرديد. به هر تقدير، عوامل مختلفي به شكل سيستماتيك در اين شكلدهي تظاهر به غرب تاثيرگذار بود كه «دربار» و عوامل آن نيز در اين زمينه سهمي را به خود اختصاص داده بودند. در اين نوشتار به بعضي از رفتارها و مصاديقي اشاره گرديده است كه براي كمك به تشكيل الگوي غربي در اين برهه انجام شد، ولي اين اقدامات همانگونه كه گفته شد، به دلايل مختلف نه تنها به استحكام نظام پهلوي و رسيدن كشور به توسعه و ترقي، كمك نكرد، بلكه از جمله عواملي بودند كه سبب شدند سقوط و اضمحلال حكومت پهلوي تسريع گردد.
به طور كلي حاصل تفكر غالب براي الگوي غربي نوگرايي مواردي است كه در ذيل به بعضي از آنها اشاره شده است:
1ــ گمان متداول پيروان نوگرايي براساس مدل غربي بر آن است كه مدرنيته به همان سادگي كه در غرب رواج يافت، در سرزمينهاي متمدن و باسابقه نيز راه مييابد.
2ــ خردورزي آنان، به دليل فقر تفكر فلسفي، كمتر در زمينه فهم علل و عوامل پديدههاي سياسي ــ اجتماعي فعال گرديد، لذا، اغلب توصيفهاي علميمآبانه جانشين تبيينهاي علمي از مسائل اجتماعي ميشد، در نتيجه به پيچيدگي روابط بين پديدههاي اجتماعي كمتر توجه ميگشت.
3ــ سادهانگاري و ناخردورزي، طراحان متجدد را به نوعي عافيتانديشي گرفتار ساخته بود. وقتي آنها زحمت خردورزي در مسائل و معضلات سياسي ــ اجتماعي ايران را بر عهده نميگرفتند، نتيجه آن ميشد كه به صرف پند و اندرز، ترويج علم و دانش و يادآوري فوايد مادي و معنوي حاكميت قانون اكتفا ميگشت.
4ــ پويايي و توليد فكر اهل تقليد به سطح اندك تنزل يافت. وقتي همه عقلها، چشم و گوشها كاملا به افكار و الگوهاي وارداتي غرب جلب گردد، جايي براي خلق نظريهها و نمونههاي خودي باقي نميماند، تا آنجا كه گمان ميكنند چارهاي جز تسليم در برابر نظريههاي وارداتي غرب نيست؛ زيرا غربيان پيش از ما راه نوگرايي را با موفقيت طي كردهاند.
5ــ متجددان به جانب نوعي تقدسگرايي نسبت به تمدن غربي كشانده شدند. هر آنچه مربوط به آن سوي مرزهاي ما بود فوق چون و چرا تلقي ميگشت. درستي هر آنچه متعلق به دانش و تمدن غربي بود جزء اصول تجددخواهان به شمار ميرفت و نادرستيها تماما مربوط به فكر خودي بود و ميبايست اصلاح ميگرديد.
تقليدگرايي از غرب در ايران جامعه را به سوي فتنه و آشوب و ظهور حكومت استبدادي جديد سوق داد. از حوادث دهه 1320 شواهد بسياري را براي اين نكته مهم ميتوان سراغ گرفت. بسياري از توصيههاي متجددان در اين دوره از تاريخ معاصر، عملي گرديد و با ناكامي روبهرو شد كه از جمله آنان برقراري حكومت قانون استعماري، عرفي كردن قوانين و جدايي دين از سياست، سكولاريسم، علمزدگي و... را ميتوان نام برد.
در اين باره عدهاي توصيهها و سخنها گفتند، ولي نتيجهاي نداد، زيرا همه اينگونه افكار و اقدامات برگرفته از شرايط و موقعيتهاي زماني و مكاني ديگري بود كه هيچ سنخيتي با جامعه ايراني نداشت. متجددان اهل تقليد، «مساله ما» را همان مساله غربيان فرض كردند و براساس آن دستورالعملهايي نيز صادر نمودند، اما وقتي موقعيتهايي براي تحقق برنامههاي نوسازي آنان فراهم آمد، ناموفق ظاهر شدند. درواقع، آنان با دستهاي خالي از فكر و انديشه پويا به عرصه جامعه پا نهادند و به شكل بسيار ناشيانه و افراطي اصول مدرنيته را اجرا كردند و چه بسا در بعضي از خصيصههاي آن پا را از انديشهها و شيوههاي رفتاري غرب نيز فراتر نهادند و همين امر به سرعت گرفتن فروپاشي حكومت پهلوي كمك كرد.
و بالاخره در فرايند اجرايي دولت شبهمدرن پهلوي بيشترين حمله متوجه فرهنگ و گروههاي ديني و اسلامي بود و لذا تعارض و دوگانگي را در كشور به وجود آورد كه همين امر نيز يكي از عواملي بود كه دست به دست هم داد تا زمينههاي سقوط دولت استبدادي پهلوي را فراهم سازد.
پينوشتها
--------------------------------------------------------------------------------
* مدير گروه فرهنگپژوهي پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.
[1]- Huntington and Nelson, 1976, P.17.
[2]ــ مجموعه قوانين، 1307 صص123ــ120
[3]ــ سيدجلالالدين مدني، تاريخ سياسي معاصر ايران، تهران، دفتر تبليغات اسلامي، 1369، ص249
[4]ــ ريچارد كاتم، ناسيوناليسم در ايران، ترجمه احمد تدين، تهران، كوير، 1371، ص12
[5]ــ حميد بصيرتمنش، علما و رژيم رضاشاه، تهران، عروج، 1376، صص51ــ46
[6]ــ حسين بشريه، جامعهشناسي سياسي ايران، تهران، نگاه، 1381، ص68
[7]ــ تاجالملوك، ملكه پهلوي، تهران، آگاه، 1382، ص 212
[8]ــ حيدر شهبازي، محافظ شاه، تهران، آگاه، 1380، ص250
[9]ــ همان، ص297
[10]ــ همان، ص220
[11]ــ ويليام شوكراس، آخرين سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي، قلم، 1378، ص443
[12]ــ فرانسيس بيكن، جامعهشناسي، ترجمه حميد آذري، كلم، 1376، ص320
[13]ــ امين ديلمي معزي، «هويتسازي ملي در دوران پهلوي اول»، زمانه، ش56، (ارديبهشت 1386)، ص83
[14]ــ عباس ميلاني، معماي هويدا، تهران، آتيه، 1380، ص387
[15]ــ همان، ص 390
[16]ــ علي بيات، زمينههاي پيدايش انقلاب اسلامي ايران، تهران، نشر نو، 1374
[17]ــ شجاعالدين شفا، علم و زندگي، تهران، نيما، 1354، ص 102
[18]ــ همان، ص28
[19]ــ همان، ص73
[20]ــ همان، ص80
[21]ــ همان، ص82
[22]ــ همان، ص86
[23]ــ تاجالملوك، همان، ص62
[24]ــ همان، ص28
[25]ــ همان، ص104
[26]ــ حميدرضا عليزاده، سلسله پهلوي، تيهو، 1380، ص49
[27]ــ شجاعالدين شفا، همان، ص125
[28]ــ پيتر شولاتر، ايران كانون زمين لرزه، ترجمه ضياءالدين طباطبايي، تهران، قلم، 1370، ص39
[29]ــ عباس ميلاني، همان، ص116
[30]ــ همان، ص109