نیمه شب بود و هوا سرد و برفی. روحا... جوان، نیمههای شب از مدرسه «دارالشفاء» به مدرسه «فیضیه» میرفت. سپس با سنگی، یخ حوض مدرسه را میشکست و با آب سرد وضو میگرفت. در تاریکی شب، در مدرس مدرسه، در زیر نور ضعیف فانوس، به نماز شب میایستاد. چند ساعت بعد، به مسجد «بالاسر» میرفت و در نماز جماعت «حاجآقا میرزا جواد آقا ملکی تبریزی»، استاد عرفان و اخلاقش، شرکت میکرد.
از همان جوانی همت بلند و مردانهای داشت. هم حجرهای او - آیتا... العظمی گلپایگانی - میگوید: «او 19 ساله و من 23 ساله بودم که به اراک آمدیم. طلبه بودیم و همحجره و آنجا خوب با هم آشنا شدیم. امام در آن سن و سال اهل تهجد بود و نماز شبشان را به شدت اهتمام داشتند. من هم نماز شب میخواندم، ولی بعد از نماز شب نمیتوانستم بیدار بمانم تا نماز صبح را هم بخوانم. نماز شب را که میخواندم، غالبا میخوابیدم، ولی دقت داشتم که حضرت امام بیدار میماندند و غالبا نماز شب را متصل به نماز صبح میکردند. امام سر به سجده میگذاشت و خیلی با خدای خویش راز و نیاز میکرد. من تعجب میکردم که این سید نوزده ساله... چه از خدا میخواهد. یک شب بهذکر سجده او گوش کردم: «خدایا به من توفیق بده تا انتقام خون جدم حسین را بگیرم.»
شب جمعه بود. حاجآقا روحا... بهسمت حرم حضرت معصومه میرفت؛ با عمامه مشکی، عبا و نعلین تمیز و قدمهای باوقار. در همان لحظه چند نفر از طلبهها از راه رسیدند. سلام کردند و پشت سر حاج آقا به راه افتادند. ایستاد و مؤدبانه پرسید: «آقایان، فرمایشی دارند؟» یکی از طلبهها گفت: «نه، عرضی نداریم. فقط دوست داریم که همراه شما باشیم.» حاج آقا روحا... با مهربانی گفت: «من از این کارتان، تشکر میکنم، ولی شما طلبه محترم هستید، من دوست ندارم که شخصیت شما، از دنبال من حرکت کردن، کوچک شود. شما برای خودتان بروید، من هم برای خودم میروم!»
صفهای نماز جماعت در بیرون خانه امام در شهر نجف تشکیل شده بود. امام به آرامی از اتاق خود خارج شد تا وارد بیرونی شود. دهها جفت کفش، جلوی در اتاق انباشته شده بود. نمیشد از بین کفشها رد شد. عدهای با بیتفاوتی، روی کفشها پا میگذاشتند و رد میشدند. امام ایستاد و با ناراحتی گفت: «این کفشها را مرتب کنید. پاگذاشتن روی کفشها تجاوز به مال دیگران است.» کفشها را مرتب کردند. راه باریکی باز شد و امام از همان مسیر، وارد اتاق بیرونی گردید.
شهید عراقی برای ساعت سه و نیم تا چهار برایشان وقت ملاقات گرفته بود. یک گونی کتاب و نشریه را کول کرده، آورده بودند قم. 48 کتاب مختلف از مسیونرهای مسیحی و کلی نشریه «راه عیسی» و «راه مریم» که رایگان به آدرس افراد مختلف فرستاده میشد. سر ساعت به منزل امام رفتند. سر گونی را باز کردند و یکی یکی کتابها را به امام نشان دادند. امام هر کتاب و جزوهای را که نگاه میکرد، میگفت: «دیدهام، دیدهام، این را هم دیدهام.» و آنها را کنار دستش میچید. همه را که دید، گفت: «دو تا کتاب دیگر هم هست شما آنها را ندیدهاید؟ باورشان نمیشد امام همه اینها را دیده باشند و کتابهایی را هم که آنها نتوانسته بودند گیر بیاورند، خوانده باشد. خیلی تعجب کردند... امام گفت: «این مبارزه نیست. اینها شما را به خود مشغول نکنند... شما همین مبارزهای را بکنید که روحانیت میکند.»
میگفتند عمامه ایشان کوچک است و در حد مرجعیت نیست، وقتی این خبرها به او میرسید، میگفت: «بگویید من هنوز مشرک نشدهام.» سر این دعوا میکردند که انگلیسی است یا آمریکایی، عدهای معتقد بودند انگلیسی است برخی هم اصرار داشتند که آمریکایی است. او را تارکالصلوه میدانستند و میگفتند روزه نمیگیرد اما زردچوبه به صورتش میمالد که بگوید روزه میگیرم.
به یاران و شاگردانش میگفت: «شما کار خودتان را بکنید و گوش به این حرفها ندهید. شما مسئولید و باید به مسئولیتتان عمل کنید. شما باید برای رهایی مسلمانان سختیها و دشنامها را به جان بخرید و دست از عمل صالح خود برندارید. هرچه به شما بگویند و در هر مضیقهای شما را قرار دهند به اندازه یک روز حضرت رسول سختی ندیدهاید.»
فردی که از ناحیه ران چند تیر خورده بود، کنار چهارچرخی افتاده بود و با انگشت سبابه به خون خود میزد و روی تخته بدنه چهارچرخ در حال نوشتن این جمله بود: «یا مرگ یا خمینی»
نیمههای شب بود. مرد جوان در گوشه حیات نشسته بود و به صدای گریه امام گوش میداد. امام در اتاقش نماز شب میخواند. جوان با خود میاندیشید: «وقتی این پیرمرد که همه عمرش را برای خدا گذرانده، از ترس خدا اینطور اشک میریزد، پس وای بر من!» ناگهان در اتاق باز شد. امام برای تجدید وضو به حیاط آمد. کنار شیر آب که رسید، محافظ جوان، سلام کرد. امام جواب سلامش را داد و گفت: «تا جوان هستی، قدر بدان و خدا را عبادت کن.» سپس آستینها را بالا زد و ادامه داد: «لذت عبادت در جوانی است. آدم وقتی پیر میشود، دلش میخواهد عبادت کند، اما حال و توان برایش نیست.»