باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 99 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
درآمدي بر فهم نظام بين الملل
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: محمد مهدي - مستكين

منبع: ماهنامه - همشهري ديپلماتيك - 1382 - شماه 8، نيمه اول اسفند - تاريخ شمسی نشر 13/12/1382

 
 

اساساً فهم ساختار نظام بين الملل به واسطه وجود متغيرهاي، گوناگون اعم از بازيگران دولتي و غيردولتي و نيز تداخل كاركردهاي آنان با دشواري هاي معرفتي و بنيادين همراه است.


«كنت والتز» انديشمند برجسته روابط بين الملل و بنيانگذار مكتب نئورئاليسم (رئاليسم ساختاري) معتقد است كه دليل پيچيدگي و ابهام در فهم ساختار ناشي از دگرگوني ها و تغييرات سريع و فشرده، بين بازيگران و روابط متقابل آنهاست. با اين اوصاف براي ورود به بحث ساختار نظام بين الملل و تبيين مقومات و الزامات آن، ناگزير بايد اشاره اي هرچند مختصر به مناظره ها و مجادلات تئوريك، روابط بين الملل طي دهه هاي گذشته نمود.


نكته حائز اهميت در فهم و چگونگي توسعه رشته روابط بين الملل، بررسي واقعيت ها نيست، بلكه بررسي ايده ها و بينش ها مي باشد. هرچند در جهان اطراف ما واقعيت هاي متعددي چون جنگ، صلح، آزادي و اجبار، قدرت و اخلاق ،... و غيره وجود دارند اما اين بدان معنا نيست كه وجودشان امري ضروري يا دائمي است. اين واقعيت ها همه نتيجه انتخاب هايي هستند كه درون نهادهاي پيچيده و ناهمگون سياست بين المللي اتخاذ مي شوند. تمامي نهادهاي بين المللي كه به دست انسان ها ساخته شده اند، ابتدا به شكل ايده ها در ذهن آنان وجود داشته، سپس عملي گرديده اند. در نتيجه مي توان گفت نظام بين الملل درحال حاضر حاوي مجموعه اي از سازمان ها، عمل ها، عادت ها و عقايدي است كه طي ساليان طولاني توسعه يافته اند. درواقع رقابت اصلي ميان ايده ها، ارزش ها، منافع و ايدئولوژي هاست.


 


چالش هاي عريان در پارادايم هاي روابط بين الملل


پس از جنگ هاي مذهبي در اروپا، اولين مناظره عمده فكري در روابط بين الملل ميان ليبرال ها (يا آرمانگرايان) و رئاليست ها ظهور كرد. هر دو گروه به وجود دولت هاي قدرتمند و مجزا در نظام بين الملل و ضرورت نوعي ارتباط ميان آنها معتقد بودند. تفاوت عمده اين دو گروه درمورد ماهيت دولت ها و ويژگي هاي روابط ميان دولتي بود. ليبرالها جوهره دولت را حق حاكميت (به معناي ادعاي اخلاقي نسبت به تعدادي از حقوق مشروع چون سرزمين، يك نظام حكومتي و غيره) مي دانستند و همچنين معتقد بودند كه در برابر هر حقي تكاليفي نيز وجود دارد. به عبارت ديگر براساس اين بينش، حق حاكميت يك دولت تا زماني قابل شناسايي و مشروع است كه به حق حاكميت ديگر دولت ها نيز احترام بگذارد. ارتباط ميان دولت ها به گفته «گروسيوس» توسط حقوق بين الملل اداره مي شود. رئاليست ها برخلاف ليبرالها حق حاكميت را امري مي دانستند كه بايد از آن دفاع كرد. به عبارت ديگر، به جاي الگوي احترام متقابل و همكاري ميان دولت ها، انديشه هابزي يعني غيرقابل اجتناب بودن منازعه و اختلاف منافع مورد تاكيد بود.


جنگ جهاني اول اركان بينش آرمانگرايان را فروپاشيد. اولين كسي كه به انتقاد از انديشه آرمانگرايان پرداخت (اي.اچ.كار) در كتاب معروفش بيست سال بحران (۱۹۳۹) بود.


انتقاد كار از آرمانگرايان متاثر از واقعيت هايي چون شكست جامعه ملل و فعاليت هاي امپرياليستي و فاشيستي هيتلر و موسوليني بود. با شروع جنگ جهاني دوم، رئاليسم نظريه مسلط در رشته روابط بين الملل گرديد.


كار در تبيين چالش هاي اساسي بينش آرمانگرايي معتقد بود كه موضوع سياست در روابط كشورها زماني مصداق مي يابد كه منازعه بر روابط كشورها حكمفرما باشد، لذا زماني بحث سياست مطرح مي شود كه اختلافي در ميان باشد. مهمتر آنكه موضوع اختلاف چندان تعيين كننده نيست، بلكه بايد ديد كه موضوع اختلاف بين چه بازيگراني مطرح است. در اين وضعيت موضوع مناقشه اي كه بين بريتانيا و ژاپن به وقوع پيوسته، از موضوع مناقشه اي كه بين بريتانيا و نيكاراگوئه مطرح شده، به مراتب مهمتر خواهد بود. پس مباحث سياست در رابطه با منازعه، قدرت، توزيع قدرت و طرفين مناقشه مفهوم مي يابد. با اين اوصاف مي توان نتيجه گرفت كه درنظر رئاليست ها اهميت آمريكا نه در مباحث دموكراتيك و يا سابقه مبهم حقوق بشر آن، بلكه در ماهيت قدرت آن نهفته است.


كتاب كار كه به انجيل رئاليست ها نيز معروف است، دولت را اساس نظام بين الملل تلقي مي كند و بر حق حاكميت آن تاكيد مي ورزد، به اعتقاد رئاليست ها اصل حاكميت در نظام بين الملل درحال اضمحلال نيست، بلكه شكل و نوع آن درحال تغيير است. در اين زمينه آنان اتحاديه اروپا را مثال مي زنند كه به جاي چند حاكميت ضعيف، يك حاكميت قوي تحت عنوان ايالات متحده اروپا درحال شكل گيري است.


اما رئاليسم نيز كه به عنوان پارادايم مسلط در خلال جنگ سرد سيطره خود را بر روابط بين الملل تحميل كرده بود در اواسط دهه ۱۹۷۰ از سوي نئوليبرالها (به خصوص پيروان مكتب وابستگي متقابل و نهادگرايان نئوليبرال) به چالش كشيده شد. نئوليبرالها با زيرسئوال بردن مقومات اساسي رئاليست ها كه مبتني بر (بقاء، امنيت و خودياري) بود، ادعا كردند كه در مقابل اصل حاكميت (Sovereignty)  اصل ديگري درحال شكل گيري است كه به شدت حاكميت را تضعيف نموده است و آن اصل حقوق مالكانه (Property Rights) مي باشد، به زعم نئوليبرالها با رشد حقوق مالكانه از سوي افراد، شركت ها و سازمان ها، اصل حاكميت روبه ضعف نهاده و در درازمدت روبه اضمحلال مي گذارد.


نئوليبرال ها واژه اي را كه براي تضعيف و اضمحلال اصل حاكميت به كار بردند واژه فرسايش يا Erosion بود. ليببرال ها فرسايش را در دو سطح خرد و كلان عليه اصل حاكميت مطرح كردند.


به اعتقاد آنان در سطح خرد مي توان به رشد حقوق بشر حقوق فردي در مقابل حقوق حاكميتي اشاره نمود و در سطح كلان نيز موضوعات زيست محيطي و خطرات آمدن آن براي كل جامعه بشريت مطرح مي شود كه حتي قدرتي مثل آمريكا نيز نمي تواند به رغم مولفه هاي قوي حاكميت در مقابل پيمان كيوتو مقاومت نمايد.


 


نئورئاليسم: چهارچوب تئوريك فهم ساختار نظام بين الملل


اتهامات تند و عريان نئوليبرالها به مكتب رئاليسم سبب شد تا نئورئاليسم با تكيه بر نظريات كنت والتز (بنيانگذار رئاليسم ساختاري)، جايگزين رئاليسم كلاسيك شود.


كنت والتز براي زدودن اتهامات جدي از ساحت رئاليسم با مطرح كردن نظريه ساختارگرايي به ايرادات اساسي نئوليبرال ها پاسخ داد.


در حقيقت پاسخ هاي والتز، منشأ فهم ساختار نظام بين الملل گرديد. به اعتقاد وي ساختار به مفهوم اجزاي تشكيل دهنده يك پديده است به گونه اي كه ترتيب قرارگرفتن اجزا در كنار هم به نتيجه خاصي بينجامد. بر اين اساس نئورئاليست ها نه تنها به اجزاي شاكله پديده توجه دارند بلكه به موقعيت تصوير (Position Picture) نيز التفات دارند.


والتز در تشريح اين موضوع اظهار مي دارد كه تمامي دولت ها در انجام وظايف خود در ايجاد هرج و مرج در نظام بين الملل شريك هستند. يعني زيمبابوه و آمريكا هردو در دنيايي به سر مي برند كه هرج و مرج بر آن حاكم است و در چنين وضعيتي، كاركرد (Function) يا وظيفه هر دو دولت در نظام بين الملل ايجاد دولت رفاهي وامنيت براي جامعه و ملت خويش است.


صرفنظر از كاركرد دولت ها و منطق هرج و مرج حاكم بر نظام بين الملل، مساله متمايزكننده اين دو دولت، صفات آنها (دموكراتيك، كمونيسم يا انقلابي) نيست، بلكه توزيع قدرت در اين جوامع است.


به عبارت ديگر مي توان مقومات نظريه رئاليسم ساختاري را در گزاره هاي سه گانه زير به خوبي تبيين نمود.


۱ - به اعتقاد والتز نظام فعلي بين الملل مبتني بر هرج و مرج (Anarchical) و غيرمتمركز مي باشد نه سلسله مراتبي (Nierarchical) ۲ - يك نظام آناركيك از واحدهاي (units)  شبيه به هم داراي حاكميت تشكيل شده كه از كار ويژه هاي مشابهي برخوردار هستند. به عنوان مثال اين واحدها همگي به دنبال كسب امنيت براي خود مي باشند. اما يك نظام سلسله مراتبي براساس تقسيم كاري مشخص شكل مي گيرد. ۳ - توزيع توان ها (قدرت) ميان واحدهاي يك نظام نابرابر و تحت تاثير فشارهاي سيستميك قرار دارد.


درواقع والتز براي بازسازي چهره مخدوش رئاليسم با تاكيد بر سطح تحليل سيستمي به جاي سطح تحليل دولت خدمتي بزرگ به اين مكتب نمود. عمده توجه والتز به اين مطلب است كه تا چه اندازه ساختار نظام بين الملل (كه با توزيع ناهمگون توانايي ها (قدرت) ميان اجزاء تشكيل دهنده نظام ايجاد شده است) در تعيين الگوي رفتاري دولت ها نقش دارد يا پارامترهايي كه درون آن عمل دولت ها ممكن مي گردد را تاسيس مي نمايد.


در اين راستا و براساس نظريه رئاليسم ساختاري مي توان به نظريه برخورد تمدن هاي هانتينگتون اشاره كرد كه مي تواند به عنوان مثالي عيني، فهم ساختار را براي ما بهتر آشكار سازد.


هانتينگتون پس از درك ضعف هاي رئاليسم كلاسيك، با تشبث به نئورئاليسم با طرح نظريه برخورد تمدن ها سعي در دميدن روحي تازه به كالبد رنجور رئاليسم كرد.


اين نظريه ناظر به اين واقعيت است كه ايالات متحده پس از فروپاشي شوروي سابق، با بحران معنا در هويت بخشيدن به سياست خارجي خود روبه رو گرديده است و لذا نياز به آلترناتيوي جدي دارد. به اعتقاد هانتينگتون، ديگر هيچ دولتي به طور خاص شرايط معنابخشيدن به استراتژي هاي ايالات متحده را در ساختار نظام بين الملل ندارد و بايد به جاي استفاده از تهديدات يك دولت خاص، تمدني خاص را در نظام بين الملل مطرح كرد.


بي توجهي ساختارگرايان به دولت تا حدي معلول پافشاري آنها به اين نكته است كه براي فهم روابط بين الملل، ساختار دولتي كشورها اهميتي ندارد، بلكه بايد ساختار نظام بين الملل و فشارهاي سيستميك را مدنظر قرار داد.


 


فرجام سخن


در يك جمع بندي بايد اذعان نمود كه تغييرات پي درپي در قواعد و ماهيت ساختار نظام بين الملل به عنوان يك نياز ضروري و دائمي جهت برخوردار نمودن نظام از پويايي و خروج از ايستايي، منجر به تغيير جهت گيري كلان سياست خارجي و بازتعريف برخي مفاهيم مرتبط ازجمله ثبات و امنيت مي گردد.


سير نظريه پردازي در روابط بين الملل به رغم عمر كوتاه اين رشته نوپا، حاكي از اين موضوع مهم است كه عرصه نظام بين الملل كما كان سرشار از تضاد منافع، فقدان هماهنگي و تشبث به مولفه هاي بالقوه و بالفعل قدرت و نيز بهره مندي از عقلانيت است. در ساختار هرج و مرج گونه نظام بين الملل كه پس از تحولات ۱۱ سپتامبر عجين شدگي ويژه اي با قدرت عريان، بازتعريف امنيت و محور قراردادن اصل دخالت در سياست خارجي، از سوي هژمون دارد، دستگاه ديپلماسي هر كشوري بايد براي كاهش رويارويي با چالش ها و مشكلات، شناخت دقيق قواعد تحول يافته و جديد هر دوره با قدت و تيزبيني عمل گرايانه پيگيري و سياستگذاري خارجي خود را براي حفظ و ارتقاء منافع ملي، همسو با اين قواعد جديد نمايد.


 


 

 

    613 بازديد     5 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   روابط بین الملل 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:13/12/1382
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب