زيگفريد کراکر، باور داشت که در قابليت تکنولوژي براي از بين بردن هاله و کمک به فراگردهاي انتزاع فزاينده، پتانسيل هاي مثبتي وجود دارد. علت هم اين است که فرصت هايي پيش مي آيد تا توده هاي جديدا ظاهر شده، خود را از هاله سنت رها سازند. با اين حال، خوشبيني اين نويسنده ايجاب مي کند که پيامد هاي از خود بيگانه ساز کاهش هاله به طور مناسبي شناسايي شده و سپس با ارائه شرح متقاعد کننده اي از بديل هاي توانمند ساز، جبران گردد -ولي در قرائت وي شواهد چنداني از اين بديل ها به چشم نمي خورد. والتر بنيامين، جهاني تکه تکه و آوار خالص باقيمانده از ديناميت يک دهم ثانيه را به منزله افق فرهنگي پسا رسانه اي خود، فرض مي نمود. با کمک پس انديشي هاي تاريخي، هنوز براي ديدگان معاصر روشن نيست که سياحت جسورانه در اين بقايا، چگونه فراتر از ارزش مشکوک انگاره حواس پراکني، مي تواند موجب توانمند شدن با معنا گردد. تحليل کراکر در ميان خوشبيني ضمني اش، گرايش دارد تا ارزيابي واقع گرايانه تري از پيامدهاي منفي فرهنگ نماد زدايي شده، ارائه دهد. وي توصيف مي کند که نمادهاي حذف شده توسط تکنولوژي، چگونه جاي خود را به دستکاري نظام مند و صنعتي شده عقل بشري مي دهند که وي آن را نسبت ناميده و درباره آن در ارتباط با تزئين توده اي بحث مي نمايد.
موقعيتي که هر عصر در فرايند تاريخي اشغال مي کند را مي توان از تحليل تجليات اندک ظاهري آن تعيين نمود تا قضاوت آن عصر درباره خود... تجليات ظاهري... به لطف ماهيت ناخود آگاهشان، دسترسي مستقيمي به جوهر اساسي وضعيت امور فراهم مي سازند... آگاهي از اين وضعيت امور به تفسير اين تجليات ظاهري بستگي دارند.
کراکر معتقد بود که اگر توليدات ظاهرا مهم و پر زرق و برق رسانه هاي گروهي با دقت بررسي گردند مي توانند اسرار کليت را در بر داشته باشند. برخلاف نظر بسياري از عامه گرايان فرهنگي، اين مسئله بدين معنا نيست که وي تا حدودي يک نسبيت گراي فرهنگي است که باور داشته باشد تمامي فرهنگ ها ارزش برابري دارند و اينکه هر اقدامي براي بر پا ساختن سلسله مراتب سلايق، ضرورتا تصعنعي است. از سوي ديگر اين مسئله، باور به يک بعد انتقادي و ويرانگر توليدات فرهنگ توده اي را نيز دربر ندارد. با اين حال ديدگاه کراکر، نشان مي دهد که صورت بندي هاي فرهنگي خاصي که هر عصري پديد مي آورد، حقيقت آن عصر نيز قابل آشگارگي است. از اين رو کراکر پيدايش داستان هاي پليسي در حوالي آغاز قرن بيستم را برحسب هژموني فزاينده نسبت مورد خوانش قرار مي دهد. اين هژموني نه در درونمايه هاي روشن يا شخصيت پردازي توصيف متون خاص، بلکه در ساختارهاي روايي اين ژانر که در آن جهان تکه تکه (ساخته شده از سرنخ هاي ناهمگون) کشف مي گردد، بازتاب مي يابد. جامعه اي که “فقط به مثابه يک مفهوم وجود دارد... به طور کامل در کنش ها و شخصيت ها تحقق پيدا مي کند”. داستان هاي جنايي، به هنگام کاوش در چنين جامعه اي از طريق ايجاد “کليتي از عناصر پراکنده يک جهان از هم پاشيده، زندگي غير قابل فهم را به همتاي قابل تفسير واقعيت فعلي، تبديل مي سازد”.