| در بحث نقد سنت و تجدد، بايد به دو دسته نقد، پرداخت: يكي نقدي در باب مباني سنت يا مباني تجدد، ديگري نقد بر تك تك اجزاي سنت يا تجددي كه در بحث تعارضها مطرح شدهاند.
در محور نقد سنت و تجدد، ما دو تقسيمبندي مهم را بايد مطرح كنيم، كه هر دو زمينه مستقلاً نيازمند تحقيق و پژوهش است؛ يكي تقسيم نقدها از حيث موضع ناقدان و ديگري تقسيم نقدها از حيث متعلق نقد.
تقسيم نقدها از حيث موضع ناقد
ناقد ميتواند از دو منظر سنتي و مدرن به نقد بنشيند و چون اين دو منظر هم در مورد سنت و هم در مورد تجدد، متصور است، منطقاً در اين بحث چهار سنخ متصور است:
الف ـ نقد سنت از منظر و با معيارهاي سنتي:
همانند نقدهايي كه تا پيش از ورود تجدد در جامعه سنتي، رواج داشت، و در حوزهي ديني از مهمترين مصاديق آن ميتوان به خرافهزدايي، مبارزه با بدعتها، احياگري و… اشاره كرد؛ كه نقدهاي استاد مطهري بر سنت عموماً از اين منظر است.
ب ـ نقد سنت از منظر و با معيارهاي تجدد:
كه بارزترين نمونهاش را ابتدا در مباحث شرق شناسان و سپس در مباحث غربزدگان (يا به تعبير داريوش آشوري: شاگردان تنبل مكتب شرقشناسي)(1) ميتوان ديد.
ج ـ نقد تجدد از منظر و با معيارهاي سنتي:
كه در اينجا دو گروه عمده وجود دارند كه متأسفانه هر دو به «سنتگرايان» مرسوم شدهاند. يك گروه كساني كه نديده و نشناخته به نقد غرب و تجدد روي آورده و تجدد را صرفاً از اين حيث كه محصول كافران است و ما در اسلام بهتر از آن را داريم و … (كه هيچ وقت معلوم نميكنند اين «بهتر» چيست، كجاست و چرا هيچ كس آن را نميشناسد) نفي ميكنند و به انتقادات سطحي از آن بسنده ميكنند. دسته ديگر كسانياند همچون رنه گنون، كومارا سوامي، شوآن و… كه پس از آشنايي عميق با مباني تجدد، به نقد آن دست زدهاند و البته بر تمامي مردم ساكن مغرب زمين حكم واحد نميرانند و از جريانات ديني آنجا نيز باخبرند و فريادشان از اين انتقادات سطحي از غرب، بلند است.(2)
د ـ نقد تجدد از منظر و با معيارهاي تجدد:
حقيقت اين است كه از همان اوايل دوران مدرن، چنين نقدي آغاز شد، چرا كه از بنيادهاي مدرنيته، احترام نهادن به عقل نقاد است و هيچ چيز جز نقدهاي اين عقل در امان نميماند حتي خود مدرنيته، اين همان چيزي است كه برخي از آن به «پارادوكس مدرنيسم» ياد كردهاند.(3) اما مهمترين نقدها در اين زمينه، از جانب كساني صورت گرفته كه به پست مدرنيستها معروف شدهاند.(4)
پست مدرنيستها و سنت گرايان
نكتهاي كه ميتواند از لحاظ شناخت سنت و تجدد و نيز نقد آنها كمك كند، توجه به انتقاداتي است كه در غرب نسبت به مدرنيته شده است. يك دسته از اين انتقادات، در قالب انديشهها و افكاري است كه اينك تحت عنوان پست مدرنيسم مطرح است كه در عين اينكه نقدي جدي بر مدرنيسم و زير پا نهادن آن ميباشد، تالي منطقي آن است(7) و به تعبير دكتر سروش، نمودي از «پارادوكس مدرنيسم» است كه عقل نقاد را به حدي ارج نهاد كه به نقادي خود مدرنيسم انجاميد(8). در خصوص بحث ما بايد گفت كه هستند كساني كه بر اين باورند كه پستمدرنيسم، نه تنها در حكم خود آگاهي مدرنيته است؛(9) بلكه به شناخت سنت نيز مدد فراوان ميرساند و «تنها براساس آگاهي پسامدرن ميتوانيم دريابيم كه چه چيزها از سنت باقي مانده و چه چيزها از ميان رفته است».(10) البته پستمدرنيسم، خود، عنوان عامي است كه مكاتب متنوعي را شامل ميشود كه مهمترين آنها عبارتند از مارتين هيديگر و انديشههاي ملهم از او، گرايش موسوم به «نظريه انتقادي» (مكتب فرانكفورت) با چهرههاي سرشناسي همچون تئودور آدورنور، ماكس هوركهايمر، والتر بنيامين، هربرت ماركوزه، يورگن هابرماس؛(11) و مكتب شالوده شكني (deconstructionism) با چهرههاي معروفي همچون ميشل فوكو، ژاك دريدا، بودريار، تئودور آدورنور.(12)
دومين دسته انتقادات از جانب كساني است كه به «سنتگرايان» (traditionalists) موسوم شدهاند و خصوصاً فلسفهي جديد غرب را كه معتقدند نقش بسيار اساسياي در شكل دادن به مدرنيسم ايفا نمود(13)، انحرافي از ميراث ادبي بشريت ميدانند.(14) اين مكتب در مرتبهي اول كساني همچون رنه گنون، آناندا، كواماراسوامي، فريتهوف شوآن و در مرتبهي دوم سيد حسين نصر، تيتوس بوركهارت، هيوستون اسميت، مارتين لينگز، ماركوپاليس ميباشند.(15) البته لازم به ذكر است كه اين سنتگرايان با كساني كه در جامعه ما به سنتگرايي معروف شده و شناختشان از غرب سطحي و انتقاداتشان از بياطلاعي است و سنت را جمود بر گذشته ميدانند(16)، به تعبير يكي از متفكران، اسلام سنتي نزد آنها «چيزي جز نوعي فقه سنتي نيست كه به استخدام نوعي اسلام بنيادگرايانه، كه چاشني بسيار اندكي از اسلام تجددگرايانه و اسلام سنتگرايانه نيز با خود دارد، درآمده است»(17) تفاوت فراواني دارد، از جمله اينكه سنتگرايان مورد نظر ما نه تنها بر ضرورت شناخت عميق مدرنيته و غرب و ابعاد مختلف آن تأكيد دارند(18)، بلكه فريادشان از «انتقادات سطحي از انحطاط غرب، كه طي چند دههي گذشته در جهان اسلام باب شده است»(19)، بلند است و سنتگرايي را غير از جمود بر گذشته ميدانند و معتقدند: «دستهاي از به اصطلاح سنتگرايان گمان ميكنند كه غرض از سنت همانا دنباله روي صف مشايعان جنازه است، بر آنان كه ميدانند سنت موقوف چيز ديگري است فرض است كه آن صف را در هم بريزند و بپراكنند و سنت مورد نظر خود را به مثابهي ولادتي نو يا نوزايي معنوي خود تجربه كنند و اگر اينان به طريقي كه مذكور افتاد، سنت را در خود زنده نكنند، هر آينه از زمرهي دنبالهروان و مشايعان جنازه به شمار خواهند رفت و صف آنها را درازتر خواهند كرد. سنت بالذاته باززايي است و هر باززايي، تجديد حيات سنت است در زمان حال، از همين رهگذر است كه ميبينيم فعل سنت (انتقال) مستلزم انجام شدن در زمان حال است».(20)
در اينجا يك مطلب مهم و قابل بررسي باقي ميماند كه آيا همهي اين نقدها به جاست و اساساً جايز است يا خير؟ دربارهي نقد سنتي سنت و نقد متجددانهي تجديد بحثي نيست، بلكه بحث در دو شق ديگر است كه آيا با معيارهاي يك جهان، ميتوان جهان ديگر را نقد كرد و يا خير. در اينجا يك سري بحثها معرفت شناسي مطرح ميشود كه به نظر ميرسد منطقاً نقد سنتگرايان اصيل به لحاظ مبناي خودشان اشكال ندارد، زيرا آنها قايل به حكمت خالده(22) و اصول ازلي و ابدي لايتغيري(23) براي عقل هستند كه براساس آن هر چيز در هر دورهاي را ميتوان نقد كرد، اما ظاهراً نقد نقد متجددانهي سنت، از منظر خودش هم توجيهناپذير است؛ زيرا كه از يكي مباني تجدد، پذيرش نسبيت حقيقت يا لااقل پذيرش نسبيت فرهنگهاست و با پذيرش اين امر، هيچ شخص متعلق به يك فرهنگ و دوران، حق نقد فرهنگ و دوران ديگر را ندارد. اما به هر حال اين زمينهاي است كه بايد در باب آن تحقيق مفصل انجام پذيرد و بحث در آن نيازمند نگارش رسالهاي مستقل است، اما ظاهراً توجيه فوق براي ادامهي بحث ما كافي است. ضمناً هر گونه نقدي كه بر سنت مطرح ميشود، حتماً بايد به تفكيك سنت بالقوه و سنت بالفعل توجه داشته باشد و سر مطلب را در بحث از عوامل معرفتي مؤثر بر موضعگيري متفكر گفتيم.
پينوشتها:
1ـ داريوش آشوري، ما و مدرنيت (تهران، صراط، 1376)، ص 9 و 82 ـ 79.
2ـ مثلاً، ر.ك سيد حسين نصر، جوان مسلمان و دنياي متجدد (تهران: طرح نو، 1373)، ص 180ـ182 و 304.
3ـ عبدالكريم سروش «پارادوكس مدرنيسم» كيهان هوايي (12/1/1371)، تجديد چاپ شده در عبدالكريم سروش، فربهتر از ايدئولوژي (تهران، صراط، 1373) ص 364 ـ 349.
4ـ ر.ك پايان محور شناخت سنت، آقاي داوري نكتهي نغزي در اين زمينه دارد و ميگويد: «حداقل فايدهي پست مدرنيسم اين است كه نشان ميدهد ميتوان در دوران مدرنيته به سر برد اما آن را ارزش مطلق و ملاك همه چيز ندانست». رضا داوري اردكاني، «دين و تجدد»، نامه فرهنگ، ش 21 (بهار 1375).
5ـ سيد حسين نصر، پيشين، ص 26.
6ـ سيد حسين نصر، «تأملاتي دربارهي اسلام و انديشه مدرن» پژوهشنامه متين، ش 2، (1378)، ص 241.
7ـ سيد حسين نصر، جوان مسلمان و دنياي متجدد، ترجمه مرتضي اسعدي (تهران: طرح نو، چاپ اول، 1373)، ص 339.
8ـ عبدالكريم سروش، «پارادوكس مدرنيسم»، كيهان هوايي، ش 975، (12/1/1371)، ص 12؛ تجديد چاپ شده در: عبدالكريم سروش، فربهتر از ايدئولوژي، ص 364 ـ 349.
9ـ بابك احمدي ورامين جهانبگلو و حميد عضدانلو، در گفتوگويي در ماهنامهي كلك (فروردين 1372)، به نقل از داريوش آشوري، ما و مدرنيت (تهران: صراط، چاپ دوم 1377)، ص 283.
10ـ بابك احمدي، پيشين، ص 291.
11ـ براي آگاهي از مهمترين آرا اين دو دسته، يعني پيروان هيديگر و مكتب فرانكفورت ر.ك فصلنامه ارغنون شماره 12 ـ 11 (پاييز و زمستان 1375) «ويژه مسايل مدرنيسم و پست مدرنيسم».
12ـ اخيراً از اين مكتب، خصوصاً از فوكو چند اثر ترجمه شده و خلاصهاي از نقد وي بر تجدد در منبع ذيل آمده است: آكسل هونت: «فوكو و آدونور، دو شكل از يك نقد بر تجدد»، ترجمهي م، كاشيگر. جامعه سالم، شماره 19 (اسفند 1373)، ص 76 ـ 71.
13ـ سيد حسين نصر، جوان مسلمان و دنياي متجدد (تهران: طرح نو: چاپ اول 1373)، ص 212.
14ـ همان، ص 26.
15ـ ر.ك سيد حسين نصر، معرفت و معنويت، فصل سوم (بازيابي امر قدسي: احياي سنت)؛ مقدمه مصطفي ملكيان بر فريتيوف شوآن، گوهر و صدف دين، ترجمه مينو حجت. (تهران: سهروردي، 1381)، ص 44 ـ 10.
16ـ براي نمونهاي از اين تلقي، نگاه كنيد به: علي ابوالحسني (مندز)، مطهري، افشاگر توطئه تأويل ظاهر شريعت بر باطن و الحاد و ماديت (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اول، 1362)، به ويژه در بحث «ارتجاع زدايي» (ص 155 ـ 145) كه سخن از: فقط و فقط اسلام سنتي، فقه سنتي، عزاداري سنتي، شعائر سنتي و … به ميان ميآورد.
17ـ مصطفي ملكيان، «سخني در چند و چون ارتباط اسلام و ليبراليسم»، كيان، ش 48 (مرداد و شهريور 1378)، ص 13.
18ـ مثلاً سيد حسين نصر، پيشين، صفحات هشت و 192 و 212 و 262 و 282 و 306 و 318 و 337 و 369.
19ـ همان، ص 182 ـ 180 و 304.
20ـ هانري كربن، گفتوگو در مجله معارف اسلامي، شماره 5 (فروردين 1347) به نقل از داريوش آشوري، پيشين، ص 10 ـ 9. دربارهي اينكه ميراث تاريخي ما و سنت، نه مرده ريگي به صورت شياي جدا از ما، بلكه مداومت يك جريان همه جانبهي تاريخي و فرهنگي است كه تداوم و پيوستگي خود را در عين تحرك و پيشرفت، در مظاهر اساسي زبان، ادبيات، هنر، فلسفه، راه و رسمهاي زندگي نشان ميدهد، بحث بسيار ارزندهاي از جانب آقاي داريوش آشوري مطرح شده است در همان منبع، ص 12 ـ 10. |