باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 29 اسفند 1388 كاربران برخط 54 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
فرهنگ شناسی و دانش هاي همگن
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: علي - هاشمي

ارسال كننده: علی  هاشمی

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 22/09/1388

  ● صفحه اينترنتي مرتبط: http://www.alha.blogfa.com

 
 

تأكيد بر وجود دانش مستقلّ براي شناخت ابعاد مختلف فرهنگ با عنوان \\"فرهنگ شناسي\\" ما را بر آن داشت تا در اين گفتار كوشش كنيم به يك پرسش اساسي در اين رابطه پاسخي بيابيم. و آن اينكه، با وجود علومي از قبيل \\"جامعه شناسي\\"، \\"انسان شناسي\\" (مردم شناسي) كه به تفصيل در مورد فرهنگ به بحث و بررسي پرداخته اند چه ضرورتي براي طرح دانشي مستقلّ به نام \\"فرهنگ شناسي\\" وجود دارد؟

با توجّه به اينكه ادّعاي ضرورت وجود علمي متمايز از علوم \\"جامعه شناسي\\"، \\"انسان شناسي\\" و مردم شناسي\\"؛ با عنوان \\"فرهنگ شناسي\\" مطرح است ضرورت دارد ابتداء مسئله ي تمايز و جدائي علوم از يكديگر و علّت آن مورد توجّه واقع و پيرامون آن نكاتي مورد بررسي قرار گيرد.

در مورد تمايز علوم، از دير باز بحث و گفتگوي فراواني شده است، گفته شده، اوّلين كسي كه به ضرورت اين تفكيك و تمايز علوم پي برد يكي از شاگردان با واسطه ي ارسطو در قرن اوّل قبل از ميلاد بوده است، تا آن زمان معمولاً سلسله مباحثي به صورت مخلوط در كلاس هاي درسي (آكادميك) توسّط استاد به شاگردان آموزش داده مي شد، \\"آندرو نيكوس رُدِسيائي\\" در نسخه اي كه از آثار ارسطو براي خود تنظيم و تدوين كرده بود مجموع آثار ارسطو را به اقسامي تقسيم كرد، البتّه ايشان در اين تقسيم بندي نامي براي آنها ذكر نكرد بلكه روش او صرفاً چينش مباحث به صورتِ تفكيكي و به دنبال هم بود، بعدها فيلسوفان قرون وسطي و هم چنين فيلسوفان مسلمان از اين روش استفاده كرده و فلسفه را كه در آن زمان به معناي جامع علوم و فنون بود به اقسامي از قبيل: 1- فلسفه ي نظري 2- فلسفه ي عملي، تقسيم و نام گذاري كردند، ضمن اينكه فلسفه ي نظري را به سه قسم 1- فلسفه ي اولي (الهيات) 2- فلسفه ي وسطي (رياضيات) 3- فلسفه ي سفلي (طبيعيات) تقسيم و نام گذاري كردند، باز در تقسيم ديگري الهيات را به دو عنوان: 1- الهيات بالمعني الاعم 2- الهيات بالمعني الاخصّ، رياضيات را به چهار عنوان: 1- حساب 2ـ هندسه 3 ـ هيأت 4 ـ موسيقي، طبيعيات را به پنچ عنوان 1ـ احكام كلي اجسام 2ـ كيهان شناسي 3ـ معدن شناسي 4ـ گياه شناسي 5ـ حيوان شناسي و در نهايت فلسفه ي عملي را به سه عنوان 1- اخلاق 2- منزل 3- سياست، تقسيم و نام گذاري كردند.

پس از پذيرش تفكيك علوم، يكي از اساسي ترين بحث ها علّت اين تفكيك بود، در اين رابطه نظراتي وجود دارد:

نظريه ي اوّل معتقد است كثرت علوم به واسطه ي موضوعات علوم است، موضوعاتي كه امكان بررسي آنها در يك علم، ممكن نيست، پس بايد هر كدام در علمي مستقلّ مورد بررسي قرار گيرند تا نتيجه اي كه از مطرح شدن آن موضوع دنبال مي شود دست يافتني باشد، به عنوان مثال چون موضوعات متعدّدي از قبيل، جامعه، انسان، رفتار، زندگي، بيماري، اقتصاد، سياست، فرهنگ، و ده ها بلكه صدها و هزاران موضوع ديگر، براي بحث و بررسي وجود دارد، و ماهيّت موضوعات با هم تباين ذاتي دارد، پس مسائل مربوط به هر يك را بايد در يك علمِ مستقلّ مطرح كرد، بنا بر اين با وجود موضوع جديد، نياز جدّي تأسيس علم جديد غير از علومي كه تا به حال وجود داشته اند ايجاد مي شود.

نظريه ي دوّم تفكيك علوم را به موضوع نمي داند بلكه به غايت و هدف آن مي داند، طرفداران اين نظريه معتقدند كه علّت كثرت علوم به واسطه غايت و هدف است كه بر هر يك آنها مترتّب است چرا كه هر كدام از اين علوم با يك هدفي به وجود آمده اند، به عنوان مثال علم پزشكي با هدف درمان بيماري بوجود آمده است و علم جامعه شناسي با هدف بررسي روابط اجتماعي انسان ها بوجود آمده و يا علم زيست شناسي با هدف بررسي موجودات زنده و طبقات مختلف آنها بوجود آمده است؛ از نگاه غايت محور تفكيك علوم به وسيله ي موضوع امكان ندارد چون 1- اساساً در بعضي علوم موضوعي نيست تا موجب تفكيك آن علم از ساير علوم شود، 2- در صورت وجود موانعي از قبيل تعدّد موضوعات مطرح در يك علم مانع تفكيك علوم مي شود، 3- همچنين تمركز چند علم بر يك موضوع نيز مانع اين تفكيك مي شود. ولي وقتي در اهداف هر يك از اين علوم دقّت مي كنيم متوجّه مي شويم كه هر علمي يك هدف دارد، هدفي كه در آن با علوم ديگر هيچ اشتراكي ندارد، هدف انسان شناسي كشف زندگي و بقاء انسان، هدف جامعه شناسي بررسي روابط اجتماعي انسان، هدف مردم شناسي بررسي آيين ها و مراسم هاي جوامع، هدف روان شناسي بررسي تأثير و تأثّر رفتار آدمي، هدف زيست شناسي بررسي و طبقه بندي زينده گان، هدف علم سياست بررسي روابط دولت ها با يگديگر و با ملّت ها، هدف فلسفه ي سياسي بررسي چگونگي رسيدن به حكومتي ايده آل؛ و...، مي باشد، پس نتيجه اين مي شود كه تفاوت علوم به هدف خاصّي است كه هر علمي انحصاراً آن را پي مي گيرد.

نظريه ي سوّمي نيز در اين رابطه وجود دارد و آن اينكه علّت تفكيك و تمايز علوم نه صرفاً موضوع علم است و نه صرفاً هدف آن، بلكه تلفيقي بين موضوع و هدف است، موضوع يك علم هر گاه با هدفي كه علم براي دست يابي آن بوجود آمده است همسويي داشته باشد موجب تفكيك علوم از همديگر مي شود؛ از نگاه اين گروه اشكالات مطرح شده ي طرفدارن تفكيك علوم به واسطه ي هدف از دقّت كافي برخوردار نيست.

نتيجه ي مطالب فوق اين است كه اصل تفاوت بين علوم اتّفاقي بين همه است به اين معني كه علوم مختلفي براي اهداف متفاوت وجود دارند و هرگاه نياز جديدي براي ايجادِ علمي جديد به وجود آيد بي هيچ ترديدي محقّقين به اين كار اقدام خواهند كرد منتها بايد علّت ايجابي علم موجود باشد، حال اين علّت يا با بوجود آمدن موضوعي جديد و متفاوت با موضوع علوم قبلي است يا هدفي متفاوت با اهداف علوم قبلي دارد و يا تلفيقي بين موضوع و هدف است، به عبارتي روشن تر با توجّه به اينكه علوم ابتداء دامنه ي محدودي داشته اند و به مرور زمان اين دامنه گسترده شده، تا حدّي كه امروزه هزاران رشته ي علمي تأسيس شده است پس عملاً تعدّدِ علوم پذيرفته شده است و در اين مورد هيچ اختلافي نيست، مهمّ اين است كه ثابت شود يكي از علل مذكور براي ايجاد علمي مستقلّ وجود دارد. بنا بر اين ادّعاي ضرورت وجود علمي با عنوان \\"فرهنگ شناسي\\" به وجود يكي از علّت هاي ذكر شده بستگي دارد؛ چرا كه در واقع تمايز و جدايي علمي به نام \\"فرهنگ شناسي\\" از علوم ديگر همچون \\"جامعه شناسي\\" و غير آن، بسته به اين است كه يا موضوعي غير از موضوع آنها داشته باشد، (بنا بر نظريه ي تفكيك موضوعي) و يا هدفي غير از اهداف آنها را دنبال كند، (بنا بر نظريه ي تفكيك به غايت) و يا اينكه تلفيقي از موضوع و هدف مغاير با موضوع و اهداف علوم ديگر داشته باشد (بنا بر نظريه ي تلفيقي). با اين توصيف براي پاسخ به اين پرسش كه، «با وجود علومي از قبيل \\"جامعه شناسي\\"، \\"انسان شناسي\\" (مردم شناسي) كه به تفصيل در مورد فرهنگ به بحث و بررسي پرداخته اند چه ضرورتي براي طرح دانشي مستقلّ به نام \\"فرهنگ شناسي\\" وجود دارد؟» بايد مسئله را از نگاه هاي مختلفي كه ذكر شد مورد بررسي قرار دهيم.


1- نظريه ي تفكيك به موضوع

بنا بر نظريه اي كه تفاوت علوم را به موضوع آن مي داند ضرورت وجود علمي با عنوان \\"فرهنگ شناسي\\" اجتناب نا پذير است، چرا كه موضوع مورد بحث در فرهنگ شناسي\\" با موضوع علوم ديگر متفاوت است، موضوع \\"جامعه شناسي\\" بررسي وقايع اجتماعي است و موضوع \\"انسان شناسي\\" شناخت انسان و مسائل او ست، و موضوع مردم شناسي بررسي آيين ها، سنن، آداب و رسوم جوامع انساني است. ولي موضوع \\"فرهنگ شناسي\\" شناخت فرهنگ، ابعاد و مسائل آن است. پس موضوع \\"فرهنگ شناسي\\" با موضوع اين علوم متفاوت است و اگر اين نظريه مورد مقبول باشد كه تمايز علوم به موضوع مستقلّ هر علمي است \\"فرهنگ شناسي\\" موضوعي متفاوت، مغاير و مستقلّ از علوم مذكور دارد، لذا علمي مستقلّ و متفاوت با آنهاست.

البتّه اشكالاتي بر اين نظريه شده است:

اشكال اوّل اين است تفكيك علم به موضوع مختصّ علوم برهاني و فلسفي است، علوم تجربي اساساً موضوع از قبل تعيين شده اي ندارند كه موجب تفكيك و استقلال آنها از هم بشود. ولي اين ادّعا را نمي توان به طور مطلق پذيرفت، زيرا اوّلاً: با سيره ي عملي بسياري از دانشمندان تجربي منافات دارد چرا كه در مباحث تجربي از موضوع علم سخن مي رانند. ثانياً: بستگي دارد چگونه به باز شناسي موضوع بپردازيم گاهي مواقع ذهنيات، از يك موضوع خاصّ پيچيده گي هايي را به وجود مي آورد كه بعدها موجب نفي همان ذهنيت مي شود، سپس تصور مي شود اصل موضوع نفي شده است؛ در مورد موضوع علم همينگونه عمل شده است و پيچيده گي هايي بر آن ايجاد شده است از قبيل: موضوع چيست و چه ارتباطي با علم دارد در علم از خود موضوع بحث مي شود يا عوارض آن؟ عوارض ذاتي مورد بحث است يا عوارض غريب؟ همه ي اين پيچ و خم ها موجب سر در گمي شده است، بله آنچه پذيرفتني است اينكه اين مباحث ثانوي نبايد در علوم تجربي و تعيين موضوع آن به بحث گذاشته شود چون در اين علوم اساساً ذاتيات وجود ندارد و يا در صورت وجود با متدولوژي تجربه محور قابل نفي و اثبات نيست، ولي در يك كلام ساده مي توان گفت موضوع هر علمي آن چيزي است كه علم در مورد مسائل و ابعاد آن بحث مي كند، حال اين موضوع چيست؟ چه ماهيّتي دارد؟ يكي است يا متعدّد؟ و...؟ هيچ سود و زياني به اصل وجود آن نمي رساند، مهمّ اين است كه موضوع وجود دارد بقيه اموري ثانوي هستند و قابل اثبات و نفي، ولي اثبات و نفي آنها موضوع را نفي نمي كند.

اشكال دوّم اين است كه گاهي يك عنوان، موضوع چند علم است پس اگر تفكيك علوم به موضوع باشد بايد چندين علم، يك علم باشد و حال آنكه واقعيت غير از اين است، دليل اين اشتباه، آن است كه تصوّر شده است صرف اينكه يك عنوان در علوم مختلف مورد بررسي قرار گرفت به طور مطلق موضوع همه ي آنها است، ولي واقعيّت غير از اين بوده بلكه موضوع شدن آن براي هر يك از اين علوم با قيدي خاصّ همراه است، معلوم است كه عنوان مقيّد به تعداد قيودي كه بر آن وارد مي شود متعدّد مي شود، مثل اينكه انسان يك عنوان مطلق است، حال اگر آن را به دو قيد «سالم» و «بيمار» مقيّد كنيم ديگر اين انسان مقيّد، يك عنوان نيست بلكه تبديل به دو عنوان \\"انسان سالم» و \\"انسان بيمار\\" شده است، پس در واقع عنوانِ مطلق نيست كه موضوع علوم مختلف شده است كه نتيجةً يك عنوان موضوع جند علم شده باشد، بلكه اين عنوان با يك قيد و جهت خاصّ موضوع يك علم شده است و با قيد و جهت خاصّي ديگر موضوع علمي ديگر شده است، يعني اين عنوان در هر يك از اين علوم از يك بعد و با قيدي خاصّ موضوع واقع شده است، به عنوان مثال، انسان به طور مطلق موضوع علوم مختلفي از قبيل، انسان شناسي، جامعه شناسي، روان شناسي، زيست شناسي، و... نيست، بلكه انسان با قيد اطلاق موضوع انسان شناسي، و با قيد اجتماعي بودنش موضوع جامعه شناسي، و با قيد تأثير و تأثّرش از امور مختلف موضوع روان شناسي، و با قيد زينده بودنش موضوع زيست شناسي؛ شده است، همچنين حكومت با قيد تأثيري كه در بقاء نوع انسان و تحوّلات تاريخي آن داشته موضوع انسان شناسي، و با قيد روابط دولت ها و چگونگي تنظيم اين روابط بين آنها و جامعه موضوع علم سياست، رفتار جمعي، ارزش ها، خويشاوندي، مذهب، با قيد لازمه ي زندگي اجتماعي بودن موضوع جامعه شناسي و با قيد تأثيرشان در زندگي و بقاء انسان، موضوع انسان شناسي، باز اقتصاد با قيد تأثير بر بقاء، در انسان شناسي و با قيد تنظيم بازار پول و سرمايه موضوع علم اقتصاد؛ واقع شده اند. همانگونه كه ملاحظه مي شود هر يك از اين موضوعات با قيدي كه دارند غير از موضوع مقيّد ديگر است كه در علمي ديگر مورد بحث واقع شده است، پس در واقع هيچ اشتراكي بين موضوعات اين علوم مختلف وجود ندارد و مي توان ادّعا كرد كه همچنان تمايز علوم به موضوع است.

اشكال سوّم اين است كه گاهي يك علم چندين موضوع دارد كه لازمه ي تفكيك علوم به واسطه ي موضوع، اين است كه يك علم در عين يكي بودن متعدّد باشد، اين ادّعا نيز به سستي همان ادّعاي قبلي است،‌ چرا كه همه ي اين موضوعات به طور مطلق در يك علم بررسي نمي شوند بلكه همه ي آنها مقيّد به يك جهت و بعد و قيد در يك علم بررسي مي شوند مثلاً موضوعاتي مانند «رفتار اجتماعی، زبان، ارزش ها، بیماری، مذهب، اقتصاد، مهاجرت»، به طور مطلق موضوع انسان شناسي نيستند بلكه همه ي آنها مقيّد به تأثيري كه در بقاء نوع آدمي و شناخت ابعاد مختلف زندگي انسان در ادوار مختلف تاريخ، دارند موضوع انسان شناسي واقع شده اند، پس در واقع گرچه بلحاظ ظاهر اين عناوين متعدّدند ولي در واقع يك بُعد و صفت آنها موجب جمع شدن تحت يك عنوان به نام تأثير در شناخت انسان و بقاء آن شده است، لذا همه ي اين عناوين وقتي مقيّد به آن قيد مي شوند كثرتشان به وحدت تبديل مي گردد و يك موضوع براي يك علم بيش نيستند.

البتّه تلاش براي تبديل موضوعات متعدّد به يك موضوع كه در اينجا صورت گرفت مبتني بر اين نظريه است كه هر علمي بايد يك موضوع داشته باشد، ولي حتّي اگر اين نظريه هم مورد قبول نباشد بلكه اعتقاد بر اين باشد كه يك علم مي تواند موضوعات متعدّد داشته باشد اين مطلب كه عناوين متعددي كه در يك علم مورد بحث هستند هر كدام يك موضوع براي آن علم هستند، نيازي نيست جهت وحدتي براي آنها ايجاد كرد ولي در عين حال اين تعدّد موضوع يك علم هم ضرورةً موجب تبديل يك علم در عين يكي بودن به علوم متعدّد نخواهد شد، پس از اين جهت به نظريه ي موضوع خدشه اي وارد نمي شود . در مورد بخش ديگر يعني آنجايي كه يك عنوان در علوم مختلف موضوع واقع شود نيز اشكالات مذكور بر نظريه ي تفكيك موضوعي وارد نيست چرا كه در علوم متداول خيلي از عناوين به صورت مشترك در علوم مختلف مورد بحث واقع مي شوند اگر بنا باشد به صرف اين كه عنواني در چند علم مطرح مي شود هم زمان و به طور مطلق موضوع همه ي آن علوم باشد لازمه ي آن اختلاط موضوعات علوم با يكديگر مي شود در اين صورت هيچ علمي جداي از علوم ديگر معني پيدا نمي كند و اساساً علومي كه به لحاظ زماني متأخّرتر هستند علّت وجودي نداشته و عبث مي شوند، پس اگر يك عنوان در علوم مختلف بررسي شود ضرورةً مقيّد به آن هدفي است كه آن علم در پي دست يافتن به آن است و اگر همين عنوان در علم ديگري مطرح شود به قيدي ديگر متّصف مي گردد كه متفاوت با علم قبلي است، لذا عنوان جديدي به وجود مي آيد، چه علم صرفاً به يك موضوع بپردازد چه موضوعات متعدّدي را در خود جاي دهد.

اگر در مورد فرهنگ اين مسئله وضوح چنداني ندارد به علّت بي توجّهي براي تشخيص تفاوت هاي موجود در علومي است كه به نحوي از انحاء بحث از فرهنگ را در خود جاي داده و بخشي از آن را، از آن جهت كه با غايت و هدف علم تناسب داشته است مطرح كرده اند؛ اين بي توجّهي موجب شده است كه بين جامعه شناسي و انسان شناسي (مردم شناسي) از يك طرف و فرهنگ شناسي از طرف ديگر تفاوتي ديده نشود و حدود و ثغور اين علوم نسبت به فرهنگ شناسي مشخّص نشود. ولي اگر اين مقايسه در علومي كه حدود آنها بيش از علوم مذكور مشخّص است، انجام شود بي پايه بودن اين ادّعا به سادگي قابل اثبات است. به عنوان مثال \\"انسان\\" در علوم مختلفي مورد بحث واقع شده است، علومي از قبيل: \\"جامعه شناسي\\"، \\"پزشكي\\"، \\"روان شناسي\\"، \\"روان شناسي اجتماعي\\"، \\"زيست شناسي\\" و \\"انسان شناسي\\" و...

آيا صرف اين كه موضوع همه ي اين علوم انسان است بحث و بررسي هر يك از آنها در مورد انسان موجب عدم نياز بررسي در علوم ديگر مي شود، اگر انسان موضوع علم \\"جامعه شناسي\\" است و در آن علم از آن بحث مي شود اين بررسي از چنان جامعيّتي برخودار است كه بررسي انسان در ساير علوم مذكور بيهوده باشد؟ قطعاً پاسخ منفي است، علّت منفي بودن پاسخ اين است كه انسان در هر يك از اين علوم از يك جهت مورد بحث واقع شده است، جهتي كه هدفِ علم آن را تبيين مي كند، جامعه شناسي توجّهش به جهت زندگي اجتماعي انسان است، پزشكي انسان را با هدف درمان بيماري هاي جسمي موضوع بحث خود قرار داده است، روان شناسي فردي با هدف بررسي رفتار آدمي و تأثير پذيري آن از تخيّل، تلقين تا واقعيّت و روان شناسي اجتماعي براي بررسي تأثير و تأثّر فرد و جامعه از يكديگر به وجود آمده اند، زيست شناسي از آن جهت به انسان توجّه دارد كه انسان موجودي زنده است و در شمار زيست كننده گان مي باشد، انسان شناسي، انسان را از آن جهت بررسي مي كند كه شناختي از همه ي ابعادِ آن از قبيل چگونگي به وجود آمدن تا بقاء و سازگاري با تمام آنچه در زندگي انسان در طول تاريخ و در ادوار مختلف، مواجه بوده است را به دست آورد.

بنا بر اين انسان شناسي با ساير علومي كه انسان را مورد بحث قرار داده اند حدّ اقلّ از دو جهت تفاوت اساسي دارد، اوّل اينكه خود را به هيچ جهتي از جهات مختلف انسان خلاصه نمي كند لذا مسائلي از قبيل: «رفتار اجتماعی، زبان، نقش ها، ارزش ها، شخصیّت، حکومت، خویشاوندی، پیش از تاریخ، تاریخ، هنر، بیماری، مذهب، اقتصاد، فنّ آوری پوشاک، مسائل زیستی انسان چون ساختمان بدن، رنگ پوست، گروه های خونی و سایر خصوصیات بیوشیمیایی، خطوط پوستی، انسان پیش از تاریخ و مسائل ژنتیکی و تطوّری مؤثّر در رشد انسان و...» كه هر كدام به نوبه ي خود موضوع علمي از علوم مذكور و حتّي غير از آن علوم است، در انسان شناسي مورد توجّه قرار مي گيرد. دومين تفاوت اين است كه \\"انسان شناسي\\" در طول مباحث خود از يافته هاي ديگر علوم بهره برداري مي كند منتها اين بهره برداري با هدفي كه در آن علوم مشخّص شده است متفاوت است به عنوان مثال اگر بيماري در علم پزشكي مطرح مي شود با هدف درمان آن است ولي انسان شناسي با اين هدف كه چگونه با وجود بيماري هاي مختلف انسان توانست دانش لازم مبارزه با آن را به دست آورد و بقاء خود و همنوعانش را تضمين نمايد و زماني كه دانش لازم را نداشت چگونه خود را با اين پديده هماهنگ كرد تا در نتيجه نسل او منقرض نگردد.

دقيقاً موضوع مورد بحث ما يعني فرهنگ نيز از اين ويژه گي برخودار است، لذا اگر در علوم مختلف از آن بحث مي شود به خاطر ارتباطي است كه با هدف آن علم پيدا كرده است، فرهنگ از آن جهت كه در \\"جامعه شناسي\\" از آن بحث مي شود با جهتي كه در \\"انسان شناسي (مردم شناسي)\\" و \\"فرهنگ شناسي\\" مورد بحث واقع مي شود متفاوت است، در جامعه شناسي فرهنگ از آن جهت مورد بحث واقع مي شود كه در جوامع مختلف به عنوان يك واقعيّت وجود دارد و اساساً جامعه ي بدون فرهنگ قابل تصوّر نيست به تعبيري ديگر فرهنگ يكي از لوازم زندگي اجتماعي است و لذا جامعه شناس در بحث از مسائل مختلف زندگي اجتماعي انسان نمي تواند آن را ناديده بگيرد، و يا اگر در انسان شناسي مورد بحث واقع مي شود چون هدف انسان شناس بررسي چگونگي و عوامل به وجود آمدن و بقاء انسان است و در بين عوامل به عاملي با عنوان فرهنگ برخورد مي كند، فرهنگ، اگر در مردم شناسي مورد بحث واقع مي شود از اين جهت است كه هدف دانش مردم شناسي شناخت آداب، رسوم و آيين هاي جوامع مختلف انسان هاست و همه ي اين امور تجلّيات فرهنگ جوامع انساني است. ولي فرهنگ شناسي هدفي جز شناخت ماهيّت فرهنگ را دنبال نمي كند، بنا بر اين مي تواند فرهنگ را صرفاً با هدف شناخت ابعاد و مسائل آن و بدون توجّه به جهتي خاصّ بررسي كند. اين بدين معنا است كه فرهنگ شناسي ضمن اينكه براي رسيدن به هدف خود از تمام يافته هاي اين علوم بهره مند مي شود ولي در عين حال به تعلّقات جهت دار اين علوم هيچگونه وابستگي از خود نشان نمي دهد، دقيقاً بمانند رابطه اي كه انسان شناسي با ساير علوم جهت دار مانند پزشكي، جامعه شناسي، زيست شناسي و... دارد.


2- نظريه ي تفكيك به هدف

به هر دليلي شايد كسي نظريه ي موضوع را نپذيرد و معتقد به نظريه ي هدف باشد بنا بر اين نظريه براي تأسيس علم جديدي با عنوان \\"فرهنگ شناسي\\" بايد هدفي مغاير با اهداف علوم ديگري كه فرهنگ را مورد بررسي قرار داده اند وجود داشته باشد، چرا كه تفكيك علوم به اهداف آنها است. بنا بر اين نظريه، بايد بررسي شود اهدافي كه علمِ مورد ادّعا يعني \\"فرهنگ شناسي\\" دنبال مي كند با اهداف علوم ديگر متفاوت است يا خير؟ در صورت تفاوت ضرورت وجود آن نيز اجتناب نا پذير است، ولي اگر به هر دليل اين تفاوت به اثبات نرسد نمي توان ضرورت وجود آن را پذيرفت چرا كه همه ي آنچه از هدف و فايده براي مسائل فرهنگ شناسي لازم است در علومي مانند \\"جامعه شناسي و ... به دست مي آيد لذا بررسي آن در علمي ديگر بي فايده و عبث و بي هدف خواهد بود، قطعاً كسي عمل بيهوده و بي هدف را در حوزه ي علم نمي پذيرد.

نكته ي اساسي در اين رابطه اين است كه \\"جامعه شناسي\\"، \\"انسان شناسي\\" و \\"مردم شناسي\\" اگر از فرهنگ بحثي به ميان مي آورند آيا اين مباحث براي شناخت فرهنگ است و يا اينكه براي اهداف غير از شناخت فرهنگ است؟ به عبارت ديگر شناخت فرهنگ و عناصر آن به صورت اوّلي مورد توجّه اين علوم است يا اينكه هدف آنها رسيدن به يك اهدافي است كه فرهنگ در رسيدن به آنها مي تواند مدد كننده ي مطلوبي باشد و لذا مورد توجّه ثانوي اين دانش ها قرار مي گيرد؟ البتّه اين استفاده ي ثانوي چيزي از ارزش اين علوم نمي كاهد ولي اصول مسئله ي فرهنگ بايد در جاي ديگري به اثبات رسيده باشد تا اين علوم بتوانند از آن، در رسيدن به اهدافشان بهره ي لازم را ببرند و به اعتقاد ما اين اصول در علمي جز \\"فرهنگ شناسي\\" قابل اثبات نيست، به عنوان مثال «يكي از هدف هاي عمده ي جامعه شناسي پيش بيني رفتار اجتماعي و نظارت بر آن است.» در آمدي به جامعه شناسي/ بروس كوئن/ محسن ثلاثي/2

معلوم است كه اين هدف بدون توجّه به فرهنگ حاكم بر جامعه دست يافتني نيست ولي در صدد بررسي مسائل فرهنگ هم نيست. به همين علّت است كه برخي محقّقان جامعه شناسي عليرغم تعصّبي كه نسبت به حتّي لفظ جامعه شناسي دارند نتوانسته اند ضرورت بررسي هاي تخصّصي علوم ديگر را انكار كنند

«كار اين علم (جامعه شناسي) بررسي ميدان هاي بي نهايت متنوّعِ واقعيت هاي اجتماعي است و از آنجا كه يك علم هر قدر هم وسيع و نافذ باشد همه چيز را نمي تواند شناخت، پس هر كس به ناچار بايد خود را بر جنبه اي از زندگاني جوامع متمركز كند تا در آن زمينه متخصّص شود. از اينجاست كه جامعه شناسي به شاخه هايي تقسيم شده: مانند جامعه شناسي صنعت، مذهب، زندگاني روستايي، سياست، اقتصاد و غيره...، مباني جامعه شناسي/هانري مندراس/باقرپرهام/53

در مورد انسان شناسي عمومي كه شامل مردم شناسي نيز مي شود همين ادّعا صادق است، چرا كه انسان شناسي نيز هدفي غير از شناخت فرهنگ را پي مي گيرد. «انسان شناس، در جستجوي پاسخ به سؤالات گونه گون در باره ي زيست، تطوّر و بقاي انسان است، انسان شناسان مايلند بدانند كه انسان كي، كجا و چگونه براي نخستين بار روي زمين ظاهر شد و به چه دليل (علّت) انسان ها از نظر خصوصيات جسماني و زيستي در گذشته و حال از يكديگر متمايز شده اند... بنا بر اين انسان شناسي علم بسيار وسيعي است كه براي شناخت انسان و مسائل او ايجاد شده است.» انسان شناسي عمومي/ عسكري خانقاه و شريف كمالي/18

همانگونه كه ملاحظه مي شود انسان شناسي نيز هدفي جز شناخت انسان ندارد و اگر فرهنگ نيز مورد توجّه آن است به خاطر اين است كه از يك مسئله ي اثبات شده در راستاي هدف خود كه زيست، تطوّر و بقاي انسان است بهره برداري لازم را بنمايد. ولي در اين بين فرهنگ شناسي به دنبال شناخت فرهنگ و ابعاد آن است، لذا اين ادّعا كه «علوم ديگري كه به انسان مي پردازند چون جامعه شناسي، روان شناسي، اقتصاد، علوم سياسي، تاريخ و... بر يك شاخه از انسان تمركز يافته اند. براي مثال اقتصاددان توليد، توزيع، مصرف اجناس، نظام بازار و نظام معاملات را مطالعه مي كند. او به ندرت به آثار مذهب يا خويشاوندي بر نظام اقتصادي مي پردازد؛ در حالي كه انسان شناس مطالعه اي گسترده تر و وسيع تر پرداخته، به يافته هاي تمام علوم وابسته به انسان توجّه مي كند. در حقيقت هر آنچه با انسان سر و كار داشته باشد.» انسان شناسي عمومي/ عسكري خانقاه و شريف كمالي/19در مورد نسبت \\"فرهنگ شناسي\\" با \\"انسان شناسي\\" نيز صادق است. يعني انسان شناسي بر يك شاخه از فرهنگ كه در به وجود آمدن تمدن و بقاي آدمي مؤثّر بوده، متمركز شده است ولي فرهنگ شناسي با وسعت بيشتري همه ي جوانب فرهنگ را بررسي مي كند. مثال \\"مسائلي كه علم اقتصاد مطرح مي كند با آنچه انسان شناسي از تأثير مذهب بر نظام اقتصادي مطرح مي كند\\"، كه براي تبيين تفاوت انسان شناسي و علوم ديگر ذكر شد؛ گواه مطلوبي براي اين ادّعا است، چرا كه انسان شناس از مذهب صرفاً بُعد تأثير آن بر اقتصاد و يا مسائل ديگري كه در پي آن است، را مورد توجّه قرار داده امّا مسائلي از قبيل مذهب چيست و در چه بستري موجود و رشد يافته است و... چيزي نيست كه انسان شناسي با حفظ متدولوژي خود از آن بحث كند و اگر هم بحث كند از متدولوژي خود عدول كرده است. طرح فرهنگ در انسان شناسي چه در شاخه ي زيستي آن و چه در شاخه ي فرهنگي اش نيز از همين ويژه گي برخوردار است. خصوصاً كه بخش فرهنگي اين علم به زير شاخه هايي از قبيل باستان شناسي، زبان شناسي، و مردم شناسي، تقسيم مي شود و همه ي اين شاخه ها به دنبال كشف آن چه در گذشته بوده، هستند؛ بعضي به آثار تاريخي و بعضي ديگر به گويش ها و بعضي هم به آيين ها، رسوم و آداب گذشته گان توجّه دارند. ولي آيا اين موضوعات تمام آنچه فرهنگ ناميده مي شود را شامل مي شوند، اين همان پرسشي است كه بايد فرهنگ شناسي پاسخ آن را بدهد. بنا بر اين اگر علم بودن يك علم و جدايي آن از ساير علوم به غايت هم باشد وجود علم \\"فرهنگ شناسي\\" ضرورت مي يابد.

مايلم تأكيد كنم كه تفاوت علوم به غايت امروزه بيش از تفاوت به موضوع مورد توجّه است، برخي علّت اين مورد توجّه بودن را اينگونه مطرح مي كنند كه تفاوت موضوعي، در علوم برهاني كاربرد دارد و تفاوت به غايت در علوم تجربيدرسهايي از فلسفه ي علم الاجتماع/عبدالكريم سروش/71 و چون علوم جامعه شناسي، انسان شناسي و فرهنگ شناسي، علوم تجربي هستند پس مي توان تفاوت آنها را به غايت تفسير كرد.


3- نظريه ي تلفيقي

در مورد نظريه ي تلفيقي نكته ي جديدي جز آنچه در دو نظريه ي فوق گفته شد مطرح نيست، بله آنچه به صورت تفكيكي در مورد دو نظريه ي فوق گفته شد همزمان در اين نظريه نيز قابل طرح و بحث است ولي پاسخ نيز همان است كه در آن دو نظريه مطرح شد.

نكته اي را كه نبايد از نظر دور داشت اين است كه در مورد تفكيك علوم نظرات ديگري نيز هست كه با توجّه به ضرورت اختصار و عدم دخالت آنها در اهدافي كه اين گفتار دنبال مي كند از ذكر آنها صرف نظر كرديم، علاقه مندان مي توانند به منابع تفصيلي مانند منابع فلسفه ي علوم اجتماعي مراجعه نمايند.

نهايت اين كه \\"فرهنگ شناسي\\" بنا بر هر نظريه اي از نظريه هاي فوق الذّكر بررسي شود علمي متفاوت از علوم \\"جامعه شناسي\\"، \\"انسان شناسي\\" و مردم شناسي است و پرداختن به آن ضرورتي است اجتناب ناپذير.

 

 

    133 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   فرهنگ 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:22/09/1388
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب