باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 123 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
از هگل و هايدگر براي ايران زمين
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: حامد - زارع

منبع: روزنامه - فرهيختگان - تاريخ شمسی نشر 22/10/1380

 
 
سخن گفتن از ‌انديشه‌هاي معاصر و مبادي آنها بي‌شك مسيري است كه از گذرگاه‌هاي تاريخ مي‌گذرد و به وضعيت معاصر ما مي‌رسد. ‌انديشمندان معاصر ايران چون تاريخ را در تيررس نگرش خود داشته‌اند، همواره سخن‌هاي تازه و گاه كشمكش‌آفريني مطرح كرده‌اند و جدال‌هاي فراواني آفريده‌اند. از سوي ديگر بحث در مورد ‌انديشه‌ها هماره به مسائل بنياديني‌تري همانند سنت و تجدد، قديم و جديد و شرق و غرب گرايش پيدا مي‌كند و بعد از اين بحث بر سر وضعيت معاصر مطرح مي‌شود كه فراگيرترين مفهوم فضاي روشنفكري 40 سال اخير ايران – غربزدگي - در اين حيطه طرح مي‌شود. نظر كردن در تاريخ و ‌انديشه و آنچه تا به امروز بر ايران‌زمين و سنت اسلامي گذشته است، توسط بسياري از ‌انديشمندان معاصر پيگيري شده و هركدام از آنها بنا بر تحليل خود، نسخه‌اي نيز پيچيده‌اند. سيدجواد طباطبايي و سيداحمد فرديد بدون‌ترديد در ميان ‌انديشمندان معاصر جايگاه ويژه‌اي را به خود اختصاص داده‌اند. با وجود جداافتادگي و وسعت فاصله گفتمان فرديد از گفتمان طباطبايي كه يكي از غرب انتقاد مي‌كند و ديگري به پيشواز تجدد غربي مي‌رود اما شباهت‌هاي دقيقي نيز در كار اين دو متفكر مي‌توان جست كه در ادامه به آنها اشاره مي‌كنم.
سيدجواد طباطبايي متفكري است كه با دقتي فلسفي و با محوريت‌ انديشه و به‌خصوص ‌انديشه سياسي كمر به بازخواني انتقادي سنت و مرور دوباره تاريخ از منظري فلسفي بسته است. ثمره دقت فلسفي طباطبايي در تاريخ ايران‌زمين نظريه زوال ‌انديشه و امتناع تفكر بوده كه به انحطاط تاريخي ايران انجاميده است.
به نظر طباطبايي هر چقدر از سرچشمه‌هاي فرزانگي ايران باستان فاصله گرفته‌ايم اين زوال رخ نمايان‌تر شده است. وي بر آن است كه با حمله مسلمانان اولين سير انحطاط (البته انحطاط جزئي) را در پيكره ايران شاهد بوده‌ايم. بعد از آن با يورش مغولان و رواج تصوف و قشري‌نگري به طور كلي‌ انديشه و بحث فلسفي در مباني از مباحث‌ انديشمندان خارج شده و زوال‌انديشه تثبيت مي‌شود. در اين دوره است كه تفسير عقلاني از شريعت تعطيل مي‌شود و اصالت فلسفه با امتزاج شئونات ديني و شريعت‌گرايانه در آن از ميان مي‌رود. طباطبايي براي اثبات بحث خويش در دو كتاب درآمدي فلسفي بر تاريخ ‌انديشه سياسي در ايران و زوال ‌انديشه سياسي در ايران با بررسي تاريخ و تاريخ‌ انديشه، سير انحطاط را نشان مي‌دهد. در اين آثار طباطبايي از فارابي به‌عنوان ‌انديشمندي كه صاحب‌انديشه و فلسفه سياسي است ياد مي‌كند كه متفكران بعد از وي كاخ بلند برساخته وي را ادامه نمي‌دهند و از قله فلسفه سياسي به دامنه شريعت‌نامه‌نويسي و ‌اندرزنامه‌نويسي هبوط مي‌كنند. در اين بررسي‌ها، ابن‌سينا، روزبهان خنجي، خواجه نظام‌الملك، ملاهادي سبزواري و. . . نيز توسط طباطبايي تحليل‌گفتار مي‌شوند. آنچه نقطه درخشان پژوهش طباطبايي است اين تحليل است كه علي‌رغم وجود این مشکل، هيچ‌يك از ‌انديشمندان توانايي طرح پرسش و چرايي انحطاط را نمي‌يابند. طباطبايي از ابن‌خلدون به‌عنوان كسي كه درصدد طرح انحطاط است نام مي‌برد اما در كتاب ابن‌خلدون و علوم اجتماعي، كوشش‌هاي وي را نيز مثمرثمر نمي‌داند و انحطاط را ادامه‌دار مي‌يابد؛ ادامه‌اي كه تا فراهم آمدن مقدمات نهضت مشروطه‌طلبي نيز به درازا كشيده شده است.
طباطبايي مشروطه و حكومت قانون را اتفاقي مهم در تاريخ ايران ارزيابي مي‌كند كه البته هيچ‌گاه به‌صورت صحيح فهم نشد و ثمر ندادن سياسي مشروطه را ناشي از عدم فهم آن دانست. طباطبايي در راستاي تحليل برداشت‌هايي كه از مشروطه مي‌شود، هوادار برداشت روحانيون مشروطه‌خواه است و روشنفكران را با طعنه‌هاي گزنده مي‌نوازد. طباطبايي معتقد است مشروطه پيش از هر چيز با حقوق در ارتباط است و فقه چون نظامي شبيه به حقوق دارد، فقيهان را مستعد فهم مشروطه و حكومت قانون مي‌كند. آخوندخراساني و ميرزاي نائيني نمونه‌هاي تاريخي‌اي هستند كه توسط طباطبايي مثال آورده مي‌شود. وي البته اتفاق جديد تاريخ ايران (انقلاب مشروطه) را هنوز معوق‌مانده تاسيس دانش نوآئيني مي‌داند كه تا به امروز تاسيس نشده و تا زماني كه ما از سنت خارج نشده‌ايم و موضعي بيرون از سنت اتخاذ نكرده‌ايم نيز تاسيس نمي‌شود.
طباطبايي همچنين روشنفكران ديروز را به قدرت‌طلبي و سياست‌زدگي متهم مي‌كند و سخن آنان را سخني در مناسبات قدرت ارزيابي مي‌كند. طباطبايي روشنفكران امروز را نيز به مغشوش كردن و به كنش غيرمسوولانه در جامعه متهم مي‌كند. در كل بايد گفت سيدجواد طباطبايي از جرياني كه به‌عنوان روشنفكري مطرح مي‌شود در جامعه ايران انتقادهاي اساسي دارد و ‌انديشه و فلسفه و برداشت عقلاني را يگانه راه برون‌رفت از بن‌بست مي‌داند. در مورد روش‌شناسي سيدجواد طباطبايي نيز بايد گفت وي از متد هگلي سود مي‌جويد طباطبايي تجدد و معرفت‌شناسي مدرنيته برايش از اهم موضوعات است و تمام جهد و كوشش او براي وصول به مباني است كه غرب مدرن از آن استفاده كرده و به نقطه كنوني‌اش رسيده است. سيدجواد طباطبايي همانند هگل و به پيروي از او راه غرب را تنها راه قابل اطمينان مي‌داند و در كوشش است تا نسبت جامعه خود را با تجدد مشخص كند. ناگفته پيدا است كه تاريخ در اين روش‌شناسي در جايگاه مهمي قرار دارد. هگل بر آن است تا ‌انديشه سياسي را از بستر تاريخ ببيند و مفاهيم فلسفي خود را طوري مي‌چيند كه انسان متجدد در نوك پيكان پيشرفت بشري قرار مي‌گيرد و بديهي است كه در نتيجه اين فكر، غرب به‌عنوان مركز و كانون عالم معرفي مي‌شود.
درواقع هگل‌ مي‌كوشد، مراحل‌ گوناگون‌ فعليت‌‌يافتگي‌ آزادي‌ را در تاريخ‌ بررسي‌ كند. فلسفه‌ سياسي‌ هگل‌، بهترين‌ كوشش‌ فلسفي‌ براي‌ توصيف‌ جهان‌ امروز است‌، هگل‌ سعي‌ كرده‌ به‌صورت‌ فلسفي‌ بينديشد. براي‌ هگل‌ تمام‌ پديده‌هاي‌ تاريخي‌، پديده‌ سياسي‌ هستند چون‌ زندگي‌ سياسي‌ شرط‌ امكان‌پذيري‌ و وضعيت‌‌پذيري‌ تاريخي‌ است‌. سياست‌ از نظر هگل‌، لحظه‌اي‌ از كليتي‌ است‌ كه‌ او مي‌خواهد درباره‌ آن‌ بينديشد، شايد به‌ همين‌ دليل‌ فهم‌ فلسفه‌ هگل‌ مستلزم‌ فهم‌ تماميت‌ فلسفه‌ است‌. هستي‌‌شناسي‌ هگل‌، گفتمان‌ فلسفي‌ سياست‌ است‌، چون‌ هگل‌ مي‌خواهد به‌ حقيقت‌ سياست‌ از طريق‌ فلسفه‌ سياست‌ دست‌ پيدا كند. فعليت‌ يافتگي‌ جهان‌ مدرن‌ همراه‌ است‌ با فعليت‌يافتگي‌ دولت‌. فلسفه‌ سياسي‌ هگل‌ پديدارشناسي‌ آزادي‌ است‌ و او مي‌كوشد مراحل‌ گوناگون‌ فعليت‌‌يافتگي‌ آزادي‌ را در تاريخ‌ بررسي‌ كند. از ديدگاه‌ هگل‌ حقيقت‌ آزادي‌ در مفهوم‌ آزادي‌ است‌ و در فلسفه‌ او مفهوم‌ آزادي‌ به‌عنوان مفهوم‌ فلسفي‌ استفاده‌ مي‌شود.
هگل‌ بيشتر از مفهوم‌ آزادي‌ عقلاني‌ استفاده‌ مي‌كند تا آزادي‌ سياسي‌ چون‌ آزادي‌ عقلاني‌ انتزاعي‌ نيست‌ و حالت‌ عيني‌ به‌ خود گرفته‌، دولت‌ هم‌ عيني‌ است‌ چون‌ به‌ مرحله‌ مفهوم‌ رسيده‌ و هم‌ ذهني‌، چون‌ تجربه‌ شده‌ است‌. از نظر هگل‌، دولت‌ حقوقي‌، دولتي‌ است‌ كه‌ به‌صورت‌ تاريخي‌ به‌ وجود آمده‌ و اگر دولتي‌ وجود داشته‌ باشد به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ نتيجه‌ روند آزادي‌ در تاريخ‌ است‌. هگل‌ مي‌گويد، آنچه‌ عقلاني‌ است‌ بايد به‌صورت‌ ضروري‌ اتفاق‌ بيفتد و دولت‌ واقعيت‌ تاريخي‌ است‌ كه‌ بايد در جهان‌ اتفاق‌ بيفتد. ‌انديشه‌ سياسي‌ هگل‌، ‌انديشه‌ سياست‌ واقعي‌ است‌ و فلسفه‌ سياسي‌ او در جست‌وجوي‌ فهم‌ براي‌ فعليت‌‌يافتگي ‌‌انديشه‌ است‌.
با اين توضيحات مي‌توان نتيجه گرفت كه اپستمولوژي‌اي كه هگل معرف آن است به تمامي در آثار سيدجواد طباطبايي رعايت شده است. وي نيز مانند هگل مفاهيم را به صورت عقلاني و در بستري فلسفي طرح مي‌كند تا از ذات ‌انديشه و ايدآليسم تخطي نكرده باشد. اما اگر سيدجواد طباطبايي به هگل برمي‌گردد تا مدرنيته را اثبات كند، فرديد به ‌هايدگر رجعت مي‌كند تا تجدد را نقد كند.
سيداحمد فرديد بي‌ترديد يكي از اثرگذارترين متفكران ايراني در 100 سال اخير بوده است. بسياري از‌ انديشمندان مشهوري كه در 30، 40 سال اخير دررابطه با مساله غرب، شئون مدرنيته و هويت حرفي براي گفتن داشته‌اند متاثر از تحليل او بوده‌اند. حلقه‌هاي بحثي كه در سال‌هاي دهه 40 و 50 شمسي با محوريت سيداحمد فرديد تشكيل مي‌شده و كانون توليد و انتشار حكمت و فرهنگ به شمار مي‌رفته، مشهور است. حتي كساني مانند مرحوم جلال آل‌احمد، داريوش شايگان، سيدحسين نصر و داريوش آشوري كه بيش و كم فاصله‌هاي معرفتي با ايشان پيدا كرده‌اند هم از آن جلسات به‌عنوان محافلي اثرگذار و درس‌آموز ياد مي‌كنند. احمد فرديد از نوابغ روزگار است و اگر اغراق نباشد مي‌توان او را يكي از بزرگ‌ترين متفكران ايراني دانست. اهميت تفكر فرديد از اين جهت است كه نظير مارتين ‌هايدگر يك متفكر است. فرديد تنها كسي است كه با هم‌سخني و يك‌سخني با مارتين‌ هايدگر به طرح مباني تفكر و حكمت انسي پرداخته و به مقايسه مقولات اين تفكر با تفكر مغرب زمين مخصوصا‌ هايدگر مي‌پردازد. از نظر‌ هايدگر راه درست ‌انديشه‌گري فلسفي كوشش در كشف و توضيح افق پرسش يكه و بنياديني است درباره هستي و از اين رو خود او همواره با همين يك موضوع مركزي سروكار يافت. نكته اينجا است كه هستي تا چه ‌اندازه اجازه مي‌دهد فيلسوف بداند و به سخن درآيد. به همين دليل فيلسوفان نيز چون همگان در بيان نيك و بد زندگي‌شان درمي‌مانند و در معرفي خويشتن نمي‌توانند آن چيزهايي را كه در مورد خودشان امور بنيادين به شمار مي‌آيند، شرح دهند.
فلسفه و كار فكري براي او نه دسترسي به نظريه بود و نه مالكيت مجموعه‌اي از اصول و دانسته‌هاي يقيني، بلكه دلبستگي و سرسپردگي پرشور به كنش پرسشگري بود و يافتن افق و حدود پرسش بنيادين. ‌هايدگر ادعاي ساختن يا ارائه يك نظام فلسفي منسجم و دقيق را نداشت. او كوشيد مساله هستي را در مركز بحث خود قرار دهد، اما نظام فلسفي‌اي بر اين پايه بنا نكرد. او بر اين باور بود كه فيلسوفان بزرگي چون هگل نيز جدا از ادعاي خود، موفق به ساختن يك نظام فلسفي نشده بودند.
هايدگر معضل اصلي فلسفه اكنون نظريه باوري‌ يعني باور به علم و شناخت همچون يگانه محمل‌هاي وجودي انسان است. بايد جايگاه نظريه را در مفهوم مدرن علم و نيز باور به سوژه استعلايي را مورد انتقاد قرار داد، يعني همان سوژه دكارتي‌اي كه اعتقاد به او اسباب بي‌اعتباري تجربه زيسته در دنياي راستين و انسان همچون هستنده‌اي واقعي و درگير عمل، مي‌شود. بايد نشان داد در نظريه باوري‌ جهان راستين وجود ندارد، بل فقط ارزش‌هايي كه به آن نسبت داده مي‌شوند، وجود دارند. بايد نشان داد انسان به مثابه هستنده‌اي واقعي زندگي مي‌كند كه به آن پرتاب شده و بايد در آن كار كند. انسان به‌طور معمول به مشاهده نظريه چيزها نمي‌پردازد (مگر در حالت خاص پژوهش و مطالعه علمي) و كار اصلي او اين نيست. او با چيزها در عمل سروكار مي‌يابد و از آنها استفاده مي‌كند و به كا‌رآيي آنها جهت رسيدن به هدفي خاص دقت دارد. انسان خودش را به‌عنوان خويشتن در كار بررسي و پژوهش علمي چيزها نمي‌شناسد، بل مي‌داند در عمل وجود دارد. نظريه شناختي و علمي، با اين جهان زنده و پويا سروكار ندارد.
سيداحمد فرديد به تبعيت از ‌هايدگر كل تاريخ 2500 ساله ‌انديشه فلسفي در غرب را به زير سوال برد و به نام متافيزيك آنها را مطرود دانست. از نظر فرديد كل تاريخ غرب، تاريخ الله شدن انسان و بروز نفسانيت است و غرب در ‌انديشه خود؛ از افلاطون گرفته تا ماركس از وجود و حقيقت (حقيقت وجودي) غفلت كرده و به موجود پرداخته است. وي حقيقت را مسكن يافته در ابتداي تاريخ و شرق باستان مي‌داند و غرب را مظهر انحراف از حقيقت وجودي مي‌پندارد. سيداحمد فرديد با اصالت دادن به متفكران پيشا سقراطي، آرزوي بازگشت به دوراني را مي‌كند كه به نظر وي بالاخره خواهد آمد؛ دوراني كه غرب‌زدگي پايان مي‌گيرد. شايد به همين دليل است كه فرديد سخنراني‌هاي خود را با نام خداي پريروز و پس فردا شروع مي‌كرد. شايد نتوان به راحتي فرديد را يك‌ انديشمند داراي ذهني منضبط و مباني منسجم دانست؛ چه اينكه وي از عرفان ابن عربي و فلسفه ‌هايدگري توامان بهره مي‌گيرد. اما بدون ترديد سيداحمد فرديد، فيلسوف كاملي است كه به ‌انديشه مشغول بوده است. البته‌ انديشه و تفكر در نزد فرديد معناي ديگري دارد.
تفكر اصيل به قول فرديد و ‌هايدگر تفكر هرمنوتيكي تفسير وجود براساس وجود‌شناسي و تحليل دازاين يعني حضور و حوالت است. از مطالب فرديد كه اكثرا شفاهي است مي‌توان به ترسيم شماي فكري يا مكتب فكري او پرداخت. گرچه او با كاربرد كلمه مكتب چندان موافق نبود و تفكر را فاقد مكتب مي‌دانست. مكتب از نظر فرديد نحله‌هاي متافيزيكي در غرب و تقليد‌هاي كوركورانه از آنها در ايران و برخي كشورهاي اسلامي است. تفكر همچنان كه ‌هايدگر گفته است يك راه است و مجموعه آثار‌ هايدگر راهي بوده كه ‌هايدگر پيموده است. اين راه شبيه كوره راه جنگلي يا چوبراه است كه فقط جنگلبانان با آن آشنايي دارند. فرديد با هم‌سخني با ‌هايدگر ادوار تاريخي را از نظر زماني به پريروز، ديروز، امروز، فردا و پس‌فرداي تاريخ تقسيم مي‌كند. در هر يك از اين ادوار بشر مظهر اسمي است. ‌هايدگر نيز تفكر را تفكر اصيل وجودي مي‌داند كه با هراكليت و پارمنيدس شروع شده و به سقراط در پريروز تاريخ ختم مي‌شود. با ظهور افلاطون تفكر وجوي جاي خود را به متافيزيك و بحث‌هاي بي‌سرانجام حول موجود و هستي مي‌دهد. وجود‌شناسي با ظهور افلاطون به فراموشي سپرده مي‌شود و تاريخ فلسفه غرب بر اين اساس تاريخ فراموشي از وجود است. گرچه در سرتاسر تاريخ فلسفه غرب از وجود سخن به ميان مي‌آيد ولي اين وجود همان موجود و انحاي آن است. دوره وجود و بحث وجودي را‌ هايدگر دوره آغازين و دوره بعدي يعني غفلت از وجود را آغاز بعدي و دوره‌اي كه مجددا پرسش از وجود آغاز مي‌شود، آغاز جديد مي‌داند.
فرديد نيز معتقد است ما در روزگاري به سر مي‌بريم كه بيش از هر چيز به تفكر نياز داريم و اين تفكر از نان شب براي ما واجب‌تر است، منتها كيست كه به اين ضرورت پي ببرد. در دوره جديد است كه با ظهور مكاتب و نحله‌ها، از نظر فرديد مليت به فراموشي سپرده مي‌شود. از نظر فرديد ملي همان تكفر وجود است، گرچه به بسط آن نپرداخته است. از نظر فرديد نحل شهرستاني همان نحل و ملل تفكر و جريانات تفكر است كه نمونه آن حكمت انسي است. تفكر موجود در فصوص تفكر انسي و ملي است. از نظر فرديد تفسيرهاي فصوص همه يكسر نحلي و تابع نحل و فلسفه‌هاي متافيزيكي است كه حرف خود را مي‌زنند و از روح موجود در فصوص غافلند. حكمت انسي از نظر فرديد امروزه از جهاتي مطابق با تفكر مارتين‌ هايدگر است. با توجه به مطالب ‌هايدگر و درك عميق آن توسط فرديد مي‌توان گفت فرديد تنها كسي است كه تاكنون به مقايسه فرازهاي تفكر ‌هايدگر پرداخته است.


 

    43 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد و مشاهير
●  طباطبايي   سيد جواد
●  فرديد   سيد احمد

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:10/11/1388
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب