● از واژه «سنت» چه معنايى را اراده مىكنيد؟ بويژه زمانى كه سنت را در كنار «كتاب» به كار مىبريد؟
در مواردى كه «كتاب و سنت» را به صورت كليشهاى به كار مىبرم و توضيحى نمىدهم، معلوم است كه هيچ تصرفى در آن نمىكنم و به همان معنايى به كار مىبرم كه در اسلام به كار مىرود. در تحقيق جديدم كه درباره «انديشه سياسى جديد در ايران» است فصل اول از جلد اول را به «جدال با سنت» اختصاص دادهام و در آنجا سنت را معنا كردهام. البته نبايد آن سنت را با سنت در فرهنگ اسلامى يكى گرفت. وقتى كه مىگويم در «كتاب و سنت» انديشه سياسى نبود يا در «كتاب و سنت» بحث درباره ياستبه معناى جديد وجود ندارد، سنت را به همان معناى قديم رايجخودمان به كار مىبرم. وقتى رابطه سنتبا دنياى جديد يا تجدد را بحث مىكنيم بايد دقيقا معناى سنت را بدانيم.
از چند سال پيش كه بحث «سنت و تجدد» در ايران موضوع روز شده، تبديل به مهمترين مساله ما گرديده است. ولى اين بحثشايد خيلى روشن نباشد كه راجع به چه چيزى داريم سخن مىگوييم. به نظر من روشن كردن مساله خيلى مهم است. وقتى آقاى يدالله موقن در مجله نگاه نو، نقدى بر ديدگاه من نوشت، نمونه كاملى از فاصله ذهنيت ايرانى با بحث من را به تصوير كشيد. ايشان گفته بود «طباطبايى» وقتى از سنت صحبت مىكند منظورش از سنت، جامعه سنتى است. در اينجا چه اتفاقى مىافتد؟ لغزشى صورت مىگيرد. زيرا بحث من، بحث فلسفى است. ايشان مىگويد وقتى من از سنتسخن مىگويم، منظورم جامعه سنتى است و يا اينكه من فكر مىكنم جامعه ايران، جامعه سنتى است و رابطهاش را با تجدد بحث مىكنم. در ادامه نقد، آقاى موقن پنج، شش كتابى را كه خوانده بود و جامعه سنتى را تتعريف كرده بودند، معرفى كرده بود. بعد هم گفته بود شخصى كه درباره جامعه سنتى بحث مىكند اين كتابها را نخوانده است. نقد ايشان را براى جواب دادن، نزد من فرستادند كه البته جواب ندادم. چرا كه اين نزاع همگانى است و برداشت دو نفر از يك بحث نيست. البته آقاى صادق زيباكلام جوابى به ايشان داد كه البته نوع آن جواب خيلى جالب بود و سند ديگرى بود بر نفهميدن مساله.
● علت اساسى اين كژ فهمي در بحثسنت چيست؟
مشكل اساسى اين است كه من نه درباره جامعه سنتى سخن مىگويم و نه جامعه ايران را سنتى مىنامم. البته مشكل ما اين است كه جامعهشناسان ما هم نمىدانند كه درباره چه چيزى صحبت مىكنند. چون يدالله موقن اشكال كرده بود كه تو كتابهاى لووى برول را نخواندهاى. مىدانيم كه لووى برول متخصص جوامع اوليه است وقتى او كتاب مىنوشتبه Traditional Society نظر داشت كه آن را به جوامع سنتى ترجمه كردهاند. جامعه سنتى اوليه جامعهاى است كه تمدن از آن رد نشده است. در جوامع اوليه مردمان با پانصد كلمه حرف مىزنند، در حالى كه من از جامعهاى سخن مىگويم كه هزار سال فكر عقلانى طراز اول داشته است و نه تنها خودش رنسانس كرده بلكه غرب هم از طريق اين جوامع رنسانس ايجاد كرده است. اشتباه اساسى اين است كه او فكر مىكند من از جامعهاى صحبت مىكنم كه هنوز انسان اوليه توى غار زندگى مىكند.
● پس سنت را به چه معنايى بايد به كار برد؟ و يا اينكه دستكم شما سنت را به چه معنايى به كار مىبريد؟
من سنت را مطلقا به معنايى كه مورد نظر اينهاستبه كار نمىبرم و سنت هم اصلا به معناى جامعه سنتى نيست. جامعه ايران نيز اصلا يك جامعه سنتى نيست. حتى آنهايى كه ادعا مىكنند سنتى هستيم، اصلا سنتى نيستند. ايران مدتهاست كه از جامعه سنتى بيرون آمده است; ولى مشكل اين است كه حالا كجا هستيم؟ اين مستلزم تعريف مجدد سنت در ايران است. با توجه به اين معناست كه ما مىتوانيم ويژگى جايى را كه ايستادهايم توضيح بدهيم. وقتى كه توضيح داديم آنوقت مىتوانيم نسبتش را با «هدف» يعنى تجدد و دنياى جديد بسنجيم.
بنابراين، اول بايد توضيح داد كه سنت چيست و نسبت ما با سنت چيست؟ آنگاه بپردازيم به اين كه ما چه نسبتى با دنياى جديد و تجدد داريم.
فعلا قرارداد مىكنيم كه تجدد يعنى انديشه دوران جديد و همه الزامات دنياى جديد.
● وقتى سنت را در مقابل تجدد كه مفهومى اساسا غربى است قرار مىدهيم سؤال اساسى اين است كه اين آگاهى به سنت در غرب چگونه پيدا شد؟
من براى اينكه به اين سؤال شما پاسخ بدهم برمىگردم به سؤالهاى اقتراح بحثسنت و تجدد. در آنجا شما سه اصطلاح را آورده بوديد و پرسيده بوديد كه مراد از modernity (تجدد)، modernization (متجددسازى) و modernism (تجددگرايى) چيست؟
دليل اينكه من به سؤالهاى اقتراح جواب ندادم اين بود كه اين سه واژه و اين گونه سخنان مربوط به دوران بسيار متاخر است و كسانى هم كه به اين سؤالها پاسخ گفتهاند در دام اين بحث افتادهاند. يعنى يك جامعهشناس از اينجا كه نگاه مىكند مىگويد بلى، يك سنتى بوده است و بعد از آن modernization است كه جامعه خودش را «نو» كرده است; بعد بر مبناى آن در حوزه «هنر»، نوگرايى، نوسازى و نوگرى و از اينگونه اصطلاحاتكه به كار مىبرند و در واقع معادل modernism است اتفاق افتاد و بعد وقتى بشر modernism و modernization را فهميد كه چى هست آنوقت اين حالت را modernity گفتند. منتها همه اين كلمات بسيار متاخر است.
● پس ريشه بحث در كجاست؟ واژه متجدد يا مدرن از چه زمانى در غرب پيدا شد؟
اين واژه از قرن چهارم و پنجم ميلادى در داخل كليساى مسيحيت پيدا شد. البته اين كار را من انجام ندادهام، بلكه استناد من به تحقيقات دقيقى است كه در اين زمينه انجام شده است. فقط در حوزه آلمانى زبان چنين تحقيقات جدىاى را انجام مىدهند; حتى فرانسوىها هم قادر نيستند چنين بحثهاى زبانشناسىاى را انجام دهند.
زبانشناسان آلمانى در تحقيق خود نشان دادند كه در مقابل متقدمان و پدران كليسا، متاخرانى هم پيدا شدند. براى اين دو كلمه (متقدمان و متاخران) دو واژه درست كردند كه از قدما به anticus و از متاخران به modernus تعبير كردند; مدرن يعنى متاخر. البته ما مدرن را به جديد معنى مىكنيم و خيلى طول خواهد كشيد تا ما اين واژه را درست ترجمه كنيم. بعضى تصور مىكنند هر چيزى كه مدرن استيعنى خيلى عالى است، در حالى كه اينطور نيست. اول از همه در مسيحيت واژه متاخر و متقدم مطرح شده است، ولى در نزد ما طرح بحثخيلى مشكل است.
براى تقريب به ذهن مثالى مىزنم; متقدمان همان علماى بزرگ ما بودند. مثلا اگر در جايى سخنى را از شيخ طوسى نقل مىكنيم و يا مطلبى را در اصول كافى مىبينيم، يك راه اين است كه بگوييم مطلب همين است و بس; يعنى بايد مطلب را فهميد و قبول كرد، بايد تلاش كرد تا فهميد كه ايشان چه فرمودهاند يا اين حديث ناظر به چيست. ولى زمانى در مسيحيت متوجه شدند كه حالا مثلا شيخ طوسى، شيخ طوسى است; بياييم ببينيم آيا بين ما و او فاصلهاى هم هستيا نه؟ شايد صد سال بين ما و او فاصله باشد و شايد در اين مدت، پنج كتاب تازه نوشته شده باشد. در مسيحيتبراى بيان اين فاصله، كلمهاى را پيدا كردند كه ما اين كلمه را نداريم. آنها برخى از علمايشان را قدما مىگفتند و برخى را متاخر مىناميدند. چون مسيحيان امام ندارند، توضيح مساله آنها براى ما مشكل است، ولى براى روشنتر شدن موضوع، مىتوان بين يك محدث و شيخ طوسى مقايسه كرد. بالاخره در شيعه، بين يك محدث و شيخ طوسى فرقى هست. مثلا مىگويند قدما حديث امام جعفر صادق(ع) را اينجورى مىفهميدند و شيخ طوسى هم نظرى دارد و با اينها اختلاف دارد. براى اين موضوع، آنها دو كلمه درست كردند: قدما را anticus و متاخران را modernus مىگفتند. اين مساله براى ما مىتواند اين گونه باشد كه مثلا صحابه و تابعين و... را تا كجا تبعيت كنيم و از كجا به بعد به خودمان فكر كنيم. به عبارتى، از كجا به بعد مىتوانيم بگوييم «نحن رجال»؟ البته همانطور كه گفتم مساله در مسيحيت فرق مىكرد. در مسيحيت كسى نمىتوانست ادعا بكند كه «نحن رجال». ولى از قرن پنجم و ششم ميلادى (منظورم قبل از ظهور اسلام است) اين فرقگذارى شروع مىشود و در واقع مفهوم «زمان» بين اينها پيدا مىشود.
● زمان چه نقشى بين قديم و جديد بازى مىكند؟
زمان در واقع، منزلتى در تحول دارد. در واقع، زمان را به صورت تحول فهميدند. البته مفهوم زمان را در اينجا نمىتوانم زياد توضيح بدهم.چون مساله بسيار پيچيدهاى است. واژه modernus در «زمينه»هاى مختلف، معانى متعددى پيدا كرده است و در شرايط و وضعيتهاى متفاوتى فهميده شده است; تا اينكه فردى به نام برنارد قديس پيدا مىشود. او جمله معروفى دارد، ولى كتابش تاكنون پيدا نشده است; اين جمله از طريق شاگردانش نقل مىشود. او مىگويد: قدما غولهايى بودند، در حالى كه ما كوتولههايى بيش نيستيم، ولى از آنها بيشتر مىبينيم. علتش هم اين است كه ما بر شانههاى آن غولها نشستهايم. البته معلوم نيست كه برنارد قديس اصلا اين سخن را به چه معنايى مىگفته است. عدهاى درباره آن بسيار بحث كردهاند، ولى شاگرد او آن را در يك موضوع صرف و نحوى به كار مىبرد. مثلا مىگويد آيا اينجا بايد به كسره خواند يا فتحه. برنارد اين بحثها را در لاتين انجام مىدهد و مىگويد همه قدما اينگونه مىخواندند، ولى خودش اجتهاد مىكند و نظر متفاوتى ارائه مىدهد. اين اجتهاد خودش را در واقع بدعتبه حساب مىآورد چون هر نوآورىاى خودش يك بدعت است. مىخواهد بگويد درست است كه من كوتوله هستم و هيچى نيستم، ولى بر شانه آدميانى ايستادهام كه بزرگ بودند. و چون بر شانه آنها ايستادهام، پس بيشتر از آنها مىتوانم ببينم. در اينجا همانطور كه مىبينيد، اين استعاره يا تصوير خيالى را فهميدن خيلى مشكل است. يكى اين است كه مىگويد من هيچى نيستم و پيشينيان خيلى بزرگ بودند، و ديگرى اينكه من بيشتر از آنها مىبينم. بنابراين چندين تصوير است. آن كسى كه چنين سخنى را مىگفتخودش نمىفهميد كه چه چيزى مىگويد، ولى اين سخن او راه را براى جدال بعدى ميان غولها و كوتولهها باز كرد.
● اين جدال از چه قرنى شروع مىشود؟
از قرن 12 ميلادى به بعد است كه در اصطلاح لاتينى Antiquy (متقدم) و moderny (متاخر) پيدا مىشود و ميان آنها نزاع شروع مىشود بر سر اينكه نكند ما بيشتر مىبينيم. در اينجا ديگر مساله تدين مطرح نيست; مساله ديدن من مطرح است و اينكه من بيشتر مىبينم. حالا كه بيشتر مىبينم، پس مىتوانم در مقابل نص آنها اجتهاد كنم. از اينجا به بعد، آنها استقلال خود را در مقابل پاپ اعلام مىكنند. چرا كه در كنار ولايت مطلقه پاپ، مساله عصمت پاپ هم مطرح شده بود و پاپ را در حد معصومان مىدانستند. البته از آن طرف هم، ويليام اكامى بود كه مىگفت نهتنها پاپ اشتباه مىكند، بلكه مسيحيت اساسا دين آزادى است و من همانقدر مجتهدم كه پاپ هست.
ظاهرا اشاره شما به «رسالهاى كوتاه درباره اقتدار پاپ» نوشته ويليام اكامى است كه با بررسى و تفسير همه نصهايى كه نظريهپردازان ولايت مطلقه كليسا به آنها استناد مىكردند، نشان مىداد كه آن نظريه از ديدگاه الهيات مسيحى، بناى قابل دفاعى ندارد.
ويليام اكامى بر آن بود كه مسيحيت ديانت «آزادى» و قانون مسيح «قانون آزادى» است و اين ديانت و قانون آزادى با اعمال ولايت مطلقه منافات دارد. زيرا در ديانت عيسى مسيح، كسى بر كسى ولايت ندارد، در حالى كه اگر پاپ داراى ولايت مطلقه مىبود، به گفته نويسنده «رسالهاى كوتاه درباره اقتدار پاپ»، مىتوانست آنچه را كه اراده كند، به مردم تحميل نمايد. اين كه عيسى مسيح امتخود را از بسيارى از تكاليفى كه در تورات براى بنىاسرائيل آمده بود معاف كرد، در نظر ويليام اكامى دليل اين است كه مسيحيت نه ديانت «بردگى»، كه قانون آزادى است. از نظر او، نظريه ولايت مطلقه «نظريهاى رافضى و براى همه مسيحيت پرمخاطره است». فضاى فرهنگى اين بحث را در فصل اول پژوهش تحت عنوان «جدال با سنت» آوردهام. البته به مقدارى از آن نيز در كتاب ابنخلدون و علوم اجتماعى اشارهاى كردهام. ابنخلدون در جايى، هنگامى كه راجع به كلام متاخر و فلسفى سخن مىگويد، از واژه «طريقة المتاخرين» استفاده مىكند. اين معادل همان بحثى است كه در كلام مسيحى، بعد از ويليام اكامى مطرح مىشود. ويليام اكامى آن را moderna Via (راه و روش متاخران) مىنامد و آن قبليها را Antiqua Via (طريقه متقدمان). من اين مطلب را از ابنخلدون استفاده كردهام. چرا كه او از بيرون به مساله نگاه مىكند و به عبارتى مىتوان او را فيلسوف تمدن و فرهنگ اسلامى ناميد; نه اينكه خودش متكلم باشد. او وقتى به كلام، از فخر رازى به اين طرف نگاه مىكند مىگويد اين كلام متاخران است; يعنى طريقه متاخران.
● پس به نظر مىرسد كه براى بررسى دوره گذار به دنياى جديد، بايد به ويليام اكامى توجه داشت كه مربوط به قرن چهاردهم ميلادى است. به نظر شما، آيا اين توجه به دو طريقه متقدمان و متاخران آگاهانه بود؟
وقتى من به مساله سنت نگاه مىكنم و تطور تاريخى آن را ملاحظه مىكنم و اين چالش با سنت را به همان ترتيبى كه رخ داده در نظر مىگيرم، مىبينم كه اول كاملا ناآگاهانه بوده; يعنى بدون اينكه بفهمند چه مىگويند. يعنى نسبتبه دنياى جديد، غافلانه است و هنوز نمىدانند كه دنياى جديدى شروع شده استبتدريجبار معنايى كلمات بيشتر و بيشتر مىشود; تا جايى كه تحول اين مفاهيم امكان خروج از سنت را فراهم مىكند. هنوز اكامى فكر نمىكند كه دنياى جديدى آغاز شده است، بلكه فكر مىكند كه دارد به صدر مسيحيتبرمىگردد. در حالى كه در واقع، نوآورى مىكند و به عبارتى بدعت مىگذارد. مارسيله پادوايى نيز مىگويد: پاپ دجال است; بنابراين مبارزه من با دجال براى برگشتبه اصل و بنيان مسيحيت است. سنت در مسيحيت مفهوم والايى دارد. براى فهم دنياى متحول بايد اينرا فهميد و اين مساله از سوى ما فهميده نشده است.
● دليل عدم فهم آن سنت از سوى ما چه بوده است؟
دليلش اين است كه مىخواستيم با تكيه بر تحقيقات خود آنها به اينطرف منتقل بشويم. در اينجاست كه كاملا ميان زمين و آسمان رها شديم; گويى چتر نجاتى كه ما را تا اينجا آورده بود، از دست رفت. من در تحقيق خود سعى كردهام ابتدا ماهيتسنت مسيحى را بشناسم، بعد نسبتخود را با اين سنت مشخص كنم، كه چه تحولى پيدا كرده است. يا به عبارت ديگر، توضيح دهم كه سنت در داخل سنتبه چه ترتيبى فهميده شده است. بعد از اين مرحله، بايد روشن كنيم كه نسبت امروز ما كه آگاهانه اين بحث را مىكنيم با آن سنت چگونه مىتواند باشد. اكنون كه ما بيرون از سنت ايستادهايم آگاهانه اين بحث را انجام مىدهيم، ولى براى آنها ناآگاهانه بود.
علت اين كه به اين سادگى نمىتوانيم اين بحث را انجام دهيم اين است كه در كشور ما دو نوع تقليد وجود دارد: تقليد از قديم و تقليد از جديد. اينكه ما دائما مىگوييم باب اجتهاد باز است، اتفاقا باب اجتهاد در كشور ما بالكل بسته است. به عبارت ديگر، به نظر من مجتهدان ديگرى بايد پيدا بشوند و بفهمند كه الزامات باز بودن باب اجتهاد چيست. من اعتقاد ندارم كه حتى كسانى مثل آقاى منتظرى، به عنوان مثال، مىدانند كه الزامات باز بودن باب اجتهاد چيست. من فكر مىكنم اگر اين بحث را به اين ترتيبى كه باز مىكنم نفهميم، اصلا نخواهيم فهميد كه الزامات باز بودن باب اجتهاد چيست. چرا كه اساس حوزه علميه ما و تمامى علماى ما به عبارتى، مقلد گذشتهاند و روشنفكر ما هم البته اگر چنين پديدهاى وجود داشته باشد به نوعى ديگر مقلد هستند. به نظر من، روشنفكرى چيزى است كه واقعيت و مصداقش در خارج وجود ندارد، بلكه تنها مفهوم آن وجود دارد. البته شايد بتوان تك و توك، يكى دو نفر را به عنوان روشنفكر پيدا كرد، ولى بقيه صرفا افراد تحصيلكردهاند; و اين خيلى فرق مىكند با توليدكنندگان دانش جديد. روشنفكر آن كسى است كه پرسش نو بكند و بحث جديد مطرح نمايد. من به اين معنا مىگويم كه در ايران روشنفكر وجود ندارد. اين توضيح را به خاطر اين دادم كه شما اگر اين سؤال را جلو يكى از اينها بگذاريد، مىرود يكى از دايرةالمعارفها را نگاه مىكند كه در مقابل modernity چه نوشته و آنها را مىآورد به شما تحويل مىدهد. از قديميهاى ما هم كه بپرسيد حرف خودش را مىزند. مىگويد سنت هم خوب است و هم بايد ازش دفاع كرد. بنابراين مىبينيد ما با دو تقليد مواجهيم.
الآن مساله ما اين است كه با طرح پرسش نو بتوانيم اولا وضعيتخودمان را روشن كنيم; ثانيا از اين تقليد مضاعف بيرون بياييم و بدانيم كه چيزى در عالم خارج هست كه نمىتوان به آن پشت كرد و چون نمىتوان به آن پشت كرد، ما در يك نسبتى با آن هستيم. تعريف اين نسبت و مختصات اينكه من كجا هستم و آن كجاست و اينكه من به عنوان مجتهد امروز چه مىتوانم بكنم، به نظر نقطه ثقل مركزى و گره اصلى كار است. تمامى اين حرفها را فعلا به صورت شعار مىگويم و در حال تحقيق هستم.
● نسبت جامعه ما با سنت را چگونه ارزيابى مىكنيد؟
ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، نسبتى با سنت داريم. اينكه ما پشتبه سنت كنيم و ندانيم كه سنت چيست، مشكلى را حل نخواهد كرد. مثالى برايتان مىزنم. برخى در ايران معتقدند كه براى رهايى از سنت، كافى است كسى بىدين متولد شود، در غرب هم تحصيل بكند و در تمامى عمرش به زبان انگليسى حرف بزند. او مىتواند فكر كند كه نسبتى با سنت ندارد و به عبارتى، سنت را براى خود، سالبه به انتفاى موضوع كرده باشد. ولى مساله اساسى اين است كه سنتيك امر سيال است; مثل هوايى كه ما را احاطه كرده است. اين مهم نيست كه من حافظ نمىخوانم، مهم اين است كه حافظ جزء ذهنيت من است. اين مهم نيست كه من هيچ ارتباطى با شريعت ندارم، مهم اين است كه من شرعى فكر مىكنم; من بىدين شرعى فكر مىكنم، آدم متدين كه جاى خود دارد. در اينجا انسان غير مذهبى هم شرعى فكر مىكند. نمونه آن بحثى است كه در جلد دوم پژوهشم مطرح كردهام و روى آن تئورى دارم. آن بحث اين است كه شما چنانچه سنت را به آن گونه كه در جلد اول طرح كردهام، طرح نكنيد، ممكن استبه جايى برسيد كه در مشروطه و اواخر دوره ناصرى به آن رسيديم; كه آقا! اين حوزه علميه و علما و مجموعه دانش سنتى مزاحم ماست. همانگونه كه تقىزاده مىگفت كه از فرق سر تا نوك انگشت پا بايد غربى بشويم. خوب، تمامى قوانين را ترجمه كرديم و غربى شديم. ميز و صندلى و قاشق و چنگال را هم آورديم.
● چرا اينگونه شديم؟ مشكل اساسى چه بود؟
مشكل اساسى ما اين است كه آن مضمون جديدى كه از غرب وارد كرديم، به قول كانت، در قالبهاى ذهن فطرى ما ريخته شد. درست است كه ماده از خارج مىآيد، ولى من آن را در قالب ذهن خودم مىفهمم. وضعيت ما با دنياى جديد درست همينطور است. يعنى آن را در قالبهاى ذهن خودمان ريختهايم. درست است كه همه به اين نتيجه رسيده بوديم كه سنت هيچ است و به درد نمىخورد، ولى آنچه را كه از قانون جديد غرب و از حكومت قانون جديد گرفته بوديم، در قالبهاى حقوقى شرع ريختيم. يعنى چيزى درست كرديم كه ماهيتخودش مساله است و اينجاست كه مساله سنت و تجدد اساسى مىشود و ديگر، جامعهشناسى و جامعهشناسان نمىتوانند آن را طرح كنند. چون آنها مسالهشان اين است كه من كه اينجورى لباس پوشيدهام غربى شدهام و آنها كه اينجورى نمىپوشند سنتى هستند. فكر مىكند مثلا آقاى منتظرى كه آنگونه لباس مىپوشد سنتى است و من هم كه اينجورى لباس مىپوشم مدرن هستم. در حالى كه نه آقاى منتظرى سنتى است و نه من مدرن هستم.
در مشروطه، ما با چنين مسالهاى مواجه شديم; با رويارويى دو بخش از علما با يكديگر، ارتباط ما با سنتبه نوعى گسسته شد. خود علما متوجه الزامات اين امر نبودند. امثال طباطبايى و بهبهانى و علماى نجف، يك طرف را گرفتند و گفتند مشروطه شر كمتر است. امثال شيخ فضلالله نورى هم آن طرف ماجرا را گرفتند. اين موضوع هم با روشنفكران و به اصطلاح، متجددان ما پيوند خورد. منتها اين بحثبراى آنها طرح نشده بود و آنها در واقع به يك نوع مصالحهاى رسيدند; مصالحهاى كه مانند آن بود كه كبك سرش را زيربرف كرده باشد. آنها مىخواستند با اتحاد با يكديگر، بساط استبداد را برچينند. طباطبايى مىگفتبالاخره تقىزاده آدم خوبى است; تقىزاده هم مىگفت او با ما كنار مىآيد، مگر اينكه خيلى اختلاف پيدا بكنيم. مصالحه شد، ولى مشكلات و پروبلماتيكها طرح نشد و يا به اين صورت فهميده نشد. مساله به آن صورتى كه در تحول غرب پيدا شده بود طرح نشد. به اين ترتيب، مفاهيمى را كه از غرب و از دنياى غرب گرفته بوديم در قالب متضادى ريختيم; يعنى حقوق جديد در قالب شرعيات ريخته شد. بسيارى از مفاهيم نيز در لغزشگاه افتادند. چرا كه مفاهيم بيشتر از آن كه تحول پيدا بكنند مىلغزند.
● اين مفاهيم در غرب چگونه شكل گرفت؟ به عبارت ديگر، مفاهيم جديد در ارتباط با سنت غربى چگونه فهميده شد؟
آنچه در غرب صورت مىگيرد، در حوزه تحول مفاهيم است اينجا كه ما هستيم لغزشگاه است. به عبارت ديگر، درست است كه تمدن غربى بر مبناى گسستهاى متعدد از سنت است، ولى اين گسستها در تداوم صورت مىگيرد. مورد ما گسستهايى است در گسستها. اين نكته مهم است. به عبارت ديگر، مورد ما تداوم در گسست است، بىآن كه بدانيم اين گسستها در كجا صورت مىگيرد. به اين دليل است كه مىگويم كسانى فكر مىكنند در چارچوب اسلام سنتى صحبت مىكنند، ولى اينطور نيست. وقتى به عنوان مثال در مثل مناقشه نيست درسهاى نهجالبلاغه آقاى منتظرى را مىبينيد، در چارچوب سنت صحبت نمىكند، بلكه در چارچوب ايدئولوژىهاى جديد صحبت مىكند. يعنى نهجالبلاغه را با توجه به ايدئولوژىهاى جديد تفسير مىكند. منتها من معتقدم كه اين تداوم، تداوم در گسست است ولى خود فرد نمىداند. اما در آنجا گسست در تداوم است.
● به نظر شما، اين لغزشها در كجا صورت مىگيرد؟
اين مساله را با يك اشاره تاريخى مطرح مىكنم. قيام امام حسين(ع) در تاريخ تشيع به صورت قيامى فهميده شده كه براى اصلاح دين صورت گرفته است. خود ايشان مىگويد براى اصلاح دين جدم به پا خواستهام. اين معنايش چيست؟ اين بدين معناست كه امام حسين مىخواست قطع ارتباطى را كه با سنت صورت گرفته بود، پايان بخشد. مىگويد مىخواهم براى پيوند جامعه و امت اسلامى با حقيقت دين جدم اصلاحى را صورت بدهم. وقتى كه ما اين حركت امام حسين را به انقلاب تعبير مىكنيم و بعد از آن، همه انديشههاى ماركسيستىلنينيستى و مائوتسهدون مىآيد، معنايش اين است كه ما تاكنون از راست مىرفتيم، حالا لغزيدهايم به چپ. به طرف پرتگاهى مىرويم كه متوجه نيستيم كه مساله چى هست؟ چون متوجه نيستيم هيچوقت نخواهيم توانست جلو آن را بگيريم. نمىدانيم چه چيزى را بايد از بين ببريم. بنابراين، چون آگاه به مفاهيم و مقولات خودمان و الزامات آنها نيستيم، به لغزشگاه مىافتيم.
مىگوييم مگر امام حسين بر عليه ظلم و جور قيام نكرد؟ البته قيام كرد. پس انقلاب چيست؟ ما هم يك امام حسين درست مىكنيم و يك يزيد و.... شريعتى هم مىگفت آنها كه رفتند كارى حسينى كردند و آنها كه ماندند بايد كارى زينبى بكنند وگرنه يزيدىاند. پس تكليف ما روشن شد مىريزيم توى خيابان! ولى نمىدانيم كه اين فرد وقتى اينگونه صحبت مىكند چه لغزشهاى عظيمى ايجاد مىكند و بر سر مفاهيم چه بلايى مىآورد.
نمونه دوم كه از آن هم جالبتر است، مساله عدالت است. در انديشه قديم وقتى عدالت را طرح مىكنيم، به قول مولوى، آن را قرار دادن شىء در موضعش معنى مىكنيم و اين مساله را به مجموعه نظام آفرينش و در سلسله مراتب هندسى هر چيزى مربوط مىدانيم: جهان چون خط و خال و چشم و ابروست/ كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست.
اين معنايش اين است كه چون جاى ابرو بالاست آن را برنمىداريم بگذاريم پايين، و سبيل را بگذاريم بالا. اين معناى عدالت در انديشه قديم است. اما عدالت در انديشه سياسى جديد خصوصا از سوسياليسم به اين طرف، به معناى توزيع عادلانه ثروت است; يعنى مساوات. در حالى كه در انديشه سياسى قديم يا در انديشه قديم، عدالتيعنى نابرابرى. البته ما امروز مىگوييم نابرابرى. يعنى هر كدام از آنها جايى دارند كه آنجا بايد قرار بگيرند و اگر آنجا نباشند ناعادلانه است. اينجا چه اتفاقى مىافتد؟ شما مىگوييد تشيع اساسش بر عدالت است; امامان كسانى هستند كه به عدالت قيام كردهاند و مجرى و خواستار عدالتند و... و ما چه كار مىكنيم؟ ما براى اجراى عدالت، مىآييم نظم قبلى را به هم مىريزيم و نظم نو درست مىكنيم. در حالى كه در انديشه سياسى قديم نظم نو يعنى بدعت. به عبارت ديگر، در انديشه قديم، انقلاب به معناى بدعت است و در انديشه امروز به معناى ايجاد نظم نو، چون در حوزه مفاهيم قديم و جديد لغزشهايى صورت مىپذيرد، اين لغزشها از يك حوزه مفاهيم يا از يك نظام مفاهيم به يك نظام مفاهيم ديگر صورت مىگيرد. از آنجا كه نه در سنت هستيم، كه الزامات آن را بفهميم، و نه در تجدد، بنابراين التقاط و ملغمهاى از اينها درست مىكنيم و متوجه عوارض و پيامدهاى آن هم نيستيم.
● در مشروطه اين مساله چگونه اتفاق افتاد؟
به نظر من، در مشروطه ارتباط ما با آن الزامات قطع شد. يعنى نسبت ما با سنت قطع شده بود و نسبت جديد ما با سنت جديد ما هم برقرار نشد. بنابراين ما كارى انجام داديم و مصالحهاى بين ايندو تا انجام داديم كه مفهوم و پيامدهاى آن را نمىدانستيم. هيچ ترديدى نبود كه اين مصالحه با بنبست مواجه خواهد شد. اگرچه اساس آن تعطيلبردار نبود و يا دستكم، به اين راحتى تعطيلبردار نبود. به نظر من، دليلش اين است كه بحثهاى اساسى مطرح نشده بود و بحثهاى روشنفكرى هم وجود نداشت كه اين مسائل را طرح كند و يا دستكم، درست طرح كند و در حوزه سنتى ما هم چنين بحثهايى مطرح نبود.
● با توجه به اينكه اين گذار، در غرب غافلانه صورت گرفت، آيا ما مىتوانيم آگاهانه اين امر را انجام دهيم؟
به نظر من اين نكته اساسى است. اگرچه در آنجا اينكار با غفلت صورت گرفته و دكتر سروش هم مىگويد كه آنجا با غفلت صورت گرفته است، ولى امروز ما نمىتوانيم در حالت غفلت پيش برويم. اين مسائل براى ما آگاهانه طرح شده است و لازم نيست كه ما مقلد غرب باشيم و بگوييم چون آنها غفلت داشتند، پس ما هم غفلت داشته باشيم. به نظر من، پرسش اساسى در ارتباط و نسبتبين اينهاست. ما بايد بتوانيم صد، صدوپنجاه سال گذشته را تحليل كنيم و ببينيم در حوزه مفاهيم چه تحولاتى صورت گرفته و چه تغيير ماهيتهايى رخ داده است. ما بايد ابتدا بتوانيم ارزيابى كم و بيش روشنى از وضعيت كنونى داشته باشيم; پس از آن، تازه مىتوان پرسيد كه چه بايد كرد. به نظر من، هنوز به آن مرحله نرسيدهايم.
● با اين تصويرى كه شما به دست مىدهيد، آيا مىتوان گفت كه خود غرب هم يكسره غيرسنتى است؟
اين تصوير نشان مىدهد كه به هر حال، ما نتوانستهايم از مجموعه شبكه سنتبيرون بياييم و اگر هم بخواهيم كوشش آگاهانهاى براى اين كار بكنيم به هر حال، به تعبير شما سنت مثل هوايى است كه ما را احاطه كرده است و ما در درون آن تنفس مىكنيم. به اين معنا، در غرب هم چنين وضعيتى وجود دارد. اگر اين باشد، شما مىخواهيد بفرماييد غرب فقط گامهايى از ما جلوتر است، نه اينكه فرق ما با غرب اين باشد كه غرب مدرن است و ما سنتى. بنابراين، بايد يك امر ذومراتب و مشككى باشد كه غرب دو سه گام جلوتر است و ما دو سهگام عقبتريم.
به نظر من، مساله ما مساله آگاهى است. آن چيزى كه در مفهوم فلسفه جديد غربى نهفته است، آگاهى است. اينكه شما مىخواهيد از سنتبيرون بياييد، آن توهم انسان جاهل از نوع ماست. ما يك روز سنت را تعطيل مىكنيم سنتى كه توليد كرده است و اگر زورمان نرسيد، به آن پشت مىكنيم. اين در واقع نوع فهميدن ماست. اينكه من از نتسخن مىگويم منظورم، سنت آن گونه است كه آن را مىفهمم; يعنى مجموعه انديشه نظرى. البته من از سنت، نوع پوشش و مانند اينها را در نظر ندارم. چون سنتبه اين معناى جامعهشناختى هم وجود دارد. پس وقتى از سنتسخن مىگوييم، مراد مجموعه توليد مفاهيم و نظامهاى نظرى است. منظور آن نظام انديشگى است كه ما از طريق آن دنيا را مىفهميم. در واقع، ما از طريق مفاهيم با دنياى خود ارتباط برقرار مىكنيم; اين نظام مفاهيم را مىگوييم سنت. اين سنت در جايى توليد شده است. ما خود توليد نكردهايم، بلكه آن را از يونان گرفتهايم. مسيحيها هم به نوعى از يونان گرفتهاند و با خود تلفيق كردهاند و ما مسلمانان به نوعى ديگر. البته ما هم آن را اندكى با ايران باستان تلفيق كردهايم. مساله رابطه سنت و تجدد اين است كه ما به چه ترتيبى به سنت آگاهى پيدا مىكنيم; آگاهى ما به سنتبه چه صورتى انجام مىگيرد؟ ارتباط ما با سنت از طريق تقليد از آن است. اين را جامعه سنتى عقبمانده مىگويند; همانطور كه در تعابير جامعهشناسى هست. يعنى مقلد و بنده و برده سنت است. چون مجلسى مطلبى گفته است، طباطبايى حق ندارد خلاف آن، چيزى بگويد. اما مساله تجدد اين است كه طباطبايى حق دارد افلاطون را بخواند و با توجه به خود آگاهى جديد خودش آن را بفهمد و، به تعبير ما، اجتهاد كند. بفهمد و تفسير كند و بر مبناى آن، حرف نو بزند. اينكه مىگويم آنها از ما سنتىتر هستند، به اين اعتبار است كه دانشجوى غربى افلاطون را بلد است، ولى دانشجوى جامعه اسلامى بعد از يستسال، از فارابى چيزى نمىداند. گرفتارى ما اين است. اين است كه مىگويم ما سنتى نيستيم، در حالى كه فكر مىكنيم خيلى هم سنتى هستيم. يعنى وضعيت پارادوكسيكال و پيچيدهاى است كه بايد توضيح داده شود. شما در غرب نمىتوانيد افلاطون را بلد نباشيد و درس بخوانيد; اما اينجا مىتوانيد ندانيد كه فارابى اصلا چه ماهيتى دارد، و مدرك ليسانس و فوقليسانس و دكترى بگيريد. ظاهرا اينجا خيلى سنتى است و آنجا هم كه خيلى مدرن است.
هگل در جايى مىگويد كه وضعيت ما نسبتبه سنت، مثل كدبانويى نيست كه همچنان همه چيز را جمع مىكند. وضعيت امروز ما اينگونه است كه سنت را مىگيريم و به محك دنياى جديد مىزنيم; به محك آزادى و آگاهى خودمان مىزنيم. در زبانهاى غربى اصطلاحى استبه نام Reception . يعنى اين كه مثلا بحث مىكنند كه افلاطون در طول تاريخ چگونه فهميده شد. البته ما در واقع بايد بنويسيم كه فارابى چگونه فهميده نشد. اينكه من در بعضى جاها گفتهام كه تاريخهايى كه ما مىنويسيم تاريخ عدمى هستند نه وجودى، به خاطر اين است. بايد بنويسيم ملاصدرا چگونه فهميده نشد، نه اينكه بگوييم ملاصدرا چند جور فهميده شد. چون در غرب در مورد افلاطون مثلا ده مفسر بزرگ وجود دارد. مجموعههايى به نام افلاطون نوشتهاند، كه كتابهاى دورانساز گفته مىشود. در آنجا آوردهاند كه افلاطون يعنى اين. آن ديگرى مناقشه ديگرى را ايجاد كرده و گفته است افلاطون اين نيست، بلكه آن چيزى است كه من مىگويم. يعنى اين آگاهى با دنيا و زمان، در تحول است. بنابراين، نسبت من با آن سنت، متحول است. من افلاطون را جورى مىفهمم كه هگل نمىفهميد و هگل جورى مىفهميد كه دكارت نمىفهميد. ولى افتخار استاد من اين بود كه شاگرد شاگرد شاگرد ملاصدرا بوده است و مىخواستبگويد اين حرفى كه من درباره ملاصدرا مىگويم، همان حرفى است كه ملاصدرا در اسفار گفته است. البته آن روز من خيلى خوشحال بودم و افتخار مىكردم كه جملاتى را مىشنوم كه از زبان ملاصدرا بيرون آمده است. اين خودش البته خيلى مهم است. ولى مساله مهمتر اين است كه استاد من بايد ملاصدراى دوم و سومى مىبود كه ضمن اين كه تمام حرفهاى ملاصدرا را مىداند، بر او هم مناقشه كند و آن را به نوعى ديگر بفهمد. بنابراين، كشورهاى سنتى از نوع ما كمتر سنتى هستند تا كشورهايى مثل آلمان. چون ارتباط عالم و روشنفكر آنها كاملا تعريف شده است. چون در اينجا ارتباط ما با سنت قطع شده است، براى ما ديگر نتسيال نيست. براى غربيها سنتسيال است; منتها در آنجا آگاهى هست. اينكه هگل مىگويد تاريخ عبارت است از سير آگاهى و تحول اين آگاهى، به اين دليل است كه در آنجا تاريخ جريان پيدا مىكند. البته اگر مشكل اين بود كه ما سنت را نمىشناسيم و آنها سنت را مىشناسند، اشكالى نداشت. يعنى بگوييم ما عقب ماندهايم و او پيشرفته است، يا عكسش را بگوييم: ما آن دنيا را نجات مىدهيم و آنها اين دنيا را. اينهم يك رويكرد است كه البته اشكالى هم ندارد. ولى به نظر من، اشكال عمده اينجاست كه من يك وقتى از طريق آرنت اين مساله را مطرح كردم سنت، آن اژدهاى مولوى است كه از غم بىآلتى افسرده است. و اگر كسى به بيابان سردى رفت و بچه اژدهايى را ديد كه چقدر بامزه است. آن را زير بغلش زد و آورد خانه، كنار كرسى گذاشت، ممكن است مقدارى كه گرم شد، بلند شود طرف را ببلعد. مولوى اين مثال را براى نفس مىزند كه:
نفس اژدرهاست او كى مرده است
از غم بىآلتى افسرده است
سنت، درست وضعيت نفس را دارد.
مثال ديگرى بزنم كه در غرب معمولا هست. در جنگلهاى بزرگ درختانى با عمر دويست، سيصد سال وجود دارد كه خودش از بين رفته و كندهاش باقى مانده است. اين كنده درخت ديگر جوانه نمىزند; اتفاق مهمى كه مىافتد اين است كه در آنجا قارچهاى سمى بزرگى رشد مىكند كه كشنده است. بايد سنت را فهميد و آن را با زمان و آگاهى زمان متحول كرد. از قديم به ما گفتهاند كه فرزند زمان خود باش; فرزند خود را متناسب با زمان پرورش بده. جالب بودن سنتهاى بزرگ و پيچيده در اين است كه براى ورود به سنت، در جاهايى نشانههايى ارائه مىدهد. فايده متفكران بزرگ در هر سنتى اين است كه آن نشانهها را مىتوانند ببينند. ولى در سنت ما اين نشانهها به خاطر عدم وجود متفكران بزرگ ديده نمىشوند و به همين دليل، به «بنبست» رانده مىشويم. اين چيزى است كه هايدگر آن را به جنگل تشبيه مىكند و اين به خاطر وجود جنگلهاى زياد در اروپاست. هايدگر مىگويد وقتى در جنگل حركت مىكنيد، بعد از مدتى مىبينيد كه راه جنگلى و كوبيده شده، تمام مىشود. ديگر بعد از آن بنبست است و گم مىشويد; راههاى جنگلى تمام مىشود. وضعيت ما در واقع اينگونه است. اگر ملتيا قومى يا حاملان يك سنت، نشانههاى موجود در سنت را تشخيص ندهند و نفهمند كه از كجا آمدهاند و به كجا مىروند، به وضعيتى مىرسند كه ما الآن هستيم. مشكل سنت اين است كه اگر فهميده نشود، يا بنبست است و يا اينكه روىكنده درختش قارچ سمى رشد مىكند. من اعتقادم اين است كه وضعيت جديد و مخصوصا در تحولات بيستساله اخير قارچ سمىاى است كه بر تنه سنت روييده است. و باز به اين اعتبار است كه من در كتاب ابنخلدون و علوم اجتماعى به صورت گذرا مطرح كردهام كه سنتبه جايى مىرسد كه مثل آن كنده درخت كه ديگر جوانه نمىزند، از خودش نمىتواند پرسش كند. ما در اينجا هستيم. به اين دليل است كه اگر از طرف شروع نكنيم، نمىتوانيم به نتيجه برسيم. يعنى سابقه آن پرسشها را اگر ندانيم، نمىتوانيم بدرستى پرسش بكنيم. البته اين نكته را يادآورى كنم كه ما بايد سابقه مجتهدانه آن پرسشها را بدانيم. دعواى من با تمامى جريان روشنفكرى در ايران اگر چنين چيزى وجود داشته باشد در اينجاست كه شما وقتى مجتهد نباشيد نمىتوانيد پرسش را مطرح بكنيد. نه تقليد از ماركس و هگل و كانت كارساز است و نه انديشه ليبرالى مثل جان لاك و مانند آن مشكل ما را حل مىكند. شما بايد مجتهد باشيد و دستى اينجا داشته باشيد كه بفهميد آنها چه چيزى را مطرح كردهاند و پرسشهايشان چيست، تا بتوان آن پرسشها را به اين تنه زد. به عبارت ديگر، اين تنه فعلا از خودش جز سم چيزى بروز نخواهد داد، مگر اينكه از بيرون كارى صورت بگيرد كه اين تنه به جاى سم، جوانه بزند. وضعيت كنونى ما نسبتبه غرب اين است. اينها را به صورت گذرا در كتاب ابنخلدون و علوم اجتماعى گفته و رد شدهام. البته آن زمان مطالعاتم كافى نبود و اگر مىخواستم طرح مساله كنم امكان نداشت. اما امروز به اين نتيجه رسيدهام كه تمام حرفهايم را بدون تقيه، در سه جلد كتاب تاليفى خودم مطرح كنم. حالا اين كه چاپ شود يا نه، مساله ديگرى است. به اين نتيجه رسيدهام كه به عنوان نواده زيد بن على، قيام به سيفالقلم بكنم.
شاملو مىگويد: فريادى شو تا باران و گرنه مرداران. ما در حال سقوط هستيم.
● شما چه معنايى را براى مدرنيته مناسب مىدانيد؟
درباره كلمه مدرنيته زياد بحثشده است، كه به معناى تجدد نيست. ولى مساله اين است كه ما نمىخواهيم اين واژه خارجى را به كار ببريم. اگر كم و بيش كلمهاى داريم، اشكالى ندارد. اگر من توضيح دادم كه منظورم از تجدد چيست، ارتباط برقرار شده است. بنابراين وقتى برخى كلمه درست مىكنند و مىگويند «مدرنيت»! معناى اين واژه را نمىفهمم. يا مدرنيته بايد گفتيا يك چيز ديگر. مدرنيتيعنى چه؟ به همين منوال اگر من در مقابل واژه Discourse كلمه گفتار بياورم، فكر مىكنند خيلى امل است كه طرف نگفته است گفتمان. اما اينها نمىدانند كه از اوايل قرون وسطى در اروپا اين كلمه Discourse به كار مىرفته است; اول در لاتين، بعد در تمامى زبانها اين كلمه به كار رفته است. از همان زمان مىگفتند گفتار چهار چيز دارد. اين كلمه Discourse را در فارسى نيز به همان معنا مىگرفتند. از قرون وسطى تا زمان حاضر، كه مدرنترين آنها فوكو است، همين كلمه را به كار مىبرند و مراد خودش را هم مىگويد; تمام شد و رفت. اين همه آدم حرف نو زن، كلمه جديد نساختهاند. شما حافظ را اگر نگاه كنيد با همين كلمات معمولى حرف مىزند. سه چهار تا واژه نو هم كه درست كرده، غلط بوده است. ولى نوترين ايرانيهايى كه فكر كردهاند اينها هستند. مگر حافظ كه متجددترين فرد زمان خود بود، كلمه جديد درست كرده است؟ ملاصدرا نيز همچنين; همه كلمات را از عرفان و تصوف و ابنعربى و فيلسوفان و متكلمان قديم گرفته و در اثر خود به كار برده است. ولى شما در زمان حاضر مىبينيد كه طرف يك مقاله نوشته، هشتاد كلمه از اين جور چيزها رديف كرده است و فكر مىكند مدرن شده است. |