ديدگاه آدورنو و هورکهايمر درباره صنعت فرهنگ کامل ترين تجلي خود را در ديالکتيک روشنگري مي يابد. آدورنو و هورکهايمر در اين اثر، فرهنگ توده اي را در چارچوبي که سرمايه داري متاخر ناميدند، جاي دادند. آنها تحليلي از توليد فرهنگي ارائه دادند که نقش و کارکرد خود را درون سرمايه داري عصر آنها محقق مي ساخت، و با ارائه شرحي از پيدايي سرمايه داري و نقش فزاينده فرهنگ در آن، زمينه اي تاريخي به آن دادند.
روشنگري اي که آدورنو و هورکهايمر بدان اشاره مي کردند، به قرون هفدهم و هجدهم مرتبط مي شد: جنبش فکري که با دکارت، گاليله، و بيکن آغاز شد، که از کاربست
نظام مند عقل بر مسائل فکري، مادي و اجتماعي پشتيباني مي کرد؛ اين نگرش کامل ترين تجلي خود را در فيزيک نيوتن، سياست فرانسه انقلابي و قانون اساسي آمريکا، و فلسفه ايمانوئل کانت پيدا کرد. با اين فرض که علم روشنگري به انقلاب صنعتي و سياست آن به دموکراسي ليبرال منتهي مي شود، اغراق آميز نخواهد بود اگر گفته شود که روشنگري، شالوده جامعه غربي معاصر را تشکيل مي دهد.
حاميان روشنگري معتقد بودند که روشنگري بلاشک پيشرفت عمده اي در تکامل انساني محسوب مي گردد -در واقع مفهوم پيشرفت خطي تاريخي از توحش به سوي فرهنگ، بخشي از اين ميراث است.
ارزيابي آدورنو و هورکهايمر از روشنگري و پيامدهاي آن تا حدودي متفاوت بود. نقل قول معروف بنيامين اين ارزيابي را بدين گونه خلاصه مي کند که “هيچ سندي از تمدن وجود ندارد که درعين حال، سندي مبني بر توحش نباشد”. از نظر آدورنو نيز هيچ تاريخ جامعي وجود ندارد که از بربريت به انسان دوستي منتهي شود، ولي تاريخي وجود دارد که از تيرکمان به بمب مگاتني منتهي مي گردد. عقلي که در ذهن انسان جاي داده شده، از تفاله هاي موهومات، کاوش گرديده، پالايش شده و بر تمامي امور انساني اعمال گرديده است، قوه ذهني مقدسي نيست؛ بلکه همواره با تاريخ سلطه عجين است.
توحش و عقل تفکيک ناپذيرند يا به بيان بهتر بطور ديالکتيکي درهم تنيده شده اند. از اين رو آدورنو و هورکهايمر از عقل ابزاري سخن گفته و عبارت ديالکتيک روشنگري، شرحي از مراحل مختلف آن عرضه مي کند. ولي منظور آدورنو و هورکهايمر از عقل ابزاري چيست؟ آنان استدلال مي کنند که عقل يا بطور کلي قوه فکري ذهن بشر، ابتدائا و غالبا فايده طلب است، و هدف آن نيز تعيين، و سپس کنترل کردن عناصري از جهان زيستي است که انسان خود را درون آن مي يابد. اين هدف از طريق شناسايي، نامگذاري و عيني کردن عناصري از تجربه و آکنده ساختن آنها از خصوصيات با ثبات، بدست مي آيد.
تحميل اين ثبات بر جايي که قبلا طبيعت برآن حکمفرما بود، جايگزيني ابعاد خاصي از جهان را شامل مي شود بگونه اي که جهان خود را در هر مواجهه تازه با يک انگاره کلي کنترل شدني و قابل بهره برداري مي نماياند. في المثل، يک غروب آفتاب خاص با تمامي ويژگي ها و تاثيرات خاص، ذيل عنوان غروب آفتاب گنجانده مي شود.
از اين رهگذر، تفکر، زبان، و متعاقبا عقل، در گونه خاصي خشونت، قدرت، و سلطه که عليه امر خاص اعمال مي شود، ريشه دارند. کليه مفاهيم، خشونت را دربردارند زيرا موجوديتي را اشغال کرده و خاص بودن، و تفاوت هاي بي شمار آن را به نوعي اين هماني تقليل مي دهند.
شناسايي براي سلطه است، و آدورنو و هورکهايمر معتقد بودند که اين امر قرباني شدن و سرکوب غير اين همان، را در پي دارد -تفاوت ها و خصايصي که با انگاره کلي هماهنگ نمي شوند. عقل ابزاري، اشياء و تصورات آنها را قابل جانشيني مي سازد.