باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 1 فروردين 1389 كاربران برخط 41 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
فقر پايدار در آمريكا
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


ايالات متحده آمريكا درعين حالي كه ثروتمندترين كشور جهان مي باشد، همواره شاهد وجود طبقه فقير در اين كشور بوده است. مشكل اينجاست كه مقامات رسمي و قوانين مالياتي وضع شده، نه تنها التفاتي به حل اين مشكل نميكنند بلكه خود عامل پايدار بودن فقر در آمريكا هستند. در سال هاي گذشته، جابجايي عظيم ثروت از طبقات پايين جامعه به سمت بالا، مشكل را حادتر نموده است. شريك جرم اصلي مقامات رسمي، رسانه ها هستند. رسانه هاي اصلي آمريكا هيچ دغدغه اي نسبت به فقر روزافزون در اين كشور از خود نشان نمي دهند.

 
   ● نويسنده: بن . اچ . - بگديكيان

منبع: ماهنامه - سياحت غرب - 1383 - سال دوم، شماره 18، دي

 
 

زماني كه در آن به سر مي بريم، شايد بهترين و شايد بدترين زمان ها باشد. حال، جداي از اين كه اين زمان، زمان رونق و پيشرفت و يا ركود و پسرفت باشد، ما در ايالات متحده آمريكا كه غني ترين كشور جهان است، شاهد مشكلي ثابت و پايدار مي باشيم، آمريكا به وضعيت طبقه اي پايدار كه از فقرا تشكيل مي شود، تداوم  بخشيده است. اين مسئله، امري اتفاقي نيست. تداوم بخشيدن به فقر طبقه مذكور، به وسيله تلاش هاي رسمي صورت مي گيرد و همان گونه كه عمدي و حساب شده بودن حمايت آلن گرينسپان از رشد روزافزون بانك ها و بازار بورس براي همه واضح است، عمدي بودن اين تلاش ها روشن تر مي شود. در اين زمينه، تلاش هاي شرم آوري به وسيله قوانين و مقررات جديد، قوانين جديدمالياتي و چشم پوشي هاي چند ميلياردي مالياتي از شركت هاي غول پيكري كه مورد عنايت مسئولين مي باشند، صورت مي گيرد. بي كاري در بين طبقه پايدار فقير، مسئله اي موقتي و كوتاه مدت نيست؛ اكثر آن ها شغلشان را عوض مي كنند و گروهي ديگر از آنان الكلي، معتاد و يا عقب افتاده هستند. اكثر آن ها كار مي كنند، اما ناكامي هيچ يك از آن ها به مثابه بدشانسي هاي موقتي در اقتصاد نوين جهاني، اجتناب ناپذير نيست. از مدت ها قبل از دوره «اقتصاد جديد» و همچنين پس از ظهور آن، هيچ يك از همتايان اروپاي غربي كه داراي ملت هاي ثروتمندي مي باشند، مثل آمريكا به تداوم فقر طبقه پايدار فقير كمك نكردند. اين كشورها سياست هاي اجتماعي كارآمدي براي ممانعت به عمل آوردن از تداوم فقر در كشور خود اتخاذ كرده اند.


در حالي كه آمريكا، ثروتمندترين كشور جهان، با فقري پايدار دست به گريبان است، ظاهراً جريان غالب در رسانه¬هاي چاپي و الكترونيكي آمريكا اين است كه براي توجيه فقر به عبارتي از «انجيل متي» متوسل مي شوند كه مي گويد: «شما هميشه با فقر دست به گريبان خواهيد بود». آن ها در حالي اين گونه رفتار مي كنند كه كمترين توجهي به اين نكته ندارند كه فقر افراد زيادي در ثروتمندترين كشور جهان، وجه تمايز ميان آمريكا و ساير كشورهاي پيشرفته است. (آمريكا در توليد ناخالص داخلي، غني ترين كشور و در درآمد سرانه، پس از لوگزامبورگ مقام دوم را دارد.)


رسانه هاي خبري ممكن است، گاهي نسبت به پنهان ساختن فقر ناخشنود باشند و به دلايلي به مسئله فقر بپردازند؛ اما نوعاً به بيان قصه هاي پرت و استثناء در مورد يك خانواده بدشناس در يك فضاي فلاكت بار و يا شرح حال يك مدير رده پايين در نواحي شمال مركزي كه از سر بي نيازي، در رستوران مك دونالد همبرگرها را به هوا پرتاب مي كند و... مي پردازند. اين داستان ها، داستان هاي شفقت آوري هستند اما تنها به بيان موارد خاص و استثنايي مي پردازند. تنها به ندرت و آن هم به طرز مبهمي اين سوال مطرح مي شود كه چرا در ميان كشورهاي ثروتمند، ايالات متحده سال هاي سال طبقه فقيري را در خود حفظ كرده است.


پر واضح است كه ميان سياست مداران و رسانه هاي خبري اصلي كشور يك رابطه همزيستي برقرار است. اين نكته نيز معلوم است كه قصور رسانه ها داراي پيامدهايي مي باشد. رهبران سياسي مي دانند، تا وقتي رسانه ها به يك مشكل توجهي نشان نمي دهند، آنها نيز مي توانند در برابر آن بي اعتنا باشند. به فقرا تنها در زمان انتخابات و در لفاظي هاي كليشه اي و همچنين براي حضور آن ها در عكس هاي انتخاباتي توجه مي شود. سخنراني هاي پوچ كه پي گيري و بازخواست رسانه ها را به دنبال ندارد، به گسترش قبول اين فرض كه فقر در آمريكا عمل غيرقابل اجتناب خداوند مي باشد، كمك كرده است. حتي زماني كه دولت اسناد و گزارش هايي را در مورد بخشي از فقر پايدار در كشور منتشر ميكند ـ مانند گزارش بحران حاد اجاره بها در سال 1997 كه نسخه هاي چاپ شده آن در عرض يك روز به پايان رسيد مورد پيگيري جدي رسانه ها قرار نمي گيرد؛ در حالي كه پي گيري آنها ميتواند باعث ايجاد فشارهاي سياسي بر دولت براي حل كردن مشكلات گردد. جالب اين كه غالب رسانه هاي خبري، گزارش مذكور را به بحران بازار مسكن ميليونرها در سان فرانسيسكو و يا مركز مانهاتان نسبت دادند و وقعي به بحران مسكن در بين خانواده هاي متوسط در حومه شهرهاي شيكاگو و مناطق روستايي كانساس و هزاران شهر و شهرك ديگر ننهادند.


فقر پايدار در زمان حكومت كليسا اجتناب ناپذير بوده است؛ زماني كه واقعاً كمبود غذا وجود داشت، از زمين هاي قابل كشت به طرز كم بازدهي استفاده مي شد و سيستم طبقاتي غيرقابل انعطاف برده داري و نظام ارباب و رعيتي حاكم بوده است. اما در جهان امروز، براي همه انسان ها غذاي كافي وجود دارد. كشورهاي ثروتمندي مانند ايالات متحده از منابع غني اي برخوردارند كه مي توانند براي جمعيت خود غذاي مناسب و كافي، مسكن، بهداشت عمومي، شغل و مستمري تأمين كنند. اكثر كشورهاي ثروتمند اين كار را عملي نمودهاند و تنها آمريكاست كه نخواسته است تا از فقر پايدار رهايي يابد.


ايالات متحده آمريكا در ميان كشورهاي پيشرفته صنعتي مثل فرانسه، آلمان و انگلستان يك استثنا است. آمريكا اين استثنا بودن مشكوك را سالهاي درازي حدود نيم قرن حفظ نموده است. امروزه به وجود يك طبقه فقير در آمريكا، به عنوان يك امر عادي و اجتناب ناپذير و به واسطه بي توجهي رسانه ها، امري بي اهميت نگريسته ميشود.


«فقيران آمريكا» چه كساني هستند و آيا آنها واقعاً فقير هستند؟


در آمارهاي ادواري دولت آمريكا، سطح فقر به گونه اي تنظيم مي گردد كه اين گونه بنماياند كه سطح زندگي مردم تغيير داشته است. به عنوان مثال، در سال1999، خانواده سه نفره با درآمد 13880 دلار و يا كمتر، فقير محسوب مي شدند. از 32 ميليون آمريكايي، 72 درصد خانواده ها جزو طبقه فقير بودند، دليل فقر آنها، نداشتن ماشين هاي مدل بالايي مثل بيام و نيست! آنها فقيرند چون غذاي كافي و سر پناه ندارند و از دسترسي به امكانات ابتدايي زندگي در يك جامعه مدرن محرومند.


چرا ما اجازه وجود چنين شرايطي را مي دهيم، در حالي كه ملل همتاي ما چنين نميكنند؟ دليل هاي آن ساده است: نوع جهت گيري هاي رسمي بازار مسكن؛ جابجايي تعمدي ثروت به سمت طبقات بالاي جامعه كه موجب بر باد دادن ماليات بر درآمدهاي رو به رشد مأخوذ از ملت ميگردد؛ تخفيف هاي بسيار زياد و به نفع شركتها؛ و رفتارهايي كه كمترين توجهي نسبت به درآمدهاي پايين مردم در آنها ديده نميشود.


چرا رسانه هاي خبري شريك جرم محسوب ميشوند؟


سي سال پيش، مسئله اي رخ داد كه از همان زمان قصور رسانه ها نمايان شد. زماني كه هر چند به صورت ناگهاني با خانوادههاي بدون سرپناهي كه در خيابانها زندگي ميكردند، مواجه شديم. اين رويداد براي يات شهروندي آمريكا، به سان يك قناري مرده در يك معدن زغال سنگ بود. آري! همه ما مي دانيم چرا قناري ها در معادن مي ميرند؛ تنها، اندكي گاز متان، قناري هاي حساس راقبل از اين كه انسان را بكشد نابود ميكند. آري، قناري مرده فقر زيربنايي آمريكا، ظهور ناگهاني بي سرپناهان در ابتداي دهه 80 بود.


در دهه هشتاد، تعداد آمريكايي هاي فقير، به طرز چشمگيري افزايش يافت، اما در سال هاي 1998 و 1999، ميانگين فاصله كودكان فقير با خط فقر، بيشتر از فاصله اي بود كه كودكان فقير در سال 1979 با خط فقر داشتند.


تغييرات سال 1979 و دهه هشتاد، واقعياتي را براي ما بيان ميكند. در ميان دهه هشتاد ظاهراً به طور ناگهاني براي اولين بار پس از «ركود بزرگ»، تعداد زيادي از خانواده ها در خيابان زندگي ميكردند. «بي سرپناهي» يك پديده اجتماعي است كه معمولاً كشورهايي مانند بنگلادش با آن دست به گريبانند؛ اما امروز، ما در ثروتمندترين كشور، با آن به عنوان يك مسئله قابل رؤيت و پايدار در شهرهايمان روبرو هستيم. كوتاهي و قصور روزنامه ها و رسانه هاي صوتي و تصويري در يافتن علل به وجود آمدن بي سرپناهان جديدي بود كه اول بار در دهه 80 ظهور يافتند. توجه اكثر آنها به بي سرپناهان الكلي، معتاد و يا معلول ذهني معطوف شد، درحالي كه هميشه افراد الكلي، معتاد و مجنون در كشور آمريكا (پيش از ظهور تعداد زيادي از خانواده هايي كه در خيابان زندگي ميكنند)، وجود داشته اند. پس رسانه ها در يافتن دليل به وجود آمدن مشكل بي سرپناهي، كوتاهي كردند. آري! در آن زمان، برخي چيزها به طور بنيادين تغيير يافته بود.


در جواب اين كه چه چيزي تغيير يافته است، بايد گفت كه بي سرپناهان كه اقليتي از كل فقرا را شامل ميشوند در حالي خانه ندارند كه براساس آمارهاي «اداره آمار كار»، 64 درصد آن ها داراي شغل هستند و برخي ازآنها هم دو شغل دارند، اما آنها براساس استانداردهاي دولت، فقير محسوب ميشوند.


هيچ دموكراسي قدرتمندي نمي تواند خانواده هاي كم درآمد را در حالي كه امور املاك آن كشور به بخش غيردولتي وابسته است، خانه دار كند. وجود خانه هاي ارزان قيمت و يارانه اي تا زماني كه همه مردم داراي آپارتمان و يا خانه هايي با حداقل مطلوبيت نشده اند، ضروري است. قبل از سال 1979، ايالات متحده در عرض يك سال به حدود دويست هزار فرد كم درآمد، آپارتمان هاي يارانه اي اعطا كرد.  در حالي كه در ابتداي دهه هشتاد كه شور و اشتياق جديدي براي جابجايي و تغيير هر چيز ممكن به سمت بازار آزاد به وجود آمده بود، تعداد خانه هاي يارانه اي 92 درصد كاهش يافت و اين مسئله، دليل اصلي مواجهه ناگهاني ما با يك طبقه پايدار فقير و خانواده هاي خيابان نشين است؛ ولي تنها عده كمي از خوانندگان روزنامه ها و بينندگان تلويزيون، بر دليل اصلي «ظهور ناگهاني» بي سرپناهان واقفند. اما چرا مطبوعات براي حل اين مشكل اشتياقي از خود نشان ندادند؟ دليل آن، رفتار احتياط آميز رسانه هاي اصلي مي باشد. بي علاقگي رسانه ها از آنجا سرچشمه ميگيرد كه آنها مي دانند، حل مشكل بي سرپناهان و بيماران اجتماعي، متضمن افزايش ماليات ها مي باشد. در حالي كه رسانهها معمولاً دست به اقداماتي كه مالياتها را كاهش ميدهد، ميزنند، پرداختن به مسئله «قناري مرده» ظهور ناگهاني بي سرپناهان، مي توانست باعث احياي اختصاص بودجه جهت منازل يارانه اي به نفع گروهي كه عموماً در حوزه هاي انتخاباتي هيچ قدرت سياسي اي ندارند، بشود.


يك سري عوامل ديگر نيز در مزمن شدن بي سرپناهي دخيل هستند. چندي قبل، مسئولين امر به اين نكته پي بردند كه اكثر بيماران رواني كه در بيمارستان ها بستري هستند، در صورتي كه از بيمارستان مرخص و كار درمان آنها به مراكز درماني محلي در شهر خودشان واگذار شود و از مشاوره مراكز درماني محلي بهره مند شوند، بهبود مي يابند. در پي آن بيمارستان هاي رواني به نحو چشم گيري خالي شدند و بدين ترتيب از ميليون ها دلار ماليات معاف شدند.


اغلب فقرا بيمار رواني نيستند. آنها از لحاظ رواني سالم هستند و نه خودشان و نه خانواده¬شان معتاد نيستند، اما فقير باقي مانده اند. بر طبق آمار وزارت مسكن و مسائل شهري (HUD)، از سال 1993-1985 تعداد مشتري خصوصي براي خريد مسكن 20 درصد كاهش يافته است و بنا به نقل نشريه “Housing and Community Development”، طبق قوانين فعلي مسكن، تنها 33 درصد از آمريكايي ها واقعاً ميتوانند خانه بخرند.


براساس گزارش روزنامه ها در دسامبر 1997، با وجود قيمت بالاي مسكن كه دسترسي به آنها براي تعداد روز افزوني از آمريكايي هاي كم درآمد محال شده است، تنها بايد در انتظار بدتر شدن وضعيت بحران مسكن بود. تلاش هاي اخير كنگره نيز تنها باعث شد كه اين گروه از محرومين از حقوق بيشتري محروم شوند. براساس ارزيابياي كه توسط «مركز بودجه و تشخيص اولويتها» صورت گرفت، در سال 1995، 3/1 ميليون واحد مسكوني ارزان اجارهاي براي 6/2 ميليون فرد كم درآمد وجود داشت. اكنون در دوره زماني مشابه و بر اساس آمار «انجمن ملي بنگاه ها» قيمت تهيه خانه، 45 درصد افزايش داشته است. تا وقتي كه معامله آپارتمان هاي اجاره اي كم قيمت براي صنعت معاملات ملكي آفت محسوب مي شود و تا وقتي كه يارانه مورد نياز به اين امر اختصاص ندهد، معماي بي سرپناهي و وجود 32000000 فقير در آمريكا چندان هم عجيب به نظر نمي رسد.


بايد اضافه كرد كه فقرا همواره مجبورند، درصد روزافزوني از درآمد خود را براي اجاره بها پرداخت كنند. آنها بيش از 50 درصد درآمد خود را پس از كسر ماليات به اين امر اختصاص مي دهند. آنان واقعاً در يك مخمصه گرفتار شده اند. فقرا بايد با نصف و يا كمتر از نصف باقيمانده درآمد خود، احتياج هاي ضروري همچون غذا و لباس را تأمين كنند.


مسئله اساسي، پديده شرم آور حركت و جابجايي عظيم ثروت شخصي ملت آمريكا از 80 درصد پايين مردم به 20 درصد بالا است كه در آنجا هم تنها يك درصد هستند كه سهم عمده اي نصيبشان مي شود. يك چنين شكافي، گهگاه و آن هم به عنوان يك آمار معمولي و عادي، همانند ميزان محصول ذرت در كانساس، در اخبار منعكس مي شود.


آمريكا بزرگ ترين شكاف ميان افراد بسيار ثروتمند و فقير را در جهان داراست. اين شكاف سال به سال در حال گسترش است. اين مسئله نه تصادفي و نه اتفاقي است و نه به خاطر استعداد و سخت كوشي ثروتمندان است. آمريكا از لحاظ كم بودن سهم كارگران از درآمد كارفرمايانشان در ميان كشورهاي همتاي خود، بي نظير است. يك مدير عامل معمولي در آمريكا 34 برابر يك كارگر معمولي كارخانه درآمد دارد. كارگراني كه در مدت زماني مشابه، از يك كارگر ساعتي در ژاپن، آلمان و يا سوئيس هم درآمد كمتري دارند. مزاياي چند ميليوني و حتي چند ميلياردي مديران، بيانگر آن است كه هيچ ارتباطي بين نوع عملكرد و برنامه شركت آنها با ميزان اين مزدها وجود ندارد. براي اين مدعا، ادله و اسناد بسيار روشن و موثقي وجود دارد. آقاي گرائف كريستال كه پيش از اين در دانشگاه بركلي كاليفرنيا و اكرن در بلومبرگ نيوز به فعاليت مشغول بوده است، در رابطه با مزاياي كلان مديران مي گويد: «اوضاع بدتر و بدتر مي شود... چنين وضعيتي واقعاً بيمارگونه است.»


جابجايي عظيم ثروت آمريكاييها و حركت آن به سمت اقليت بالاي جامعه، در رسانه ها منعكس مي شود؛ اما متأسفانه در اين گزارش ها هيچ گونه احساس نارضايتي و خشم و همچنين هشداري كه لينكن استفنر، ايدا تاربل، فرانكلين روزولت و هريك از رهبران سياسي و يا رسانه اي عصر گذشته را به فكر واداشته بود، وجود ندارد. گرچه از برخورد رسانه هاي اصلي با مسئله فقر مي توان دريافت كه ظاهراً آن ها براي توجيه فقر و تسلي دادن و رضاي به وضعيت فقر، به كتاب «متي» متوسل شده و به آن اشاره مي كنند، اما معلوم نيست كه چرا نصايح ديگر انجيل برايشان چندان مهم نيست و به آن تمايلي نشان نمي دهند: «رد شدن شتر از سوراخ يك سوزن، آسان تر از اين است كه يك ثروتمند به ملكوت خداوند راه يابد.»


سوال اينجاست كه چرا در كشورهاي ثروتمند ديگر، ميزان فقر آشكاري را كه در آمريكا مي بينيم، وجود ندارد. پاسخ واضح است. در كشورهاي ثروتمند ديگر، مسكن، استخدام، مستمري و سياست منطقي مالياتي وجود دارد كه مانع از ظهور فقر مي شود. به طور كلي بايد گفت، مشكل ما توهمي است كه توسط رسانه هاي اصلي تغذيه مي شود. همان روزنامه هايي كه براي تصحيح و جبران اشتباه چاپي حرف اول اسم يك سياست مدار، «ستون اصلاح» تشكيل مي دهند! توهم و خيال پردازي رسانه ها كه توسط سياست مداران حمايت مي شود، مردم ايالات متحده را به دروغ قانع ساخته كه از ما [ثروتمندان] به صورت بي رحمانه اي ماليات هاي سنگين اخذ ميكنند، اما حقيقت اين است كه ما در ميان تمامي كشورهاي دموكراتيك بزرگ و با احتساب تمامي مالياتهاي محلي، دولتي و ملي، كمترين ماليات را ميپردازيم. در نتيجه، اين توهمات ابزار بسيار مفيدي براي هر مبارزه سياسي است. ما شاهد اين هستيم كه در انتخابات، وعده براي كاهش ماليات، تبديل به موضوعي اجتناب ناپذير شده است و اين مسئله كه «افراد بسيار غني كه تحت محاصره مالياتهاي سنگين قرار دارند، بايد رهايي يابند» به عنوان نيازي فوري و حياتي مطرح مي شود. گرچه اصحاب رسانه هاي اصلي به شدت به يافتن مقصرين مشكلات اجتماعي علاقه مندند، در اين مورد تلاش مي كنند كه خود را به فراموشي بزنند. در بيش از نيم قرن گذشته، درآمدهاي مالياتي دولت فدرال كه توسط شركتها پرداخت مي شد، شديداً كاهش يافته و جبران كسري حاصل، بر دوش خانواده ها و اشخاص قرار گرفته است. در سال 1940، سهم شركت ها از درآمد دولت 40 درصد بود. اين رقم در سال 2000 به 12 درصد كاهش يافت. حال حدس بزنيد كه چه كسي اين تفاوت را ميپردازد.


اگرچه پول به وفور وجود دارد و ثروت ملي رشد يافته است، اما در سال 1955، ماليات شركتها 6 درصد توليد ناخالص داخلي را تأمين ميكرد و اكنون اين رقم تنها 5/2 درصد است. درآمد مالياتي آمريكا كه 34 درصد توليد ناخالص داخلي را تشكيل مي دهد، از تمام كشورهاي صنعتي به جز ژاپن كمتر است. اين رقم در كانادا 36 درصد، در آلمان 39 درصد و در سوئيس 50 درصد است. تصادفي نيست كه اكثر كشورهاي ديگر از توجه به سلامت عمومي و مسكن تضمين شده بهره مندند و از لحاظ مزاياي اجتماعي عمومي جلوتر از ايالات متحده هستند.


بالاترين نرخ درآمد مالياتي دولت فدرال از سوي ثروتمندان آمريكا و تنها براي يك بار به 70 درصد درآمدها رسيد. ثروتمندان براي فرار از ماليات، بهترين حسابداران و متخصصان گريز از ماليات را استخدام نمودند و در نتيجه، تنها عده كمي از آنان، ماليات هايي را كه مناسب مرفهين است، پرداخت نمودند. رقم مذكور در سال 2000 به 39 درصد كاهش يافت كه البته در عمل، اين رقم 33 درصد بوده است و تعداد كمي از ثروتمندان ماليات  واقعي خود را پرداخت نمودند. اكنون هدف كابينه بوش اين است كه اين رقم را به 25 درصد كاهش دهد.


از اين مطلب كه بگذريم، بايد اشاره داشت كه برخي ماليات ها رو به بالا در حركت است. در پي ضرر دولت فدرال از جانب كاهش هر ساله درآمد مالياتي دولت از سوي ثروتمندان و تغيير وضعيت ماليات به ماليات كاهشي، مسئوليت پرداخت اين ماليات ها از پرداخت كنندگان واقعي به پرداخت كنندگان كم درآمد جابجا شده است؛ فقرايي كه درصد بالاتري از درآمدشان را به نسبت اغنيا ماليات مي دهند. در پي تفويض مسئوليت اخذ درآمدهاي مالياتي از سوي پايتخت به ايالت ها، نواحي و شهرها، مسئولين جديد نيز به مالياتها چوب حراج زدند و به شيوهاي افراطي، سيستم ماليات كاهشي را پياده نمودند. آري اينجاست كه فقرا مجبور به پرداخت مالياتهاي سنگين شدند. مبلغي كه در هيچ يك از ادوار گذشته سابقه نداشته است.


براساس گزارش موسسه «شهروندان براي عدالت مالياتي» و همچنين «موسسه اي براي ماليات بندي و مشي اقتصادي» در سال 1995، 20 درصد پايين جامعه از لحاظ درآمد خانواده ـ 5/12 درصد كل درآمدهاي مالياتي محلي و دولتي را تأمين كرده اند كه ماليات بر املاك، فروش و پول را شامل مي شود. اين  در حالي است كه خانواده هايي كه 20 درصد بالاي جامعه جاي دارند، مجبورند تنها 5/8 درصد از درآمد خود را پرداخت كنند.


بايد توجه داشت، 5/7 درصد ماليات بر فروش، درصد بالايي از درآمد يك كارگر كم درآمد را تشكيل مي دهد؛ اما همين 5/7 درصد ماليات بر فروش، به نسبت كل درآمد يك ميليونر، بسيار ناچيز است. سوال اينجاست كه با وجود نياز دولت به درآمدهاي مالياتي، چرا شركت ها و ثروتمندان، در عوض حمايت از افزايش ماليات ها، بر كاهش آن پافشاري ميكنند.


اهانت قطعي اي كه بر فقرا روا داشته ميشود، دست مزدهاي ناچيز در مقابل كارشان است. شركتها و ثروتمندان كه زماني عليه به وجود آمدن دست مزدهاي پايين مبارزه ميكردند، امروز عليه افزايش دست مزدها دست به اقدام مي زنند. ارزش حداقل دست مزد در سال 1970، 29 درصد بيشتر از سال 2000 بوده است. بنابه گفته موسسه «سياست اقتصادي» در سال 1970، كارگراني كه كمترين دست مزد را داشتند، بالاي خط فقر زندگي ميكردند اما در سال 1998، تنها 19 درصد آنها روي خط فقر بودند.


از ايرادات رايج نسبت به  افزايش دست مزدها اين است كه اين كار باعث ميشود، برخي شغل ها دست نيافتني شوند و اين كه كارگاه ها و شركت هاي كوچك را به ورشكستگي سوق مي دهد. اين ايرادي بي پايه و اساس  است. موسسه سياست اقتصادي تأكيد ميكند كه رشد دست مزدهاي بسيار كم، به هيچ وجه منتج به محدود شدن جدي شغل ها و يا ورشكستگي كارگاهها و موسسات نمي شود.


معترضين به دستمزدهاي پايين، غالباً بر دست مزدهاي پايين نوجوانان تأكيد ميكنند و معتقدند كه با وجود چنين وضعيتي، آنها ياد نميگيرند كه مولد باشند. اما بايد توجه داشت كه در سال 1991، 71درصد افراد كاري كه كمترين درآمد را داشتند، بزرگسال بوده اند. اگر «متوسط صنعتي داوجونز» (2) در طي 20 سال همواره سقوط كرد، بايد در صفحه اول مطبوعات و تيتر روزانه رسانه هاي ديداري و شنيداري باشد تا دولت براي حل مشكل اقدام نمايد. در عين حال كه وضعيت آماري مسكن، خوراك و پوشاك 32 ميليون آمريكايي در 30 سال گذشته همواره تنزل داشته است، تنها به اندازه يك داستان و يا آمارهاي جزئي و كم اهميت ارزش دارد كه آن هم در صفحه هاي آخر رسانه هاي خبري موثر منعكس مي شود. وجود طبقه فقير، در حالي كه اجتناب از فقر آن ها ممكن مي باشد، براي «رهبر دنياي آزاد» شرم آور است. كشوري كه در اين دنياي آزاد، ثروتمندترين است. توجه بسياري زياد رسانه ها به «داو جونز»، نقش رسانه ها در ايجاد توهم زياد بودن ميزان ماليات آمريكايي ها و اين عقيده كه وجود طبقه فقير در آمريكا اجتناب ناپذير است، جريان غالب رسانه هاي نوشتاري، ديداري و شنيداري ما را تبديل به شريك جرم وجود مشكلي بي رحم و در عين حال اجتناب ناپذير در جامعه كرده است. گرچه شركت ها و قانون گذاران واشنگتن براي فرار از حل مشكل فقر به آيه كتاب متي متوسل شوند و بگويند، فقر هميشه با ما خواهد بود، اما تجربه كشورهاي ثروتمند ديگر مثل آلمان، فرانسه، كانادا و بريتانيا ثابت ميكند كه پاسخ، پيش از اين كه در كتاب متي وجود داشته باشد، در سابقه كنگره وجود دارد.


منبع: ZNET (Daily commentaries)


 


* Ben H.Bagdikian، نويسنده و روزنامه نگار آمريكايي، صاحب تأليفات متعددي از جمله: فقر در آمريكا (1963) و انحصار رسانه اي (2000) مي باشد. او نخستين فارغ التحصيل رشته روزنامه نگاري دانشگاه كاليفرنيا در بركلي است.


2) متوسط داو  جونز شامل چند متوسط اقتصادي ميباشد كه از جمله آنها، ميانگين د.ج قيمتهاي سهم در 30 صنعت پيشرو است. مترجم

 

    331 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   اقتصاد آمريكا 
●   فقر 

مطالعات منطقه ای:
●   آمریکا 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:25/01/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب