● به نام خدا - امروز ، چهارشنبه 17 شهريور 1389 - كاربران برخط: 1559   باشگاه را خانه خود بسازيد   در سایت عضو شوید   نام کاربری   کلمه عبور  


  
  
    
سفر وهابيت به مصر
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


جز وهابيت كه شكل‌گيري آن مستقيما ريشه در انديشه كلامي سنت اسلامي دارد، ديگر جنبشهاي اسلامي دو قرن اخير جهان اسلام به تاثير از انديشه‌هاي غربي و فعاليت روشنفكراني چون سيدجمال‌الدين، سيداحمدخان هندي و محمد عبده و... شكل گرفتند. جالب‌آن‌كه اين انديشمندان اسلامي، عليرغم اولين برخوردشان با دنياي غرب و در شرايطي كه سياستهاي استعماري اروپا و غرب بر جهان اسلام سايه افكنده بود، در عين توجه به دين اسلام و حتي صاحب‌‌نظربودن در اين زمينه، شيفتگي خاصي به تمدن جديد غربي از خود نشان دادند و حتي درصدد توجيه اسلام برمبناي توجه به انديشه و تمدن غرب جديد برآمدند؛ چنان‌كه سيداحمدخان هندي در سفري به انگلستان چنان منقلب شد كه حتي مردم هند را در مقابل مردم متمدن غرب، بوزينه تلقي كرد. اما همپاي ديرپايي استعمار، فروپاشي خلافت عثماني، شكل‌گيري استعمار نو و دولتهاي دست‌نشانده استعمارگران غربي در كشورهاي اسلامي، و به‌ويژه پس از شكست تجربه‌هاي توسعه به شيوه غرب در اين كشورها، به‌تدريج شيفتگي اوليه روشنفكران مسلمان به غرب‌، جاي خود را به نوعي طرد انديشه غربي و جستجوي راههاي مبارزه با آن سپرد. بارزترين نمونه اين چرخش و جهت‌گيري فكري از سمت گرايش به سيستم تمدن غربي به سوي تمركز بر يك روش اسلامي ــ در دنياي تسنن ــ در انديشه‌هاي سلفي‌گرايانه محمدرشيدرضا قابل جستجو است كه عليرغم وجود بن‌مايه اين فكر در انديشه محمدعبده و سيدجمال‌الدين، وي در تلفيقي با ناسيوناليسم عربي به آن وجهه‌اي خاص بخشيد كه پس از او، هرچه‌بيشتر بر جنبه‌هاي افراطي عربي آن افزوده شد تا اينكه تفكر سلفي، عليرغم خاستگاه روشنفكري اوليه‌اش، امروزه در همسنخي آشكار با وهابيت عربستان، به نماد بارز جمود فكري و بنيادگرايي افراطي تبديل شده است و عليرغم آن‌كه در ظهور خود پديده‌اي مدرن به حساب مي‌آيد، از هر انديشه‌اي جز خود بيزاري مي‌جويد. اين نحله فكري گرچه پس از حوادث تروريستي اخير در جهان، معارضان جديدي در سطح بين‌المللي پيدا كرده است اما اصلي‌ترين معارض فكري آن تاكنون تفكر شيعي بوده است. ازاين‌رو نظام جمهوري اسلامي نيز كه براساس انديشه‌هاي شيعي استوار مي‌باشد، از همان آغاز مورد دشمني آنان واقع شد؛ چنان‌كه در جنگ تحميلي عراق و ايران، اين گروهها بيشترين كمك را به رژيم بعث نمودند.


 


مقاله حاضر در نظر دارد سلفيه را از ديدگاه لغوي، تاريخي و معرفت‌شناختي بررسي كند، سپس سير تطور تاريخي آن را در مصر و از ديدگاه رشيدرضا تحليل نمايد و پس‌ازآن به نقش دولت عربستان سعودي و عقيده وهابيت در حمايت و گسترش سلفيه بپردازد.


پرسش اصلي مقاله اين است كه آيا سلفيه مي‌تواند به‌عنوان ايدئولوژي مبارزاتي اهل سنت تلقي شود؟ به‌عبارتي، آيا امروزه سلفيون تنها گروه راديكال در اهل سنت هستند كه به ترويج عقيده خود و مبارزه عليه دشمن ــ به‌ويژه عليه امريكا ــ مي‌پردازند؟

 
   ● نويسنده: منوچهر - دين پرست

منبع: ماهنامه - زمانه - 1384 - شماره 33

 
 

سلفيه در لغت و اصطلاح


سلفي‌گري در معناي لغوي به معني تقليد از گذشتگان، كهنه‌پرستي يا تقليد كوركورانه از مردگان است، اما سُلَفيه (Salafiyye: اصحاب السف الصالح) در معناي اصطلاحي آن، نام فرقه‌اي است كه تمسك به دين اسلام جسته، خود را پيرو سلف صالح مي‌دانند و در اعمال، رفتار و اعتقادات خود، سعي بر تابعيت از پيامبر اسلام(ص)، صحابه و تابعين دارند. آنان معتقدند كه عقايد اسلامي بايد به همان نحو بيان شوند كه در عصر صحابه و تابعين مطرح بوده است؛ يعني عقايد اسلامي را بايد از كتاب و سنت فراگرفت و علما نبايد به طرح ادله‌اي غير از آنچه قرآن در اختيار مي‌گذارد، بپردازند. در انديشه سلفيون، اسلوبهاي عقلي و منطقي جايگاهي ندارد و تنها نصوص قرآن، احاديث و نيز ادله مفهوم از نص قرآن براي آنان حجيت دارد.[i]


 


خاستگاه فكري سلفيه


محمد ابوزهره در بيان عقايد اين نحله در كتاب تاريخ ‌المذاهب الاسلامية مي‌نويسد: «هر عملي كه در زمان پيامبر(ص) وجود نداشته و انجام نمي‌شده است، بعدا نيز نبايد انجام شود.» ابن‌تيميه (661ــ728.ق) ــ فقيه و متكلم حنبلي ــ از اين اصل كلي سه قاعده ديگر استخراج و استنتاج كرد: «1ــ هيچ فرد نيكوكاري يا دوستي از دوستان خدا را نبايد وسيله‌اي براي نزديك‌شدن به خدا قرار داد 2ــ به هيچ زنده يا مرده‌اي پناه نبايد برد و از هيچ‌كس نبايد ياري خواست 3ــ به قبر هيچ پيغمبر يا فرد نيكوكاري نبايد تبرك جست يا تعظيم كرد.»[ii]


معتقدان به سلف صالح، عقايد خود را به احمدبن‌حنبل (241ــ164.ق) نسبت مي‌دادند، اما پاره‌اي از فضلاي حنبلي در اين خصوص، يعني در نسبت آن سخنان به احمدبن‌حنبل، با آنان به مناقشه پرداختند. در آن زمان، ميان اين گروه و اشاعره جدالها و مناقشات شديدي جريان داشت و هركدام از آن دو فرقه ادعا مي‌كرد كه دعوت آنها براساس مذهب سلف صالح است. معتقدان به سلف صالح با روش معتزله شديدا مخالفت مي‌كردند؛ زيرا معتزله در تبيين عقايد اسلامي از فلاسفه‌اي بهره مي‌بردند كه آنان نيز به‌نوبه‌خود افكارشان را از منطق يونان اقتباس مي‌كردند. تصاويري كه از احمدبن‌حنبل در منابع مختلف ارائه شده، وي را محدثي سنت‌گرا و ضد فقاهت و اجتهاد نشان مي‌دهد كه از تمسك به راي تبري مي‌جسته و تنها به قرآن و حديث استدلال مي‌كرده است و چون در استناد به حديث بسيار مبالغه مي‌نموده، گروهي از بزرگان اسلام، مانند محمدبن‌جرير طبري و محمدبن‌اسحاق النديم، او را از بزرگان حديث ــ و نه از مجتهدان اسلام ــ شمرده‌اند. درواقع ابن‌حنبل به‌عنوان محدثي برجسته و پيرو طريقه اصحاب حديث با هرگونه روش تاويلي و تفسير متون مخالف بود و با بزرگان اصحاب راي، سر ناسازگاري داشت. وي مخالفت با سنت را بدعت مي‌خواند و با «اهل الاهواء و البدع» موافق نبود.[iii] آنچه مسلم است، احمدبن‌ حنبل بيش از صدوپنجاه‌سال پيشواي عقايد سنتي ــ سلفي بود، اما «به‌طوركلي قشري‌بودن، متابعت از ظاهر كلام، جمود افكار، تعصب مفرط حنبليان، دورافتادگي مكتب فقهي ايشان از واقعيت زنده تاريخي و مهجوري از هر آنچه در اجتماع و زندگي روزمره تازه بود، در مجموع، منجر به سقوط و انحطاط اين مذهب و كم‌طرفداربودن اين فرقه شد.»[iv]


پس از مرگ احمدبن‌حنبل انديشه‌ها و افكار وي نزديك به يك قرن ملاك سنت و بدعت بود، تااينكه عقايد وي و نيز سلفي‌گري تحت تاثير انتشار مذهب اشعري به‌تدريج فراموش شد.


در قرن چهارم هجري ابومحمدحسن‌بن‌علي‌بن‌خلف بربهاري براي احياي سلفي‌گري تلاش كرد، اما در برابر شورش مردم كاري از پيش نبرد.


در اواخر قرن هفتم و اوايل قرن هشتم احمدبن‌تيميه و سپس شاگردان ابن‌قيم ‌الجوزيه عقايد حنابله را به‌گونه‌اي افراطي‌تر احيا كردند. ابن‌تيميه به‌عنوان متكلم و مدافع متعصب مذهب حنبلي، با آزادانديشي و تأويل مخالف بود و لذا اقداماتش بيش‌ازپيش باعث انحطاط و عقب‌ماندگي مذهب حنبلي شد. عصر ابن‌تيميه، دوره انحطاط و تنزل تفكر فلسفي و استدلال منطقي و همچنين قرن روي‌آوردن به ظواهر دين و توجه سطحي به معارف خشك و مذهبي عنوان شده است. درواقع، در اين عصر «فقها و متكلمان قشري بعضي مذاهب ـــ مانند مذهب حنبلي ــ به‌عنوان دفاع از دين و عقايد خاص مذهبي خود، به توجيه اصول و فروع مذهب خود پرداختند و احيانا در اين راه بر ضد علم و فلسفه قيام كردند. ابن‌تيميه يكي از اين كسان بود كه در مذهب حنبلي قيام كرد. وي به‌عنوان دفاع از آن مذهب، مبارزاتي با مذاهب ديگر اسلامي مي‌كرد و عقايد خود را به‌عنوان زنده‌كردن عقايد مذهب حنبلي در بسياري از كتابهاي خود بيان كرد.»[v]


با مرگ ابن‌تيميه، دعوت به سلفي‌گري و احياي مكتب احمدبن‌حنبل در عرصه اعتقادات عملا به فراموشي سپرده شد.


 


ظهور وهابيت


در قرن دوازدهم هجري قمري، محمدبن عبدالوهاب نجدي (1206ــ1115.ق) با طرح مجدد ادعاي بازگشت به اسلام اصيل، انديشه پيروي از سلف صالح را بار ديگر به عرصه منازعات كلامي آورد. او با استناد به «بدأ الاسلام غريبا و سيعود غريبا» معتقد بود كه اسلام اصل نخستين را در غربت يافته است؛ ازاين‌رو، وي با آنچه خود آن را بدعت و خلاف توحيد مي‌خواند، به مبارزه برخاست و مسلمانان را به سادگي اوليه دين و پيروي از سلف صالح دعوت مي‌كرد و مظهر بارز سلف صالح او نيز امام احمدبن‌حنبل بود.


يكي از آثار عبدالوهاب، التوحيد و مختصر سيرة الرسول نام دارد. نهضت وي جنبه ضد حكومت عثماني يافت و پس‌ازآن‌كه امراي سعودي نجد ــ كه حنبلي مذهب بودند ــ به آيين او گرويدند، وي براي فرمانروايي عثماني خطرساز گرديد و لذا محمدعلي پاشا، خديو مصر، از جانب سلطان عثماني براي سركوب آنان مامور شد. اما عليرغم اين سركوب، با گذر زمان، پيروان محمدبن‌عبدالوهاب بر نجد و حجاز تسلط يافتند و دولت سعودي كنوني را تشكيل دادند.[vi]


به‌اعتقاد وهابيان، مذهب وهابي نه نحله‌اي جديد، بلكه، همان مذهب سلف صالح است و ازاين‌رو، خود را «سلفيه» نيز مي‌نامند؛ زيرا آنان مدعي هستند كه در اعمال و افعال خود، از سلف صالح، يعني از اصحاب پيامبراكرم(ص) و تابعين آنان پيروي مي‌كنند. وهابيان معتقدند كه بايد اساس دين بر قرآن و مفاهيم ظاهري احاديث صحيح پيامبر(ص) و اصحاب او نهاده شود و در پي آنند كه اين آيات و روايات بدون هرگونه تغيير و تأويل مورد استناد و عمل قرار گيرد؛ يعني صرفا به ظاهر مفاهيم آنها عمل شود. ازاين‌رو، آنان آن دسته از رفتار و كردار مسلمانان را كه با قرآن و احاديث اصلي تطبيق نمي‌كند، انحراف از اصول و فروع اصلي قرآن و اسلام مي‌شمارند.


دكتر محمدسعيد رمضان‌البوطي،[vii] از منتقدان انديشه سلفيه و فرقه وهابيت، در كتاب «السلفية مرحلة زمينة مباركة لا مذهب اسلامي» درباره سلفيه و پيدايش آن مي‌گويد: «سلفيه پديده‌اي ناخواسته و نسبتا نوخواسته است كه انحصارطلبانه مدعي مسلماني است و همه را جز خود، كافر مي‌شمرد؛ فرقه‌اي خودخوانده كه با به‌تن‌دركشيدن جامه انتساب به سلف صالح و با طرح ادعاي وحدت در فضاي بي‌مذهب، با بنيان وحدت مخالف است. سلفيه، يعني همان بستر وهابيت، مدعي است كه هيچ مذهبي وجود ندارد و بايد به عصر سلف، يعني دوران صحابه، تابعين و تابعينِ تابعين بازگشت و از همه دستاوردهاي مذاهب كه حاصل قرنها تلاش و جستجوي عالمان فرقه‌ها بوده و اندوخته‌اي گران‌سنگ از فرهنگ اسلامي در ابعاد گوناگون پديد آورده است و با پاسداشت پويايي اسلام و فقه اسلامي آن را به پاسخگويي به نيازهاي عصر توانا ساخته است، چشم پوشيد و “اسلام بلامذهب” را اختيار كرد.» سلفيه دستي به دعوت بلند مي‌كند و مي‌گويد: «بياييد با كنارگذاشتن همه مذاهب به سوي يگانه‌شدن برويم» اما با دست ديگر، شمشير تكفير برمي‌كشد و مدعي است كه با حذف ديگران از جامعه اسلامي و راندن آنان به جمع كفار، جامعه اسلامي را يكدست مي‌كند. در پشت اين دعوت به بي‌مذهبي، نوعي مذهب نهفته و بلكه دعوت، خود نوعي مذهب است، آن‌هم مذهبي گرفتار چنگال جمود و تنگ‌نظري كه اسلام را به صورت ديني بي‌تحرك، بي‌روح، ناقص، ناتوان و بي‌جاذبه تصوير مي‌كند و با احياي خشونت و تعصب، راه را بر هرگونه نزديك‌شدن به همديگر مي‌بندد.»[viii] اين فرقه با ساير فرقه‌هاي سني در عقيده و كلام نيز اختلاف دارد و مدعي است كه بدعتها، خرافات و اوهام وارد دين راستين و ناب اسلام شده و مسلمانان را از دنبال‌كردن راه سلف بازداشته‌اند. در عقايد اين فرقه، احاديث و سنت مقام ويژه‌اي دارند و آنان قرآن را معيار سنجش احاديث و سنت مي‌دانند. سلفي‌ها معتقدند كه سنت با قرآن نسخ نمي‌شود و آن را نسخ نمي‌كند. آنها معتقدند كه نيازمندي قرآن به سنت بيش از نيازمندي سنت به قرآن است و احاديث را بايد بر قرآن عرضه كرد. البته اين بدان معنا نيست كه قرآن در درجه دوم قرار دارد و سنت و احاديث ارجح‌اند، بلكه بايد به قرآن همان‌گونه عمل كرد كه رسول‌الله(ص) آن را انجام مي‌داد؛ ولو اين مساله نيز معمولا باتوجه به شرايط روز با مشكلاتي روبرو است.


سلفيون به حديث روايت‌شده از عبدالله‌بن‌مسعود استناد مي‌كنند، مبني‌براين‌كه پيامبر(ص) فرمود: «خير الناس قرني، ثم الذين يلونهم، ثم الذين يلونهم و...» [ix] آنان آراي علما را در مراد از اين قرون ثلاثه ذكر مي‌كنند و نتيجه مي‌گيرند كه سبب «خيريت» نسل اول صدر اسلام آن است كه آنها (صحابه، تابعين و تابعينِ تابعين) سلسله منتهي به منبع وحي را تشكيل مي‌دادند و اسلام را دست‌نخورده و بكر فرامي‌گرفتند و به نسلهاي بعدي مي‌رساندند، اما بدعتها پس از اين تاريخ در اسلام پيدا شد و همين امر علت خيريت آن سه نسل از مسلمانان است. به عقيده سلفيون، نهايت تلاش درست ما مي‌تواند چنين باشد كه سلوك آنان را در فهم اسلام، ميزاني براي استنباط و فهم خود قرار دهيم، به آنان اقتدا كنيم و از هرگونه خلاف راه و روش آنها اجتناب نماييم. گرچه پيروان سلفيه با اين ديدگاهشان جامعه اسلامي و مسلمانان را به دو دسته سلفيه و غيرسلفيه ــ از نظر آنان كافر و مشرك؛ حتي اهل سنت ــ تقسيم كردند و اين خود يك بدعت است، اما اين فرقه در تبادل فهم و آراء خود، حتي در بين خودشان نيز به اختلافات اساسي دچار شدند. درواقع سلفيون با اعتقادشان به تبعيت از روش و اسلوب سلف، باب استنباط و اجتهاد را كه تضمين‌كننده بقا و ابديت اسلام است، مسدود كردند.

 

    459 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   سلفي گري 
●   وهابيت 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:06/04/1384
   
 ارسال پیام l ارسال خبر l ارسال م
     

تماس با ما  l ارسال مطلب l درباره سایت l آمار سایت l ارزش سایت