آنچه پس از این مقدمه مطالعه خواهید فرمود، شمهای از سخنان مرحوم استاد سیداحمد فردید است که در یکی از روزهای پاییز سال 1351 ایراد فرمودند و اگر توفیقی باشد شاید روزی آن را همراه با یادداشتهای دیگر، از دروس و بیانات ایشان که در طی مدت 25سال ثبت و حفظ کردهام، یکجا منتشر کنم. اما قبل از مطالعه سخنان ایشان اجازه میخواهم بهطور اختصار به چند نکته اشاره کنم:
اول: در تفکر استاد سیداحمد فردید مطالب مجمل و مشکلی هست که در صدر آنها مفهوم «غربزدگی»، «علمالاسما تاریخی» و «حکمت انسی» (که از آن به حکمت استیناسی و حکمت معنوی هم تعبیر میفرمودند) قرار دارد. اجمالی که در معنی حکمت انسی وجود دارد، نظیر اجمال معنی خود فلسفه است که سبب گردیده فلاسفه از دوره یونان باستان تا عصر حاضر، پیوسته در شرح و توضیح آن سخن بگویند و بنویسند و نمونه برجسته آن در روزگار ما مارتین هیدگر است که چندین جلد از آثارش را به بیان معنی فلسفه و موضوع و مسایل و مبادی آن و همچنین تمایز آن از «مابعدالطبیعه» و «جهانبینی» اختصاص داده است. اصطلاح «حکمت انسی» ممکن است بهواسطه لفظ حکمت، به آسانی با اقسام مشهور آن، از جمله با تقسیماتی که قوشچی در «شرح قدیم تجرید» و لاهیجی در «گوهر مراد» آورده، یا با «حکمت متعالیه» صدرالدین شیرازی، اشتباه شود و حال آنکه حکمت انسی نه مساوی با هیچیک از آنهاست و نه حاصل جمع میان آنها. البته احترام و دلبستگی شدید استاد فردید به تصوف، آنهم بهقول خودشان «تصوف اصیل اسلام» و انس و ممارستشان در سخنان عرفای بزرگ، بالاخص در کلمات قدسی و حکمتآمیز خواجه شعر فارسی، حضرت شمسالدین محمد حافظ شیرازی، بر کسانی که با ایشان آشنا بودند، پوشیده نیست، اما حکمت انسی که ایشان میگفتند هرگز معادل عرفای نظری به سبک محییالدین بن عربی و یا تصوف خانقاهی نیست. در میان اهل اطلاع هنوز هستند کسانی که تعابیر انتقادآمیز ایشان را از صاحب فصوص، با همه عظمت و احترامی که برای او قایل بودند، به یاد دارند. از نظر ایشان چند نکته بسیار مهم، حکمت انسی را از تصوف محییالدین و خانقاهی جدا میکند و یکی از آنها افق تاریخی حکمت انسی است که خلاصه و عصاره آن در چند بیت از منظومه یوسف و زلیخای جامی آمده، هرچند که جامی خود متعلق به حوزه محییالدین است. آن ابیاتی که ایشان در بیان حکمت تاریخی خود بدان استناد میجستند، این است:
در این نوبتکده صورت پرستی
زند هرکس به نوبت کوس هستی
حقیقت را به هر دور ظهوری است
زاسمی بر جهان افتاده نوری است
اگر عالم به یک دستور ماندی
بسا انوار کان مستور ماندی
روی هم رفته حکمت انسی از نظر ایشان پریروزی و پسفردایی است و حال آنکه تصوف محییالدین و تصوف خانقاهی، صرفا دیروزی است و فردای آن هم سپری شده.
دوم: علوم عقلی و نقلی اسلام هر دو برای ایشان بزرگ و بزرگوارانه بود، اما نسبت آنها به حکمت انسی از آن حیث که علم هستند، بهمثابه «دورخیز» تاریخی برای «دور جهیدن» به ساحت انس با حق و حقیقت میتواند باشد. حکمت انسی با تعالی از ساحت فلسفه و مابعدالطبیعه و گذشت از «نحله»های فلسفی قدیم و جدید و فنای از مفاهیم حصولی تحقق پیدا میکند. وقتی میگوییم حکمت انسی، اول از همه باید بپرسیم انس چیست؟ و سپس باید بپرسیم که انس چه کسی با چه چیزی؟ از حیث لفظ و لغت، ایشان کلمه «انس» عربی را با «گنوسیس» (Gnosis) یونانی و از آنجا با «آشنایی» و «شناسایی» فارسی همچم و همگن میدانستند. در زبانهای غربی غالبا گنوسیس را به علم و دانایی (knowledge) ترجمه کردهاند، اما توجه داشتهاند که این علم غیر از علم حصولی و ارتسامی و عقلی (episteme) است، بلکه حضوری و انکشافی و شهودی است و شرط لازم آن «ترس» است. ترس از احوال قلبی است و نمیتوان آن را به تکلف بر خود بست یا بدان تظاهر کرد. هیچ انسی بدون ترس و وحشت نمیشود، اما این ترس، ترس از یک امر معین و جزیی و یا یک خطر محتمل و قریبالوقوع نیست، بلکه ترس در برابر «عدم» است که حجاب حق است. عرفای بزرگ اسلام با فصاحت بینظیری از این ترس و مراتب و درجات آن سخن گفتهاند؛ از جمله شیخ روزبهان در «مشاربالارواح» و تفسیر «عرایسالبیان»، و رشیدالدین میبدی در جلد اول تفسیر «کشفالاسرار». تحلیل پدیدارشناسانه ترس را هیدگر به تفصیل در آثار گوناگونش و قبل از همه در کتاب «مابعدالطبیعه چیست؟» آورده است. در حکمت انسی «عالم» که ماسوای حق است، حجاب است و بدون وحشت از این حجاب، خصوصا وحشت از عالم طبیعت که هولناکترین دخمه این عالم است، انس با حق میسر نمیشود. شیخ روزبهان در مشاربالارواح از قول ابوبکر واسطی آورده است: «لا یصل الی محل الانس من لم یستوحش من الاکوان کلها». از طرف دیگر میگوید هرکه با حق انس و آشنایی پیدا کند، از هرچه غیر حق است میرمد و وحشت میکند؛ «من استأنس بروح مشاهده الله یستوحش مما دون الله.»
سوم: اگر استاد فردید در سخنان خود به گنوسیس و گنوستیسیزم اشاره میکنند نباید تصور کرد که ایشان تمایلی به ازوتریسم، اوکالتیسم، تئوسوفی، پرنیالیسم و بدتر از همه به اشعریت و اخباریگری دارند؛ زیرا همه اینها از یک طرف با حکمت انسی و از طرف دیگر با فلسفه که ایشان بیش از نیمقرن در راه آن ممارست کردند منافات دارد. آنچه مقوم ماهیت حکمت انسی است جنبه انس و استیناس آن است. اما برای فهم معنای انس قبل از اینکه به یونان و مصر و بینالنهرین برویم باید به خود قرآن مراجعه کنیم. قصه حضرت موسی - علی نبینا و علیهالسلام - در قرآن و دیدن ایشان پرتو آتش را از کوه طور برای توضیح مطلب کفایت میکند. در آیاتی که سخن از دیدن آتش گفته شده، کلمه «انست» بهمعنی ابصرت و رایت بهکار رفته که معادل دیدن و نگریستن است، مانند آیه ده سوره طه «اذ رای نارا فقال لاهله امکثوا انی آنست نارا لعلی آتیکم منها بقبس او اجد علی النار هدی»، و آیه هفت سوره نمل: «اذ قال موسی لاهله انی آنست نار سآتیکم منها بخبر او آتیکم بشهاب قبس لعلکم تصطلون»، و آیه 29 سوره قصص: «فلما قضی موسا لاجل و سار باهله آنس من جانب الطور نارا قال لاهله امکثوا انی آنست نارا لعلی آتیکم منها بخبر او جذوه من النار لعلکم تصطلون». اساس گنوستیسیزم، چنانکه محققان غربی هم تأکید کردهاند بر سیر و سلوک بهقصد دیدن و مشاهده حق است، لکن دیدن حق در همین جهان و قبل از مرگ؛ چراکه پس از مرگ، حقیقت بههرحال برای همه آشکار خواهد شد. مولانا جلالالدین نیز با توجه به همین معنی و شاید هم با نظر به آیات کریمه چهارم، پنجم و ششم سوره تکاثر فرموده است:
خود هنر دان دیدن آتش عیان
نی گپ دل علی النار دخان
نظر کردن در ملکوت عالم و مشاهده حقایق موجودات رکن اصلی و اساسی حکمت انسی است و درواقع مفاد آیه کریمه: «اولم ینظروا فی ملکوت السماوات و الارض و ما خلق الله من شیء» (اعراف 185) نهتنها چنین مشاهدهای را برای انسان ممکن میداند بلکه به آن ترغیب هم میکند. ناگفته نماند که حکمت انسی اسلام باتوجه به حدیث شریف «انا مدینه الحکمه و علی بابها» مأخذی جز قرآن و عترت و مدخلی جز باب مدینه حکمت ندارد.
چهارم: محققان و مورخان گنوستیسیزم در مورد منشأ آن اختلاف نظر دارند و تعالیم نحلههای گوناگون هرمسی، مندایی، صابئین، مصر باستان، فیثاغورثیان، ادیان میترایی، مانوی، زرتشتی، یهودی و مسیحی را در آن دخیل میدانند. ارباب کلیسا و متکلمان مسیحی، چه در قرون گذشته و چه در دوره جدید، غالبا گنوستیسیزم را بهعنوان بدعت و هرتقه (Heresy) و یا بهعنوان یونانیمآبی (Hellenism) نفی میکنند و در عوض میستیسیزم (Mysticism) حلول و اتحادزده را بهجای آن قرار میدهند تا بتوانند از تجسد و تثلیث و سایر محالات عقلی خود دفاع کنند.
یکی از کسانی که در نیمه قرن بیستم درباره گنوستیسیزم کتاب نوشته و مورد توجه قرار گرفته هانس یوناس آلمانی است که از تیره و طایفه لویناس و فاریاس و مارکوزه و از شاگردان بیبهره هیدگر است. کتاب او، «دین گنوستیک، پیام خدای بیگانه و سرچشمههای مسیحیت» نام دارد که در سال 1958 بهچاپ رسید و در آن با فلکزدگی و بیگانگی هرچه بیشتر از حق و حقیقت کوشید تا مبانی نظری گنوستیسیزم را توضیح بدهد و تفاوتهای آن را با میستیسیزم و متافیزیک بیان کند. البته او گنوستیسیزم را نه بهنام بدعت، بلکه بهزعم فاسد خود بهنام نیستانگاری رد میکند و با دفاع صریح از حلولاندیشی (Immanentism) متافیزیک یونانی و اصرار وحشتناکی که بر اصالت دنیا تحت عنوان «احترام به طبیعت» دارد، به چالهرز بدترین نوع نیستانگاری یعنی رضایت به حیات دنیا و خلود ذلتبار در ارض و اعراض از یاد حق، سقوط کرده است. او حتی فلسفههای اگزیستانس را، از پاسکال و کیرکگور گرفته تا یاسپرس و مارسل، صورت جدیدی از نیستانگاری گنوستیکی بهشمار میآورد و استادش هیدگر را هم بهخاطر طرح مسئله عدم و ترسآگاهی و افتادگی انسان در عالم، گنوستیک نیستانگار میشمارد. از نظر او تمام تعلیم پسندیده گنوستیسیزم اصیل مانند اعتقاد به تنزیه و تعالی ذات خداوند، تلاش برای بیرون آمدن از حجاب تن و چاه طبیعت، تلقی جهان بهعنوان دار وحشت و سجن مؤمن، جستوجوی منجی و راهبر، یاد مرگ و تمنای بازگشت به وطن مألوف و لقای اله واحد معبود، همه نشانه نیستانگاری است. در یک کلام او نگاه دین را به عالم و آدم و ماسوای عالم و آدم، نگاهی گنوستیکی و لذا نیستانگارانه میداند.
پنجم: مرحوم استاد فردید از حکمت انسی گاهی به «حکمت معنوی» هم تعبیر میکردند و معنی را با عشق و تعبد و حضور ارتباط میدادند که زبان آن با شعر، بهتر سازگاری دارد و میگفتند «در اسلام وقتی خواستهاند از بند مفهوم آزاد شوند و از معنی دفاع کنند، شعر پیدا شده.» کلام دلگشای خواجه عالم(ص) که فرمودند «ان من الشعر لحکمه» شاید اشاره به همین نکته باشد. مصداق بارز شعر حکمتآمیز را میتوان در کلام قدسی خواجه شیرینسخنان، حافظ شیراز، یافت که بیگمان از ارباب حکمت انسی بود و بهحق درباره خود فرموده است:
حافظ اگرچه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگار دون طبع سخنگزار کو
شعر خواجه اگرچه بهطور کلی مشحون از لئالی حکمت انسی است، اما او در ساقینامه با فصاحتی بینظیر، مضامین حکمت انسی را به نظم کشیده و بهزبان رمز و اشارت از آن به شراب و می تعبیر فرموده است که چند بیتی از آن را تیمنا نقل میکنم:
بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید کمال آورد
بده ساقی آن می کز او جام جم
زند لاف بینایی اندر عدم
به من ده که گردم به تأیید جام
چو جم آگه از سر عالم تمام
بیا ساقی آن آتش تابناک
که زرتشت میجویدش زیر خاک
بیا ساقی آن بکر مستور مست
که اندر خرابات دارد نشست
بده ساقی آن می که شاهی دهد
به پاکی او دل گواهی دهد
میام ده مگر گردم از عیب پاک
به عشرت برآرم سری زین مغاک
چو شد باغ روحانیان مسکنم
در اینجا چرا تختهبند تنم
شرابم ده و روی دولت ببین
خرابم کن و گنج حکمت ببین
حکمت انسی؛ تحریری از سخنان مرحوم دکتر سیداحمد فردید
معمولا آنچه را اروپاییان بهنام گنوستیسیزم (Gnoticism) و گنوس (Gnose) میخوانند یا آنکه بهنام میستیسیزم و میستیک (Mystic) میخوانند، با حکمت نوافلاطونی اشتباه میکنند. باید توجه کرد که در حکمت نوافلاطونی اگرچه بهتبع افلاطون به کشف و شهود (Intuition) اصالت داده میشود، ولی حکمت عرفانی هر دوی آنها، بالذات فلسفی و از آنجا متافیزیک است. در گنوستیکها، گنوس در مقابل حکمت نوافلاطونی قرار دارد. حکمت نوافلاطونی، یعنی حکمت اشراقی افلاطونی، هرچند که به شهود اصالت میدهد، اما نمی توان این حکمت را بهنام گنوستیک خواند.
باید تأکید کنم گنو (Gnose) را که با «شناسایی» و «آشنایی» فارسی همریشه است، من به انس و استیناس تعبیر میکنم، نه به عرفان. از این گذشته کلمه انس با Gnose علاوهبر اشتراک معنوی دارای اشتراک لفظی نیز هست. معمولا مستشرقین و همچنین خود ما، خاصه بعد از تماس با غرب، تصوف اسلامی را با حکمت نوافلاطونی اشتباه میکنیم. گنوستیسیزم که من آن را به حکمت انسی یا استیناسی تعبیر میکنم، بالذات با حکمت اشراقی افلاطونی و نوافلاطونی فرق دارد. تفکر گنوستیک اساسا تا آنجا که با کتب آسمانی نزدیک است، متافیزیک و فلسفه نیست.
تفکر اهل استیناس با فلسفه مناسبتی ندارد. تصوف اسلامی مناسبت آن اولا و بالذات با حکمت استیناسی است و ثانیا و بالعرض با حکمت اشراق افلاطونی و نوافلاطونی. مدار تصوف و حکمت استیناسی بر گذشت از فلسفه و بهطور کلی حکمت یونانی از افلاطون تا افلوطین است.
گنوستیسیزم صدر مسیحیت جریانی است در مقابل حکمت نوافلاطونی. تفصیل این مطلب بماند برای بعد. پژوهش و تحقیق در زمینه گنوستیسیزم صدر مسیحیت و تاریخ آن تازه هنوز یک قرن نیست که در اروپا بهطور جدی شروع شده است. بهتازگی است که میبینیم در بعضی از کتب تاریخ فلسفه، گذشته از حکمت اشراقی نوافلاطونی از جریان گنوستیک نیز گفتوگو میشود.
در گنوستیسیزم همواره اثنینیتی که بهنظر من بازگشت آن به اثنینیت هستی و نیستی (یا وجود و عدم) است، در کار است. نیستی تعین و حد هستی است. به عبارت دیگر نیستی حجاب هستی است. در حکمت استیناسی انس با حق بدون هیبت در مقابل این حجاب ممکن نیست. به کتب تصوف مراجعه کنید! اساس تصوف در اسلام که از حیث سوابق مطلب میتوان تا به گنوستیسیزم در آن جلو رفت، بر سیر و سلوک در احوال و مقامات است. این احوال و مقامات که در تصوف اسلام به تفصیل از آن بحث شده است، در حکمت یونانی اعم از حکمت ذوقی و بحثی، خبری از آن نیست.
کتابهای معمول در تصوف از جمله کتاب «فتوحات مکیه» محیالدین بن عربی، بهطور مفصل از احوال و مقامات گفتوگو کردهاند. آخرین «حال» انسان حال «هیبت» است که آدمی با آن انس به وجود یا حقیقت پیدا میکند. این انس همان شناسایی و آشنایی با حقیقت وجود است. در حال هیبت است که شناسایی حقیقت، بهمعنی حقیقی لفظ، تحقق پیدا میکند.
لفظ هیبت در کلامالله مجید نیامده است، ولی بهنظر من با کلمه تسبیح و سبحان که در قرآن آمده اشتراک لفظی و معنوی دارد. در زبان یونانی کلمه sebas و مشتقات آن با سبح عربی مشترک لفظی و معنوی است. هیبت و تسبیح هر دو بهیک معنی است و مقدمه انس با حق و تحقق حقیقت است. البته در فلسفه افلاطون و ارسطو سخن از «حیرت» هست و از آن بهنام thumazein یاد میکنند که با کلمه هیمان و هیمنه از یک طرف و با سهمگین فارسی از طرف دیگر، همریشه است؛ ولی چون نیک بنگریم مسئله حیرت و هیمان جز بهعنوان اثری بازمانده از هیبت اصیل، نمیتواند باشد، زیرا روح متافیزیک بر آنها غالب است. برای روشن شدن مسئله باید به تقسیماتی که در حکمت کردهاند توجه کنیم. در فلسفه اسلامی ظاهرا نخست خیام و سپس شریف جرجانی حکمت را چهار قسم کردهاند. این چهارگانه حکمت را عبدالرزاق لاهیجی نیز در ابتدای گوهر مراد یادآور شده است.
مطلب اجمالا از این قرار است که حکمت بهمعنی علم به اعیان اشیاء، به تقسیم اول بر دو قسم است. یا مراد از علم، علم حضوری است و یا علم حصولی. در صورتی که مراد از حکمت، علم حصولی به اعیان اشیاء باشد، متعاطی این علم یا با التزام به وحی و ابتدای به وحی از اعیان اشیاء سخن میگوید و یا بدون التزام و ابتدای به وحی، اعم از اینکه به اثبات اصول دین از قبیل نبوت و معاد بپردازد یا نپردازد. در صورت اول که پای التزام به وحی در میان است، این قسم از حکمت را در اسلام بهنام علم «کلام» خواندهاند و در صورت دوم که بدون التزام وحی است آن را «فلسفه» نامیدهاند. این دو قسم حکمت را بهنام حکمت بحثی و همچنین حکمت استدلالی نیز یاد کردهاند. اما اگر مراد از علم، علم حضوری باشد، در این مورد نیز مانند مورد اول یا این علم مشروط و مقید به التزام وحی و بهطور کلی اصول دین است، یا آنکه مطلق از این التزام است. در صورت اول این حکمت را بهنام «تصوف» و در صورت دوم بهنام «حکمت اشراق» خواندهاند.
نکتهای که در اینجا باید به آن توجه جدی کرد این است که ما امروزه فلسفه و متافیزیک را مترادف حکمت میگیریم و متافیزیک یعنی مبحثی که در آن بحث از اصول و مبانی میشود و فراموش کردهایم که حکمت اقسام دیگری هم دارد و بحث از اصول و مبانی اختصاص به فلسفه و متافیزیک ندارد.
این مترادف قراردادن حکمت با فلسفه و متافیزیک بیجهت نیست و جهتی دارد. بهنظر من جهت آن این است که در تفکر دوره جدید، آنچه اصالت دارد همان فلسفه است و سه قسمت دیگر تابع فلسفه و متافیزیک قرار داده شدهاند. کافی است به کتابهایی که اروپاییان و همچنین مصریان در باب حکمت اسلامی نوشتهاند، مراجعه کنید، خواهید دید که همه اینجریانها را بهنام فلسفه و متافیزیک یاد کردهاند. بهعبارت دیگر فلسفه در عرف امروز، مقسم برای اقسام چهارگانه قرار داده شده است، نه قسم یا قسیمی از اقسام چهارگانه. ملاحظه بفرمایید مثنوی تصوف است یعنی حکمت ذوقی و حضوری با التزام به وحی؛ در همین مثنوی است که ابیاتی در باب فلسفه دارد؛ نظیر این:
فلسفی مر دیو را منکر بود
در همان دم سخره دیوی شود
یا مثلا:
فلسفی خود را زاندیشه بکشت
گو بدو کاو را سوی گنج است پشت
گو بدو چندان که افزون میدود
از مراد دل جداتر میشود
جاهدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
حال آنکه اروپاییان و بهتبع اروپاییان ما، همه اقسام حکمت را تابع فلسفه و متافیزیک قرار میدهیم؟ و جهت آن چیست؟ طرح این مسئله مستلزم طرح صورتشناسی (Morphology) یا طباع شناسی (Typology) تاریخی و بهاصطلاح خودم «اسم شناسی» (Etymology) تاریخی است که سالهاست با ذکر و فکر در آن تحقیق کردهام و فعلا مجال بحث آن نیست.
بهنظر من چنانکه در حکمت معنوی اسلام نیز برخلاف فلسفه، گفتهاند انسان دارای مواقف و مواقیت تاریخی است، در هر یک از این مواقف و مواقیت اسمی، اسم سابق را که آدمی مظهر آن بوده است، نسخ میکند و انسان از نو مظهر اسم دیگری از اسماء قرار میگیرد. یونانی مظهر اسمی است، اسلام مظهر اسمی است، تاریخ جدید هم مظهر اسم دیگری است. در اینکه بهطور کلی تاریخ اسلام مثلا با تاریخ یونان و همچنین با تاریخ جدید چه فرقی دارد، جواب به این پرسش با تفسیری است که فهم آن برای همه آسان نیست. در تاریخ یونان اسمی که یونانیان مظهر آنند همان متافیزیک است؛ اعم از اینکه فلسفه باشد یا حکمت اشراق. در دوره جدید حتی حکمت اشراق هم تحتالشعاع فلسفه است. اسمی که در دوره جدید، غرب مظهر آن قرار گرفته همان متافیزیک است. در دوره جدید چون نیک بنگریم، علم کلام و تصوف جز دو اسم بیمسمی بیش نیست و آنچه اصالت دارد و حجیت دارد عقل بشری و علم حصولی بشری است.
امروزه، بهنام عقل مشترک و «مذهب اصالت خرد انتقادی» عقل هدایت را که عقل انبیاء و اولیاست، پس میزنند. آنچه لازمه حجیت تام و تمام عقل مشترک بشر است، سوبژکتیویته است که من آن را به «موضوعیت نفسانی» یا «خودبنیادی» ترجمه و تعبیر میکنم. فلسفه و حکمت اشراق و همچنین کلام، مخصوصا کلام اعتزال در اسلام و نیز در قرون وسطای غرب نهتنها تمام حوالت تاریخی اسلام و غرب نیست، بلکه حتی میتوان گفت در حاشیه حوالت تاریخ اسلام و غرب قرار دارد. زیرا قرون وسطی تا آنجا که به وحی و کتاب آسمانی تدوینی اصالت میداده است هنوز به مرحله خودبنیادی تطور حاصل نکرده بوده. تاریخ اسلام هم مبتنی بر خودبنیادی نبوده است. در تاریخ اسلام فلسفه و کلام و حکمت اشراق در ذیل وحی نبی قرار دارد. درست که بحث عقلی و علم حصولی وجود داشته و هر بحث عقلی و علم حصولی مفهومی بهنحوی از انحاء بنیاداندیش است، اما خودبنیاداندیش نیست. فلسفه و علم کلام و حکمت اشراق در اسلام و قرون وسطی بنیاداندیش هستند، اما خودبنیاداندیش نیستند. در تفکر غرب فلسفه خودبنیادانه با هگل و منطق دیالکتیک او و قول به اصالت وجود خودبنیادانه تمامیت پیدا میکند. این مسئله خصوصا با معنی «آمد شدن» و تجدد ذاتی هراکلیتوس تلازم دارد. آنکه هگل به آن اصالت میدهد سیر و تجدد جدالی است. در فلسفه هگل قوس نزول و صعود مطرح است. حق (دیدار=ide) بهیک معنی و روان (Spirit) بهمعنی دیگر، در قوس نزولی در مرحله طبیعت از خودبیگانگی پیدا میکند و دوباره همان دیدار یا روان مطلق – یا وجود لابشرط، نه بشرط لا – وارد قوس صعود میشود و سرانجام در انسان و با انسان و از انسان است که به دیدار خود راضی و مرضی بازمیگردد. برای هگل معاد در همین دنیا و با دولت دنیوی است که تحقق پیدا میکند. برای هگل معاد اخروی معنی ندارد. معاد، معاد تاریخی و دنیوی است یعنی اینجهانی. این عبارت است از تمامیت سیر فلسفه و تفکر هراکلیتوس در تفکر و سیاست خودبنیادانه هگل. یک نکته را هم در مورد صدرالدین شیرازی باید یادآوری کنم. ملاصدرا را میتوان بهنام میستیک یاد کرد، اما بهمعنی حکمت نوافلاطونی. در اسلام با صدرالدین شیرازی و سفرهای چهارگانه عقلی (مفهومی) اوست که متافیزیک یونانی تمامیت پیدا میکند و بازگشت او قبل از هرکس و هرچیز به افلوطین است که تفکرش برخلاف حکمت استیناسی، نقطه مقابل کتب آسمانی و وحی انبیاست. صدرالدین شیرازی در طرح مسئله حدوث عالم با ذکر و فکر به همان هراکلیتوس است که بازمیگردد؛ در رساله حدوث العالم و همچنین در سفر دوم اسفار، مبحث طبیعیات. همانطور که در هگل با منطق دیالکتیکی، متافیزیک یونانی بهنحو خودبنیادانه تمامیت پیدا کرده، در صدرالدین شیرازی نیز با قول به اصالت وجود و حرکت جوهری، متافیزیک یونانی غالب شده است؛ با این تفاوت که تفکر صدرالدین شیرازی تعلق به تاریخ و تمدن مدرن ندارد و خودبنیادانه نیست، بلکه بنیاداندیشانه است. در فلسفه صدرالدین شیرازی هم قوس نزول و صعود هست. هیولی و ماده برای او حکم طبیعت هگل را دارد، زیرا هیولی با همه بعدی که از واجبالوجود یا وجود الهی دارد، در عین حال از وجد بهره دارد، لکن بهره او نازل است. هیولی در قوس نزول سیر میکند تا به انسان میرسد. مسئله معاد در صدرالدین شیرازی ظاهرا با هگل فرق دارد؛ چراکه هنوز نمیتواند مانند هگل آخرت را هیچ و پوچ انگارد، اما نکته اساسی در تفسیر معاد است.
در علم کلام که ملتزم وحی است عقلیاتی هست و سمعیاتی. این سمعیات در کلام مسیحی بهنام «اسرار» (Mysteries) خوانده شده. توجه به سمعیات و اسرار برای سر درآوردن از اقسام چهارگانه حکمت بسیار حایز اهمیت است. در حکمت اسلامی کلام به دو قسم اشعری و اعتزالی تقسیم شده است. در کلام اعتزال که بیشتر با فلسفه یونانی مناسبت دارد، همواره کوشیدهاند تا آنجا که ممکن است سمعیات را با عقل تأویل و توجیه کنند و بهاصطلاح غربیها «راز» سمعیات را از میان ببرند. در مقابل کلام اشعری میگوید سمعیات را با عقل نمیشود تفسیر کرد. در کلام اعتزال و همچنین فلسفه هرچه نقل، و از آنجا وحی و سمعیات بدان حکم کند عقل نیز بدان حکم میکند – کل ما حکم بهالشرع حکم بهالعقل – برخلاف کلام اشعری که چنین نیست و سمعیات را از قبیل صرف اسرار و مطلقا خارج از عقل میدانند و معتقدند که جهات آن را با عقل نمیتوان پیدا کرد. این نکته در اسلام در کتابهای بسیاری و از جمله در کتب اصول متأخرین مورد بحث و تفسیر قرار گرفته است و در دیانت یهود و مسیحیت نیز سابقه دارد. در دوره جدید، مذهب کاتولیک بیشتر با فلسفه و کلام اعتزال، و مذهب پروتستان با کلام اشعری سازش دارد، با این اختلاف که مذاهب جدید غرب همه خودبنیادانه هستند، ولی کلام اشعری در اسلام هرچند بنیاداندیش است، اما خودبنیاداندیش نیست. بهنظر من تفکر صدرالدین شیرازی با آنچه بهنام حکمت استیناسی خواندم تباین ذاتی دارد. هیئت تألیفی (سیستم) فکری او با صوفیه اسلام بدانسان که در کتاب مثنوی و یا دیوان لسانالغیب شیرازی میبینیم، مغایرت دارد.
در طول کتاب اسفار و در تمام کتاب سفر نفس، ذکر و فکری از احوال و مقامات نیست. حالا اینکه چرا علمالنفس فلسفی، از ارسطو گرفته تا بوعلی سینا و از بوعلی سینا گرفته تا صدرالدین شیرازی، و همچنین در سیر فکر فلسفی غرب از دکارت تا برگسون و از برگسن تا دیگر جریانهای فلسفی معاصر، چنین است، این خود از مسایلی است که محتاج تمهید مقدمات بسیاری است که فعلا فرصت آن نیست. در زمان صدرالدین شیرازی طلاب معقول در ایران از یکسو به تحصیل فلسفه مشاء بوعلی سینا و اسلافش میپرداختند و از سوی دیگر به تحصیل تجرید الکلام خواجه نصیر و شروح و حواشی آن و در درجه سوم به تحصیل تصوف نظری محییالدین بن عربی بدان صورت که در فصوص الحکم و شروح آن خلاصه شده میپرداختند و اساسا تحصیل مرتب تصوف و از آنجا حکمت استیناسی را مادون شأن فلسفی و کلامی خود میدانستند. آنچه صدرالدین شیرازی بیشتر وقتش را در تحصیل آن گذرانده است، همان فلسفه مشاء و کلام خواجه نصیر و حکمت الاشراق سهروردی است. چنانکه میدانید او ابتدا مانند استاد خود، میرداماد، اصالت ماهیتی بود و بهنظر من تفکر میرداماد بسیار محکمتر و جدیتر از صدرالدین شیرازی است. او سپس شاید تحت تأثیر کتاب اثولوجیای منسوب به ارسطو از اصالت ماهیت دست میکشد و قایل به اصالت وجود و حرکت جوهری میشود و با این دو اصل است که می-خواهد عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم و از آنجا سمعیات و اسرار و اصول دین و از جمله معاد را با عقل فلسفی خود بیان کند.
حاصل آنکه حوالت تاریخی تاریخ اسلام از نظر فلسفه چنین آمده است که با صدرالدین شیرازی هرگونه وضعی که ارتباط اسرارآمیز با مبدأ و معاد و اصول دین و حقیقت به معنی حدوث نسبت بیواسطه با حق داشته باشد، هیچ و پوچ شود. در کتب صدرالدین شیرازی از سمعیات و اسرار اثری نیست، ولی از طرف دیگر چون صورت نوعی تاریخ اسلام و اسمی که تاریخ اسلام مظهر آن بوده است، فلسفه نبوده، میبینیم که در حیات شخصی صدرالدین شیرازی، دو گونه شخصیت در کشاکش هستند؛ یکی شخصیت دینی که در عمل او را چندین بار و آنهم با پای پیاده به سفر حج برمیانگیزد و دیگر شخصیت فلسفی که میخواهد راز سفر حج را با عقل یونانی توجیه و تأویل کند و حالا در وقتی که با پای پیاده به سفر حج میرفته است، آیا ذکر و فکر او باز هم همان ذکر و فکر حرکت جوهری و اصالت وجود و «النفس جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا» بوده است یا اینکه در این احوال اقلا از ذکر و فکر فلسفی گذشته بوده است، من نمی توانم در باب آن چیزی اظهار کنم.