چارلز تيلور charles taylor در كتاب “عصر سكولار”؛ هرچند سعي نميكند به مباحث خداشناسي بپردازد - كه به طور حتم از عهدهي وي خارج است - ولي در عوض سعي ميكند از هر رشته و حوزهاي از علوم مدرن در كتابش و ارتباط آنها با قدرت الهي بهره بگيرد. تيلور در مخالفت با سكولاريسم كه مسئلهي اولوهيت و وجود قدرتي بيانتها و لايزال را در حاشيهي زندگي ميداند؛ به جاي روشهاي سنتي مذهبي سعي ميكند براي اثبات وجود خدا در جريان زندگي روزانهي انسانهاي روي زمين، از مسائل زيباشناختي و احساسات پاك بشري بهره بگيرد.
تيلور استاد فلسفه دانشگاه مك گيل است و در سالهاي1975 و 1989 كتابهاي “هگل” و “منابع خودشناسي” را نوشته است. او خود كاتوليك است و اعتقاد دارد بدون وجود خدا زندگي معني ندارد.
بعضي از پست مدرنيستها در پرداختن به مسائل خداشناسي، فلسفه را به دليل عدم توضيح استقلال جهان و ارتباط آن با ريشه و منشا انسانها نميپذيرند و انتهايي براي فلسفه نميدانند؛ ولي تيلور اين انتها را قدرتي عظيم عنوان ميكند كه در پسزمينهي زندگي انساني وجود دارد. وي در كتابش مينويسد: “ما در شرايطي زندگي ميكنيم كه ميتوان به تمام باورهاي شخصي مبني بر وجود و تاثير منابع خارجي در موجوديت انسان شك كرد. ما نميتوانيم آنسوي شانههاي خود را ببينيم. ولي با نگاهي به اطراف، پشت سر را نيز درك خواهيم كرد و آيا با وجود اين هنوز هم ميتوان گفت كه مذهب با اين شكيات پايان خواهد پذيرفت؟!”
در “عصر سكولار” تيلور به اين پرسش جواب منفي ميدهد و در مخالفت با نظريهي پايان خدا توسط نيچه، سكولاريسم را نيز كه در ظاهر اصل جدايي دولت و مذهب را تبليغ ميكند؛ چيزي شبيه كفر ميداند و عدم وجود مذهب در زندگي روزمره بشر را، به جسم بدون روح تشبيه ميكند. او بيش از هر چيز مدرنيته و زندگي جديد بشر را عامل تاثيرگذار فرار مردم از مذهب ميداند. وي اعتقاد دارد “مدرنيته غربي” كه سكولاريسم يكي از اجزاي جداييناپذير آن محسوب ميشود؛ ميوه و محصول همان اختراعات عجيب و غريب غيرضروري است كه در ظاهر انسان را از وابستگي به قدرتي بيانتها مستقل ميكند.
تيلور با بهرهگيري از افكار و نوشتههاي “ماكس وبر” جامعهشناس انگليسي، بارها و بارها از كلمهي “وهم زدايي” استفاده كرده است. ماكس وبر اعتقاد دارد روشنفكري و دلايل عقلي در اصول مدرن جهان امروز به عنوان عقل، معمولن براي توضيح ريشه و منشا اشيا استفاده نميشود؛ بلكه در جامعهي مدرن امروزي، “عقل” تنها براي سازماندهي زندگي از بالا به پايين يعني تدوين و تصويب قوانين روزمره، كنترل و تخصصي كردن فعاليتها به كار ميآيد.
تيلور با اين عقيده موافق است و ميگويد طلسمزدايي جهان باعث ميشود محيط اطراف بشر به دنيايي تكراري و پر از فعاليتهاي تكراريتر تبديل شود؛ كه به جاي اينكه توسط افكار و عقل ساخته شود، به دست قوانين تصويب شده در قديم و جديد سپرده شود. وي ادامه ميدهد: “در اينصورت و به طور حتم تنها به فرآيندي ميرسيم كه با وجود متخصصين بيروح و احساس، فقط به حداكثر بوروكراسي در زندگي ميرسيم! شرايطي كه ماكس وبر از آن تحت عنوان “قفس آهني زندگي مدرن” ياد ميكند. ”البته نظريات جامعهشناساني مثل وبر كه در سالهاي اوايل قرن بيستم زندگي ميكردند؛ از نظر تيلور كمي غمافزا و نااميدكننده است؛ ولي وقتي وي سعي ميكند افكار جامعهشناسان ديگري مثل “دوركيم” مبني بر وجود ريشهي مذهبي در متن قوانين و سيستمهاي مدرن اجتماعي را بررسي كند، مينويسد: “افراد جامعه در تعيين چارچوبهاي زندگي خود، اصولن يك احساس تعلق به قدرتي عظيم دارند كه در گذر زمان اين قوانين و رعايت آنها ارزش پيدا كرده و قابل احترام ميشوند. ”شايد كتاب تيلور تكرار مكررات و نظريات جامعهشناسان باشد؛ ولي هدف اصلي تيلور از نگاشتن اين كتاب به طور حتم نجات مذهب از تاثيرات منفي سكولاريسم مدرن است. در جايي حتا به جزئيات اين تاثيرات اشاره ميكند و سياستهاي دولتهاي غربي را كه خود را مسئول تامين آزادي و امنيت و زندگي مردم ميدانند، محكوم ميكند و مينويسد: “در مقابل قوانين طبيعي و فراطبيعي خداوند، تمام اين موسسات محكوم به فنا هستند. ”
به باور تيلور آزاديهاي غربي برگرفته از افكار “لاك” و “آدام اسميت” در مسير اشتباهي قرار گرفته است و تمام كنفرانسها و محافل عمومي براي تصميمگيريهاي مشترك در جريان دموكراسي تماما وابسته به سرمايههاي خصوصي افراد اندكي از جامعه هستند.