باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 28 اسفند 1388 كاربران برخط 129 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
علم، قرآن، معرفت
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ
گفتاري از دکتر محمد رجبي در باب دستيابي به علم ديني


 
   ● سخنران: محمد - رجبي

منبع: خبرگزاری - ایرنا - تاريخ شمسی نشر 04/11/1388

 
 
علم در قرآن معطوف به دو شأن ديگر هم است. يکي معرفت يعني تا شناخت نباشد علمي حاصل نمي‌شود. يکي عقل تا عقل نباشد شناختي حاصل نمي‌شود. اما بايد در پي تعريف عقل و معرفت باشيم که ببينيم در قرآن به چه معني است، نه اينکه پيرو تعاريف فلسفه‌ها و جريانهاي فکري از عقل باشيم. مي‌دانيد که اين تعاريف برخلاف پندار قرآن که هم گذشتگان ما مي‌گفتند هم امروزي‌‌ها، که تصور مي‌کردند تعريف عقل مثل يک چيزي مثل تعريف آب است. اينها مفاهيم پيچيده‌اي است که حتي در فلسفه‌هاي مختلف عقل تعاريف مختلفي داشته تا چه برسد تعريف فلسفي عقل با تعريف عرفاني عقل با تعريف فقهي عقل. خوب اين ساده‌انگاري باعث شده همه‌ چيز را يکسان تلقي کنيم و به يک اعتبار التقاط يعني همين عجيب اين است که آنها با اين نحو آسان‌گيري خوي گرفتند و خيلي سريع احکام و دستورات و نظريات مختلف صادر مي‌کنند و دکترين‌هايي را ارايه مي‌کنند، تا اين بحث مطرح مي‌شود موضع مي‌گيرند چون مي‌دانند به مبناي خودشان دارد خدشه وارد مي‌شود. حالا جالب اين است که خود بحث عقل هم در قرآن مجيد برمي‌گردد به سه پاية اساسي که آن‌ها يکي سمع يکي بصر و ديگري فؤاد است که معني ظاهري‌اش يعني شنوايي، بينايي و دل که به فؤاد کمتر توجه شده است که به چه معناست. دل براساس آنچه که در قرآن مورد اشاره قرار مي‌گيرد حس تشخيص فرقان است (لهم قلوب لا يفقهون بها لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها – اعراف 179) فؤاد و قلب و صدر (سينه) اشاره به دل دارد که در قرآن خودش مراتب دارد يک جا اشاره به سينه مي‌شود يک جا اشاره به دل که در قرآن همان قلب است يک جا اشاره به فؤاد مي‌شود- فؤاد باطن دل است البته تا شش مرحله تقسيم‌اش کرده‌اند اينها تقسيمات لفظي و ادبي و زيبا شناسانه نيست اينها مراحلي است از بحثهاي اساسي معرفت‌شناسي ديني و بالطبع علم‌شناسي به قول امروزي‌ها مباحث اصلي گنزئولوژي يعني شناخت‌شناسي و مراتب اصلي اين پايه مي‌شود روي اپيستمولوژي يعني علم‌شناسي.
عادت از قديم تا امروز بر اين بوده به هرحال هر که آمده به طرف قرآن قبلش رفته سراغ يک چيزي حالا قديم را که ازش فاصله بگيريم يکي جامعه‌شناسي خوانده بعد مي‌آيد سراغ قرآن، يکي فلسفة غرب خوانده مي‌آيد سراغ قرآن، يکي ابن‌سينا خوانده يکي فيزيک و شيمي خوانده مي‌آيد سراغ قرآن با اين ديدگاه اينها چه بخواهند و چه نخواهند خود به خود نوعي تأثر پيدا مي‌کنند از آنچه قبلاً ذهنشان را مشغول به خودش کرده شايد هم به يک اعتقاد اختياري هم خيلي نباشد. شما اصلاً ببينيد بچه‌هايي که رشته‌ مهندسي بودند وارد مباحث انساني شدند تمام اطلاعات مهندسي را آمدند وارد بحثهاي غيرمهندسي کردند. هيچ جاي ديگر دنيا اين حالت اصلاً مطلوب نيست چون هر علمي، هر حوزه‌اي از معرفت اصطلاحات خاص خود را دارد شما نمي‌توانيد در مکانيک مثلاً لفظ سنگيني را به کار ببريد آنجا اصطلاحاً مي‌گويند (ثقل) درست است سنگيني فارسي‌اش است شما نمي‌توانيد از خودتان بگوييد من دوست دارم بگويم سنگيني علم يک تعريفي دارد. يا به جاي حرکت بگوييد من مثل فارسي دوست دارم بگويم جنبش اين‌ها اصطلاحات تعريف شده‌اي است تا چه برسد که شما اصلاً ترجمه هم نکنيد الان باب شده اين بحث نرم‌افزاري دين، آن بحث سخت‌افزاري دين است اين که نمي‌شود ما دين را وصل کنيم به کامپيوتر هم برايش سخت‌افزار باشيم هم نرم‌افزار دين يک عالمي است براي خودش. در قرآن براساس اعتقادات توحيدي ما، ما دو تا عالم داريم يک عالم تکويني يعني که عالم موجوديت واقعي خارجي پيدا کرده يک عالم تشريعي است که اين دو تا دوروي يک سکه هستند عالم تشريع و عالم تکوين در قرآن ضمن اينکه مي‌گويد آيات قرآن را بخوانيد وقتي راجع به طبيعت هم صحبت مي‌کند قرآن مي‌فرمايد آيا سير نمي‌کنيد در زمين که آيات ما را در آثار ببينيد اين آياتي است که آمده تبديل به لفظ شده اينها آياتي است که تبديل به حجم شده وقتي دين براي ما يک عالم تشريع است ما اين را وصل کنيم به دستگاه کامپيوتر که من برايش سخت‌افزار بگذارم و نرم‌افزار اين خيلي مبتذل کردن مسأله است به چه دليل به دليل اين که که حد اطلاعات بنده اين است. خوب مگه دين بايد بريزد در ظرف کوچک ذهن تو ظرف ذهن خودت را گسترش بده مگر دنيا همه‌اش کامپيوتر يا دنيا همه‌اش معماري است يا پزشکي است يا هر رشته‌اي که دارد يا حتي فلسفه است. خيلي عالم وسيعتر از اين حرفهاست اين‌ها اجزاء است، مي‌آييم جهان عظيمي از آن درست ‌مي‌کنيم. تو بيا دين را همين‌طور که هست سعي کن بفهمي اگر چه مستلزم شکستن همة قالبهاي تخصصي خودت است مگه قرار است همه در حد تخصص من فهميده شود ما مي‌آييم دين را تابع تخصص خودمان مي‌کنيم آن‌ وقت معني عقل و علم عوض مي‌شود بعد مي‌گوييم چرا در عمل به نتيجه نمي‌رسيم خوب معني دين اين نيست، حسن نيت هم ممکن است باشد ولي ناخواسته همان عرب بيچاره‌اي مي‌شويم که به قصد مکه آمده بود بيرون ولي چون شناختي از راه نداشت سر از ترکستان درآورد که شعر معروف «ترسم که به کعبه نرسي اعرابي اين ره که تو مي‌روي به ترکستان است» راجع به اين قضيه است.
هرگونه ناآگاهي انسان را به مسيري مي‌اندازد که مورد نظرش نيست. اين شنوايي و بينايي و دريافت يا تشخيص که به عبارتي در قرآن گفته مي‌شود و صاحب دل است، اگر اين نباشد عقل درست کار نمي‌کند برآيند فعاليت اينها مي‌شود آن چيزي که معني قرآني است. شنيدن چيست آيا قرآن مي‌فرمايد گوش، اُذُن، خير مي‌فرمايد سمع يعني شنوايي نمي‌گويد چشم مي‌فرمايد بصر يعني بينايي هميشه هم شنوايي را انداخته جلو، بينايي را گذاشته بعد ما چه چيزي را بايد بشنويم؟ در قاموس دين سخن حق، حق اسم خداست ما در قرآن به فراوان داريم «انَّ الله له الحق المبين» «به راستي که خداوند حق آشکار است»، يعني حق دارد با ما سخن مي‌گويد بسياري از اين چيزهايي که ما ادعا مي‌کنيم فهميديم در واقع الهامات الهي است منتهي ما آن شنوايي را از دست مي‌دهيم فرق علم ديني با علوم غيرديني اين است. اساسشان سمع است دائماً خداوند از درون به گوش مي‌خواند و ما را راهنمايي مي‌کند ولي ما کر شديم و لذا مي‌فرمايد گوشهايي دارند که با آن نمي‌شنوند چي را نمي‌شنوند؟
خوب ببينيد گوشهايي نمي شنود مي‌توانند صدايي را بشنوند؟ اينکه نمي‌شود يعني يک امر بالاتر از شنيدن معمولي مورد نظر است و معنا کردن به نيوشايي است نه شنوايي، نيوشايي يعني آن معنا را به گوش جان شنيدن. خوب اگر ما کر باشيم آن وقت چه چيزي را مي‌توانيم ببينيم؟
يک مقدار از مباني که اساس تعقل ما مي‌شود الهامات الهي است که ما بايد شنواي آن باشيم ممکن است الهامات الهي به زبان خلق خدا باشد ممکن است الهام به معناي خاص باشد. خيلي عرفا به مسأله سمع توجه کردند. اگر که گوش ما درست کار کند يعني گيرايي‌مان قوي باشد بينايي‌مان هم قوي مي‌شود خداوند يک چيزهايي را به ما مي‌گويد يک چيزهايي را به ما نشان مي‌دهد اگر ما آنچه تو گوش‌مان مي‌گويد نشنويم آن چيزهايي‌رو که نشان‌مان مي‌دهد هم ازش بي‌توجه عبور مي‌کنيم. لذا مي‌فرمايد (اَعْيُن لايبصرون) چشمهايي دارند که باهاش نمي‌بينند شما بارها شده از تو خيابان به دانشگاه مي‌آييد چون فقط قصدتان آمدن به دانشگاه بوده خيلي چيزها را که سر راهتان بوده اصلاً نديديد. يک روز که بيکار هستيد فقط به قصد قدم زدن مي‌آييد مي‌بينيد چه چيزهايي بوده که شما دو سال اين مسير را مي‌رفتيد نديده‌ايد. چرا؟ چون نوع نگاهتان فرق کرده بنابراين خوب اگر ما نبينيم و نشنويم مي‌شويم مصداق همان (صمٌ و بکمٌ و عميٌ) کر و لال و کور. چرا لال مي‌شويم يعني چيزي براي گفتن نداريم وقتي نه گيرايي داريم و نه بينايي که ببيني حقايق را، چيزي براي گفتن نداريم، چيزي نداريم نه اينکه نمي‌تواني حرف بزني يعني حرفمان اساسي ندارد. آن گويايي که ازش حقيقت مي‌آيد ديگر آن را نداريم. خيلي حرف مي‌زنيم، اين‌ همه حرف زدند اين ‌همه کتاب نوشتند بشريت اين که چه بکند در آن مانده است. لال کسي که کر و گنگ و کور است اين چه مي‌خواهد بگويد عقلش را چگونه مي‌تواند به کار بيندازد. پس اينها در واقع پايه‌هاي يک عقل به معني قرآني است. به همين دليل است که قرآن در موارد زيادي مي فرمايد (و هم لايعقلون، افلا تعقلون) اگر عقل قرآني را به معناي رياضي بگيريم خوب همه عقل داشتند چطور ابوسفيان يک تاجر موفقي بود مي‌توانسته سود هنگفتي را داشته باشد آيا عقل نداشته است؟
عقلي که حقايق آدم را بتواند با گوش درستي، دل درستي و بيان درستي بفهمد منظور قرآن است. خوب متأسفانه تا آنجا که تاريخ مسلمان‌ها نشان مي‌دهد خيلي به‌ندرت کساني رفتند دنبال همچين چيزي و رسيدن به عقل قرآني.
به عبارت امروزي پيروي از عقل قرآني تبديل به جريان نشده اگر شده بود ما الان مشکلي نداشتيم.
در هر برهه‌اي از تاريخ اسلام اگر يک چنين علمي پا مي‌گرفت آن جرقه مثل يک خورشيدي بود که چند نسل بعد از خودش را روشن مي‌کرد خود پيغمبر(ص) آن فرصتي که عملاً پيدا کرد آزادانه کار کند 10 سال بود بعد از اين 10 سال به تعبير حضرت علي همه چيز را وارونه کردند. پوستين را وارونه پوشيدند، 180 درجه اوضاع برگشت. خود ائمه ما در آن تاريکي پيش آمده بعد از پيامبر هرکدام جرقه‌اي بودند که اطراف خود را روشن کردند نه فقط براي شيعه بلکه براي تمام مسلمانان. شما اهل تسنن ديديد که خيلي خيلي متعصب هستند و شيعه را هم بد مي‌گويند ولي از ائمه ما به گونه‌اي تجليل مي‌کنند که مي‌گويند چراغهاي هدايت اينها بودند مثل غزالي. غزالي به شدت ضدشيعه است ولي تمام ائمه ما را با عنوان اميرالمؤمنين ياد مي‌کند، که خود ما شيعه‌ها فقط حضرت علي را اميرالمؤمنين مي‌گوييم. مي‌گويد همة ائمه، سزاوار اين لقب هستند.
چطور که ما در خيلي اوقات اعتقاد داريم که ائمه حرف آخر را زدند اما اثرش را نمي‌بينيم. در زمان خودش امام صادق 4000 شاگرد داشت، امام باقر هم همينطور. اين شاگردها چه شدند و اثرشان کجاست؟ گاهي اوقات مي‌بينيم برروي خود ايشان و زندگي خصوصي‌شان اثر نگذاشته است و خود اينها در زندگي آدمهاي موفقي نبودند نه با معيارما با معيار خودشان. بنابراين شايد آن چه را که شما سرگرفتيد دو نسل ديگر جواب بدهد ولي بگذاريد راه درست را برويم يک زماني مرحوم دکتر شريعتي ـ حالا ما با افکارش برخورد نمي‌کنيم ولي به هرحال آدم دردمندي بودــ مي‌گفت يک خانم فرانسوي علاقه داشت به موريانه، در مورد موريانه تحقيق کرد هرچه کتاب بود خواند ديد چيزي نيست مگر اينکه خودش برود کار کند لذا چون موريانه‌ها عموماً در آفريقا خانه‌هاي بزرگ مي‌سازند لذا ازدواج کرد با شخصي که مي‌خواست تمام عمرش را براي کارگري در آفريقا بگذراند يعني يک ازدواج هدفمند. رفت آفريقا. تا آخر عمرش هم در مورد موريانه‌ها تحقيق کرد. دخترش هم ادامه داد تحقيقات مادرش را نوه‌اش که جوان بود مي‌خواست دکترا بگيرد از دانشگاه سوربون اعلام کرد ما افتخار مي‌کنيم که بعد از 3 نسل تحقيق زبان موريانه را کشف کرديم. آيا دين ما ارزش زبان موريانه را ندارد که با يک پروژه 3 ماهه- 6 ماهه تمامش کنيم. آن همه مسأله به اين عظمت را تمامش کنيم برويم بگوييم که انجامش داديم. ما هر قدمي را که به جلو برمي‌داريم غنيمت است و از شرور و تبعات آخر زمان راحت مي‌شويم. خدا هم خودش با توجه به عنايت و لياقت ما و بسته به اين‌ها ما را در اين مسير هدايت مي‌کند تا مسير را درست برويم، به هر حال به همين ترتيب اگر مفهوم عقل متفاوت باشد با اين قضايا معني علم هم متفاوت مي‌شود منتهي يک نکته را توجه داشته باشيم در قرآن معني علم و عقل و بسياري از واژه‌ها- نکته مهمي است در قرآن- مراتب مختلفي دارد يعني در جايگاه‌هاي مختلف معاني مختلف دارد همانطور که براي خود ما هم دارد منتهي اينکه براي ما اين مراتب قرآني است يا نه بحث ديگري است. مثلاً طرف مي‌گويد‌ آقا چرا من را خيس کردي؟ چرا از بالا آب ريختي روي من؟ مي‌گويم من علم نداشتم که يکي از پايين دارد رد مي‌شود. لذا در حقوق به اين معنا علم را به کار مي‌برند.
يک وقتي صحبت از علم است مي‌گوييم وقتي انسان به دنيا مي‌آيد هيچ علمي ندارد رفته رفته علم پيدا مي‌کند که مثلاً اين مادرش است يا پدرش است علم در اينجا نه به معني قبلي است نه به معني اين است که بچه دانشمند است معاني مختلف دارد. آن معني در قرآن وقتي صحبت از علم به معناي قرآني به ميان مي‌آيد و آن‌جا که قرآن مي‌فرمايد: «هل يستوي الذين يعلمون والذين لايعلمون»، آن به اين معني است که هر کسي مي‌بيند هرکسي مي‌شنود، اين چه علمي است که تساوي بين انسانها به شرطي ايجاد مي‌شود که آن علم را داشته باشند و انسانها زماني در مرتبه انساني قرار مي‌گيرند که از آن برخوردار باشند. نداشته باشند “اولئک کالانعام بل هم أضل» (چهارپايان هم اين چنين هستند). بنابراين بين علم الهي و علم ديني با معلومات ديني بايد تفاوت قائل شويم. حالا مي‌گويند رفته حوزه علميه عالم شده مي‌گويم چه‌جوري مي‌گويد رفته اين کتاب را خوانده آن کتاب را خوانده عالم شده اين که علم نشد آن اطلاعات را پيدا کرده معلومات را پيدا کرده مثلاً هانري کربن فرانسوي که مسلمان نبود خيلي مفصل‌تر در مورد فلسفه اسلامي کتاب نوشته و اطلاعات پيدا کرده آقاي فان اِس کتاب عظيمي نوشته در مورد کلام شيعه تا زمان شيخ مفيد در تاريخ شيعه کسي همچنين کتابي ننوشته است.
علم به معني داشتن معلومات نيست علم آن است که به ما حق را نشان دهد ما بدانيم کجا حق است کجا باطل و اين ميسر نيست مگر آن شرطي که عرض کردم آن شرط و مجموعه را قرآن آمده آن را بيان کرده که آن هم بي‌خودي به دست نمي‌آيد بينايي و شنوايي يک فضايي را خداوند قرار داده که آن گوش و چشم و بيان و عقل درست در آنجا و تحقق پيدا مي‌کند آن سيستم و فضا اسمش هست تقوا و اين علم علمي است که چون حق و باطل را به ما نشان مي‌دهد مي‌شود هدايت پس در واقع در قرآن آمده آيا آن که راه حق را پيدا کرده با آن که راه حق را پيدا نکرده يکسان هستند لذا قرآن را که باز مي‌کنيم «الم ذلک الکتاب لاريب فيه هدي للمتقين» درست است که قرآن براي همة عالميان آمده ولي آن علمي که نتيجه‌اش هدايت و راه پيدا کردن است که آن نصيب کساني مي‌شود که باتقواترند بنابراين يک وقت صحبت معلومات ديني است بله مي‌رويم تاريخ اسلام همه چيز مي‌خوانيم اولين فهرست موضوعي قرآن که آيات را طبقه‌بندي کردند کار يک انگليسي بود در تاريخ شيعه و سني هيچ کسي اين کار را نکرد کسي نشسته سالها قرآن را مطالعه کرده و دسته‌بندي کرده اينها خيلي دقيق و خوب هستند قابل استفاده همة علما اعلام است. بعد مي‌گويند طرف قرآن شناس بوده اين مي‌شود شناخت قرآن. به هرحال اگر ما چنين علمي پيدا کنيم که راه درست و تميز حق از باطل را به ما نشان مي‌دهد يا به عبارت فرقان به ما بدهد. اين مصداق اين آيه است: «من يتق‌الله يجعل له الفرقانا» کسي که تقواي الهي را پيشه کند خداوند برايش فرقان مي‌آورد خوب چه فايده‌اي دارد حتي در علم جديد هم شما مي‌بينيد که خاصيت علم جديد يعني علم تجربي اين بايد باشد که حوادث گذشته را تبيين کند حوادث آينده را پيش‌بيني کند اگر نتواند پيش‌بيني کند هرچه تحليل و تبيين قديمي‌‌ها را انجام داده به درد ما نمي‌خورد از اين جهت علوم انساني را تحقير مي‌کند مي‌گويند علوم انساني نمي‌تواند پيش‌بيني کند فرمول ندارد. هر چي واقع شده مي‌نشيند تحليل مي‌کنند خوب اين تحليل درست خوب پيش‌بيني کن که در آينده چه اتفاقي مي‌افتد اگر تو علمي، اگر تو جامعه‌شناسي پيش‌بيني کن ايران يا آمريکا يا منطقه 4 سال ديگر چه وضعي دارد اين همه اقتصاددان داشتند هيچکدام نتوانستند حدس بزنند يک همچنين فاجعه‌اي را (بحران اقتصادي)
فرانسه مهد جامعه‌شناسي دنياست که از آمريکا مي‌روند آنجا درس مي‌خوانند يک انقلابي شد در سال 1968 تحت عنوان شورش جوانان نام گرفت اينها نتوانستند بفهمند هفتة آينده در خود فرانسه چه اتفاقي مي‌خواهد بيفتد بعد انتظار داشتند در مورد هزارة سوم بتوانند صحبت کنند چه ارزشي است چه علمي است لذا علم ديني وقتي علم تجربي‌اش اينقدر محک‌اش باشد که بتواند چيز را تشخيص دهد علم ديني بايد تشخيص بدهد که اگر من نفهمم چه‌کار کنم نتوانم بفهمم تو زندگي شخصي و اجتماعي خودم و ديگران چه بايد بکنم در ارتباط با خدا در رابطه با طبيعت در رابطه با ديگران هيچ چيز نفهمم اين چه علمي است لذا قرآن منع فيزيک و شيمي را نمي‌کند اين‌ها علومي است که ما بايد برويم دنبالش و آن‌ها را فرا بگيريم.
آن علم ديني که انبياء برايش آمدن علمي بود که ما راه حق را بتوانيم پيدا کنيم راه درست زيستن و انسان شدن را پيدا کنيم تا اينها همه اجزاء يک مجموعه کامل شود، مثل اين که بگوييد شما همه مصالح را براي اين ساختمان آجر و آهن و گچ لازم است همه را بريزيم وسط بگوييم چه به درد من مي‌خورد نقشه آن ساختمان مهم است. من اصلاً خودم نمي‌دانم مدرسه مي‌خواهم بسازم خانه بسازم يا اداره بسازم هرکدام کار خاص خود را مي‌طلبد بعد تا اين را مي‌گويي که اينها چه به درد من مي‌خورد مي‌گويند يعني آجر به درد نمي‌خورد مي‌گوييم چرا؟ ولي تا من خودم نمي‌دانم چه‌کار مي‌خواهم بکنم اين‌ها به کار من نمي‌آيد. بعد مي‌گوييد نه پس شما منکر برق، تکنولوژي و... هستيد. و از اين دست سفسطه‌ها. لذت علم ديني آن است که به ما آن بينش و دانايي را مي‌دهد که آن دانايي به ما توانايي مي‌بخشد. ما بتوانيم از امکاناتي که در اختيارمان هست فرآوردة علوم و فنون مختلف ما بتوانيم از امکاناتي که در اختيارمان هست مثل فرآوردة علوم و فنون مختلف استفاده کنيم خود اينها به خودي خود و فايده‌اي دارد که بگوييم من آهن و گچ خريدم که چي؟ حالا ما اينجوري شديم اين را داريم آن را داريم. موبايل‌هايمان وصل مي‌شود به اينترنت که چي؟ مجموع اينها ما را به کجا مي‌خواهند برسانند. علم ديني به ما آن طرح کلي را مي‌دهد و آن ماحصل علوم ديني مي‌شود حِکم، حکمت ديني، حکمت ديني برخلاف پيشينيان ما که آمدند ساده‌لوحي کردند گفتند حکمت همان است که از يونان آمده اسمش فلسفه است.
کي گفته حکمت يعني فلسفه در قرآن آمده در سوره لقمان آمده ما به لقمان حکمت داديم تا شکرگزار نعمت پروردگارش باشد يعني نتيجة حکمت شکرگزاري است. يعني چه؟ يعني نتيجه همه چيز که دادند يعني بگويند الهي شکر نه شکر را وقتي دنبال کنيد شکر نعمت يعني به جا آوردن حق نعمت شکر چشم بينا ديدن خلقت الهي است، شکرانه بازوي توانا گرفتن دست ناتوان است.
لذا در سورة تکاثر مي‌فرمايد: «ثم لتسئلنّ يومئذٍ عن‌ النعيم» ما در روز قيامت حتماً پرسيده خواهد در نعمتهايي که داريم چه‌جور شکرش را به جا بياوريد و استفاده بهينه از آن چيست خوب استفاده بهينه يا به عبارت ديگر شکرش يک وجهش اين است که يک کلمه مي‌گوييم الهي شکر و اين چاي را که آوردند، بريزم دور، گيرم به طرف بگويم خيلي ممنون شکرگزار او نبودم. اين را آورده بود که من مصرف کنم و نريزم دور بنابراين چيزي که قابل توجه است اين است که عملاً معني آن آيه شريفه مي‌شود، نعمت پروردگار کل عالم هستي است «و سخّر لکم ما في‌السموات و ما في ‌الارض» يعني اول شناخت درست عالم هستي بعد ارتباط دقيق و بهينه با هرکدام از اينها. اين مي‌شود شکرنعمت. يعني ما هرچيزي را ماهيت آن را تشخيص دهيم مناسباتي که بهترين استفاده در عالم کرد ان‌شاء‌ا... در اين زمينه نقطه عزيمت باشد و به هر اندازه ما در اين قضيه جدي باشيم برويم جلو قطعاً خداوند خودش عنايت مي‌کند و نتيجه مطلوب حاصل مي‌شود.
در مورد علم ديني به مفهوم خاص لازم است که يک توضيحي بدهم تا موضوع روشن شود. بعضي از علوم هستند که مي‌تواند همگاني باشند مثل علم تجربي يعني هيچ محدوديت براي درک آن از جانب همگان وجود ندارد يعني گزاره‌هاي آن ربطي به ذهنيت، خلقيات افراد ندارد. علومي هم که عقلي محض هستند هم براي همه قابل يادگيري و ورود است و منعي براي کسي جهت ورود و يادگيري آن وجود ندارد. فلسفه‌ هم اگر مباني‌اش مورد اتفاق قرار بگيرد. کمابيش مثل رياضيات به عنوان يک دانش عقلي محض مي‌تواند نتايج واحدي را در پي داشته باشد (البته در فلسفه هر فيلسوف مبناي خاص خود را دارد و اين تفاوتها به خاطر اين مباني متفاوت است).
آيا علوم ديني هم مثل اين سه دسته از علوم هستند؟ خير مثل هيچ کدام از اين‌ها نيست. البته آن چه که شايع شده در حوزه‌هاي ديني شيعي و سني و مسيحي و يهودي تدريس مي‌شود مثل همان علوم طبيعي دسته اول است يعني منابع و معلومات دين را آمده‌اند منظم و مدون و مرتب کرده‌اند به طوري که يادگيري آن براي همه امکان‌پذير شده مثلاً يک فرد غربي مي‌تواند بيايد وارد کلام شيعي شود و سرآمد همگان در اين حوزه شود. اما آيا اين علم ديني است به همان معناي خاص که قرآن مي‌فرمايد: «العلم نور يقذفه‌ا... في قلب من يشاء، اين علم را که هرکه در پي آن رود پيدايش مي‌کند. الان يکي از معتبرترين مراجع شيعه شناس در تل آويو قرار دارد که مجمع تحقيقاتي مفصلي است که تمام شاخه‌هاي علوم شيعي و اسلامي را در آن کار مي‌کنند و در آن شرايطي براي يادگيري تمام علوم شيعي و اسلام براي افراد حتي غيرمسلمان فراهم است. اما علمي که قرآن مي‌فرمايد چه علمي است؟ اين علم در جريان سير عملي خاصي مي‌تواند متولد شود: «من يتق‌ا... يجعل له فرقاناً» آن علمي که مي‌تواند فرق بين حق و باطل و مراتب آن بگذارد. آن علم به تقوا نياز دارد و چون قرآن يکي از اسامي‌اش فرقان است و کتابي است که اين علم را به ما مي‌آموزد ابتداي قرآن در سورة بقره مي‌فرمايد و «و هدي للمتقين» يعني آنهايي که تقوا داشته باشند اين قرآن برايشان هدايت به معناي حکيمانه لفظ است وگرنه قرآن هرکسي را هدايت مي‌کند با احکام و بايد و نبايدهايي که در آن آمده ولي اين هدايت. هدايت «هديً للناس» است اينجا. مرتبة هديً للناس مرتبة ظاهر قرآن است ولي باطن قرآن که مي‌خواهد فرقان به ما بياموزد مي‌فرمايد «هديً للمتقين». يعني چه؟ مثالي بزنم. شما ادبيات را مي‌توانيد ياد بگيريد ولي شاعر شدن را جايي درس مي‌دهند؟ اولاً تا ذوق شعري نداشته باشي تا دل حساس و روح اهل شهودي نداشته باشيم نمي‌توانيم شعر بگوييم. خيلي هم مسلط باشيم نظم مي‌توانيم بگوييم ولي شعر نمي‌توانيم بگوييم. خيلي‌ها هستند که شاعرند اما دو کلاس درس هم نخوانده‌اند و از آن طرف خيلي‌ها هستند که استاد ادبياتند اما در طول عمرشان دو بيت شعر هم نگفته‌اند.
چه چيزي باعث مي‌شود آدم شاعر شود. اين يک سير خاص و يک نگاه خاص به عالم مي‌خواهد تا فرد بتواند شاعر شود يا هنرمند شود به طور خاص (البته نه هنرمند به معناي متداول آن) هنرمند به معناي کسي که صاحب سبک و آوازه باشد. فرد اگر روح حساس خودش را از دست بدهد هنرش را هم از دست مي‌دهد. بعضي از مشاغل در اسلام مکروه اعلام شده مثل سلاخي، مرده‌شوري و خيلي مشاغل ديگر، فکر کنيد که شاعري که مي‌نشيند براي يک برگ گل که از گل مي‌افتد شعري بگويد که مي‌تواند جاودانه بشود و در هر دوره‌اي هرکسي که اهل دل است برايشان مبنا قرار گيرد، اگر بنا بود اين سلاخ بشود و جان حيوانات برايش مهم نباشد، برگ گل و شبنم روي آن چه اهميتي براي او دارد. درست است که گفته‌اند انسان مي‌بايست اين کارها را برحسب ضرورت انجام بدهد ولي اينکه کسي اين شغلش باشد تا آخر عمر غسل دادن ميت و سلاخي برايش عادي مي‌شود. چيز عجيبي برايتان بگويم، ما سينماگران برجسته‌اي داشتيم در ايران که به اروپايي‌ها و آمريکايي‌ها که قبلاً به آن جايزه مي‌دادند اهميت داشته باشد که حتي آن را در مسابقه شرکت بدهند، مثلاً امير نادري با فيلم دونده که شاهکاري بود و اروپايي‌ها به شدت از آن تقدير کردند وقتي رفت به اروپا و فضا را از دست داد، هنرش هم از بين رفت. آدم ياد بلعم باعورا مي‌افتد که مستجاب‌الدعوه بود که قارون به او پول داد تا حضرت موسي را نفرين کند. اين متوجه نشد تا آن موقعي دعايش اجابت مي‌شود که در جهت حق باشد، لذا تا دهان باز کرد که دعا کند نوشته‌اند که زبانش بزرگ شد و نتوانست ديگر تکلم کند و تا آخر عمر همين‌طور ماند. شکوفا شدن در فضاي خاص و اهميت دادن به فضا خيلي مهم است. هنري که براي يک فرد بوجود مي‌آيد مولود يک سير خاص است در يک جامعه و محيط فرهنگي و موقعيت خاص است. مثلاً گلي که در يک اقليم خاص مي‌رويد. اگر اين گل را در کوير بکاريد مي‌خشکد. يکي از سفسطه‌هايي که عبدالکريم سروش مي‌کرد اين بود که اين شعر مولوي را نادانسته و جاهلانه بد تفسير مي‌کرد:
«شاخ گل هرجا که مي‌رويد گل است
خم مي هرجا که مي‌جوشد مل است»
هرجا يعني هرجايي که مناسبش باشد. خيلي جاها اصلاً نمي‌تواند رشد کند و خشک مي‌شود. پس هرگلي هرجا نمي‌رويد. اين علم ديني و يا به عبارتي فرقاني که خداوند در قرآن مي‌فرمايد در اثر تقوا حاصل مي‌شود درست مثل روحية شاعرانه و هنرمندانه که در اثر سير خاصي به انسان دست مي‌دهد و اگر اين موقعيت و فضا از دست برود، آن تقوا از دست برود آن علم هم از دست مي‌رود لذا در روايات و اخبار هم داريم که خداوند گاهي علم را از انسان مي‌گيرد و ديگر هم نمي‌دهد.
اگر ساده‌تر بخواهيم بگوييم اين علم چيست بايد گفت که علم ديني بينش است نه دانش. علم ديني نوعي بينش است که اثر طي مسير خاص به انسان موهبت مي‌شود و اگر آن سير و سلوک را ادامه ندهد منقطع مي‌شود خود به خود (بينش که اينجا مي‌گوييم به معناي out look است). هر دانشي را که پيدا کنيم مبتني بر يک بينش است بر حسب ظاهربيني يعني فقط ظاهر را نگاه کنيم فقط علم جديد را مي‌بينيم. چرا که اصلاً بينش نمي‌خواهد. چشم ظاهر است که دارد مي‌بيند لذا اساس علم جديد فنومن (phenomen) است (که آن را مرحوم دکتر فرديد «پديدار» ترجمه کرده بود يعني آنچه که آشکار است. عرب‌ها به «ظاهره» ترجمه کرده‌اند که جمع‌اش مي‌شود ظاهرات.) از اين‌رو علم جديد اصلاً بينش نمي‌خواهد. علم جديد به آن چه که متعلق تجربة محسوس قرار مي‌گيرد کار دارد. نامحسوسات اصلاً موضوع اين علم نيست. لذا اين سؤالات بي‌معنا که گاهي اوقات پرسيده مي‌شود که مثلاً «روح از نظر علمي چيه؟»، روح اصلاً موضوع علم نيست روح فنومن نيست.
ببينيد علم به معناي knowledge شامل since هم مي شود. Knowledge شامل علوم عقلي و علوم تجربي هردوي آن مي شود که من ابتداي صحبت به آن اشاره کردم ولي به معناي since که الان دارم مي گويم عرض کردم که اين بينش خاص نياز ندارد و بينش آن براساس ظاهربيني است و ظواهر را مي بيند. بخشي از Knowledge که در واقع دانش است عبارت است از علم جديد تجربي و بخشي از آن علم عقلي است که من الان دارم به اين اشاره مي کنم.
خوب گفتيم که علم جديد براساس ظاهربيني است لذا سؤالي که مي پرسند علم جديد راجع به روح و وحي و امثال اين ها چه مي گويد؟ بي معني است. حتي روانشناسي شما راجع به روان صحبت نمي کنيد (البته روان ترجمه غلطي براي پسيکولوژي است پسيکولوژي اگر بناست به فارسي ترجمه بشود بايد جان شناسي ترجمه شود. چون علم النفس عربي است نه علم الروح. ببينيد نفس با روح تفاوتش اين است که نفس را همه موجودات جاندار دارند ولي روح را فقط انسان دارد که نفس محل غرايز است و محرک جسم است و روح محل عقل و معرفت و ادراک است که تعلق به انسان دارد طبق نظر حکما که مي گفتند انسان سه ساحت دارد ساحت جسم، ساحت نفس و ساحت روح حالا بحث بود که آيا بعد از مرگ هم نفس باقي مي ماند و هم روح و يا فقط روح باقي مي ماند بعضي ها مي گفتند نفس با جسم از بين مي رود روح است که باقي مي ماند که روح به فارسي مي شود روان، نفس مي شود جان لذا مثلاً مي گوييم روان شاد، شادروان نمي گوييم جانش شاد باشد روحش را مي گوييم شاد باشد. بعضي مي گفتند نفس هم باقي مي ماند حامل روح هم است حالا چون بعضي جاها از جسم منقطع مي شود محملي هست که روح بر آن سوار است).
در روانشناسي شما با روح کار نداريد با جان هم کار نداريد به آثاري که از جان ظاهر مي شود کار داريد. در روانشناسي مثلاً نمي آيند بگويند اضطراب بما هو اضطراب چيست؟ وقتي اضطراب به صورت رفتار ظهور مي کند فشار خون بالا مي رود، چهره رنگش عوض مي شود رفتار شما عوض مي شود آن وقت مي شود موضوع علمي لذا دو نوع روانشناسي داريم يک روانشناسي فلسفي يک روانشناسي علمي که همان تجربي است.
اين يک مرتبه از آن چيزي است که امروز به نام علم خوانده مي شود. بينشي لازم ندارد بينش اش عبارت است از همين چشم ظاهر لذا يکي از حوزه هاي مهم روانشناسي امروز در امريکا و اروپا بر روي آن کار مي شود behaviorism است يعني رفتارگرايي يعني تازه زماني که يک امر به اصطلاح رواني به صورت رفتار ظاهر نشود ما نمي توانيم بحث علمي در موردش داشته باشيم. الان مثلاً در دل اين آقا چه دارد مي گذرد؟ اين موضوع روانشناسي نيست. آنچه که ظاهر شود مبناست. بله آنچه که در دل او مي گذرد بحث مي شود اما روانشناسي نيست. فلسفه است نه علم به معناي تجربي آن داشتيم صحبت از بينش مي کرديم و اين که علم ديني احتياج به اين دارد که انسان آن بينش را داشته باشد و براساس آن بينش بتواند دانشي را پيدا بکند. شما از هر منظري که نگاه بکنيد به روابطي پي مي بريد که آن روابط به شما اطلاعاتي را منتقل مي کند که آن مي شود معلومات يا به عبارتي دانش شما. از چه منظر نگاه مي کنيم. مثلاً ميز را از طرف ديگري نگاه بکنيم چيزهايي را مي بينيم که از طرف فعلي برايمان مکشوف نيست. از چه زاويه اي ما به دنيا نگاه کنيم که برايمان علم ديني به ارمغان بياورد. حالا علم ديني چه خصيصه اي در غايت خودش دارد که با اين علومي که داريم از آن صحبت مي کنيم متفاوت است.
اوج علم ديني تفصيل پيدا مي کند و حکمت ديني مي شود. حکمت ديني در قرآن تعريف شده که به افرادي داده شده مثل لقمان. لقمان حکيم بود. در خود قرآن هم اگر نگاه کنيد چيز عجيبي است که کمتر روي آن دقت شده است مثلاً مي فرمايد: «هوالذي بعث في الاميين رسولاً منهم يتلو عليهم آياته و يزکيهم و يعلمهم الکتاب و الحکمه» چهارتا چيز اين جا آمده يکي تزکيه يکي خواندن قرآن، کتاب را آموختن و حکمت را آموختن که اين چندبار در قرآن آمده يعني اول کتاب خدا را خواندن و بعد کتاب را آموختن و بعد حکمت را آموختن. قدما هم عنايت داشته اند که دين را در سه وجه مطرح کند يکي وجه ظاهر دين که شريعت است که شامل بايد و نبايدها و حلال و حرام و قوانين دين است که براي همه کس قابل فهم است و عموميت دارد همه بايد تابع آن باشند. يکي وجه دقيق تري است که طريقت است که براي تعالي يافتن از مرتبه قبلي است که ملکات عالي اخلاقي است که انسان برود تا حد اوليا خدا بشود لذا گفته شده است که طريقت به اخلاقيات و فضايل متعالي ديني مي پردازد بيشتر ناظر بر مستحبات و مکروهات است که افرادي بيايند بيش از آنکه وظيفه شان است بايد انجام بدهند يا نبايد انجام بدهند آن مي شود طريقت براي اينکه راه ببرند به حقيقت دين.
تصور بنده اين است که کتاب وجه باطني قرآن است چون احتياج به تعليم دارد اين خيلي روشن است آن چيزي که احتياج به تأويل دارد وجه طريقت دين است. آن چيزي که حکمت است برمي گردد به حقيقت دين. حالا خداوند به لقمان حکمت آموخته حال نتيجه حکمت به فرمايش خود قرآن چيست؟ خداوند مي فرمايد ما به لقمان حکمت آموختيم تا شکر کند خدا را. نتيجه مي بينيم که شکر نعمت را به جان آوردن مي شود حکمت. خوب اين خيلي جاي سؤال دارد. خوب حالا شکر به چه معناست؟ شکر يعني حق هرچيز را ادا کردن. خداوند در قرآن مي فرمايد «ثم لتسئلنَّ يومئذٍ عن النعيم» يعني خداوند در آن روز مي پرسد از که نعمتهايي که به شما داده شده چه کرديد. حق هر نعمتي را به جان آوردن مي شود شکر آن نعمت لذا مثلاً گفته شده شکرانه بازوي توانا گرفتن دست ناتوان است. با الهي شکر، شکر حقيقي به جا آورده نمي شود. شکر به جا آوردن بازوي توانا اين است که بتواني خدمتي به خلق بکني والا شکري به جا نياورده اي. اگر ما بتوانيم حق هرچيزي را ادا کنيم خود اين مسبوق به اين است که هرچيزي را کما هو حق بشناسيم يعني مسبوق به يک معرفتي است. يعني ما يک معرفت حقيقي نسبت به اشياء و امور پيدا بکنيم بعد اين معرفت حقيقي موجب مي شود که آن امر يا شي را نسبت به امور ديگر، بدانيم جايگاه درستش کجاست که در آن جايگاه درستش بتوانيم آن را قرار دهيم تا در جايگاه حقيقي آن بتوانيم از آن بهره مند شويم. نه تنها نظراً اين را قرار دهيم بلکه عملاً هم بتوانيم با «وضع شي ما وضع له» از آن بهره مند شويم. ساده ترين مثالي که مي توانيم در اين مورد بزنيم اينکه مديران را با توجه به شايستگي و بر سر جاي خودشان قرار دهيم، اولويت ها را بتوانيم درست تشخيص دهيم. حد و حدودها را بتوانيم تشخيص دهيم. الان بيچارگي عالم در سطح خرد و کلان همين است. اگر ما مي دانستيم حق هر امر را درست ادا کنيم ديگر مشکلي براي بشر باقي نمانده بود.
بنابراين علم ديني که معطوف به حکمت ديني است براساس يک معرفت حقيقي از اشياء هست همانطور که قرآن کريم مي فرمايد: «کلا لو تعلمون علم اليقين» که اين قبل از «ثم لتسئلن يومئذٍ عن النعيم» آمده يعني علم يقين، علم حقيقي بايد پيدا کنيم تا بتوانيم حق نعيم را ادا کنيم و چون نمي دانيم «لَتَروُنّ الجحيم ثمَّ لَتَروُنّها عين اليقين ثمَّ لتسئَلُنَّ يومئذٍ عن النعيم» لذا گفته شده علم يقيني داريم و علم عيني داريم و علم حقيقي در صورت دستيابي به علم حقيقي دست پيدا کنيد تازه در آن موقع است که هر جلوه از جلوات الهي را يعني هر نعمتي را که خداوند به آن لباس هستي پوشانده کما هو حق شناسي و حق اش را بتوانيد ادا کنيد اين مي شود جواب شايسته براي پرسشي که شما از نعيم داريد. اين مسأله اي است که بايد به طور اساسي طرح بشود و ما آن را دنبال کنيم.
در دوره اي که ما قرار داديم ما يک معرفت ظاهري پيدا مي کنيم به اشياء و امور از طريق علم جديد. حالا اين علم يقيني چطور حاصل مي شود. در دوره اي که ما داريم زندگي مي کنيم يک علم جديدي داريم که به ما يک معرفت ناقصي نسبت به ظواهر امور مي دهد که مي توانيم يک استفاده نسبي از اين علم بکنيم يعني تا حدودي آن شکر را به جاي بياوريم. حالا ناقص براي چي به دليل اينکه آنچه را که تجربه ثابت کند ضرورتاً کاشف از علم حقيقي نيست. نمونه اش در بحث تابش نور. يک وقت فرض مي کنيم که نور مستقيم مي تابد که از قبل آن پي به يک روابطي مي بريم و قواعدي را پيدا مي کنيم که مسأله محو نور است در فيزيک متعارف که براساس آن قوانين عينک و دوربين و تلسکوپ و... مي سازيم و استفاده مي کنيم. يعني حتي در عمل هم صحت آن را به اثبات مي رسانيم. اما در همين علم فيزيک به يک پديده هايي مي رسيم که نمي توانيم فرض کنيم که نور مستقيم مي تابد. بايد فرض کنيم که نور موجي مي تابد درست عکس قبلي. اينجا هم و بر اساس فرض تابش موجي نور قواعد ديگري بدست مي آيد که در پارادايم قبلي صدق نمي کند ولي از اين هم استفاده مي کنيم و وسايل ديگري مي سازيم. به هرحال بايد تکليف روشن شود که اين نور مستقيم مي تابد يا موجي و دايره وار مي گويند در يک پارادايم موجي. مثل اينکه بگوييم اين فرد مرد است يا زن است بگويند اينجا اگر زن باشد مشکل حل مي شود و آنجا اگر مرد باشد بخش ديگري از مشکل حل مي شود. ما استفاده خودمان را مي کنيم. اين استفاده هست ولي معرفت نيست.
اگر وارد بحث هاي معرفت شناسي و اپيستمولوژي بشويم در علم کم تئوري هاي متضاد نداريم. منتهي تجربه هرکدام را در جاي خودش ثابت مي کند ولي کدام درست است؟ اين که مي گوييم علم جديد معرفت ناقص به ما مي دهد اينجاست. ولي به هرحال علم جديد با آنکه مبناي معرفتي اش سست است تا يک مدتي استفاده اي براي ما دارد. شما آن موقعي که فرض مي کرديد تمام عالم دور زمين مي چرخد در تجربه ثابت مي کرديد ولي تا اين که بعداً گفتند همه عالم دور خورشيد مي چرخد و بعد گفتند نه خورشيد و کهکشانها هم دور يک نقطه مفروض مي گردد، تجربه نتيجه اش يک بود. لذا آنهايي که با نجوم بطلميوس تقويم مي نويسند، طلوع و غروب آفتاب و اول ماه و آخر ماه و کبسيه و غيرکبسيه شان فرقي با نجوم جديد ندارد. من يک وقت مثال زدم: شما برايتان پيش آمده که با قطار سفر کنيد. دو قطار که روبروي هم قرار مي گيرند وقتي که شروع مي کند به حرکت نمي دانيد شما داريد حرکت مي کنيد يا قطار روبرو. اگر بخواهيد سرعت را حساب کنيد و فرض بگيريد که آن حرکت مي کند مي گوييد مثلاً در 10 ثانيه پنج واگن از مقابل ما عبور کرد و رفت. اگر فرض را بر خودتان بگيريد مي گوييد ما در 10 ثانيه پنج تا واگنهاي ما از جلوي قطار روبرويي رد شد. نتيجة اندازه گيري و زمان يکي است ولي اينکه شما ساکن هستيد يا او دوتا موضوع کاملاً متفاوت است در واقعيت. اما تجربه نمي تواند پي به آن ببرد.
اين يک پلة بسيار نازل از معرفت ماست نسبت به اشياء در يک مرحلة بالاتر ما وارد مباحث فلسفي مي شويم که خود علم و قدر و اعتبارش را مورد بحث عقلي قرار مي دهد اين هم براساس اينکه با چه مبنايي داريد قرار مي دهيد متفاوت است چون که فلسفه مباني اش مفروض است. ارسطو مي آيد ماده و صورت را تعريف مي کند و مبنا قرار مي دهد افلاطون مي آيد بود و نمود را مبنا قرار مي دهد. کانت نومن و فنومن را مبنا قرار مي دهد. دکارت ماده و روح را مبنا قرار مي دهد و ديگران هم چيزهاي ديگري را مبنا قرار دادند. حالا براساس کدام مبنا بررسي کنيم جوابهاي مختلفي را پيدا مي کنيم.
نهايتاً آدم به اينجا مي رسد غور در اينها و اشراف بر اينها براي چيست؟ متعلِّم علوم ديني به معناي اخص آن به معني بينش لازم است ولي اصلاً کافي نيست. راه به جايي نمي برد نشانه اش هم همين بحران علمي معاصر و سرگرداني و بحث هايي که بين اپيستمولوگ ها و گنزئولوگ، و امثال اينها جاري است. وادي اين که وادي شک و ترديد است و عجيب مصداق اين فرمايش حضرت امام صادق (ع) است که مي فرمايد: هرچه را که شما مشخص مي کنيد براساس اوهام خودتان، خلق خودتان است و دوباره به خودتان برمي گردد» (کلَّما مَيِّزتموهُ بِأَوهامِکم فَهو مخلوقٌ لکم مَردودٌ إليکم) اين را کانت در مورد رياضيات مي گويد که مي گويد من نمي دانم چرا در مورد رياضيات ما اينقدر دقيق قطعي مي توانيم نظر دهيم ولي در علوم طبيعي اين طور نمي توانيم دقيق بگوييم هرچه مي گوييم يا يک گوشه اش بيرون مي ماند يا در آنجا نمي گيرد. چرا اين طور است؟ مگر هردوي اينها علم نيستند. متوجه مي شود که مباني رياضيات را خودمان گذاشته ايم. خودمان نقطه را تعريف کرده ايم. خط وسط را تعريف کرده ايم قواعد هم گذاشته ايم و چون خودمان تعريف کرده ايم آن چه را که داريم حکم مي کنيم به خودمان برمي گردد. اين انطباق فرض خودمان به حکم خودمان است. اما علوم طبيعي انطباق عالم خارج است با حکم ما لذا يک جور در نمي آيد. اگر مبنا را در کل اين علوم مورد توجه قرار دهيم مي بينيم که در علوم جديد تنها با فنومن ها و پديدارها کار دارند و روش هم که براي شناخت اين پديدارها به کار مي رود حاصل فهم و قرارداد انسان است در نتيجه چيزهايي را مي گوييم که با مفروضات خودمان جور درمي آيد و تا يک مدت هم نتيجه مي گيريم بعد با يک پديده ديگر مواجه مي شويم که دستاوردهاي قبلي با آن تطبيق پيدا نمي کند ناچاريم همه چيز را برمي داريم و برمي گرديم دوباره به سمت خودمان. در فلسفه که ديگر خيلي آشکار است که فيلسوف فرض و مبنايي را مي گذارد که هيچ استدلالي را روي آن نمي گذارد و آن اصول خود را مبنا مي گيرد و براساس آن شروع مي کند با حرف خودشان هم جور درنمي آيد که اين ايراد به کانت، هگل، افلاطون، ارسطو و... به همگي اينها وارد است. يعني در بررسي آراء فلاسفه مي بينيم که براساس قاعده و مبنايي که فيلسوف بنا گذاشته جلو برويم خيلي از حرفهاي او باز هم بيرون مي ماند يا دچار تناقض مي شود.
بنابراين علم ديني در پي يافتن مبنايي است که در نفس الامر باشد نه در حوزة تجربه ما يعني حقاً باشد. ثانياً راهي را برويم که بتوانيم نفس الامر را بشناسيم از آن بالاتر نفس الامر را شهود کنيم و از آن بالاتر با نفس الامر متحد شويم که لذا شده است. علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين و اين نهايتاً منجر شود به معرفت حقيقي و نفس الامري نسبت به اشياء و امور استفاده شايسته از اين امور که همانا مي شود شکر نعمت.
. به همين دليل که شما الان رياضيات جديدي داريد مثل رياضيات «ريمن» و «لوباچفسکي». در رياضيات اقليدسي مثلاً مي گويد کوتاه ترين فاصله بين دو نقطه خط مستقيم است. اين اثبات نمي شود مي گويند که بداهت دارد. در پي اثبات هندسي آن نمي روند. ريمن و لوباچفسکي آمدند گفتند اين فرض را ما قبول نداريم اين فرض اقليدس بوده ما فرض را بر اين مي گذاريم که کوتاهترين فاصله بين دو نقطه خط منحني است اين واقع بينانه تر است چرا که عالم انحنا دارد و کروي است. بر اين اساس اصول مسلم اقليدس انکار شد مثلاً از يک نقطه خارج از خط، بينش از يک خط موازي نمي توان رد کرد. اينها مي گويند بي نهايت خط موازي مي شود رد کرد. اصل ثالث مطرود که مي گويد A=B، B=C پس A=C هم انکار مي شود. آن وقت يک رياضيات و هندسة جديدي ساخته شد که تئوري نسبيت انيشتين در آن هندسه معني پيدا کرد حتي از آن نتيجه هم گرفتند. حالا ما آن را قبول کنيم يا اين را.
رياضيات بحث اش پي بردن به نسبت هاي کمي کلي با همديگر است مثلاً در يک دايره چه نسبتي بين دور دايره و محيط دايره است که مي شود قطر ضرب در عدد پي. مثلاً چه نسبتي است بين اضلاع مستطيل و داخل آن يا همان اصل ثالث مطرود که اگر کميت اول با کميت دوم برابر باشد و کميت دوم با کميت سوم، به لحاظ عقلي کميت اول و سوم نيز با هم برابرند. طبيعي است که بحث راجع به امور خارجي است نه امور ذهني. شما در رياضيات آزمايشگاه و لابراتوار نداريد. رياضي يک عمل ذهني محض است. و لذا ايرادي که هست که آن دايره و مثلث متساوي الاضلاع که در رياضيات فرض مي گيرد کجاي طبيعت عيناً پيدا مي کنيد. حتي کرة ماه هم دايره نيست. تمام اشکال رياضي مخلوق ذهن آدم است. منتهي اينها قابل صدق و تعميم هستند به عالم طبيعت اما نه صد در صد چرا که اينها عقلي است. لذا مي توان رياضيات ديگري داشت. الان سه چهار نوع رياضي داريم. به خصوص در قرن بيستم اين مسأله طرح شد که آيا رياضيات مبناي خارجي دارد يا ندارد بحث ها شد برخي گفتند رياضيات فقط تصورات ذهني ماست يک عده گفتند رياضيات به هرحال بي نسبت به عالم خارج نيست لذا به همان اندازه که با عالم خارج ارتباط دارد مي توانيم آن را علم فرض کنيم.
آن چه که مسلّم است اين است که انسان چه راهي را پيدا کند براي رسيدن به نفس الامر. ماکس پلانک کتابي دارد به نام تصوير جهان در فيزيک جديد. در همان شروع مي گويد يک جهاني است که ما مي شناسيم و درآن زندگي مي کنيم که به آن گفته مي شود جهان کلاسيک يا متعارف. مي گويد اين اصلاً حقيقت ندارد. اين ديوار را که ما سفيد مي بينيم يک موجود ديگري آن را به رنگ ديگري مي بيند. علت اينکه ما سفيد مي بينيم اين است که چشم ما طوري آفريده شده است که از نور قرمز پايين تر و از نور بنفش بالاتر را نمي بينيم بنابراين با اين ساختار بينايي که ما داريم اين را ما سفيد مي بينيم يا سبز يا قرمز مي بينيم. اگر ما رنگهاي پايين تر و بالاتر را مي ديديم اين را چه رنگي مي ديديم، نمي دانيم. پس اين واقعيت واقعيت لنفسه است يعني براي ما اين است نه اين خودش في حد ذاته اين باشد. پلانک مي گويد در علم به اين رسيده ايم که اين عالم يک چيز ديگري است. پديده ها يک واقعيتي دارند که ما نمي دانيم چي هستند آن چه که ما مي دانيم يک چيز ناقص در ارتباط با خودمان است که از پديدارها و اشيا و امور اطلاع داريم. (به قدر طاقت بشري ما اينها را مي فهميم) اما خود اينها کماهوهو چيستند ما نمي توانيم بفهميم. يا به عبارت ديگر در نفس الامرش چي هست، نمي دانيم. مي گويد فيزيک جديد کوشش مي کند پلي بزند بين اين جهان غيرواقعي (نه غيرحقيقي) و آن حقيقتي که هرگز از طريق علم نمي توانيم آن را بشناسيم. يعني از طريق فيزيک جديد تا حدي بتوانيم از وضعيت حاضر جدا شده و به حقيقت نزديک تر شويم. اين گفته هاي پدر فيزيک جديد است.
بنابراين شناخت نفس الامر امري نيست که انسان بتواند مدعي اش باشد مگر اينکه بتواند از حجاب محدوديت ها و حدود انسان خودش خارج شود. به هرحال به قول مولوي که مي گويد:
گر بريزي بحر را در کوزه اي
چند گنجد قسمتي يک روزه اي
به هرحال ما يک ظرف وجودي محدودي داريم. چقدر ما مي توانيم مدعي باشيم که نفس الامر را با اين حس محدودي که داريم با عقلي که به اين حس پيوسته و محدوديت هاي خاص خودش را دارد. مگر اينکه بتوانيم از اين فضا بيرون رويم آن وقت بحث آن علم مسموعي است که حضرت علي (ع) فرمود که «العلم علمان علمٌ مسموع و علم متبوع» فرمايش حضرت امير هست در نهج البلاغه. مسموع يعني شنيدني يعني الهامي يعني بايد به قدري تعالي پيدا کنيم که در واقع به ما نشان داده بشود. بعد علم متبوع است که به تبع آن مسموع ما مي توانيم بيائيم جلو. يعني آن مبنايي را که قبلاً مفروض مي گذاشتيم آن را از جايي حقيقي اش را بگيريم حالا براساس آن علم متبوع است.
متأسفانه تاريخ مسلمانان نشان مي دهد که مسلمانان خيلي حوصله همچنين کارهايي را نداشتند. ترجيح مي دادند سريع يک چيزي را پيدا کنند بگويند اين همان است. فلسفة يونان آمد گفتند پيدا کرديم اين همان حکمت است. و حکمت را با فلسفه برابر گرفتند در حالي که حکمت چيز ديگري است. خودمان را راحت کرديم. فيثاغورث هم که نام خودش را گذاشت فيلسوف گفت من دوست دار حکمت هستم يعني اين استقرابي به حکمت است. عده اي گفتند نه اين نيست رياضت هندي ها راه حکمت است. متأسفانه ما نرفته ايم از حاق قرآن و با راهنمايي قرآن راه رسيدن به حکمت را دربياوريم. تمناي آن بود غزالي و ملامحسن فيض همين تکان را خورد. تمناهايي بود ولي اينکه يک حرکت منسجمي که به ثمر نشسته باشد، انجام نشد. جوانه هايي زد ولي اينکه رشد پيدا بکند تا در اين دنياي وانفسا از ثمره اش بهره ببريم. چيزي ديده نشد.
به هر حال اينکه چه کنيم که ما فرق حجاب محدوديت خودمان را داشته باشيم و بتوانيم و فارغ از حد و حدودهاي بشري برسيم دغدغه اي بوده که بزرگان داشته اند ولي وسط راه هميشه مواجه مي شدند با يک جوابهاي از پيش آماده به هرحال انسان هم طاقت دارد و سريع همسان سازي مي کردند. منتهي افرادي مثل مولوي، حافظ، غزالي اينها نرفتند دقيقاً يک سلسله اي از سلسله هاي متصوفه را انتخاب کنند و بگويند اين دقيقاً راه حقيقي است. اينها بيشتر در جستجوي اين بودند که بتوانند مبنايي را پيدا کنند و من فکر مي کنم اگر قرار است امر يک کار اساسي کنيم. بايد يک رجوعي کنيم به اشخاصي مثل مولوي، ملامحسن فيض و حافظ و غزالي. مثلاً حافظ وقتي مي رسد به اين که علوم مبنايش متزلزل است اين شعر زيبا را مي گويد:
«علم و فضلي که به چهل سال دلت گردآورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد»
يا:
«بشوي اوراق اگرهم درس مايي
که علم عشق در دفتر نگنجد»
به هرحال ما اگر مي خواهيم شروع کنيم نبايد از ميانه شروع کنيم بايد برويم سراغ يک سري مباني و ببينيم که آن طريقي که منتهي مي شود به ادراک نفس الامر و معرفت به نفس الامر کجاست. اولاً بايد ببينيم که از خود قرآن چه درمي آيد البته نبايد تفسير به رأي کنيم. آنهايي که در مورد قرآن کار کردند ببينيم به اينجاها که رسيدند چه گفتند و به خصوص فرمايش ائمه در اين باب. من واقعاً متأسف مي شوم که علماي شيعه را مي بينم چقدر شرح به فصوص‌الحکم نوشتند و بايد هم مي نوشتند ولي مهمترين کتاب عرفاني که خدا به ما موهبت کرده که مي بايست هزاران شرح در تشيع بر آنها نوشته مي شد ما آن طور که بايد و شايد به آن نپرداخته ايم و از آن استفاده نکرده ايم. يا دعاي عرفه حضرت سيدالشهدا(ع) شما از منظر معرفت شناسي به آن نگاه کنيد شگفت زده مي شويد. مي فرمايد: خدايا من در وقتي که مي گويم عالمم جاهلم پس چه بکنم در اموري که خودم مي دانم هيچي ندارم چه کنم. در مورد اين مطالب علماي شيعه هزاران کتاب و شرح بايد مي نوشتند.
علت اين تغييرها همين بوده است ولي از يک چاله خارج مي شدند و مي افتادند درون يک چاله ديگر. اين مطلب را علامه اقبال لاهوري خيلي زيبا بيان مي کند:
شبي پيش خدا بگريستم زار
مسلمانان چرا زارند و خوارند
ندا آمـد نمي داني که اين قوم
دلي دارند و محمولي ندارند
يک دلي داشتيم، يک گم شده اي داشتيم و همواره به دنبال آن مي گشتيم هرازگاهي مي چسبيديم به يک چيزي بعد مي فهميديم اين اوني نبود که ما مي خواستيم. دوباره مي رفتيم سراغ يک چيز ديگر. الان مشکل مسلمانان دلدار است. همه اينها اهل دلي بودند که دنبال دلدار مي گشتند يکي گفت ارسطو يکي گفت افلاطون و هرکه يک چيزي گفت که مي گرفتند و کساني مثل ابن سينا بودند يا افراد ديگر که متوجه نقص کار مي شدند. ابن سينا با نوشتن مقامات العارفين درصدد اثبات همين نقص ها و نشان دادن راه ديگر بود. يا مثل ملامحسن فيض که شارح افکار و داماد ملاصدرا بود راهي ديگر غير از فلسفه را طي کردند.
اينها نکاتي است که نشان مي دهد که اين تمناها هميشه وجود داشته که راه حقيقي کجاست؟ به قول حافظ که مي فرمايد: «که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها» و لذا امام خميني در تفسير سوره حمد تأکيد مي کند که از آغاز تاريخ اسلام تا به حال من يک تفسير قرآن نديده ام هرچند اجر ديگران در اين زمينه اقداماتي کردند عندا... محفوظ است اين خيلي فرق مي کند تا اينکه يک کسي بيايد بگويد بهترين تفسير قرآن که همه چيز را گفتند فلان کتاب است. ببينيد تفاوت ره از کجا تا به کجاست. بله اينها اجرشان محفوظ است ولي به عنوان اينکه بيايند و پرده اي از قرآن بردارند اين طور نبوده است. لذا امام در تفسير سوره حمد يک جا مي گويد که فقط کسي مي تواند تفسير قرآن بگويد معلَّم به غيب باشد. کنايه حضرت امام اين است که اگر ما شيعه هستيم اگر به امام زمان معتقديم و معتقديم ايشان حضور دارد و وجود دارد و حضور ايشان همچون حضور خورشيد در پس ابر است و نورش به ما مي رسد خوب لياقت پيدا کنيم امام زمان (عج) ما را تعليم بدهد. ايشان اين را به صراحت نمي گويد ولي براي يک شيعه يک معلم غيبي چه کسي جز امام زمان مي تواند باشد.
يک نکته‌اي را من عرض مي‌کنم که از طرف شما نه تنها مورد توجه قرار بگيرد بلکه مورد تأکيد مکرر قرار گيرد، در بيان مطالب مختلفي که در خصوص علم در هرجايي که مي‌خواهيد مطرح کنيد که تکرارش هم به صورتي که خسته‌کننده و ملال‌آور نباشد بسيار مناسب است. قبل از اين که وارد بحث‌هاي خودمان شويم يک نوع ساده‌انديشي و ساده‌انگاري در مورد علم و بسياري چيزهاي ديگر وجود دارد و شيوع دارد که باعث خسارت مي‌شود در مطالبي که ما نظراً مطرح مي‌کنيم يا عملاً با آنها مواجه مي‌شويم در مکالمات، مکاتبات و مباحثات ما، خيلي کلمات رد و بدل مي‌شود که برايش يک معناي واحد و معيني مفروض مي‌شود که به معني منطقي موجب بروز سفسطه مي‌شود. از کلمات و مفاهيم سياسي مثل آزادي، حکومت، عدالت تا برسيم به مفاهيم ديني مثل حق، باطل، خير، شر که به يک اعتبار ديني است و به يک اعتبار اخلاقي است تا مفاهيمي که هم دين و هم غيردين و هنر و حکمت مثل زيبايي و زشتي و هرچه معني متعددي دارد، از جمله علم.
قبل از اين که ما وارد بحث‌هاي خودمان شويم (مقداري در يک مورد توضيح دهم) مي‌گويند انسان متولد مي‌شود و علم متحصلي ندارد، ممکن است علم حضوري داشته باشد، علم حصولي که خودش احساس کند دانشي دارد و ما حدس بزنيم شناختي دارد، ظاهراً ندارد. مي‌گويند رفته‌رفته از محيط اطرافش کسب علم مي‌کند. يعني نوزاد صداي مادرش را مي‌شناسد، صداي پدرش را مي‌شناسد و نزديکانش و.... از يک عده غريبي مي‌کند و از يک عده غريبي نمي‌کند و نسبت به محيط‌اش يواش يواش آگاهي‌هايي پيدا مي‌کند. خوب آيا اين علمي که نوزاد پيدا مي‌کند يعني دانش پيدا مي‌کند که اين اطلاعات جزئي است و به تدريج کلي مي‌شود. يعني مي‌تواند موارد مشابه را کنار هم بگذارد و يک راه حل کلي را ارائه دهد ولي تا مدت‌ها جزئي است.
من فرزند خودم، اولين فرزندم، يک وقتي بيرون رفتيم که 4-3 سالش بود، زود هم حرف زد براي اولين بار يک مرد کوتوله‌اي را ديد، گفت يک باباي کوچولو. يعني نمي‌توانست بگويد مرد. ولي ذهنش متوجه تفاوت شده بود. چرا نگفت يک مادر؟ ذهن بچه آرام آرام، ولو اين که نتواند براي آن کلمه پيدا کند ولي به مفهوم کلي پي مي‌برد. يک وقت ما مي‌گوييم اين شخصي که برديد دادگاه و مي‌گويد سَرِ اين فرد را شکسته، او عالماً اين کار را نکرده، عالماً و عامداً نکرده. ايشان داشته درب را مي‌بسته، علم نداشته که کسي پشت درب است، درب محکم خورده به سر آقا و شکسته. علم نداشته، اين علم معني ديگري دارد. بار حقوقي علم، اين علم، در اصطلاح حقوقي است يعني چي؟ يعني آگاهي نداشته. يک زماني صحبت از علم مي‌شود و مي‌گويند به همان تعدادي باشند که شهودي که به ضررش مي‌گويند و مدارک و اداري مثبت چه به نفع ايشان و چه به ضرر ايشان تقريباً هم‌سنگ بودند قاضي به علم خودش حکم کند. اينجا علم قاضي يعني چي؟ يعني از مقوله‌اي که خبر داشتم که طرف پشت درب است يا نه؟ اين نيست. به آن معناي اولي هم که بچه از محيط اطرافش اطلاعات کسب مي‌کند نيست. اطلاعات قاضي همين‌هاست. اينجا علم يعني تشخيص، يا به تعبير قرآني، فرقان، که بتواند بين دو چيزي که ظاهراً از هر لحاظ به هم شباهت دارند، فرق بگذارد که کدام اصل است و کدام قلب است. کدام اصيل است و کدام قلابي است.
يک زماني ما به يک مجموعه‌اي از دانستني‌هايي که در يک مورد وجود دارد و هرکسي که اين مجموعة منظم و مرتب را، حصولاً کسب کند، مي‌تواند مهارت و قدرتي داشته باشد هم علم خطاب مي‌کنيم. در هر زمينه‌اي نقاشي يک علم است، نجاري يک علم است، خياطي يک علم است. هرکاري که احتياج به يک مجموعة دانستني‌هاي منسجم ومرتبي داشته باشد که از آغاز تا پايان آن کار را که ميل به غايتي است، مشخص بکند و قابل کاربرد باشد در خارج، اين مي‌شود علم و به خيلي چيزها علم مي‌گويند، علم فقه، خود فلسفه علم و... اين علم به معني عام تلقي مي‌شود.
يک زمان علم به معني ادراک است ما هرچيزي را که درک مي‌کنيم، قبل از اين که درک کنيم مي‌گوييم ما نسبت به اين جاهليم، جهان داريم. وقتي ادراکش مي‌کنيم حالا علم پيدا کرديم. علم به معني ادراک است که اين انواع مختلفي دارد. يک وقت چشمم را باز مي‌کنم و يک چيزي را مي‌بينم اين هم علم است، به نوعي درکش کردم. بو مي‌کشم، بويي به مشامم مي‌آيد يک چيزي را ادراک مي‌کنم، اين هم علم است. يک زمان ادراک، عقلاني است، فکر مي‌کنم يک مجهولي برايم معلوم مي‌شود. يک زمان حسي- عقلي است، بويي به مشامم مي‌خورد، نمي‌دانم چيست، فکر مي‌کنم و با سوابق ذهني‌ام، اين‌ها را تطبيق مي‌دهم، مي فهمم که اين بايد بوي سوختن يک سيم بايد باشد، سيم برقي که اتصالي کرده. اول برايم مجهول بود و مي‌گفتم که اين بوي چيست، ولي الان فهميدم، يعني هم حس دخالت مي‌کند و هم عقل. گاهي اوقات اين ادراک، ادراک قلبي است. يعني نه حس کردم، نه فکر کردم به معني حصولي که بخواهم از معلوم به مجهول بروم. يک دفعه، يک حسي برايم پيدا مي‌شود که نکند الان يک اتفاقي افتاده، بروم زنگ بزنم، ببينم فلاني حالش چطور است. زنگ مي‌زنم مي‌گويند اتفاقاً الان رفت بيمارستان. يا فراوان پيش‌ آمده که شما يک چيزي را ادراک مي‌کنيد، به ياد کسي مي‌افتيد و مي‌بيند که آمد. هيچ مقدمه‌اي، مؤخره‌اي، هيچ دليلي که بتوان برايش ارزش منطقي قائل شد، وجود نداشته. فکر کردي، کاش فلاني را مي‌ديدم، آمد يا حدس مي‌زنم که بيايد، آمد. خوب اين‌ها در واقع يک نوع ادراک است. ادراک قلبي است يا به اعتباري يک نوع حضور يا شهود در سطوح مختلف است. خود شهود انواع و اقسام دارد. گاهي مي‌گوييم علم، به معناي معرفت پيدا کردن نه فقط ادراک کردن. معرفت يعني چي؟ يعني به طور کامل يک چيز را شناختن. اينکه حکيم ما مي‌گويد. \"آن قدر علم پيدا کردم که فهميدم چيزي را نمي‌دانم\" يعني معرفت پيدا کردم که اين دانايي ما، مباني‌اش در انطباق با نفس‌الامر به قدري مجازي است که فاقد اعتبار است از نظر آن حکيم. يا مثلاً فرض کنيد که حالا در ايران مرسوم نيست، الحمدا... همه خودمان را عالم مي‌دانيم ولي در جاهاي ديگر خيلي آشکار است مثلاً کسي در آلمان به من مي‌گفت که من سينماي ايران را زياد دوست دارم، (خارجي بود) بسيار فليم‌هاي شما را ديدم و فيلم‌هاي ايراني را نسبت به فيلم‌هاي ديگر، ترجيح مي‌دهم. گفتم نظرتان در مورد ارزش سينماي ما در جهان چيست؟ گفت من هيچ دانشي يا به عبارت ما، شناختي در اين زمينه ندارم يعني معرفتي ندارم. گفتم شما که تا الان مي‌گفتيد فيلم‌هاي ما را، همه‌اش را، ديديد و دوست داريد. گفت ديدن و دوست داشتن اسمش معرفت است؟ يا به عبارت ديگر اسمش را مي‌شود تخصص گذاشت؟ من همة فيلم‌هاي ايراني را دوست دارم، فيلم‌هاي امريکايي را هم ديدم ولي اين را بيشتر دوست دارم. اين اسمش اين است که من صاحب نظر شدم و تخصص دارم؟ ما نديده ادعاي تخصص مي‌کنيم، فراوان با افرادي صحبت مي‌کنيم که مي‌گويد من تمام اشعار حافظ را خواندم مي‌گويم خوب نظرت چيست؟ مي‌گويد من که نمي‌توانم نظر دهم. من هنوز معرفتي کسب نکردم که بخواهم نظري روي آن بدهم. يعني چي؟ نه اينکه معرفت ندارم. يعني هنوز ناقص است. يک امر و پروسة کاملي نشده که من بخواهم در نهايتش قرار بگيرم و يک دريافت کلي را به شما ارائه دهم. به آن حد نرسيدم. که اگر ما بخواهيم منصفانه به خودمان نگاه کنيم در بسياري از مسائل، اگر نگوييم همه مسائل، در بسياري از آنها نمي‌توانيم نظر دهيم. چقدر شناخت پيدا کرديم؟ چقدر؟ راجع به چيزهايي که معتقديم خيلي در مورد آنها مي‌دانيم. راجع به آنهايي که خودمان هم مي‌دانيم که نمي‌دانيم که هيچي.
علم به معني معرفت در نهايت سير حاصل مي‌شود که اين را مي‌توان مدعي‌اش شد يا نه؟ يا کجاها مي‌توان مدعي شد و کجاها نمي‌توان مدعي شد؟ يک زمان هم علم هست به اعتباري که حکمت‌هاي مختلف، فلسفه‌هاي مختلف، اديان مختلف دارند وقتي ما مي‌گوييم \"اول العلم معرفت الجبار\" کداميک از اين علم‌ها را مي‌گوييم؟ آغاز علم معرفت است، آن هم جبار، با صفت جبار که حکايت مي‌کند از وجهي از حق متعال که جبروت حق است و فراگير تمام ظواهر و بطون يا بواطن موجودات است يعني همه چيز در چنبرة جبرِ مشيت و سنت الهي، همه چيز، جبروت‌اند. يعني ما توانستيم کل کنه حقيقت را بشناسيم، جبروت حق است. تازه اين اول علم است، آخرش ديگر چيست؟ ما تکليفمان را با اينها روشن نکرديم. آن چه علمي است که اولش اين است؟
خوب جلسة قبل هم عرض کردم، خوب ما براي خودمان ساده مي‌کنيم، منظور اين است که اثبات کنيد خدا وجود دارد. اين شد معرفت جبار؟ آن هم با چه دلايل ساده‌اي که به هرحال اولاً وجود خدا را اگر کسي جرأت دارد، رد کند. در اثبات خدا در واقع، وقتي شما خدا را حق بگيريد، وجود خدا اثبات مي‌شود، [يکي از اسامي خدا حق است. اين را اولين بار من از مرحوم دکتر فرويد استفاده کردم. فرمود در ريشة لغوي و معنايي حق همان، هست است. سين و کاف در زبان‌ها به هم تبديل مي‌شوند. مي‌گويند دو نوع زبان داريم، زبان‌هاي سانيتوم و زبان‌هاي کانيتوم. سانت يعني صد، سانتي‌متر که مي‌گوييم، کانت هم يعني صد. بعضي زبان‌ها به جاي سين مي‌گويند کاف و برخي جاها به جاي سين مي‌گويند مثلاً در زبان هندي- اروپايي ما به عدد 10 مي‌گوييم ده، هندي‌ها مي‌گويند دَسْ، يوناني‌ها و لاتين مي‌گويند دَکْ. اين و کامتر که يکي از واحدها است يعني 10 متر. اين‌ها زياد است. هست شده حک که \"ک\" و \"ق\" هم خيلي وقت‌ها تبديل مي‌شوند. ميخائيل، ميشل، ميکائيل يکي از اين‌ها به هم تبديل مي‌شود. ] حق يعني هست، و لذا در زيارت آل يس شما خطاب به حضرت صاحب‌الامر (عج) مي‌گوييد.
واشهد ان الموت الحق و ان ناکرا و نکيرا الحق و ان النشر الحق و بعث حق و صراط الحق و المرصاد الحق و...
اين حق‌ها يعني چي؟ يعني همة‌ اين‌هاهست. اين‌ها وجود دارد.
والجنة والنار حق
والوعد والوعيد بهما حق...
اينجا هم يعني همين. به همين معناست که وقتي مي‌خواهيم بگوييم چيزي وجود دارد، مي‌گوييم تحقق دارد. خوب حضرت حق، حق هم اسمي است که قرآن به خدا داده.
اِعْلَموا اَنَّ ا... هوالحق المبين (حق آشکار اوست)
وَلَوْ اِتَّبَعَ الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض (مؤمنون / 71)
اگر حق مي‌خواست از هوي و هوس اين‌ها پيروي کند، آسمان‌ها و زمين متلاشي مي‌شد.
خودمان هم در فارسي به کار مي‌بريم که \"حق نگه‌دارت باشه\" \"حق ياورت باشه\" \"دست حق همراهت باشه\". خوب حق يعني هست، مي‌توان تصور کرد، زماني را فکر کنيم که هست نبوده، به هرحال هرچي بوده، يک چيزي هست، چه چيزي را مي‌خواهيم رد بکنيم؟ لذا حکيم ابوالقاسم فردوسي مي‌فرمايد که:
خداوندا بالا و پستي توئي
ندانم چه‌اي هرچه هستي توئي
هستي، اگر چيزي نبود، هيچ عالمي نبود. شما مثلاً مي‌خواهيد بگوييد چيزي بوده، همان حق است. اگر ما همين را بگوييم مي‌شود معرفت جبار؟ آن جبروت کجا رفت؟ اين که شد معرفت حق، حداکثر. آن جبروت حق چيست؟ خوب علمي که مبانيش اين باشد، انتها و غايتش چه مي‌خواهد شود؟ شمس تبريزي يک جملة خيلي حکيمانه‌اي دارد مي‌فرمايد: تعجب مي‌کنم از مردم (مقصودش از مردم حکما و... است) چرا اينقدر در اثبات خالق مي‌کوشند، خالق که وجودش بداهت دارد، آنچه که مشکل است شناخت خلق است. خلق کثير است، متعدد است، متنوع است. خالق که يکي بيشتر نيست، تمام اسماء و صفاتش هم که عين ماهيت‌اش است، عين وجودش است. پس شناخت آن يکي که آسانتر است تا شناخت بينهايت چيزهاي متکثر و متنوع. خلق مشکل است که تجليات خالق است.
پس علمي که اولش معرفت جبار است يعني \"کما هو حق\" درست است که حضرت رسول (ص) فرمود: \"ماعرفناکَ حق معرفتک\" ما نتوانستيم آن طور که حق معرفت تو است، تو را بشناسيم ولي در حد به قول حکما، طاقت انساني، طاقت انساني هم نه انسان معمولي، انسان کامل. اگر ما حق را به عنوان جبار يا در ساحت جبروت‌اش بشناسيم بعد تجليات حق تعالي را به عنوان شناخت تفصيلي خود حق مي‌شناسيم.
با صدهزار جلوه برون آمدي که من
با صد هزار ديده تماشا کنم تو را
اين چه جلوه‌اي است از حق که به صورت گل تجلي حق تعالي است. اين تجلي با آن تجلي، با آن گل زيريش چه فرقي داشته؟ چون هيچ کاري در اين دنيا عبث انجام نمي‌شود. کتاب حکمت حق را اصلاً آدم... آن شعر که مي‌گويد:
کتاب فضل تو را آب بحر کافي نيست
که تر کنم سرانگشت و صفحه بشمارم
وگرنه اين‌ها خطابه نيست. کجا مي‌خواهد شروع کند به کجا مي‌خواهد ختم کند. انسان مستغرق در مطالعة کلمات‌ا... است. خوب اين هم يک نوع علم است. اين علوم مراتب دارد.
وقتي بچه را مي‌بري مکتب، يا دانش‌آموز را مي‌بري مدرسه، يا دانشجـو که وارد دانشگاه مي‌شود، خوب معلـوم است که \"اول العلم معرفت الجبار\" کار يک آدم ساده نيست. اين بالاترين مرتبة علم است. وقتي مي‌گوييم بالاترين مرتبة علم است، اين علمي است که تزکيه بايد شرط آن باشد. \"ليزکيهم و يعلمهم الکتاب و الحکمة\" بايد باشد. بايد براساس معرفت نسبت به کتاب خدا باشد که بعد به ما حکمت دهد. بديهي است که اين کار هر آدم ساده‌اي نيست، مرد مي‌خواهد که بيايد و اين کار را بکند. حالا ما چه‌کار کنيم؟ آيا چون کار ما نيست اصلاً آنرا رها کنيم و برويم سراغ يک چيزهاي ديگري؟ اين کاري است که خيلي‌ها مي‌کنند. بعضي‌ها از اخباري‌ها خودشان را راحت مي‌کنند و مي‌گويند باطن اين چيزها را اولياء خدا مي‌دانند که آن هم الهام خود خداوند است دست ما هم که نمي‌رسد و ما مي‌مانيم و ظواهر. لذا شما مي‌دانيد که اخباري‌هاي خشک مقدس، حالا اسمش را هرچه مي‌خواهيد بگذاريد، چه در وهابي‌ها باشد، يا در سني‌ها، چه خشک مقدس شيعه باشد، فرقي نمي‌کند، ظاهري هستند. اين‌ها خيلي راحت مي‌توانند در نظر و در عمل با يک آدم لائيک متجدد راه بيايند، عليرغم اين‌که حاضر نيستند قبول کنند من و شما، طاهريم و مي‌توانيم دست روي قرآن بگذاريم. من بارها اين‌ها را ديدم. اين عربستاني که غير از وهابي‌ها هيچ مسلماني را مسلمان نمي‌داند، چقدر راحت با اسرائيلي، با امريکايي، با انگليسي، حتي وقتي اتحاد شوروي برقرار بود با شوروي ارتباط دارد. پاتوقشان اروپا و امريکا است، اين طرف، آن طرف و.... يک کسي که در راه مبارزات به شهادت هم رسيد برخوردش با يک سني فلسطيني را مي‌گفت که رفتم با او دست بدهم اکراه داشت که با من که شيعه هستم دست بدهد چون شيعه‌ام، نجس نشود. تازه او وهابي‌ هم نبود و عربستان هم دشمن او بود. اين‌گونه اين تعصبات را در ذهن بعضي از اين‌ها کردند. ولي خيلي راحت تعجب مي‌کنيم از اين افراطي‌ترش که آن وهابي القاعده است که چطور با اروپايي مشکل ندارد با ديگران مشکل ندارد. چرا؟ آن هم ظاهرگرا است. او ظاهرگراي يک تمدن و فرهنگ ديگري است. اين ظاهرگراها با همديگر مي‌توانند راحت هماهنگ شوند. شما هيچ تعجب نکنيد. لذا وقتي به خانواده‌هاي اين‌ها نگاه کنيد و داخل خانواده‌شان برويد، چيزهاي عجيب و غريبي مي‌بينيد که اصلاً قابل تصور نيست و مقام ظاهربيني به هرحال افراد ظاهربين به يک جايي مي‌رسند و افراد باطن بين هم به يک جايي مي‌رسند. لذا در احتجاجات حضرت رضا (ع) داريم که: افرادي از اديان مختلف حتي مرتاضي هندي ايمان مي‌آورد. به هرحال او دنبال يک حقيقت باطني مي‌گشته يک سيري کرده ولي در يک جهت ديگر، چون به ظواهر توجه نداشته با امام ما که روبرو مي‌شود يک کلام باطني مي‌فهمد. اصحاب خود حضرت بودند که تا آخر عمر حضرت مي‌فرمود که هرچه مي‌خواهيد از من بپرسيد، سؤالات پيش‌پا افتاده و خيلي بي‌سروته که آدم بعضي وقت‌ها که روايت‌ها را مي‌خواند متأسف مي‌شود که اين بزرگواران با چه کساني سروکار داشتند اين چه سؤالاتي است که از اين‌ها مي‌پرسيدند. چرت و پرتي که آدم واقعاً خجالت مي‌کشد که امام به آن بزرگي باشد و اين چيزها را از او بپرسند. همه خيلي سخيف... امام خميني بارها مي‌فرمودند که اين غم را نمي‌دانم که کجا ببرم، آخه اين چه سؤالاتي بوده که مي‌پرسيدند.
پس ما اگر بخواهيم فراموش کنيم و بگوييم حالا که دستمان نمي‌رسد، همان حرفي که سروش مي‌زد، که آنچه که نزد آنهاست ما بياييم سراغ علوم اعتباري و فلان. اين مي‌شود جواب. يا نه، يا اين که بگوييم ما آن علوم را مي‌خواهيم و هيچ‌کاري به اين علوم تجربي و اعتباري و عقلي نداريم. ما مي‌رويم دنبال آن. از شيمي [عقب] بمانيم، از فيزيک [عقب] بمانيم، از هرچي که بشود ما مي‌خواهيم بمانيم، مي‌خواهيم به آن برسيم و بعد هم چه طوري به آن برسيم را نمي‌دانيم. هرکسي مَنْ‌درآوردي يک چيزي بگويد يا اينکه نه، بيفتيم به سير و سلوک و رياضت و فلان. به فرض که من به يک جايي رسيدم، جامعه از من چه نتيجه‌اي مي‌خواهد بگيرد، مثلاً من ملائکه را شهود مي‌کنم که دارند مي‌آيند و... خوب اين به چه درد شما مي‌خورد؟ و من براي شما چه کاري مي‌توانم انجام دهم؟
بعضي‌ها خيلي زود به افراد اعتقاد پيدا مي‌کنند، مثلاً يکي به من مي‌گفت خدمت آقاي فلاني برويد، من يقين دارم که ايشان تشرف پيدا کرده‌اند. گفتم تشرف به کجا؟ گفت خدمت امام زمان رسيده. گفتم خوش به حالشون، ولي فايدة اين تشرف براي جوان‌هاي بيچارة سرگردان ما چيست؟ اين تشرف براي اين جامعة شيعه‌اي که با ياحسين و ا... اکبر و... قيام کرده و الان در يک بن‌بست‌ها و سرگرداني‌هايي دنبال فريادرس مي‌گردد، چه فايده‌اي دارد؟ هيچ ربطي به اين آقا ندارد. يا آن تشرف چيزي نبوده گفت چي؟ يعني حاصلي نداشته. گفتم نمي‌خواهم بگويم دروغ است. چيزي را که ما نمي‌دانيم نبايد انکارش هم بکنيم ولي حق دارم از خودم سؤال کنم که فايده‌اش چيست؟ فايده‌اش براي من و تو چيه؟ چه فايده‌اي دارد؟ بر فرض که اين حقيقت هم داشته باشد، خوش به سعادت آن شخص، چه فايده‌اي براي ما دارد؟ خوب يک عده‌اي‌اند که اين طوري مي‌شوند يعني همه چيز را پس مي‌زنند و مي‌گويند آن اعلا را مي‌خواهيم، حالا نمي‌دانيم آن اعلا چيست؟ تازه ممکن است هيچ خاصيتي در آن براي عالمي خارج از خود طرف نباشد. بر فرض که طرف دائماً در ابساط و وجد کامل باشد از اين حضورش. خوش به حالش در اين دنيايي که همه با قرص اعصاب زندگي مي‌کنند يک کسي دائماً در وجد باشد. خيلي خوب است.
گر موج خيز حادثه سر در فلک زند عارف
به آب ترنکند رخت و بخت خويش
خوش به حالش ولي چه فايده‌اي براي ما دارد؟ چه چيزي، چه اثري؟ ما کدام يک از اين دو راه را انتخاب کنيم؟ بگوييم چون به آن دستمان نمي‌رسد اصلاً آن را ول کنيم و ما هم بيفتيم دنبال بقيه مردم دنيا تا ما هم دستمان به يک جايي بند شود. يا اين که مثل اينها باشيم و بگوييم اصلاً ما به مردم چه‌کار داريم، ما مي‌رويم دنبال آن اگر براي هيچ کسي، هيچ چيز نشد براي ما يک
چيزي مي‌شود اين آن نيست به نظر من آنچه که مهم است اين است که ما آن علم حقيقي را که با معرفة الجبار شروع مي‌شود را پي بگيريم. رسول اکرم (ص) فرمود: العلم علمان، علم الاديان و علم الابدان. مقصود چيست؟ طبيعي است علم ديني آن علمي است که با معرفت الجبار شروع مي‌شود \"قولو لااله‌الاا... تفلحوا\" شروع مي‌شود.
آن علم را بدون اين که واردش بشويم حداقل مي‌توانيم وصفش کنيم، وصف که مي‌توانيم بکنيم. ما خيلي چيزها را مي‌توانيم بدون آنکه به آن رسيده باشيم وصفش را بدانيم. آن علمي که شروعش با معرفت نسبت به جبروت حضرت حق است و طبيعي است که به هرجا که نگاه کند، ما رأيت شيء الّا جميلاً
به هرسو رو کنم روي تو ببينم. اصلاً مي‌توان گفت آن يک معرفت‌ا... تفصيلي است. به طبيعت که نگاه کند مي‌شود معرفة‌ا... طبيعي، به تاريخ که نگاه کند مي‌شود معرفة‌ا... تاريخي، به جامعه که نگاه کند مي‌شود معرفة‌ا... اجتماعي، به خودش نگاه کند معرفة‌ا... نفساني يا نفسي، به هرچه نگاه کند يک نوعي معرفت... ولي تفصيلي نه اجمالي. ظهورات حق بوده و هرکدام براساس يک حکمتي است. کدام ظهور غالب بر کدام است و کدام مغلوب است و اصلاً از يک نفس‌الامري خبر مي‌دهد که قابل مقايسه با اين علوم نيست. خوب اين را مي‌توان وصف کرد. اين وصف غايت القصوي ما قرار مي‌گيرد و اين علوم ديگري که حضرت اسمش را فرمود علم‌الابدان. چرا فرمود علم‌الابدان و علم‌الاديان؟ اين علم‌الابدان در مسير طوري جهت‌گيري کند که به آن علم‌الاديان منتهي شود. به اول علم‌الاديان برسد. مي‌شود؟ بله مي‌شود، ولي به شرط اين که يادمان نرود که چه مي‌خواهيم. ما براي هر کاري بايد جهتي انتخاب کنيم. مگر مي‌شود شما کسي را در خيابان ببينيد و بپرسيد که آقا شما کجا مي‌رويد و او بگويد فعلاً دارم مي‌روم و بعد بگوييد کجا؟ و او بگويد حالا داريم مي‌رويم... هيچ‌کس اين طوري حرف نمي‌زند. بالاخره طرف يک جايي مي‌خواهد برود، مگر اين که يک آدم سرگرداني باشد که هيچ هوش و حواسي ندارد و ومي‌گويد فقط از خانه بيرون زدم و حالا فعلاً مي‌روم. ولي به هرحال او هم مي‌گويد مي‌روم و برمي‌گردم. او مي‌خواهد يک دوري بزند.
ما از اين کسب علوم مي‌خواهيم به کجا برسيم؟ آنچه که ما مي‌گوييم پيشرفت کنيم و... اين‌ها که هدف علم نيست، اين‌ها نتايج علم است، کاربرد علم است. خود اين معرفت مي‌خواهد به کجا منتهي شود؟ بله وقتي من مي‌خواهم از قم به تهران بروم، معلوم است که درياچه را هم مي‌بينم. ممکن است پياده شوم و دوتا نوشابه و يا چيز ديگري هم بخورم ولي اينها که هدف من نيست. اينها براين سير من مترتب است. هدفي که معرفت علمي مي‌خواهد به آن منتهي شود چيست؟ به عبارتي غايت معرفت علمي براي ما چيست؟ غايت معرفت فلسفي چيست؟ اگر کسي دوست داشته باشد که علوم غريبه را هم ياد بگيرد، معرفت که فقط اينها نيست، علوم غيريبه هم يک معارفي دارند و از آنها استفاده مي‌کنند. ما هم مثل شيخ بهايي به عنوان معرفت ياد بگيريم که اين چيه؟ چه دنيايي است که طرف شما را نديده، اسم و فاميل و شماره شناسنامه‌تان را هم مي‌گويد. من با آنها برخورد کردم که مي‌گويند. اين هم يک نوع معرفت است. يعني چه که من را که اصلاً نمي‌شناسد همه چيز را بيان مي‌کند يا اين که از نظر من کارهاي خارق‌العاده‌اي انجام مي‌دهد. حالا هرچه که هست بالاخره آن هم يک نوع علم است. اگر من همة اينها را بخواهم که بشناسم مي‌خواهم به کجا برسم؟ اشتباهي که مي‌کنيم و سفسطه مي‌شود، غايت عملي را با غايت نظري قاطي مي‌کنيم. غايت نظري بايد بگويد که به کدام نقطه مي‌خواهم برسم که براي من منکشف شود، نهايت اين سير کجاست؟ غايت عملي‌اش استفاده‌اي است که از آن مي‌کنم که خوب اين از همان آغازش مي‌تواند يک استفاده‌هايي شروع شود، تا هر مرحله‌اي که بروم هميشه يک آثاري بر آن مترتب است.
علم هم غايتي دارد. مي‌خواستم برسم بر سر اين نقطه، در يونان قديم مي‌گفتند غايت علم، کشف حقيقت نظري است. يعني ما در نهايت علم (اعم از عقلي و تجربي و...) غايت نظري علم اين است که ما بتوانيم به حقيقت نظري برسيم. يعني به يک مفهوم برسيم، کشف کنيم، که وقتي آنرا شناختيم فراگير کلية حقايق علمي باشد که ذيل آن قرار مي‌گيرد. به يک نقطه‌اي برسيم، به اصطلاح امروزي به يک تئوري برسيم که آن فراگير همة اين قوانين باشد. اين نظر حکماي يونان بود. البته براي ارسطو، اين حقيقت يک حقيقتي بود که به وسيلة منطق منکشف مي‌شد. براي افلاطون مي‌گفت اگر ما يک حقيقتي را شناختيم که با منطق هم به آن رسيديم، اين از کجا نفس‌الامري است. ما خيلي چيزها را مي‌توانيم برسيم و بگوييم بله فهميديم و بتوانيم همه حقايق را با آن مفهوم کلي‌تر توجيه کنيم ولي ممکن است ولي ممکن است يک کس ديگري بيايد، يک حقيقت ديگر، يک مفهوم ديگري را بياورد که آن هم، اينها را بپوشاند، کدام يک از اينها درست است، در نفس‌الامر کدام يک از اين دوتا واقعيت دارد. لذا مي‌گفت که بايد سلوک هم بکنيم ولي سلوک عقلي. سير ديالکتيکي که افلاطون مي‌گفت همين است که سلوک عقلي بکنيم و با عالم مُثُلْ مربوط شويم و يک جوري شهود کنيم و ببينيم که اين هست يا نيست که چون آن هم امري نبود که کسي به آن برسد، ارسطو آمد گفت نه، حالا علم مُثُلْ کجاست؟ کيه؟ چه جوري به آن برسيم؟ همان حقيقت نظري براي ما کافي است. لذا ارسطو با فرض ماده و صورت يا هيولا و صورت که در نظر او حقيقت محض بود، توانست به تمام حقايق علمي زمان خودش فرم دهد. ديگران آمدند مبناي ديگري گذاشتند و حقايق ديگري مي‌شود که براساس مفروضي که آنها مي‌گيرند به عنوان حقيقتي که هم آغازين است و هم پاياني است. چون در علم ما قائل به قوس هستيم و قوس سرجاي اول خودش برمي‌گردد ولي اولش به نحو اجمالي است و آخرش هم که برمي‌گردد به نحو تفصيلي است. به اين مي‌گويند دور هرمونيک، نه هرمونيک به معني امروزي آن، يعني ما از يک اجمال کلي شروع مي‌کنيم، مي‌رويم و آخر سر برمي‌گرديم اينجا به نحو يک تفصيل کلي.
امام عصر (عج) به مصداق \"کلنا نور واحد اولنا محمد، اوسطنا محمد، آخرنا محمد (ص) \" اين در واقع به نوعي طلوع دوبارة اسلام است ولي فرقي که دارد، ايشان در زماني ظهور مي‌کنند که بسياري مکنونات اسلامي منکشف مي‌شود. اين نيست که دوباره دورة حضرت رسول مي‌شود و افرادي که آن دوره قرار مي‌گيرند همان شرايط مدينة آن وقت را دارد. نه، در زماني اين امر رخ مي‌دهد که حقايقي که مکنون بوده يا به اصطلاح عرفاً اسماء مستأصله‌اي که بودند اينها هم ظهور پيدا مي‌کنند. يعني هرچه جهات بالقوه بوده، فعليت پيدا مي‌کند. اين خيلي فرق مي‌کند. ما هم مي‌خواهيم به فطرت برگرديم يعني همه شروع کنيم و کودک شويم؟ نه، در کودک، فطرت، فطرتي ساده است، در بازگشت به فطرت بعد از اين دور کاملي که يک انسان مي‌زند، انسان کامل که به فطرتش برمي‌گردد، اين فطرت، فطرتي است که رشد کرده و تعالي پيدا کرده. فطرت کودکي نيست، درست است که آن، مبنا است ولي اين ديگر رشد کرده بنابراين براي يوناني‌ها هم آن حقيقتي که مبنا قرار مي‌دادند يک حقيقت واحدي بود و حقيقتي که در غايت به آن مي‌رسيدند ولي در غايت که مي‌رسيدند، تفصيل پيدا مي‌کرد.
در قرون وسطي و در فسلفه اسلامي هم که از يونان گرفته شده بود، تقريباً همين تعريف بود در دورة جديد، غايت نظري را کنار گذاشتند (فرانسيس بيکن) و جاي غايت عملي را عوض کرد. در واقع سفسطه‌اي رخ داد. صريحاً گفت که هدف علم، کشف حقيقت نيست، کسب قدرت است. ما اصلاً کاري نداريم که حقيقت انتشار نور چيست (البته اينرا او نگفت، من تفصيل دوره‌هاي بعد را مي‌گويم) نور با فرض خط مستقيم حرکت مي‌کند، تجربه آنرا اثبات مي‌کند، قوانينش را بدست مي‌آورد. با استفاده از اين قوانين، عينک و تلسکوپ و دوربين و... مي‌سازد. اين فرض را کنار مي‌گذارد و عکس اين را فرض مي‌کند که نور موجي حرکت مي‌کند. با آن هم، قوانين ديگري کشف مي‌کند و با آن هم استفاده‌هاي ديگري مي‌کند. کدام درست است؟ مي‌گويد اصلاً به درستي و غلطي يا به عبارت ديگر حقيقت قضيه کاري نداشته باش. آنجا با اين فرض اي استفاده را مي‌کنيم و توانايي پيدا مي‌کنيم و در اينجا با اين فرض اين توانايي را پيدا مي‌کنيم. الان هم کار به جايي رسيده که مي‌گويند اصل عليت و... را کنار بگذاريد. حالا در يک حدي مي‌شود مثل پوپر و در يک حدي مثل بقية نسبي‌گراهاي دورة جديد که اصلاً هيچ‌چيز را مبنا نگيريد اصل بر اين است که در عمل چه چيزي موجب استفاده ما مي‌شود. در واقع غايت نظري علم را رها کردند.
در دورة مسيحيت و قرون وسطي، کساني با اين تعريف ارسطو مخالفت کردند و گفتند که ما نمي‌خواهيم غايت نظري علم بشود کشف حقيقت و معني حصولي کلمه. ما مي‌خواهيم غايت آن بشود نجات. هم غايت نظري‌اش و هم غايت عملي‌اش بشود نجات. نجات در مسيحيت در واقع آن چيزي است که ما در اسلام مي‌گوييم فلاح. يعني علم به سمت مراتب بالا برود تا به حکمت برسد ما را به يک نقطه‌اي برساند که هم از جهل نجات پيدا کنيم، جهان به معني عميق کلمه‌اش نجات پيدا کنيم، هم از باطل. جهل که در واقع همان باطل است يعني ما بتوانيم به نقطه‌اي برسيم که با انکشاف و ملحق شدن به ساحت حق، از خواب غفلتي که معرفت ما را تبديل به جهلي کرده که خودمان به آن آگاهي نداريم و براي ما پندارد و توهمي است راحت شويم. و هم از قيود دنيا و نفس و شيطان و... بتوانيم رها شويم. اين نظر قرون وسطي است.
چيز عجيبي است، همزمان با اين تقريباً علوم ديني کشورهاي ديگر و فرهنگ‌هاي ديگر هم، با کم و زيادش همين را گفتند. هندي‌ها مي‌گويند ما بايد در علم به يک جايي برسيم که از سِنْ‌ساره رها شويم. سن‌ساره در واقع همان چرخش دور عالم و ماده است. مي‌گويند اگر ما از اين گردش رها شويم به ماوراء مي‌رويم و از تغييرات مي‌رويم و به ثابتات وارد مي‌شويم. از عالم متغيرات به عالم ثابتات مي‌رويم. آنجا به حقايق مي‌رسيم. نه حقايق به معني يوناني‌اش يعني به نفس‌الامر مي‌رسيم. در اسلام، پايان هرکاري بايد به فلاح و رستگاري برسيم، ولي رستگاري براي ما بيشتر مفهوم اخلاقي پيدا کرده تا مفهوم معرفتي. کسي که بتواند از وهم بيرون بيايد هم رستگار شده. از آن علمي که حضرت صادق (ع) فرمود:
«کل ما ميزتموه باوهامکم فهو مخلوق لکم و مردودٌ اليکم» هرچه شما با اوهام خودتان متمايز و دسته‌بندي مي‌کنيد، اين مخلوق شماست، شما اين طوري تصور مي‌کنيد و دوباره به خودتان برمي‌گردد (مردودٌ اليکم) يعني منبع‌اش سر خودتان است. اين جملة خيلي عجيبي است از حضرت. خوب يکي از معاني فلاح اين است که ما از اين و هم بيرون بياييم، وارسته شويم، رستگار، دسته‌ يعني آزاد شويم از آزادي... معني اخلاقي و اجتماعي و سياسي‌اش هم که معلوم است به قول مرحوم دکتر فرديد وقتي صحبت مي‌کرد مي‌گفتيم از چي آزاد شويم؟ مي‌گفت: آزاد شويم از آزادي آخرالزمان. مي‌گفت از اين آزادي آخرالزمان که آزادي غربي است آزاد شويم. مي‌گفت: آن آزادي حقيقي است. بعد شهيد همت نمي‌دانم کلاس ايشان بود يا شنيده بود، ديدم يک زماني روي ديوار اتوبان همت از قول شهيد همت نوشتند ما مي‌خواهيم از آزادي غربي آزاد شويم، خيلي تعجب کردم چون من، اينرا خيلي‌ سال‌ها پيش از اين، اوايل انقلاب از ايشان شنيده بود. خوب رها شويم، وارسته شويم از اين قضيه حالا تعبيراتي دارد که مثلاً لقاء حق است که از آن تعبير مي‌شود چون مثلاً به لقاء حق برسيم به فضا برسيم به مقام محو برسيم، حالا يک تعبيرات عرفاني مختلفي دارد.
اغلب براي اين مفاهيم اخلاقي و عملي مي‌گيرند که من نمي‌گويم غلط است ولي جهت نظري‌اش را گم کردند. حالا چيزي که عجيب است اين است، اگر شما به طبقه‌بندي علم به معناي عامش نگاه کنيد، علوم عملي مثل بنايي و نجاري و... همه ذيل علوم نظري‌اند. در تقسيم‌بندي‌هاي جديد به علوم عملي، علم نمي‌گويند، مي‌گويند فن. نجاري يک فني است، خياطي يک فن است حالا جدا از آن که هنر هم است فن است، يک تکنيک است. هر فني تابع يک علمي است. پزشکي فن است، حسابداري فن است، بازرگاني فن است. پزشکي ذيل چه علمي است؟ علم فيزيولوژي است. پزشکي فن است، حسابداري فن است، بازرگاني فن است. پزشکي ذيل چه علمي است؟ علم فيزيولوژي حسابداري ذيل چه علمي است؟ علم حساب و چيزهاي ديگر. مهندسي ذيل چه علمي است؟ علم رياضي يا هندسه است که خود کلمه مهندس از اين گرفته شده، يا هندسه که الان تبديل به جبر شده که در واقع جبر به صورت‌هاي پيشرفته است. اين‌ها علم است. خود اين علوم نظري، فيزيک و شيمي و... ذيل چه علمي قرار مي‌گيرند؟ ببينيد علومي مثل زمين‌شناسي، زمين‌شناسي ترکيبي است از فيزيک و شيمي و مکانيک. فيزيولوژي که گفتيم ذيل علم زيست‌شناسي جانوري قرار مي‌گيرد. زيست‌شناسي جانوري ذيل علم کلي‌تر زيست‌شناسي عمومي قرار مي‌گيرد. در خود زيست‌شناسي، فيزيک هست، شيمي هست، مکانيک هست. يعني در واقع اگر آنها نبودند، اين هم نبود. به هرحال اين موادي که در بدن ما هست چيه ؟ در بدن هر موجود... آن هم موضوع علم شيمي است. تمام علوم جديد، علم مادرشان در علم جديد، فيزيک است. فيزيک به معني جديد است کلمه نَسَبي است. فيزيک علم مادري دارد که مکانيک است. مکانيک که فقط حرکت دارد. چون الان فهميدند که پيشرفتي که علم کرده تمام پديده‌هاي عالم در ماهيت‌شان ذرات انرژي هستند که خود آن ذرات انرژي ماهيتي جز موج ندارند. موج هم يعني حرکت. چيه؟ حرکت است. همه در مکانيک قرار گرفته، حرکت است... حالا خود حرکت چيه؟ حرکت چييست موضوع فلسفه است، يک موضوع علم است. اندازه‌گيري حرکت، انواع حرکت، بحث مکانيکي است. بخواهيد به حرکت تجسد دهيد که چي حرکت مي‌کند مي‌شود فيزيک.
خوب حرکت چيست؟ يک بحث فلسفي است. شما با اين پرسش قدم از علم نظري جديد مي‌گذاريد... و لذا دانشمنداني که به اين نقطـه‌هاي علم رسيدند، خودبخـود چه بخواهند و چه نخـواهند وارد فلسفـه شدند مثـل پلانک، اينشتين، هايزنبرگ، شـرو دينگر، دبروي، همه خودبخود وارد فسلفه شدند.
. اين‌ها از يک جهتي که عقلاني است وارد فلسفه شدند و از يک جهت که عقل کم مي‌آورد وارد مسائل شهودي شدند و کشيده شدند به ادبياتي که منعکس کننده اين مشهودات و مکاشفات است. خوب پزسش‌هايي از فلسفه دارند. فلسفه تا يک جاهايي‌اش را جواب مي‌دهد تا يک جاهايي‌اش را فلسفه مي‌مونه. حالا جالب اين است که فلسفه جواب مي‌دهد، طنز فضيه اين‌جاست چه اين که توجيه مي‌شود به هرحال، ولي يک پرسش اصلي برايش مي‌ماند که از بين اين جواب‌هاي توجيه کننده کدام‌يک حقيقت دارد و در نفس‌الامر صادق است. شرو دينگر پدر مکانيک موجي است. او يک جمله‌اي دارد، کتابش هم به فارسي چاپ شده و مرحوم احمد آرام آن را ترجمه کرده، به قول معروف تا ته خط رفته، شرو دينگر اسمش حجيت در استدلال شده. بعد از اين که همة حرف‌هايش را مي‌زند و همه‌چيز را بيان مي‌کند و همه چيز را پاسخ مي‌دهد مي‌گويد خدايا آيا اصلاً اتم و مولکولي وجود دارد يا نه؟ چون در طول تاريخ فراوان آمدند براي چيزهاي موهومي، مطالبي را گفتند و نوشتند و خيلي چيزها را هم جواب دادند. چند قرن طول کشيد تا فهميدند آن قضيه موهوم است. مثل گردش تمام عالم به دور زمين. يا مثلاً اِتِرْ خيلي از اين مفروضات بود که اصلاً چنين چيزي، همان تبايع صفراوي و بلغمي که تا مدت‌ها به اين عمل مي‌‌کردند و نتيجه هم مي‌داد.
از اين دست موارد فراوان بود. نکاتي که جواب مي‌داد و بعد مي‌فهميدند که اصلاً چنين چيزي … آيا اصلا وجود دارد؟ يا نه؟ بعد مي‌گويد اگر وجود دارد آيا هميني است که ما تصور مي‌کنيم و اثبات هم کرديم و داريم استفاده مي‌کنيم؟ يا اصلاً يک چيز ديگر است. در فلسفة يونان توجيه عقلي آخر خط است، خوب تمام شد. ولي 50 تا توجيه عقلي وجود دارد، کدامش را قبول کنم؟ نفس‌الامر، حقيقت کداميک از اين‌هاست؟ ما فکر مي‌کنيم که
جنگ هفتاد و دو ملت همه عذر بنه
که آخر
چو نديدند حقيقت ره هفت ساله زدند
يعني يکي مي‌گويد دو دوتا، شش‌تا يکي مي‌گويد دودوتا، هشت‌تا و ما فکر کرديم که اين دودوتا، چهارتاست. خوب اگر اين بود که خيلي آسان بود مشکل. «که عشق‌ آسان نمود اول ولي افتاد مشکل‌ها»، براي همين است. همه مي‌گويند دودوتا، چهارتاست ظاهره، عرض اينست ولي اين دودوتا، چهارتا را از يک راهي بدست آورده که اصلاً ضد اين است و آن از يک راه ديگر. کدام يکي از اين‌ها درست است. مباني با هم قابل جمع نيست. کداميک را قبول کند؟ براي همين است که اکثر اين دانشمندان به تصوف و عرفان و... کشيده مي‌شوند و اغلب يک روحية اين طوري پيدا مي‌کنند. آدم که در آثارشان نگاه کند يک نوع گرايشات خاص معنوي دارند که از فلاسفه يک مقدار فاصله مي‌گيرد.
همه‌شان همينطورند. و اگر شما به طور مثال اروپا برويد، چون خودم آنجا بودم مي‌دانم، من در مورد مسلمانان آلماني تحقيق مي‌کردم که چه تيپ‌هايي‌اند. ديدم که ما سه گروه مسلمان داريم. يک عده از جهات عاطفي و اخلاقي مجذوب مسلمانها شدند و مسلمان شدند. ديدند که مسلمان‌ها يک زندگي پاک و طيب و طاهر داند، يک ترکي است يا يک عربي است که آنجا کارگر است که کثيرالاولاد است. صبح روز تعطيلي خودش و خانمش مي‌روند... يک بچه بغل خودش و يک بچه بغل خانمش است، 3-2 تا هم دست پدرشان و مادرشان را گرفتند و بقيه هم يکي از جلو، يکي از عقب مي‌روند و بزرگتره 20 سالش است. اصلاً اين‌ها يک چنين چيزي ديگر ندارند. غربي‌ها 90% ازدواجهايشان خيلي طول بکشد، دو سال است. همين روژه‌گاردي معروف که تازه مسلمان شده، 4 تا بچه داشت، بعد يکي از دوستان ما پرسيده بود آقاي گاردي خارجي‌ها که 4 تا بچه ندارند، يکي، دوتا. گفته بود بله، اين‌ها هرکدامشان يک مادر دارند يعني اولي ازدواج کرده و بعد طلاق گرفته و يک بچه در دامن اينها گذاشته، دومي يکي زاييده و گذاشته رفته، سومي و چهارمي و.... خوب مي‌ديدند يک زندگي سالم، چطور اين زندگي 20 سال دوام پيدا مي‌کرد؟
اين خانم تهمينه ميلاني، فيلمساز است، آن موقع من تازه آمده بودم، او هم يک فيلمش برنده شد، او ادعاي تشرع و اين‌ها هم ندارد. آمد خيلي هم تشويقش کردند و جايزه‌اي به او دادند گفت من اين جايزه را تقديم مي‌کنم به شوهرم که در 16 سال زندگي زناشويي با همديگر داريم، ايشان من را تشويق کرده و هميشه همراه من بوده. اصلاً يک همهمه‌اي در سالن ايجاد شد. يک خانم سينماگر 16 سال يک زندگي ثابت داشته؟ جزء موهومات آنجاست. نمي‌شود قبولش کرد. لذا خيلي از غربي‌ها اين‌گونه جذب شدند که يک زندگي مستدام پاکي را نزد مسلمانان مي‌بينند. خوب مي‌گويند ما هم مثل اينها زندگي کنيم، اين که نشد ما که سر و سامان نداريم، حسادتي هم که به مسلمان‌ها مي‌کنند سر همين است. مثل اين‌ها که به شاگرد اول‌ها حسادت مي‌کنند و در کلاس‌ها اذيتشان مي‌کنند يک عده که جذب مي‌شوند و يک عده هم حسادت مي‌کنند. اما اين در سطح مردم عالمي است.
اما در سطح خواص، يک عده که انقلابي و مبارز اجتماعي و روشنفکرند و مسلمان مي‌شوند، عجيب است که اينها نود و چند درصد حقوقدان هستند. البته در آلمان، جاهاي ديگر لابد همين است ولي من حکم چيزي که نديدم را نمي‌خواهم بگويم. چون بعضي از اين‌ها که آنجا حقوق مي‌خوانند، با اين انگيزه حقوق مي‌خوانند که براي احقاق حق مردم مبارزه کنند. يک عده هم براي پول مي‌خوانند خيلي‌ها براي پول مي‌خوانند مثل پزشکي يک عده براي خدمت مي‌خوانند و يک عده هم براي پول. آن گروهي که براي خدمت و احقاق حق مردم حقوق خواندند عجيب... من هرکس را که پرسيدم و گفت ببخشيد شما رشته‌تان چيست؟ گفت حقوق. باز تعجب کردم. اينها آدم‌هاي مبارزند و براي اينها شريعت اسلام خيلي مهم است. يکي از اينها به نام آقاي مراد هوفمن بود گفت 5 تا دکتراي حقوق داشت گفت حقوق اسلام خواندم، حقوق ژرمني براي خودشان، حقوق انگلوساکسون خواندم، حقوق فرانسه خواندم. گفت آمدم که حقوق اسلامي هم مطالعه کنم. گفت به يک آيه‌اي رسيدم که منقلبم کرد و... خودتان نمي‌دانيد که چه قرآني داريد. من تکان خوردم، بعدها تحقيق کردم مسلمان شدم. گفتم چي ‌بود؟گفت آنجا که قرآن مي‌فرمايد: ولا تزر وازرةٌ وزر اُخري هيچ حمل کننده باري، بار ديگري را برنمي‌دارد، هر کسي مسؤول اعمال خودش است. متأسفانه آنجا، شيعه نماينده‌اي ندارد و آن 4 تا را هم که مي‌فرستند يک رابطه‌هايي است (ايشان سني بود) و دريافت‌هايي هم که داشت با ايران مخالف بود و الحمدلله ما نظرش را نسبت به ايران عوض کرديم. مطالعات فلسفي‌اش هم خيلي خوب بود و يک مقاله‌اي هم نوشته بود که آنجا فرزندم ترجمه کرد و من گفتم که چاپ کن. آنجا يک زماني چاپ شد و گفتم در ايران هم چاپ شود.... مُراتُف فرخ سفير آلمان در مراکش بود، که سه دوره سفير بود. وقتي که مسلمان شد محترمانه از همة سمت‌هايش کنارش گذاشتند يعني زود بازنشسته شد و او هم رفت امريکا، آن موقع امريکا آزادتر بود، قبل از 11 سپتامبر، آنجا دانشگاه‌ هاروارد حقوق درس مي‌داد. اسم خودش را هم مُراد گذاشت.
يکي ديگر به نام آقاي ابوبکر ريگر بود که پرتيراژترين روزنامه اسلامي آلمان را داشت به نام \"اسلاميز سايتونگ\" يعني روزنامه اسلامي، سايتونگ يعني روزنامه. او هم اشراف‌زاده بود يعني از اين خانواده‌هاي سلطنتي و هم مبارز بود گفتم شما چه رشته‌اي خوانديد گفت حقوق. خلاصه حقوق زياد بودند.
يک عدة ديگر بودند که اينها دغدغه‌هاي نظري داشتند، مطالعات علمي زياد، فلسفه‌هاي زياد، خلاصه دنبال کشف حقيقت بودند. اينها مسلمان مي‌شدند، مسلمان صوفي مي‌شدند که آنجا در آلمان فرقة نقشبنديه بيشتر چيز داشت عموماً صوفي بودند. اينها يا هنرمند بودند يا اهل فلسفه بودند يا اهل علم بودند. من از هر که پرسيدم يا در يک هنري بود. مثلاً در فرانسه موريس ميژان معروف، طراح رقص باله بود. رقص در آنجا به معني رقاصي که ما مي‌گوييم نيست باله يعني نمايشنامه‌اي که با حرکات رقص اجرا مي‌شود، توأم با موزيک خاص و حرکات خاص و.... و بالة قرن بيستم که خيلي معروف است اثر وي است مسلمان شد و جزو فرقة شادليه شد. فرانسوي‌ها چون تحت تأثير الجزايري‌ها هستند، شادليه از الجزايري‌هاست. ‌آلماني‌ها چون تحت تأثير ترک‌ها هستند، نقشبنديه از آنجا مي‌آيد. اينها عجيب است که حلقة ذکر دارند. اينها هم جذب اينجاها شدند.
بنابراين براي من خيلي واضح بود که دغدغه‌هاي نظري کشيده مي‌شود به عرفان يعني به اصطلاح به طريقت کشيده مي‌شود و دغدغه‌هاي عملي به شريعت اسلام کشيده مي‌شود.
خوب حالا اشاره مي‌کنم به آن تاريخ علم در تمدن اسلامي، معمول اين بوده که يک عده عالم مي‌شدند بدون اينکه دغدغه‌هاي نظري داشته باشند، در يک حدي کارهايشان را انجام مي‌دادند. حالا علمشان هرچه که بود، فقه بود، نجوم بود، رياضي بود، هرچه بود، طب بود، طبابتش را مي‌کرد. سؤال ديگري برايش مطرح نبود. پرسش نبود. يک عده برايشان پرسش داشت، يعني دنبال يک چيزي مي‌گشتند و به اصطلاح غايت نظري هم برايشان مطرح بود نه فقط عملي. اينها به حکمت کشيده مي‌شدند و فلسفه. بعضي‌ها را فلسفه راضي مي‌کرد، خوب فيلسوف بودند. يا فيلسوف دسته دو وابسته به يک مکتب فلسفي بودند يا نه فيلسوف بنيانگذار يک مکتب بودند. حالا همه که بنيان‌گذار نبودند. 4-3 تا بيشتر نداشتيم، بقيه همه تابع يک مکتب بودند و مشکل خودشان را حل کردند. يک عده نه، فلسفه‌ها هم راضي‌شان نمي‌کرد و به دنبال چيزي فراتر از فلسفه بودند و اينها عموماً به سمت عرفان کشيده مي‌شدند، عموماً. حالا مي‌خواستند فقيه باشند يا فقيه نباشند. خود ابن سينا مقامات العارفين که اين اواخر نوشته بود، رسالةٌ في‌العشق، اگر مانده بود، ديگر يک ابن سيناي جديدي بود ولي خوب بيشتر از 47 سال عمر نکرد. خود غزالي فقيه و متکلم بود او هم به اين طرف کشيده شد که المنقذ مِنَ‌ الضلال را نوشته بود. ملامحسن فيض که شاگرد ارشد ملاصدرا بود، او هم در واقع... آن شعر معروف براي ايشان است که بعضي وقت‌ها نقل از شيخ بهايي هم مي‌کند که در ديوانش زياد است. يا خود شيخ بهايي، رياضيدان، منجم، فيلسوف بعد به يک جايي مي‌رسد که مي‌گويد:
دل منــــور کن به انـــــوار جـــلي
چند باشي کاسه ليس بـوعلـي
علم رسمي سربه‌سر قيل است و قال
نه از او کيفيتي حاصل نه حال
يک عده از فقه و اين‌ها شروع مي‌کنند و به جايي مي‌رسند مثل ملا احمد نراقي(ره) که شعر زيبايي دارد که شرح احوال خودش را مي‌گويد:
عمري است که اندر طلب دوست دويديم
هم صـومعه هم ميکده هم مدرسه ديديم
با هيــچ کس از دوست نـديـديم نشـــاني
و از هيـچ کسي هم خبـر از او نشينيـديم
پس کنــج خـــرابي زعـــالم بگـــزيديـم
تنهــا دل و افســـرده و نــوميـد خـزيديم
بعد رياضت‌ها و سلوک عرفاني خودش را مي‌گويد
ســر بـــر زانـــــو بنهـــاديــم و نشستيــم
هـم بر سـر خـود خرقة صد پـاره کشيديم
همين طور مي‌گويد که شد در رياضت‌هايش
گر تشنـه شديم آب زجوي ثره خـورديم
ور گُرْسِنِـه لَخْتِ جگـر خـويش مکيديم
همين طور سير تا يک جايي که انکشاف برايش پيدا مي‌شود
ديديم نه پيدا اثر از کون و مکان بود
جز پرتو يک مهر دگر چيز نديديم
ديديم جهان وادي ايمن شده هرچيـز
نخلـي و زِهـر نخـل عَلَي‌ا... شنيديم
ايمن، همان جايي است که حضرت موسي آن نخل را ديد که از درون آن خدا خطاب قرار داد.
اين در واقع رسيده به اول علم، (اول العلم معرفة الجبار) رسيده به نقطه آغاز. خيلي‌ها سير مي‌کنند و آن نقطه‌اي که راضي‌شان مي‌کند که افتادند در صراط مستقيمي که در آن مسير پيش بروند، اين است.
بنابراين يک بار ديگر برمي‌گرديم خيلي مختصر، اگر هدف ما وصول به علمي باشد که حاق حقيقت رابراي ما روشن کند (به فرمايش مولا، معرفة الجبار باشد.) دو حالت دارد: يک وقت من و شما براي خودمان يک برنامه‌اي مي‌ريزيم، و يک وقت در سطح جامعه اين را مراعات مي‌کنيم. اما مي‌خواهيم برنامه‌ريزي کلان بکنيم. اگر براي خودمان و به طور شخصي باشد، ما که نمي‌توانيم تمام علوم را کسب کنيم و پله‌پله بالا رويم ولي مي‌توانيم به نحو اجمالي اشرافي پيدا کنيم. من مي‌توان بفهمم که فيزيک چيست و مسائل اصلي فيزيک چيه؟ مي‌توانم بفهمم مکانيک چيه و مسائل اصلي آن را البته بايد زحمت بکشم ولي لازم نيست که بروم و تخصص مکانيک پيدا کنم. بسياري از متخصصين فيزيک اصلاً نمي‌دانند که علم فيزيک يعني چه؟ برويد از استادهاي دانشگاه بپرسيد، استادهاي پيري که عمري فيزيک دورة دکتري درس مي‌دهد، استاد ببخشيد نگاه فيزيکي به دنيا با نگاه شيميايي به دنيا چه فرقي دارد؟ اصلاً نمي‌داند سؤال شما راجع به چيست؟ تفکر ندارند، ولي با تفکر مي‌شود يک دانشجوي سال اول همة اين مراحل را طي کند. من بارها پرسيدم، استاد مثلاً وقتي مي‌گويند ماکس پلانک مسائل انساني يا سياسي را هم با ديدي فيزيکي تبيين مي‌کرد يعني چي؟ يا وقتي مي‌گويند ژاک مونو مسائل اجتماعي را با ديد زيست‌شناسانه تحليل مي‌کند يعني چي؟ دهانش بازمانده. يعني چي استاد... آن وقت ممکن است يک جواني بتواند همة اين‌ها را خوب به شما جواب دهد. پس ما مي‌خواهيم به اين مرحله برسيم. نمي‌خواهيم بگوييم تمام مسائل فيزيک را پاي تخته حل کنيم. خودمان بايد اين سير را طي کنيم که بتوانيم به حد و قدر و اعتبار علوم برسيم و بعد هم همين نحو راجع به فلسفه ما که نمي‌خواهيم تمام کتاب فلسفه دنيا را که بخوانيم، ولي مي‌خواهيم بفهميم که فلسفة ارسطو چه مي‌گويد. فکر کنيم، مطالعه کنيم در مورد آن. لازم نيست که ما شارح افکار اينها شويم. تا آنجايي که اگر خواستيم نظري دهيم، شخصي که با ما صحبت مي‌کند، احساس کند که با يک آدم مطلع که مي‌داند فلسفة ارسطو چيست صحبت مي‌کند. اين سير فردي.
اما در سطح اجتماعي‌اش، بله، مي‌شود براي دانشگاه‌ها طوري برنامه‌ريزي کرد، که آن علم دين محور اصلي برنامه‌ريزي باشد در آن صورت ما يک دانشکدةالهياتي خواهيم داشت غير از اين دانشکده که در آنجا به جاي اين چيزهاي عجيب و غريبي که اين‌ها مي‌خوانند و خاصيتي ندارد و يک محفوظاتي است، به جاي اين عده‌اي تفکر در باب علم ديني کنند و در اين حوزه‌ها مطالعاتي کنند، چه تطبيقي، چه در حوزة خاص اسلامي. و اينجا قلب تپنده دانشگاه باشد، مغز دانشگاه باشد و هر کسي را هم در اينجا نگيرند مگر کساني که در يک سطح عالي، مدارج عالي را طي کردند، نه با مدرکشان بلکه با آثاري که نوشتند، با حرف‌هايي که براي گفتن دارند، نه با ادعايشان. حول اين، که در واقع مي‌توان گفت يک نوع عرفان خالص ديني است، عرفان به معني معرفتي‌اش، رشته‌هاي فلسفه قرار بگيرد يعني آن دريافت‌ها تبديل مي‌شود به تبيينات عقلي. فلسفه و کلام قرار بگيرد آن هم نه باز به معني متداول لفظي‌اش، فلسفه‌اي که از درون اين تفکر جوشيده و بيرون آمده و کلامي که بيرون آمده و در حاشيه‌اش هم ما تطبيقي با غرب، با شرق، قديم، جديد مي‌خوانيم که آنها بحث‌هاي تبعي است. نه، اصالي براي ما نيست و جنبة تبعي دارد. در حول اين ما علوم مختلف را قرار مي‌دهيم و در حول آن علوم، فنون را قرار مي‌دهيم مثل دواير متحدالمرکز. حالا علومي که قرار مي‌دهيم علوم انساني است، علوم طبيعي است. فنون هست و جهات مختلفي که همة دنيا ترجيح مي‌دهند. ما همه چيز را از هرجاي دنيا مي‌گيريم ولي نمي‌دانيم که در کجا قرار دهيم، خلط نمي‌کنيم و جاي وضع شعر را در باب‌الدوله. خوب همة دنيا با همه‌کس ديالوگ داريم و هيچ حد و مرزي قائل نمي‌شويم، با اطمينان کامل، با ثبات و مي‌دانيم که چي مي‌خواهيم. مي‌دانيم که چي مي‌خواهيم و چه کار مي‌خواهيم بکنيم. آن وقت اين قلب تپنده مثل خود قلب است يک بار از اين جا به اطراف چيزهايي مي‌رود و يک بار از اطراف به داخل برمي‌گردد. کار قلب اين است ديگه. مي‌گردد. يک بار اين دستاوردها وارد قلب مي‌شود و مي‌گوييم اين تفصيل پيدا کرد، اين مطالب اين طوري در واقع قلب هم رشد مي‌کند و بالاتر مي‌رود و دوباره اين را پخش مي‌کند و دائماً اين رفت و برگشت ادامه دارد و ما سير متعالي مي‌کنيم به سمت بالا، هم توسعه پيدا مي‌کنيم، هم تعالي پيدا مي‌کنيم.


 

    21 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   دانش 
●   قرآن 

دسته
●  متن / گفتمان

رسته :3

تاريخ ارسال:09/11/1388
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب