آغوش باز غرب گورباچف را فريب داد 19/4/1379
گورباچف وقتي در سال 1985 - حدود سالهاي 64 و 65 - سر كار آمد، يك عنصر جوان در قبال دبيركل هاي پير قديمي بود؛ روشنفكر و خوش برخورد بود؛ شعاري كه او مطرح كرد، شعار پروستريكا در درجه ي اول، و گلاسنوست در درجه دوم بود. تعبير فارسي پروستريكا، بازسازي و اصلاحات اقتصادي است؛ و گلاسنوست يعني اصلاحات در زمينه مسائل اجتماعي، آزادي بيان و امثال اينها. در يكي، دو سال اول، به وسيله رسانه ها آواري از حرف و تحليل و تفسير و تشويق و جهت دهي و پيشنهاد بر سر گورباچف فرو ريخت و كار به جايي رسيد كه توسط مراكز امريكايي، گورباچف به عنوان مرد سال معرفي شد! اين در همان دوران جنگ سرد هم بود؛ يعني در دوراني كه امريكايي ها شبح هر موفقيتي را در شوروي با تير مي زدند! قبل از گورباچف، اگر واقعيت هاي خوبي هم در شوروي وجود داشت، بشدت آن را انكار مي كردند و عليه آن تهاجم تبليغاتي راه مي انداختند؛ اما ناگهان نسبت به گورباچف چنين وضعي را پيش گرفتند! اين آغوش باز غرب، به عنوان يك مشوق بزرگ، گورباچف را فريب داد! من نمي توانم ادعا كنم كه گورباچف كسي بود كه غربي ها يا دستگاه هاي سيا او را سر كار آورده بودند - آن چناني كه بعضي ها در دنيا ادعا مي كردند - من
نشانه هاي اين را واقعاً نمي بينم و البته خبري هم از پشت پرده ندارم؛ اما آنچه كه مسلّم است، آغوش باز، چهره باز، چهره خندان، تجليل و تبجيل و تشويق و احترام غربي ها گورباچف را فريب داد. او به غربيها و امريكايي ها اعتماد كرد؛ اما فريب خورد. گورباچف كتابي به نام پروستريكا - انقلاب دوم - نوشته كه انسان نشانه هاي اين فريب خوردگي را مشاهده مي كند.
نفوذ فرهنگ و نمادهاي غربي، عامل ديگر فروپاشي شوروي 19/4/1379 بعد از سختگيري هاي بسيار زياد شوروي عليه مردم و اينكه مدتي از آزادي هاي اوليه گورباچف گذشت[ سيل تبليغات غربي و فرهنگ غربي و نمادهاي غربي - سمبل هاي لباس و مك دونالد و از اين چيزهايي كه در واقع جزو سمبل هاي امريكايي است - در شوروي راه پيدا كرد. اين كه من مي گويم، تفكر يك طلبه ي گوشه نشين نيست؛ در همان روزها بنده در خود مجلات امريكايي - تايم و نيوزويك - خواندم كه از اين كه قهوه خانه هاي مك دونالد در مسكو رواج پيدا كرده، اين ها به عنوان يك خبر مهم و به عنوان پيشاهنگ فرهنگ غربي و فرهنگ امريكايي در كشور شوروي ياد كرده بودند!
نقش يلتسين در فروپاشي شوروي 19/4/1379
شعارهاي گورباچف يكي، دو سال رو به اوج بود؛ اما بعداً ناگهان يك عنصر ديگر به نام يلتسين در كنار گورباچف پيدا شد. نقش يلتسين، نقش تعيين كننده است. نقش او اين است كه مرتب پا به زمين بكوبد و بگويد كه اين شعارها فايده يي ندارد؛ اين شتاب كم است؛ دير شد؛ اصلاحات عقب افتاد! اگر آدم عاقل مدبري به جاي گورباچف بود، شايد در طول بيست سال مي توانست آن اصلاحات را بي دغدغه انجام بدهد - همچنان كه اين كار در چين اتفاق افتاد - اما همين مقدار خودداري و خويشتنداري را هم از دست گورباچف بيرون كشيد. كار به جايي رسيد كه گورباچف معاون خود - يلتسين - را عزل كرد؛ اما رسانه هاي امريكايي و غربي نه فقط عزلش نكردند، بلكه تقويتش كردند!
او حدود يك سال يا بيشتر، به عنوان يك چهره برجسته روشن بين اصلاح طلب مغضوب و مظلوم در تبليغات غربي ها و امريكايي ها مطرح شد. بعداً انتخابات رياست جمهوري روسيه پيش آمد. مي دانيد كه ديگر جمهوري ها انتخابات جداگانه داشتند. البته انتخابات كه نداشتند؛ بنا شد انتخابات داشته باشند. يكي از كارهاي گورباچف اين بود كه گفت انتخابات داشته باشيم. در كشور شوروي، از بعد از دوران تزارها، حتي يك انتخاب هم اتفاق نيفتاده بود... حالا بعد از گذشت هفتاد و سه سال، بناست اولين انتخابات در جمهوري روسيه - نه همه ي شوروي - انجام بگيرد. كانديدا كيست؟ آقاي يلتسين! با رأي بالايي يلتسين - يعني همان عنصر تندرو - رئيس جمهور شد.
يلتسين، كاتاليزور فروپاشي شوروي 19/4/1379
از روزي كه يلتسين در ژوئن 1991 - يعني 24/3/1370 - رئيس جمهور شد، تا حدود چهارم يا پنجم ديماه كه رسماً شوروي منحل شد، حدود هفت ماه طول كشيد؛ يعني اين چند سال صرف مقدمات شد. بخشي از مقدمات به دست گورباچف، برخي هم وقتي تاريخ مصرف گورباچف تمام شد، به دست يلتسين انجام شد و برنامه مورد نظر امريكا و غرب، تا رسيدن يلتسين به قدرت شتاب گرفت. به مجرد اين كه يلتسين به قدرت رسيد و رئيس جمهور روسيه و نفر دوم شوروي شد، ابتكار عمل به دست او افتاد. در روز 24/3/1370 يلتسين رئيس جمهور مي شود و در روز 26/3/1370 - يعني سه روز بعد - جرج بوش رئيس جمهور امريكا اعلام مي كند كه سه جمهوري بالتيك - لتوني، استوني و ليتواني - متعلق به شوروي نيست و شوروي بايستي اين سه جمهوري را رها كند و استقلال آنها را به رسميت بشناسد؛ اگر به رسميت نشناسد، كمك هايي را كه امريكا قول داده است، قطع خواهد شد. البته من الان درست يادم نيست كه آيا كمك هايي بود كه در زمان رونالد ريگان قول داده شده بود، يا در زمان بوش؛ به هرحال به آقاي گورباچف قول كمك داده بودند. چندي بعد يلتسين اعلام كرد كه ما استقلال جمهوري هاي سه گانه را به رسميت مي شناسيم! دو ماه بعد براي اين كه يلتسين چهره اش برجسته تر شود، كودتاي معروف مردادماه شوروي اتفاق افتاد؛ كودتايي كه در همان اوان كاملاً مشكوك به نظر مي آمد. دوربين تلويزيونهاي امريكايي - C. N. N و غيره - در مسكو فعال شدند و روي يلتسين متمركز گرديدند. در اين جا تلويزيون خودمان تصوير C. N. N را كه پخش مي كرد، ما ديديم كه يلتسين روي تانك رفته و در ميان مردم شعار مي دهد و مي گويد كه نخير، ما تسليم كودتاچي ها نمي شويم! بعد هم به مجلس رفت، اما كودتاچي ها با يلتسين كه دم دستشان در مجلس ملي - دوما - متحصن شده بود، هيچ كاري نداشتند و به سراغ او نرفتند؛ ولي به سراغ گورباچف كه در شبه جزيره ي كريمه مشغول گذراندن روزهاي تعطيلاتش بود، رفتند و او را دستگير كردند! يلتسين هم رجزخواني مي كرد و شعار مي داد! يك جنجال رسانه يي در دنيا به وجود آوردند و البته از واقعيت هم خيلي خبري نبود! يك تعداد تانك در خيابانهاي مسكو ظاهر شدند، اما سه روز هم نبودند؛ بعد از سه روز هم گفتند كه كودتاچي ها را درخواب دستگير كرده اند! نتيجه كودتا اين شد كه يلتسين - كه شخصيت دوم بود - در حقيقت شخصيت اول شد! در همان اوقات وزير امور خارجه ما سفري به جمهوري هاي آسياي ميانه كرد و برگشت؛ من از ايشان پرسيدم كه چه خبر؛ ايشان گفت واضح است كه رئيس شوروي يلتسين است نه گورباچف! در دنيا هم مشخص بود كه قضيه اين طوري است. بعد هم جمهوري ها يكي يكي طالب استقلال شدند؛ مثلاً اكراين ادعا كرد كه مي خواهد مستقل بشود؛ گورباچف مخالفت مي كرد، اما يلتسين مي گفت ما قبول داريم؛ به ناچار بعد از دو، سه روز گورباچف هم قبول مي كرد! بنابراين مسأله اي درست شد كه گورباچف يا مجبور بود براي عقب نماندن، خودش را جلو بيندازد و همان شعارها را او هم بدهد؛ يا مجبور بود بعد از چند روز تبعيت كند؛ چون فشار تبليغات جهاني مجالي نمي گذاشت براي اين كه غير از آنچه كه يلتسين گفته، بشود چيزي گفت. اين روند از اواخر خردادماه شروع شده بود. به دنبال آن، كناره گيري گورباچف از دبيركلي حزب مطرح شد؛ بعد پيشنهاد انحلال حزب كمونيست، سپس شكست كمونيزم اعلان شد - همان چيزي كه امريكايي ها خيلي از آن كيف مي كردند - و بعد هم بالاخره شايعه استعفاي گورباچف منتشر شد. در همان زمان طي مصاحبه يي از گورباچف سؤال شد كه شما استعفا خواهيد كرد يا نه؛ گفت منتظرم وزير امور خارجه امريكا به مسكو بيايد تا ببينم چه مي شود! وزير امور خارجه ي امريكا به مسكو آمد و قبل از آن كه با گورباچف تماس بگيرد، رفت با يلتسين تماس گرفت؛ آن هم در كاخ اصلي ملاقات هاي كرملين؛ معناي كارش اين بود كه گورباچف تمام شد! سه روز بعدش هم گورباچف استعفا كرد و انحلال شوروي اعلام شد! اين طرح موفق امريكا در شوروي بود؛ يعني يك ابرقدرت را با يك طرح كاملاً هوشمندانه، با صرف مقداري پول، با خريدن برخي اشخاص و با به كار گرفتن رسانه هاي تبليغي، توانستند طي يك طراحي سه، چهار ساله و يك نتيجه گيري شش، هفت ماهه بكلي منهدم كنند و از بين ببرند!
براي جمهوري اسلامي خوابي مشابه فروپاشي شوروي ديده اند 19/4/1379 البته همين جا به شما بگويم كه روسيه بعد از انحلال شوروي، آن طور كه آنها مي خواستند، تبديل به برزيل دوم نشد. آنها مي خواستند روسيه به يك برزيل - يعني يك كشور دست سوم دنيا - تبديل شود؛ توليد بالا، اما گرفتاري و فقر عميق و بدون هيچ گونه نقشي در سياست دنيا. شما ببينيد الان در كجاي دنيا حرف و رأي و نظر و حضور برزيل كسي را به خود متوجه مي كند. مي خواستند روسيه را اين طوري بكند، اما نشد؛ چرا؟ چون روسيه ملت خوب و قوياي دارد؛ از لحاظ نژادي مردم مستحكمي هستند؛ بعد هم پيشرفت صنعت شان، اتم شان، دانشمندان شان، تحقيقات شان و ساير امكانات شان قابل توجه است. طراحان اين قضايا ]ي فروپاشي شوروي[ كه نشستند خودشان بريدند و خودشان دوختند، براي جمهوري اسلامي نيز چنين خوابي ديده اند. آنها فكر نمي كنند كه جمهوري اسلامي ايران اگر به سرنوشت شوروي دچار بشود، كشوري مثل روسيه امروز خواهد شد؛ نه، آنها فكر مي كنند كه ايران كشوري در سطح كشور دوره پهلوي خواهد شد؛ يعني در رديف دهم بعد از تركيه! چون تصور مي كنند كه در اين جا اتم كه نيست؛ پيشرفت علمي آن چناني كه نيست؛ جمعيت سيصد ميليوني كه نيست؛ كشوري به عظمت روسيه - كه امروز باز هم تقريباً بزرگترين كشور دنياست - كه نيست.