تغييرات به عنوان امري گريزناپذير براي كليه جوامع، مورد پذيرش و نه لزوما تاييد قرار گرفته است، با وجود اين، انقلاب به جهت عمق، شدت و سرعت تغييراتي كه بهوجود ميآورد، جايگاهي خاص در دستهبندي تغييرات دارد، ازاينرو، پرسش از چرايي و چگونگي آن، غيرتكراري تلقي ميگردد كه به دليل كميابي انقلابها، دائما طرح ميشود تا بلكه بُعدي پنهان از آن شناسايي و آشكار گردد. انقلاب اسلامي ايران ويژگيهاي ممتازي در ميان انقلابهاي جهان داراست كه پرسش از آن را اهميت و جذابيتي ويژه بخشيده است. اين مقاله، كه علل سقوط نظام استبدادي پادشاهي را بررسي كرده، از جمله نمونههاي كوششهاي نظري در تعميق انقلابشناسي، به طور عام، و انقلاب اسلامي ايران، به طور خاص، است.
وقوع يكي از انقلابهاي بزرگ اجتماعي و سياسي در ايران از حوادث مهم جهاني در قرن بيستم بوده است. در اين انقلاب، حكومتي مقتدر و برخوردار از حمايتهاي سياسي و امنيتي نظام ايالات متحده امريكا و اروپا و اسرائيل سرنگون شد و ساختارهاي سياسي و امنيتي آن فرو ريخت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي رهبر آن و مردم بسيار تلاش كردند تا ساختار نظام نويني را به جاي نظم كهنه و پوسيده نظام پادشاهي بنا نهند.
اينكه چرا و با چه انگيزهاي ملت ايران آگاهانه به مبارزهاي طولاني براي اين تحول انقلابي دست زده است از جمله موضوعات در خور بررسي در مباحث ريشههاي انقلاب اسلامي است. مطالعه جامعهشناختي نيروهاي مبارز نشان ميدهد كه ناكارآمدي نظام مشروطه سلطنتي و ضرورت ايجاد نظامي جديد مبتني بر معرفت تاريخي، سياسي، اجتماعي و فكري علت ورود به اين مبارزه طولاني بوده است، زيرا رهبران سياسي و مذهبي مخالف رژيم پهلوي عموما از فرهنگيان و متفكران جامعه ايران بودند، بنابراين پذيرش مخاطرات همراه با آگاهي و اطلاع از پيامدهاي آن بوده است.
نسل جوان مبارزان سياسي نيز اغلب از ميان قشر تحصيلكرده دانشگاهي و طلاب حوزه علميه نظير دانشجويان داوطلب يا معلمان و دانشآموزان بودهاند؛ و مهمتر اينكه تحول انقلاب در ايران نهايتا با رهبري امامخميني(ره) توسط قاطبه مردم به ثمر رسيد و گروههاي پيشتاز مبارزه سياسي نظير روحانيت و فعالان سياسي بهرغم پيشتازيشان در اين راه، تمامكننده واقعيت تحول انقلابي نبودهاند و تعيينكننده نهايي و تمامكننده انقلاب، مردم ايران به معني واقعي آن بودند.
در اين مقاله با لحاظ وضعيت جامعه ايران در دوران انقلاب و مسائل حاكم بر آن به اين پرسش پاسخ داده شده است كه چرا جامعه ايران نظام پادشاهي را اصلاحشدني و ترميمپذير ندانست و فقط به تغيير كامل آن و فروريزي ساختارهاي آن رضايت داد. اين در حالي بود كه امريكا و غرب به شدت حامي اين حكومت، و مخالف هرگونه تغييري در ايران بودند و فقط تغييراتي را برميتابيدند كه همسو و هماهنگ با منافع آنها بود.
در اين بررسي به علل ناكارآمدي حمايت امريكا از رژيم پهلوي توجه شده و به اين مساله پاسخ داده شده است كه غرب و امريكا با تغيير ساختار در ايران موافق بودند يا مخالف. اگر موافق بودند چه گزينهاي را به جاي نظام پادشاهي مناسب ميدانستند و هر يك به كدام گروه به عنوان نيروهاي دوران گذار توجه داشتند.
همچنين به اين نكته توجه شده است كه چرا وزنه تعادل نيروهاي هوادار حاكميت نظام پادشاهي نتوانست ضربات سنگين مخالفتهاي فداكارانه نيروهاي انقلابي مسلمان را تحمل نمايد، و بهرغم تلاشهاي ايدئولوژيكي و سياسي امريكا در متوازن نمودن قواي سياسي به نفع نظامهاي حافظ منافع امنيتي، سياسي و اقتصادي خود در منطقه خليج فارس، و نيز حفظ حاكميت پهلويها يا تغيير صوري مالكيت و حفظ زيربناي اصلي آن چرا اين پروژه ناكام ماند و انقلاب اسلامي مردم ايران عملا تمامي پايگاههاي قدرت استبداد نظام پادشاهي و استعمار ايالات متحده را درهم نورديد و راهي نو را در زندگي مردم ايران آغاز كرد.
حاميان و مخالفان رژيم پهلوي
به وجود آمدن هر حاكميتي در جوامع خواهوناخواه براساس حمايت بخشي از مردم آن جامعه استوار است؛ حال اين حمايت ممكن است حمايتي مبتني بر اعتقاد و باور باشد يا حمايتي ناشي از درك منفعت يا ناشي از پذيرش واقعيتي به نام ضرورت وجود حكومت و امنيت. در هر صورت بخش حامي هر حكومتي بار اصلي حفظ آن حكومت را بر دوش ميكشد.
در نقطه مقابل عدهاي نيز ممكن است با آن حكومت در تعارض و تخاصم باشند. اين تعارض و تخاصم نيز ممكن است براساس اعتقاد يا منفعت باشد. از طرف ديگر عدهاي نيز ممكن است با تركيب و آميزهاي از ديدگاههاي اعتقادي، سياسي و انتفاعي با حكومت مخالفت نمايند. در ميان مخالفان و موافقان حكومت هميشه گروه گستردهاي حضور دارند كه كمتر در شرايط فعال سياسي يك جامعه عمل مينمايند كه اين گروه عمده خود نيز از محور و پايههاي عمده تحول در يك كشور محسوب ميشوند؛ چرا كه گرايش اين گروه گسترده به سمت هركدام از حاميان يا مخالفان حاكميت به طور جدي در تغيير يا تعيين سرنوشت سياسي موثر است.
با در نظر گرفتن موضوعات كلي بالا ميتوان در هر جامعه سياسي مردم را از لحاظ موضعگيريشان در برابر حكومت به چند گروه عمده تقسيم كرد كه اين گروهها عبارت است از:
1ــ حاميان كه مشتمل بر سه گروه ذيل هستند: حاميان فداكار، حاميان فعال، حاميان عادي؛ 2ــ بيطرفها؛ 3ــ ناراضيان؛ 4ــ مخالفان كه مشتمل به سه گروه ذيل ميباشند: مخالفان عادي، مخالفان فعال، و مخالفان فداكار.
در تجزيه و تحليل علل سقوط رژيم پهلوي بايد به واقعيت تغيير بسيار شديد توازن حاميان فداكار ـ فعال رژيم پهلوي و حاميان عادي عملا منفعل اشاره كرد كه اين حاميان جز يك تظاهرات كوچك دفاع از قانون اساسي در زمان بختيار نتوانستند كاري را به انجام رسانند.
در خصوص تجزيه و تحليل علل ريزش نيروهاي نظامي و حاميان فداكار رژيم پهلوي بايد به چند واقعيت عمده توجه كرد؛ نخست آنكه حاميان رژيم پهلوي در دو گروه عمده بودند: 1ــ حاميان غيرنظامي؛ 2ــ حاميان نظامي.
1ــ حاميان غيرنظامي: در ميان نيروهاي غيرنظامي حاميان فداكار رژيم پهلوي عمدتا آنهايي كه در كودتاي 28 مرداد به حمايت رژيم پهلوي برخاسته بودند ميتوانند مورد توجه واقع شوند و البته ساير حاميان غيرنظامي به نوعي جزء اين مجموعه از حاميان هستند.
واقعيتي است كساني كه در 28 مرداد 1332 به حمايت جدي از رژيم پهلوي و شاه برخاستند و با تظاهرات خود سقوط دولت دكتر مصدق را باعث شدند بدون هيچ ترديدي و برابر اجماع مورخان از ميان افراد بدنام جامعه بودهاند؛ بدناماني كه هنگامي كه ستاد ارتش به موجب دستور شخص شاه براي دادن نشانهاي تقدير به آنها مامور شده بود رسما به دربار شاه اعلام كرد كه دادن هرگونه نشان و مدال به اين عده وهن نظام سلطنت را موجب خواهد شد؛ چرا كه اكثر آنها چاقوكشان و تبهكاران اجتماعي بودند[1] كه هر كدام سوابق متعدد قضايي جنايي در دستگاههاي قضايي و انتظامي داشتند. افرادي چون شعبان جعفري، پري آژادان قزي، ناصر جگرگي و الوات تابع آنها لمپنهايي بودند كه به خاطر روحيه ماجراجويي خود و دريافت نقدي و مهمتر از همه نوعي «مهمشدن ناگهاني در اجتماع»، كه براي اين اشخاص بسيار اهميت داشته و دارد، وارد مسائل كودتا شدند و تظاهرات آنها عليه دكتر مصدق سبب شد رژيم پهلوي با حمايت سر پاي خود بايستد.[2]
اين جمعيت در ميان جامعه ايران فاقد هرگونه اعتبار اخلاقي و اجتماعي بودند و اتفاقا بهرهمندي رژيم پهلوي از اين نوع افراد خودبهخود سبب كاهش اعتبار اخلاقي و سياسي در جامعه ايران شد. به علاوه بسياري از اين چهرههاي غيرنظامي حامي حاكميت به صورت عمال زمينداران بزرگ درآمده بودند و فرامين آنها را اجرا ميكردند و بدين ترتيب به نوعي در برقراري سايه وحشت رژيم پهلوي بسيار موثر بودند. به علاوه رژيم پهلوي از همين دسته افرد در شورشهاي كارگري و سياسي استفاده كرد كه به عنوان نمونه ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد: حمله عوامل رژيم پهلوي به مدرسه فيضيه قم و طالبيه تبريز و استفاده گسترده از چماقداران و افراد محلي، بهرهمندي از طوايف كولي در سركوب تظاهرات، يا بهرهمندي از افراد امثال شعبان جعفري به عنوان «جمعيت جوانمردان مبارز»... كه همه و همه ظهور و بروز مجموعه گستردهاي از «شاهكها»ي محلي را سبب شده بود كه در زورگويي و ستم بر مردم بسيار موثر بوده است.
نگارنده معتقد است كه بسياري از مردم، به طور مستقيم با سلطه امريكا، ستم و اختناق ساواك، يا تصميمات حكومتي درگير نبودند، اما اين گروه گسترده از «شاهك»هاي مختلف قدرت ستمورزي بر مردم را داشت و دستگاه حاكم نيز از آن حمايت ميكرد. همين مساله باعث شده بود مردم به طور جدي درگير و دچار معضل امنيتي و اجتماعي باشند؛ به طوري كه يكي از عوامل انقلاب را ميتوان تلاش جدي مردم به منظور خلاصي از دست اين گروه از افراد، كه اتفاقا از حاميان فداكار متقاعدشده رژيم پهلوي نيز بودهاند، دانست و بيسبب نيست كه در بحبوحه انقلاب اسلامي اين افراد به شدت آماج نيروهاي انقلابي قرار گرفتند يا به سرعت خود را مخفي نمودند و منزوي شدند. به همين خاطر اين گروه از حاميان رژيم پهلوي، به رغم تلاش اوليهشان در گذشته، نتوانستند حمايت نيرومند و موثري را سازماندهي نمايند يا حتي همين ميزان از حمايت را سازماندهي كنند و در جهت حمايت از رژيم پهلوي به كار گيرند؛ چرا كه اين حاميان نه بر بستر اعتقادي خاصي تكيه داشتند كه بتواند توجيهگر اعتقادي فداكاري آنها در برابر واقعيت مخاطرات (حمايت از شاه) بوده باشد و نه توان لازم را براي مقابله با موج بسيار گسترده و قدرتمند مخالفان رژيم پهلوي داشتند.
اگر ما به اين جمع از حاميان غيرنظامي، افراد اداري و سازماني را نيز بيافزاييم، در مطالعات جدي شاهد خواهيم بود كه وضعيت آنان نيز به همين صورت بوده است؛ چرا كه فقدان اعتبار اخلاقي حاكميت و حاميان آن، از يكسو، و اعمال و رفتار ستمگرانه، از سوي ديگر، قدرت جذب نيروهاي فداكار را از غيرنظاميان حامي رژيم پهلوي سلب كرد و اتفاقا همين مساله، يعني ناتواني حاميان رژيم پهلوي در حمايت از حاكميت مورد رضايتشان، باقيمانده ابزار قدرت را از دست شاه و حاميانش گرفت. به همين خاطر بايد توجه كرد كه سقوط حاكميت پهلوي به خاطر فقدان توانايي يا از دست دادن اعتبار اخلاقي و سياسي شاه نبوده است؛ چرا كه در اين صورت تغيير شاه امري آسان و شدني بود و بدنه حاميان حكومت ميتوانست با تغيير حاكم رضايت بخشي از مردم را جلب، و مخالفان فداكار را به طور گسترده سركوب نمايد؛ پروژهاي كه دكتر برژينسكي، رئيس شوراي امنيت ملي امريكا، و به كمك هارولد براون، وزير دفاع، با الهام از نظريات كرين برينتون از آن حمايت ميكرد و با تلاش بسيار درصدد بود آن را اجرا كند. اما در اين پروژه به اين نكته توجه نشده بود كه انقلاب در ايران عليه شاهنشاه و ديگر شاهان و شاهكهاي كوچكتر محلي و منطقهاي است و شاهان و شاهكها ديگر توان حفظ خود را ندارند تا شاهنشاه را محفوظ بدارند يا در صورت تغيير شاهنشاه بقيه شاهان و شاهكها، يعني سيستم حامي منافع ايالات متحده، بتواند سرپا بماند.
شايد بيتوجهي به اين نكته اساسي در ترسيم تاريخنگاري عصر پهلوي و متوجه نمودن همه امور به شخص شاه و اعضاي خانواده سلطنت، كه محصول دوگونه نگاه تاريخنگاري (1ــ تاريخنگاري توجيهي پهلويها، 2ــ تاريخنگاري تجاري و مبتذل افراد فرهنگي رژيم پهلوي) است، از يك سو، و فقدان توجه تام به جزئيات حوادث اجتماعي و نگاه كليبينانه تاريخنگاران اسلامگرا و انقلابي، از سوي ديگر، اين توهم را پيش آورده است كه مشكل جامعه ايران فقط با تغيير شاه و حذف ساواك، يعني اندكي اصلاحات، حل ميشد و نيازي به تحول انقلابي نبوده است.
2ــ حاميان فداكار نظامي: گروه دوم از حاميان رژيم پهلوي نيز نظاميان بودند كه بر حسب اقتضاي حرفهاي خود مجبور بودند از رژيم پهلوي حمايت كنند. هرچند در همه دنيا وظيفه ارتش حفظ و حراست از مرزها و كيان كشور ميباشد و اين نظام در شورشهاي غيرمسلحانه داخلي فاقد موضع است، ارتش شاهنشاهي ايران از ابتدا وظيفه حمايت از رژيم پهلوي را بر عهده داشت. اگر به شخصيتهاي اوليه سازماندهنده ارتش برگرديم، همانندي شخصيتهاي حامي حاكميت پهلوي را در دورههاي مختلف شاهد خواهيم بود كه خصلتهاي بيرحمي، خونريزي، مردمستيزي، جهالت و خشونت و در عين حال اطاعتپذيري از رضاخان و اتكاي واحد به قدرت برتر شخص شاه و داشتن نوعي رفتار همانند با شاه در حوزه نفوذ و قدرت خويش از نمونههاي بارز آن است و مطالعه جمعي يا موردي اسنادي يا خاطرهاي به خوبي وجود دهها و صدها شاهك ديگر را در كشور آشكار ميسازد.
در دوره محمدرضا پهلوي نيز همين افراد در ارتش حضور داشتند. ليست افسران ارشد ارتش شاهنشاهي، حكايت از آن دارد كه اغلب، كساني داراي درجات بالاي نظامي بوده كه فرصت ترقي يافتهاند. در اين دوره نيز وظيفه حمايت از سلطنت بر عهده ارتش گذارده شد. اگر به سازماندهي نيروها توجه كنيم، مشاهده ميكنيم كه در زمان پهلوي اول از چهار لشكر ايران لشكر يك و دو در تهران به اضافه نيروهاي شهرباني وظيفه حمايت از سلطنت را برعهده داشتند؛ يعني بيش از 50 درصد امكانات نظامي كشور فقط در خدمت سلطنت در مركز بوده است. در زمان محمدرضا پهلوي نيز دو لشكر گارد جاويدان و گارد شاهنشاهي با بيشترين امكانات اين وظيفه را برعهده داشتند، ضمن آنكه ساواك نيز به آن افزوده شده بود و نيروهاي شهرباني و ژاندارمري نيز در اجراي اين وظيفه گارد و ساواك را حمايت ميكردند.
اما واقعيت درون ارتش چيزي وراي نظاميان ارشد بود. نظاميان بسياري به قصد حرفه و كسب، ارضاي روحيه ماجراجويي، فرصت بهتر براي ادامه تحصيل يا حس وطندوستي به ارتش آمده بودند و اقليت كمي از حاميان واقعي حاكميت جذب ارتش ميشدند.
در نقطه تعارض بين مردم و حاكميت فقط گروه اخير بود كه ممكن بود تن به مخاطره بدهد ضمن آنكه اگر بخواهيم در همين گروه در مورد حسن فداكاري آنان مناقشه كنيم، عملا تعداد اندكي براي رژيم پهلوي باقي ميماند كه همان تعداد هم در درون ارتش و سربازان، كه به نوعي تابع شرايط اجتماعي بودهاند، در محدوديت بسيار قرار ميگرفتند و اگر اين جمع را به نيروهاي ساواك نيز اضافه نماييم و نيروهاي اجتماعي و غيرنظامي حامي رژيم پهلوي و كارمندان حامي رژيم پهلوي را نيز بيافزاييم، بايد گفت ضمن مورد مخاطره بودن آنها، اقليت محدودي را تشكيل ميدادهاند. البته ممكن است طرح و نقش حاميان ديگر در صفوف مختلف «ناديدهگرفته» تلقي شود، ولي موضوع مورد بحث ما حاميان فداكار و فعال موثر در شرايط بحراني و مخاطرهآميز است كه معمولا موجب ريزش گروه حاميان عادي فعال ميشود و ما همانطور كه آوردهايم در اين دوره ريزش گسترده حاميان متقاعد، متوقع و مجبور رژيم پهلوي در ميان نظاميان و حداقل نارضايتي نسبت به مواجهه نظامي با مردم را شاهد هستيم.
مخلص كلام آنكه دستگاه حاكميت پهلوي پايههاي اجتماعي و سازماني حامي خود را، به آن دليل كه اتفاقا اين پايهها از ابتدا هدف قرار گرفته بودند، از دست داد و استراتژي تخريب نظام سياسي پهلوي، كه در عمل به خلع سلاح رواني نيروهاي نظامي منتهي ميشد، سبب شد نيروهاي حامي غيرنظامي رژيم پهلوي خلع سلاح شوند؛ بدينترتيب عملا حاكميت بدون هرگونه حامي جدي باقي ماند و تخريب نظام سياسي بدون اتخاذ خشونت گسترده از سوي مخالفان انجام شد؛ و حتي درگيريهاي روزهاي 21 و 22 بهمن به خاطر بيم از وقوع كودتا، از سوي باقيمانده حاميان فداكار متقاعد و متوقع و مجبور رژيم پهلوي، و تقابل دو جانبه نيروها به وقوع پيوست.
ضمن آنكه تعارض داخلي نيروهاي نظامي در مورد حمايت از تغيير نظام سياسي يا مخالفت با اين قضيه يا بيطرفي در آن، در تقليل قدرت حاميان رژيم پهلوي نيز بسيار موثر بوده است. خاصه آنكه چهرههاي اصلي و مشهور به حمايت و فداكاري براي رژيم پهلوي در ميان نظاميان، نظير ارتشبد اويسي، ازهاري [و همچنين تلاش ارتشبد طوفانيان] از مدتها قبل به خارج از كشور گريخته، يا استعفا كرده و مخفي شده[3] و عدهاي نيز به خاطر بدنامي بيش از حد نظير ارتشبد نعمتالله نصيري، اميرعباس هويدا، و منوچهر آزمون كنار گذاشته، يا زنداني شده بودند.[4]
نكته ديگري كه درخصوص حاميان فداكار رژيم پهلوي بايد گفت آن است كه روحيه خاص محمدرضا پهلوي در نپذيرفتن افراد نيرومند در پيرامون خويش و همچنين ضرورتهاي خاص حاكميت يك حاكم ديكتاتور و رقابتهاي دروني و سازماني سبب شده بود كه اكثر فداكاران رژيم پهلوي پس از كودتاي 28 مرداد هركدام بنا به دلايلي از حكومت جدا شوند. به عنوان مثال ارتشبد عبدالله هدايت به سوءاستفاده مالي متهم گرديد و دستگير و زنداني شد؛ سپهبد زاهدي بركنار و تبعيد گشت، بسياري از نظاميان ديگر ارتش نيز هركدام به صورتي متهم، و بركنار ميشدند.
سرلشكر تيمور بختيار اولين رئيس ساواك نيز به خاطر جاهطلبيهايش بركنار، تبعيد و نهايتا به دست عمال خود ساواك كشته شد. از طرف ديگر سرلشكر محمدولي قرني، رئيس اداره اطلاعات ارتش، به كودتا و تغيير ساخت دولت و قدرت دست زد، در نتيجه به زندان افتاد و نهايتا نيز از مخالفان فداكار رژيم پهلوي گرديد. در ميان غيرنظاميان نيز طيب حاج رضايي، كه از فعالان روز كودتا بود، به طرف مخالفان رژيم پهلوي و هواداران امامخميني(ره) پيوست و نهايتا همانند جديترين حامي فداكار امامخميني در مخالفت با تصميمات شاه و حاكميت اعدام و تيرباران گرديد و جزء اولين فدائيان و حاميان فداكار ايشان درآمد.
مجموعه اين وقايع حس فداكاري براي شاه را عملا در ميان بسياري از نظاميان و غيرنظاميان حلقه حاميان فداكاري رژيم پهلوي كاهش داد و مهمتر اينكه وضعيت فسادآلود (فساد اخلاقي، مالي و سياسي) نميتوانست دور از چشم همان فدائيان متقاعد باشد و اين مساله به طور طبيعي به اين سوال مهم كه «فداكاري براي چه چيزي، و چه كسي؟» دامن ميزد كه پاسخي قانعكننده براي آن، در حد متقاعد شدن (و نه معتقد شدن) براي فداكاري، يافت نميشد.
مجموعه اين اوضاع خودبهخود گسترش ريزش حاميان حاكميت پهلوي را سبب ميشد و اين حالت در شرايط انقلابي به جاي انسجام بخشيدن، به دليل فقدان پايههاي ايدئولوژيك و اعتقادي، دچار از هم پاشيدگي و تشتت شد. در نتيجه روز به روز و حتي ساعت با ساعت از حاميان رژيم پهلوي كاسته ميشد.
براساس استراتژي امامخميني(ره) در تخريب نظام سياسي پهلوي، اين سيستم از بيرون به علت مخالفت شديد فداكارانه مردم با بحران سقوط مواجه گشت، و به علت فداكاري و حمايت نكردن از سيستم پهلوي با فروپاشي از درون همراه شد و از سوي ديگر تعامل فعالانه استراتژي امامخميني(ره) توسط ايشان و نيرهاي انقلابي همراه گسست و ناتواني نيروهاي حامي داخلي رژيم پهلوي سبب شد حاميان خارجي آن نيز به بحران تصميمگيري دچار شوند. تعامل تناقض بار دستگاههاي شوراي امنيت ملي امريكا، به رهبري برژينسكي، و وزارت امورخارجه آن كشور به رهبري سايروس ونس و فقدان درك مشترك آنها در اتخاذ روش واحد در مبارزه با انقلاب اسلامي، كارتر، رئيسجمهوري امريكا، را دچار سردرگمي كرد و اين سردرگمي در اتخاذ سياست به سردرگمي در عمل نيز منتهي شد و محمدرضا پهلوي را، كه عملا جز با هماهنگي با كاخ سفيد يا سفارت امريكا به اقدام يا اتخاذ سياستي دست نميزد، نيز دچار سردرگمي بيشتري كرد و در نتيجه باقيمانده توان رژيم پهلوي نيز با اتخاذ اين سياستهاي متناقض نيز دچار مشكل شد. تاكيد شوراي امنيت بر اتخاذ سياست خشونتآميز سركوبگرانه با استفاده از ارتش و ساواك، موجب گرديد رژيم پهلوي سياستهاي خشونتگرايانه را در پيش گيرد. به نظر ميرسد برژينسكي و عقابهاي كاخ سفيد و شوراي امنيت ملي اقداماتي نظير آتش زدن سينما ركس آبادان، اعلام حكومت نظامي و كشتار هفده شهريور و برخوردهاي خشونتبار در شهرستانها و نهايتا روي كار آمدن دولت نظامي ازهاري و همچنين اعزام ژنرال رابرت هايزر براي ساماندهي ارتش در مسير مقابله با انقلاب و اجراي كودتا را به محمدرضاشاه ديكته كردند. لكن وزارت امور خارجه امريكا و سازمان سيا سياست و فرضيه اتمام دوره حاكميت شاه در ايران و بدنه حاكميتي رژيم پهلوي، و در نتيجه تعامل با مليگرايان خوشنام و تلاش براي سوار شدن بر موج انقلاب و تشكيل دولت آشتي ملي شريفامامي و بعد دولت بختيار و مذاكرات مختلف با مخالفان انقلابي و ناراضيان سياسي را ترتيب دادند. اگر در يك سير خطي مسير تعامل اين دو گروه ترسيم گردد، سردرگمي و نابساماني در تصميمگيريها مشخص ميشود كه اين نابساماني قطعا معلول همان فروپاشي رواني و اخلاقي حاميان فداكار و فعال شاه بود. نگاهي به رويدادهاي سياسي پيش از پيروزي انقلاب اسلامي نحوه اين تعامل را آشكار ميسازد؛ از اين رو در ادامه اين وقايع، كه در نهايت به پيروزي انقلاب منتهي شدند، برحسب زمان وقوعشان ذكر گرديدهاند:
دولت آموزگار آتشزدن سينما ركس و وعده وحشت بزرگ توسط شاه،تداوم مخالفتها،روي كار آمدن دولت آشتي ملي شريفامامي با وعده مبارزه با فساد،تداوم مخالفتها اعلام حكومت نظامي در تهران و شهرستانها و كشتار تظاهركنندگان در هفده شهريور،تشديد و تداوم مخالفتها،تشكيل دولت نظامي ازهاري،تداوم مخالفتها،فقدان اتخاذ يك سياست خشونتبار و سكته نخستوزير با كابينهاي با هفت وزير،تداوم مخالفتها،روي كار آمدن دولت بختيار،اعزام ژنرال رابرت هايزر به ايران، رفتن شاه از ايران، تلاش هايزر براي سازماندهي نظاميان و اجراي كودتا، مذاكرات سفارت امريكا با مخالفان مليگرا،اقدام نظاميان براي وقوع كودتا و اعلام حكومت نظامي از ساعت 5/4 بعدازظهر، فرمان امامخميني(ره) مبني بر حضور مردم در خيابانها، شكست حكومت نظامي و سقوط سلطنت پهلوي و دولت بختيار.
نكته مهمي كه درخصوص استراتژي تخريب نظام سياسي نبايد ناگفته بماند آن است كه ممكن است گروههاي سياسي مختلف راهحلهاي متعددي پيش روي مردم بگذارند؛ به عنوان نمونه سازمان مجاهدين خلق مبلغ استراتژي نبرد مسلحانه بود و همچنين سازمان چريكهاي فدايي نيز به همين اصل كلي معتقد بودند. به منظور ترويج اين استراتژي آثاري چون «نبرد مسلحانه استراتژي و تاكتيك» از مسعود احمدزاده تاليف، و بحثهاي فراوان درخصوص اولويت نبرد و جنگ شهري يا نبرد در جنگل و روستا انجام گرديد و اتفاقاتي هم به صورت موازي سازمان داده شد. با اين همه بايد به اين مساله توجه كرد كه ممكن است اقليتي از مخالفان فداكار يك نظم سياسي و حاكميت به دلايل مختلف به اين استراتژي اقبال نشان دهند، اما اينكه بتوانند اكثر مردم جامعه را متقاعد و مجاب به استفاده از استراتژي پيشنهاديشان بنمايد جاي تامل بسيار دارد؛ به عنوان نمونه مردم هند به استراتژي مبارزه منفي مهاتما گاندي پاسخ مثبت دادند و به آن اعتماد، و با آن همراهي نمودند، اما همين عده به گونههاي نبرد مسلحانه عليه انگليسيها جواب رد داده بودند؛ چراكه حفظ و بقاي خود را بر هر چيز ديگر ترجيح ميدادند. در عين حال ممكن است يك استراتژي تخريب، خطرساز و منتهي به مرگ قطعي مبارزان و بخشي از مردم شود، اما با اين حال مردم بدان رضايت دهند؛ همانند استراتژي عمليات شهادتطلبانه در فلسطين، و نيز استراتژي ايستادگي در برابر گلوله در ايران به رغم كشتار هر روزه رژيم پهلوي كه به تعبير ميشل فوكو «مردم ايران يكسال است كه هر روز كشته ميدهند اما باز هم به تظاهرات بازميگردند و به اعتراضات خود ادامه ميدهند»؛[5] چرا كه به روش مبارزه پيشنهادي امامخميني(ره) اعتماد كرده بودند و بهرغم مخاطرات آن ــ كه اتفاقا كم خطرترين و مسالمتآميزترين روش مبارزه با رژيم پهلوي بود، ولي امريكا و رژيم پهلوي سعي ميكردند با خشونت با آن مقابله نمايند ــ رضايت دادند. بنابراين تخريب نظام سياسي به دست گروههاي مختلف، ارائه استراتژي عملياتي انقلاب توسط امامخميني(ره)، پذيرش آن از سوي مردم و تعاملشان براساس اين استراتژي عملياتي اصليترين عامل سقوط رژيم پهلوي بوده است، هر چند ايدهپردازي امامخميني(ره) درخصوص آينده سياسي نيز از ديگر عوامل مهم در اين تحول تاريخي به شمار ميرود.
تخريب نظام سياسي
چرايي سقوط رژيم پهلوي را شايد بتوان با كمك فرضيههاي زير پاسخ داد:
1ــ فروپاشي دروني:
فروپاشي ناشي از سستشدن بنيانهاي دروني يك سيستم و غلبه بيماري دروني، اعم از فساد، ظلم و فقدان كارآمدي مشروعيت، است و فروريختن سيستم را سبب ميشود. اين قاعدهاي پذيرفته شده است كه نظامهاي سلطنتي به خاطر بافت و شرايط اجتماعي و رواني حاكم بر روحيات حكومتگران و رشد فساد و تنبلي در ميان نسلهاي بعدي حكومت سلطنتي در گذر زمان محكوم به شكست و ازهمپاشيدگي هستند. اما نظام سلطنتي پهلوي در اوج شكوفايي و قدرت و سازماندهي قدرت سياسي، اقتصادي و فرهنگي خود سقوط كرد، در حالي كه ايالات متحده، چه به لحاظ هدايت و فرماندهي عمليات ضدشورشگري به صورت خونين و خشونتبار و چه به لحاظ رايزنيهاي سياسي براي سوار شدن بر حركت شورش عليه حكومت پهلوي و چه به لحاظ حمايتهاي بينالمللي، نهايت حمايت را در مورد حكومت محمدرضا پهلوي انجام داد. از طرفي حكومت پهلوي تا مدتها انسجام اوليه خود را نيز در سير مبارزه با نيروهاي انقلابي حفظ كرد و ساز و كارهاي سازماني متعددي را براي مبارزه عليه مخالفان سازماندهي نمود.
بنابراين بهرغم وجود فساد اداري و ظلم و ستم، به علت ثروتمند بودن دولت، كه ناشي از درآمدهاي نفتي بود، امكان هرگونه بهرهمندي از قدرت سازمانيافته عليه مخالفان در شرايط معمولي وجود داشت.
بنابراين فرضيه فروپاشي سلطنتي در مراحل اوليه به طور طبيعي نامعقول و نادرست است، ضمن آنكه فرضيه فروپاشي دلايل وقوع انقلاب و تغييرخواهي و رهايي از نظام سياسي تلفيقشده از سيطره خارجي و استبداد داخلي همراه شاهان و شاهكهاي مختلف منطقهاي (كه خود پديدهاي جدي براي تحقيق در تاريخ معاصر ايران است) و اليگارشي حاكم را عملا ناديده ميگيرد و نيز موضوع مبارزه خونين مردمي كه حاضر شدند زندان بروند، مجازات شوند، اعدام گردند و در قبور مخفي به خاك سپرده شوند يا در خيابانها در مقابل گلوله بايستند براي اينكه نظام سلطنت پهلوي با همه اجزاي اليگارشي داخلي و حاميان خارجياش از قدرت كنار گذاشته شود.
2ــ خواست تغيير فداكارانه نظام سياسي:
مساله خواست تغيير، موضوع مهمي است كه به دلايل مختلفي در ايران مطرح شد و اتفاق افتاد. اين دلايل عبارتاند از:
الفــ تعارض شديد فرهنگي ميان حاكميت و مردم: مساله اسلامستيزي حكومت پهلوي كه در جلوههاي مختلفي چون كشف حجاب، نفي ارزشهاي اسلامي، نفي و ممنوعيت عزاداري سيدالشهداء(ع) (در زمان رضاخان) و مقابله با چهرههاي مذهبي، و محدوديت و حذف آنان از مناصب اداري و سازماني، تبليغ سازمانيافته مذاهب ساخته شده به دست استعمار چون بهائيت، و همچنين يهوديت و مسيحيت و تبليغ ارزشهاي مفروض اين مذاهب، بيبندوباري اخلاقي بسيار گسترده خانواده سلطنت و «شاهان و شاهكها» و اليگارشي حاكم در شقوق و چهرههاي مختلف از موارد تعارض فرهنگي ميان دستگاه سلطنت و مردم مومن و مسلمان ايران ــ كه بر ارزشهاي اخلاقي پايبندي عمومي دارند ــ بود. نكته مهم اينجاست كه تعارض شديد فرهنگي ميان مردم و نظام سلطنت به حدي بود كه جامعه و مردم را به رمز بيتحملي رسانيد. شخصيت اخلاقي اعضاي خانواده سلطنت القاكننده اين احساس بود كه انسانهاي فاسدالاخلاقي بر آنان حكومت ميكنند كه به هيچ روي شايستگي چنينكاري را ندارند. به عنوان مثال ميتوان به جلسه ملاقات كارتر و شاه در سفر كارتر به تهران در شب ژانويه 1979.م (20 محرم همان سال) اشاره كرد. كيفيت حضور شاه و همسرش در اين جلسه و سركشيدن جامهاي شراب به صورت علني در ايام عزاداري حضرت سيدالشهداء در نزد بسياري امري عادي تلقي گرديد يا سياستمداران و حكومتگران آن را نشانه قدرت روزافزون شاه تلقي مينمودند. ولي همين مساله به ظاهر ساده و سوالات در مورد آن شكاف گستردهاي بين ملت مسلمان و سلطنت پهلوي ايجاد كرد.
جشنهاي 2500 ساله و جشن هنر شيراز، تغيير تاريخ هجري شمسي به تاريخ موهوم شاهنشاهي همگي تلاش يهوديان در مسير سيطره فرهنگي بر مسلمانان تلقي ميشد كه اتفاقا درست بوده است؛ چرا كه اگر به بسياري از چهرههاي فرهنگي دستگاه حاكميت نگاه كنيم، متوجه ميشويم كه ماركسيستهاي سابق و يهوديان و بهاييان در آن به صورت گسترده حضور داشتهاند.[6]
احساس خودكمبيني در برابر خارجيان و اروپاييان را، كه به نوعي احساس ازخودبيگانگي اجتماعي نيز منتهي شده بود، حكومت به طور رسمي و غيررسمي تبليغ و ترويج ميكرد؛ به طوري كه در جشنها، از جمله جشن 2500 ساله، علاوه بر واگذاري همه امور به اسرائيليها و فرانسويها حتي ميوه، گوشت گاو، گوسفند و غاز و كارگران سلفسرويس را نيز از فرانسه وارد ميكردند.[7] اين در حالي بود كه مردم كشور از گرسنگي و فقر در نهايت حسرت زندگي ميكردند.
سينماها، مراكز مشروبفروشي، و خانههاي فساد، از مظاهر فرهنگ نوين و مدرن رژيم پهلوي بود كه عامه مردم به شدت از آنها منزجر بودند و تاثيري كه اين امكان در گسترش فساد اخلاقي و تهديد نظام خانواده بر جاي گذاشته بودند شرايط تحملناپذيري را به وجود آورده بود.
اين واقعيتي است كه بخش اعظمي از مردم ايران به خاطر مسائل اخلاقي، فرهنگي و سياستهاي اسلامستيزانه رژيم پهلوي دچار شرايط تحملناپذير در زندگي شده و به دنبال مفرّي از شرايط حاكم بودند. ضمن آنكه به دنبال برقراري يك نظام كمونيستي ناشناخته نيز نبودند. بنابراين اعتراضات فرهنگي حضرت امامخميني در مبارزه با فساد به آنان احساس همدلي و همنوايي داد و آنان را تحت شعار واحد مبارزه با سياستهاي فرهنگي اسلامستيزانه حاكم بسيج و متحد ساخت.
نكته در خور توجه آن است كه بسياري از عواملي كه سبب ايجاد روحيه فداكاري و ستمستيزي شهادتطلبانه شد در همين مقوله تعارض فرهنگي ميان حاكميت و اسلام و ارزشهاي اسلامي نهفته است و اقناع مخالفان در فداكاري و شهادتطلبي بيش از آنكه مقولهاي سياسي باشد امري فرهنگي و در ارتباط مستقيم با چگونگي نگرش به فلسفه زندگي است. بايد اذعان كرد كه هيچ مرد سياسي حاضر نيست به خاطر اهداف سياسي صرف نظير آزادي انتخابات يا آزادي مطبوعات به مبارزه تا سر حد مرگ دست زند. اما مردان ديندار و اصولگرا يا غير ديندار شرافتمند براي حفظ حيثيت اخلاقي فرد و جامعه و نواميس و ارزشهاي آن با كمال رضايت سلول زندان را تحمل مي كنند و به استقبال شهادت ميروند.[8]
بنابراين نگارنده معتقد است كانون و محور اصلي فداكاري مخالفان فداكار رژيم پهلوي و به تبع آن مخالفان فعال و عادي و ناراضيان، متوجه سياستها و رفتارهاي فرهنگي حاكميت و اليگارشي آن بوده است. توجه به مطالب وصيتنامههاي سياسي مخالفان فداكار، كه معتبرترين اسناد علل فداكاري آنان در مخالفت با رژيم پهلوي است، تا حدود زيادي گوياي اين واقعيت است كه البته از ديد بسياري از ناظران و محققان داخلي و به ويژه محققان غربي مكتوم مانده است.
بــ تعارض سياسي: مداخله كاملا فعالانه و آشكار انگلستان و امريكاييان در روي كار آمدن حاكميت پهلويها و تداوم آن بسيار موثر بوده است. به عبارتي حكومت پهلوي را ميتوان انگليسيالحدوث و امريكاييالبقا ناميد. ساختار قدرت اين حاكميت براساس حمايت بيگانگان بود؛ بيگانگاني كه در نگاه مردم ايران و به درستي دشمنان ديرينه اسلام و ايران محسوب ميشدند. حمايت تام و تمام امريكا و انگليس و مهمتر از همه اسرائيل و دفاع جانانه رژيم پهلوي از منافع غرب در ايران و مبارزه شديد با هرگونه مخالفت با منافع آنها در ايران اين واقعيت را به جامعه منتقل كرد كه اين حاكميت مامور و مدافع منافع بيگانگان مسلط بر كشور است و به تعبيري كشور در اشغال نامحسوس بيگانگان ميباشد.[9]
اين احساس با دلايل و شواهد مختلف در جامعه وجود داشت. كودتاهاي سوم اسفند 1299 و 28 مرداد 1332، تشكيل ساواك، تقويت ارتش و ژاندارم منطقه خليج فارس شدن، تصويب لايحه كاپيتولاسيون و تبعيد مرجعيت تقليد شيعيان به خاطر اعتراض به تصويب آن، حضور مستشاران بيشمار امريكايي در عرصه ارتش، اقتصاد، سياست و امنيت ايران و آزادي بيحد و حصر آنان، تاثير بسيار زياد اسرائيل در ترسيم سياستگذاريهاي منطقهاي ايران، مواجهه با مخالفان و ناراضيان نسبت به بهرهمندي بيگانگان از مواهب مختلف كشور و اعدام و شكنجه بيدليل و بيرحمانه اين مخالفان ــ به حدي كه به مرگ دهها نفر جوان تحصيلكرده، روحاني و مجتهد در زير شكنجه منتهي شده بود ــ حكايت از اين واقعيت داشت كه مبارزه با رژيم پهلوي مبارزه با اشغالگران خارجي است.
اظهارات حضرت امامخميني، نگاهي به وصيتنامه مبارزان سياسي، اعلاميه گروههاي سياسي مبارز و مخالفان رژيم پهلوي و مهمتر از همه اسناد و دستنوشتههاي باقيمانده پهلويها، از جمله يادداشتهاي اسدالله علم، همگي حكايت گويايي بر ضرورت يگانهستيزي و ستمستيزي فداكارانه توسط مخالفان فداكار است.
مدّاقه در اظهارات امامخميني(ره) به خوبي روشن ميسازد كه ايشان در استراتژي مبارزاتي و تخريب نظام سياسي به هيچ روي عوامل داخلي را هدف قرار نداد و عمدتا از آنان به عنوان عوامل بدبخت بيگانه ياد ميكرد و بيشتر حملات ايشان متوجه امريكا، اسرائيل و انگليس بود و شاه به عنوان نماينده آنان آماج حملات امامخميني قرار گرفت و نه به عنوان يك قدرت مستقل. به همين خاطر طرح شعار «استقلال، آزادي» و «نه شرقي، نه غربي، جمهوري اسلامي»، چه در بعد فرهنگي و چه در بعد سياسي، امنيتي و اقتصادي، به نوعي رهايي از سلطه استبداد داخلي و استعمار خارجي توجه تام داشته است.[10]
خشونتگستري و خشونتستيزي رژيم پهلوي در عرصه مبارزه با مخالفان، كه به نوعي به گسترش دامنه مخالفت فداكارانه منتهي گشته و خود دامنگستر نوعي احساس مظلوميت در عين انتقامگيري از حكومت شده بود، با ابزار و امكانات بسيار پيشرفته و گسترده انجام ميشد. خشونتگستري رژيم پهلوي نوعي احساس به جان آمدن در ميان مخالفان، خانوادههاي آنان و همسويان اعتقادي با آنان را سبب شده بود كه اين احساس «به جان آمدن» و «كارد به استخوان رسيدن» در پي هر كشتار و هر شهادت روزافزون ميشد. فرار جامعه از خشونت غيرمنطقي و نامشروع رژيم پهلوي، اعم از زندان، شكنجههاي بيحد و حصر[11] و كشتار خياباني افزايش احساس فداكاري حقطلبانه را باعث شد و اين امر حركت بسيج مخالفان را تسريع، و ازهمپاشيدگي درونسيستمي را تسهيل كرد و هرچه رويارويي امريكا با مردم ايران، كه توسط شاه، ارتش و ساواك انجام ميشد، شدت مييافت، قدرت منسجم ملت تحت رهبري حضرت امامخميني شكنندهتر و آشتيناپذيرتر ميشد و اين آشتيناپذيري را تا حد مجازاتهاي سنگين تيربارانهاي اوايل انقلاب فرماندهان نظامي و امنيتي رژيم پهلوي گسترش داد.
استراتژي تاسيس نظام سياسي
سير برونرفت از شرايط بحراني انقلاب بدون استراتژي تخريب نظام سياسي ناتمام و ناقص است و در صورت فقدان اين استراتژي دوره گذار به مرحله بحران تاسيس نظام سياسي منتهي به كوچهبنبست پريشاني و بحران سياسي و منازعه داخلي بسيار خونين و سوار شدن دشمنان انقلاب بر برج بحران ناشي از تغيير بدون برنامه نظام سياسي تبديل خواهد شد. منظور ما از استراتژي تاسيس نظام سياسي آن است كه مخالفان سياسي يك حاكميت ــ كه مدعي ستمورزي و بيعدالتي سياستهاي حاكميت و بدنه اجرايي آن و پيوند آن با قدرتهاي سلطهگر خارجي هستند و با ادله فوق ضرورت برونرفت از حاكميت را مطرح مينمايند و جامعه نيز به خاطر تحملناپذير بودن شرايط حاكم بر خود با آنها هماهنگ، و در مسير تغيير و تخريب نظام سياسي بسيج ميشود ــ بايد طرحي نو را در حاكميت مطرح نمايند و از تاسيس يك نظم جديد سياسي و اجتماعي سخن گويند. به عنوان نمونه مخالفان حاكميت استبدادي قاجار در قضيه نهضت عدالتخواهي و درخواست عدالتخانه، با وجودي كه به مقوله ضرورت برونرفت از شرايط حاكم رسيده بودند، به مقوله تخريب نظام سياسي به طور جدي باور نداشتند و در مسير آن نيز عمل نكردند. آنها از آنجايي كه هيچگونه پايه نظري براي تخريب كردن يا نكردن نظام سياسي وقت و نيز طرحي براي حاكميت جانشين نداشتند، به ناگاه در معرض ايده جديد پيشنهادي سفير انگليس تحت عنوان درخواست مشروطه قرار گرفتند و از آن به بعد عدالتخواهان به مشروطهخواهان تبديل شدند؛ همانند سوسيالدموكراتهاي كوبايي كه در مبارزات فيدل كاسترو عليه باتيستا، به علت فقدان ايدئولوژي و برنامه تاسيس نظام سياسي، به هنگام قرار گرفتن در معرض پيروزي به ناچار به ماركسيسم روي آوردند و به تعبير فيدل كاسترو «انقلاب ما ايدئولوژي نداشت و ناچارا ايدئولوژي را از ماركسيسم وام گرفت»، البته انقلاب كوبا چند سال بعد از پيروزي، ايدئولوژي نظم سياسي جديد را نيز مطابق الگوي ماركسيستي سازمان داد؛ چرا كه پس از پيروزي در سال 1959.م، به سال 1965.م حزب كمونيست كوبا را به كمك ارنستو چهگوارا، انقلابي ماركسيست آرژانتيني، پايهگذاري كرد.[12]
چه بايد كرد؟
به سوال مهم «چه بايد كرد؟»، در بحبوحه مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي، پاسخهاي متعددي داده شد؛ چرا كه جامعه ايران به دلايل مختلف در معرض يك انتخابي بزرگ بود. الگوهاي پيشنهادي در اين زمان متعدد بود كه بعضي از آنها به شرح زير است:
1ــ حفظ حاكميت:
بسياري از طرفداران رژيم پهلوي كه به اقتدار شاه پايبند و متكي بودند از اين الگو حمايت ميكردند. اين دسته همان كساني بودند كه مبارزه خشونتگرايانه رژيم پهلوي را به انجام ميرساندند يا از آن حمايت ميكردند كه در شرايط انقلابي به شدت منزوي و هدف حملات انقلاب گرديدند. اين عده طرفداران سلطنت مطلقه و ديكتاتوري شاه محسوب ميشدند؛ چرا كه خود از وضع موجود منتفع بودند. نظاميان هوادار رژيم پهلوي و عوامل بوروكراسي و اليگارشي موجود مدافع اين نظريه بودند، هرچند تعدادي از طرفداران جدي اين نظريه به نوع و نحوه حكومت شاه نيز به ديده ترديد مينگريستند و باور داشتند كه اين وضع خطرناك است.[13]
2ــ حفظ حاكميت موجود با رعايت سلطنت مشروطه:
بسياري از موافقان يا ناراضيان از وضع سلطنت مطلقه ناخشنود بودند، اما به تغيير آن باور نداشتند. اين باور نداشتن به تغيير به دو دليل عمده بود:
الفــ باور نداشتن به تغيير به علت ضرورت حفظ نظم موجود: بسياري نظير شاپور بختيار، آيتالله شريعتمداري، ايرج اسكندري به حفظ قانون اساسي، يعني سلطنت شاه بدون حكومت آن، معتقد بودند؛ چراكه پيوندهاي ملموس آنها با رژيم پهلوي آشكار بود، اما به علت تردد در ميان مخالفان به اين واقعيت رسيده بودند كه حفظ سلطنت مطلقه شكننده و نابودكننده آن خواهد بود. بسياري از نويسندگان همكار رژيم پهلوي در ايام واپسين حاكميت پهلوي شعار دفاع از قانون اساسي را مطرح كردند و شاپور بختيار نيز با بسيج همه امكانات سلطنتطلبان تجمع هواداران قانون اساسي مشروطه سلطنتي را در استاديوم امجديه سازمان داد.
بــ باور نداشتن به تغيير به علت باور فقدان قدرت: عدهاي از ناراضيان و حتي مخالفان فعال رژيم پهلوي باور نداشتند كه ميتوان سلطنت را از جاي كند و ساقط كرد. بنابراين چنين نتيجه ميگرفتند كه چون نميتوان به دليل حمايت ابرقدرتها آن را تغيير داد، پس بايد به تعديل آن اقدام كرد.
رهبران نهضت آزادي، از جمله مهندس بازرگان، از اين دسته از مخالفان بودند كه باور داشتند نظام بينالمللي امكان و فرصت لازم را براي ايجاد تغيير حكومت در ايران نخواهد داد.
3ــ جمهوري:
بسياري از ناراضيان مليگراي پهلوي كه در شرايط انقلابي به اين نتيجه رسيده بودند كه حاكميت پهلوي بر جاي نميماند شعار جمهوري و دموكراسي مردم بر مردم را طرح كردند. از مدافعان نظريه جمهوري در ايران ميتوان از دكتر كريم سنجابي، دكتر شايگان و جبهه ملي ايران نام برد. هرچند سالها قبل شعار جمهوريخواهي هر از چند گاهي توسط ناراضياني درون سيستم، چون علي اميني و طرفدارانش، و ناراضيان مخالف شده چون احمد آرامش مطرح شده بود،[14] واقعيت اين است از نظريه جمهوريخواهي هيچ متن در خور توجهي در جهت سازوكار آن با داخل كشور ايران منتشر نشده بود.
4ــ جامعه بيطبقه توحيدي:
شعار جامعه بيطبقه توحيدي را كه سازمان مجاهدين خلق مطرح كرده بود فاقد مانيفست لازم براي طرح يك حكومت بود. اين شعار عملا مبهم و در عين حال شعار بود و هيچ پايه نظري و عملي معيني را ترسيم نميكرد. طرفداران اين نظريه، كه بسيار با حرارت از آن دفاع ميكردند، بيشتر به نوعي عدالت اجتماعي از نوع برابري امكانات و فرصتها توجه داشتند، ولي اين طرف فاقد نظريه سازمانيافته براي اداره جامعه، و در عين حال فاقد پايههاي لازم براي چارچوببنديهاي آتي و همچنين فاقد يك متن در خور بررسي بودهاست. سازمان مجاهدين اعلام كرد كه براي اثبات جمهوري اسلامي نيازي به رفراندوم نيست، با وجود اين به طور مشروط و به شرط آنكه موضع ضدارتجاعي و ضدامپرياليستي داشته باشد بدان راي خواهد داد.
5ــ حكومت كارگري ديكتاتوري پرولتاريا:
شعار ديكتاتوري پرولتاريا و حكومت كارگري كه شعار عمده گروههاي ماركسيست تندرو در اين زمان محسوب ميشد نيز فاقد يك متن و مانيفست ارائه شده به جامعه بود. ضمن آنكه باورمندان اين نظريه به نوعي وامگيري از نظريه ماركسيستهاي برونمرزي رضايت داده بودند. هرچند حزب توده از اواسط دهه 1340 به نوعي مانيفست اجرايي رسيدند، اين مانيفست درون حزبي بود[15] و به صورت يك ايده مطرح اجتماعي درنيامده بود. هرچند حزب توده اعلام كرد كه به طور استراتژيك موافق جمهوري اسلامي است و به آن راي خواهد داد، سازمان چريكهاي فدايي خلق و حزب تجزيهطلب دموكرات كردستان با رفراندوم جمهوري اسلامي مخالفت، و آن را تحريم كردند.[16]
6ــ جمهوري دموكراتيك اسلامي:
جمهوري دموكراتيك اسلامي عكسالعمل انفعالي مليگرايان و نهضت آزادي در برابر موضع حضرت امامخميني(ره) مبني بر اعلام جمهوري اسلامي بود[17] تا بتوانند از اين طريق از برقراري نظام اسلامي براساس مفروضات امامخميني و ولايت فقيه جلوگيري نمايند. جالب اين است كه بانيان نظريه جمهوري دموكراتيك اسلامي، تا مدتي پيش، از شعار «شاه سلطنت كند و نه حكومت» حمايت ميكردند. مدافعان انديشه جمهوري دموكراتيك اسلامي فاقد هرگونه نظريه پيشنهادي منسجم در اين خصوص بودند و به واقع هنوز خود آنها نيز نميدانستند از چه چيزي دفاع ميكنند و چه رويايي در سر دارند.
7ــ جمهوري اسلامي:
شكلگيري نهايي نظريه حكومت اسلامي، كه در سال 1348 حضرت امامخميني در نجف در ضمن درس خارج فقهشان مطرح كرد، نوعي اتخاذ استراتژي تاسيس حاكميت بود. با كتاب «ولايت فقيه» يا «حكومت اسلامي»، ايشان گام مهمي را در ساماندهي نظريه حكومتي خويش برداشت. هرچند در كتاب «كشفالاسرار» نيز به نوعي به اين نظريه اشاره شده[18] و بر ضرورت برونرفت تاكيد گشته بود، امامخميني در كتاب «حكومت اسلامي» بر ضرورت تخريب نظم سياسي آن زمان و تاسيس يك نظام سياسي جديد براساس آرمانهاي اسلام و تشيع تاكيد كرد.[19]
تاثير نظريه حكومت اسلامي بر جامعه سياسي آن بود كه اين نظريه به آرمان سياسي نيروهاي مذهبي، يعني بخش اعظم و اصلي نيروهاي انقلاب اسلامي، تبديل شد و جرأت مخالفان را در فداكاري و تلاش براي تخريب نظم سياسي حاكم بالا برد و افق روشنتري را پيش روي مردم ايران گذاشت.
طرح تاسيس نظام سياسي مبتني بر جمهوري اسلامي، تلفيق آرمانهاي مختلف گروههاي سياسي همسو با گرايش اسلامگرايانه بود. اين طرح تاسيس در گسترش روزافزون مطالبات انقلابي مردم به شدت موثر بود و ضرورت دستيازيدن به آن را در ميان قشرهاي مختلف جامعه بديهي نمود.
گرايش اسلامخواهي مردم ايران و مبارزه با اسلامستيزي رژيم پهلوي، كه زمينهساز اجراي عمليات انقلاب و تخريب نظام سياسي پهلوي با ويژگيهاي خاص خود شد، زمينه منطقي گرايش مردم به صورت گسترده به جمهوري اسلامي را فراهم كرد؛ چرا كه در قالب مفروض حكومت جمهوري اسلامي، مردم ايران دموكراسي و اعمال قوانين اسلامي را با هم ميديدند و اتفاقا همين مساله گسترش روزافزن خواست تغيير در نظم سياسي ايران را سبب شد و گسترش اين خواست با گرايش شديد فداكاري شهادتطلبانه به ناپايدارتر كردن پايههاي حكومت پهلويها انجاميد تا جايي كه آن را به سقوط كامل كشاند و باقيمانده نيروهاي سلطنتطلب درون سيستم حاكميت را، به علت فقدان قدرت فداكاري براي حفظ حاكميت، دچار فروپاشي و اضمحلال كرد؛ همانند تكه يخي كه بر اثر ضربات متعدد خرد گشت و بر اثر حرارت بهوجودآمده انقلابي نيز دچار ذوب و از همپاشيدگي شد؛ از هم پاشيدني كه مبتني بر قوانين و قواعد خاص آن بود و هيچ قدرت ديگري توان غلبه تام بر مردم نداشت تا از ذوب شدن يخ استبداد پهلوي جلوگيري نمايد.
-------------------------------------------------------------------------------
پينوشتها
[1]ــ هما سرشار، خاطرات شعبان جعفري، تهران، نشر آبي، 1381، صفحات متعدد.
[2]ــ همان، صفحات متعدد.
[3]ــ حسن طوفانيان، خاطرات، تهران، نشر زيبا، 1382، ص82
[4]ــ همان، ص90
[5]ــ ميشل فوكو، ايرانيها چه رويايي در سر دارند، ترجمه حسين معصومي همداني، تهران، 1380، ص17
[6]ــ هلمز سينيتا، خاطرات همسر سفير، ترجمه اسماعيل زند، تهران، اطلاعات، ص79
[7]ــ بزم اهريمن، تهران، مركز بررسي اسناد وزارت اطلاعات، 1379، صفحات متعدد.
[8]ــ احمد احمد، خاطرات، به كوشش محسن كاظمي، تهران، دفتر ادبيات انقلاب اسلامي، 1380، صفحات متعدد.
[9]ــ ويليام سوليوان، ماموريت در ايران، ترجمه محمد مشرقي، ص210
[10]ــ امامخميني طليعه انقلاب اسلامي، ص285
[11]ــ رضا براهني، بولتن خبرگزاري پارس، ش236، ص5
[12]ــ خاطرات ارنستو چه گوارا، ترجمه محمدعلي عمويي، تهران، نشر اشاره، 1381، ص8
[13]ــ اسدالله علم، يادداشتها، جلد اول، صص414ــ413
[14]ــ احمد آرامش، هفتسال در زندان آريامهر، تهران، بنگاه نشر و ترجمه كتاب، 1358، صفحات متعدد.
[15]ــ نورالدين كيانوري، خاطرات، تهران، اطلاعات، صفحات متعدد.
[16]ــ كيهان، 9 فروردين، ص2
[17]ــ كيهان، 13 اسفند 1357، ص1
[18]ــ امامخميني، كشفالاسرار، بيجا، بيتا.
[19]ــ امامخميني، ولايت فقيه يا حكومت اسلامي، بيتا، بيجا.