كتاب ارسباران در انقلاب بهزودي توسط موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره) منتشر ميشود.
به گزارش خبرگزاري فارس از جنوب استان تهران بهنقل از روابطعمومي موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، كتاب حوادث تاريخ انقلاب اسلامي در منطقه ارسباران (استان آذربايجان شرقي) بهزودي از سوي گروه تاريخ موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني منتشر ميشود.
در اين اثر كه به قلم حسين دوستي تدوين شده گزارشي از رخدادهاي انقلاب اسلامي در اين منطقه مرزي از زبان اسناد و خاطرات شفاهي روايت شده است. آنچه در پي ميآيد بريدهاي از كتاب مزبور است كه به واقعه 29بهمن تبريز پرداخته است.
شاعر انقلاب ارسباران، ذولفقار كمالي فرداي قيام خونين 29 بهمن، با شعري تركي، اين قيام را در تاريخ و ذهن و زبان مردم ماندگار ساخت و خود تحت تعقيب ساواك قرار گرفت و ناچار شد تا پيروزي انقلاب اسلامي مخفي زندگي كند.
كمالي خاطرات آن روز سرخ و خونين را چنين مينويسد:
« روز جمعه مورخه 28 بهمن ماه سال 56 مردم محله حكمآباد تبريز همانند مردم ديگر محلات، در كوچه و بازار و قهوه خانه از روز شنبه صحبت ميكردند. چون قيام مردم تبريز عليه شاه بهمناسبت چهلمين روز شهادت شهداي قم قطعي شده بود. اما از چگونگي مراسم كسي اطلاع نداشت لذا همه تصميم گرفتيم فردا صبح ساعت هشت در ميدان ساعت (ميدان شهرداري تبريز) تجمع كنيم.
تقريبا 10 الي 12 نفر بوديم كه در ساعت 9 صبح از ميدان ساعت به طرف بانك ملي به راه افتاديم و شعار ميداديم: «بيز بوشاهي ايسته ميريك والسلام» خوشحال و خندان در خيابان ارتش ميدويديم و شعار ميداديم.
چند نفر در اين خيابان به ما پيوستند و مقابل شهرباني قديم، چند پاسبان كه رنگ و رويشان را باخته بودند اطراف را ميپاييدند، به طرف پاسبانها شعار داديم و به طرف بازار به راه افتاديم كه يكدفعه ديديم از «قيزللي مسجد» دستجات مردم شعار گويان ميآيند، ما نيز به آنان پيوستيم و حركت كرديم. مقابل بازار در جولي كيوسك پليس، موتورشان را واژگون كرديم و آتش زديم، در اين اوضاع و احوال، صداي گلوله آمد و درگيري شروع شد، ما با سنگ و پليس با گلوله.
مقابل راسته كوچه، اداره آموزش و پرورش را سنگباران ميكرديم كه مردي گفت: اينجا آموزش و پروش است و مال مردم است، برويد ادارات دولتي مانند شهرباني،فرمانداري و بانكها را ويران كنيد!
شعلههاي آتش بهترتيب شهرباني، بانكها و ميخانهها را در خود ميسوزاند و حتي بعضي فروشگاههاي بزرگ نيز به آتش كشيده شد.
در ساعت 11 يا 12 ظهر كارخانه «آبجو آرگو» توسط انقلابيون آتش زده شد، هر جا كه بانك صادرات بود با آتش سوزانده شد.
ساعت 13 يا 30/13 بود كه بانك صادرات شعبه قره آغاج به آتش كشيده شد. اسكناسها و اسناد و مدارك در خيابان پرت و پلا شده بود و جويهاي كنار خيابان، پر از اسكناس بود، ولي حتي يك اسكناس را كسي بر نميداشت، من به آن سوي خيابان ميدويدم كه جمعي را در حال خنده و هياهو ديدم، پاسباني در حالي كه از كفشهايش مشخص بود، چادر زنانه به سر كشيده بود و به سوي پايين خيابان قره آغاج فرار ميكرد، ولي كسي او را دنبال نكرد، همه از خنده رودهبر شده بودند.
عصر همان روز به خانه رفتيم يكي از دوستان هنوز نيامده بود تا ساعت 11 شب دنبال او گشتيم و بالاخره خسته و كوفته پيدايش شد، همان شب بر اساس ديدههاي خود قسمتي از اشعار را گفتم و قسمتي نيز بعد از چند روز گفته شد و براي اينكه اشعار را در ميان مردم پخش كنيم آنها را در كاغذهايي مينوشتيم و با «كاربن» تكثير ميكرديم و خيلي زود خيليها آنها را حفظ كردند و به زبانها افتاد.