باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 69 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
بگویید من هنوز مشرک نشده ام
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: احسان - خسروجردی

منبع: هفته نامه - پنجره - 1388 - شماره 4  - تاريخ شمسی نشر 00/04/1388

 
 

نیمه شب بود و هوا سرد و برفی. روح‎ا... جوان، نیمه‎های شب از مدرسه «دارالشفاء» به مدرسه «فیضیه» می‎رفت. سپس با سنگی، یخ حوض مدرسه را می‎شکست و با آب سرد وضو می‎گرفت. در تاریکی شب، در مدرس مدرسه، در زیر نور ضعیف فانوس، به نماز شب می‎ایستاد. چند ساعت بعد، به مسجد «بالاسر» می‎رفت و در نماز جماعت «حاج‎آقا میرزا جواد آقا ملکی تبریزی»، استاد عرفان و اخلاقش، شرکت می‎کرد.

از همان جوانی همت بلند و مردانه‎ای داشت. هم حجره‎ای او - آیت‎ا... العظمی گلپایگانی - می‎گوید: «او 19 ساله و من 23 ساله بودم که به اراک آمدیم. طلبه بودیم و هم‎حجره و آن‎جا خوب با هم آشنا شدیم. امام در آن سن و سال اهل تهجد بود و نماز شبشان را به شدت اهتمام داشتند. من هم نماز شب می‎خواندم، ولی بعد از نماز شب نمی‎توانستم بیدار بمانم تا نماز صبح را هم بخوانم. نماز شب را که می‎خواندم، غالبا می‎خوابیدم، ولی دقت داشتم که حضرت امام بیدار می‎ماندند و غالبا نماز شب را متصل به نماز صبح می‎کردند. امام سر به سجده می‎گذاشت و خیلی با خدای خویش راز و نیاز می‎کرد. من تعجب می‎کردم که این سید نوزده ساله... چه از خدا می‎خواهد. یک شب به‎ذکر سجده‎ او گوش کردم: «خدایا به من توفیق بده تا انتقام خون جدم حسین را بگیرم.»

شب جمعه بود. حاج‎آقا روح‎ا... به‎سمت حرم حضرت معصومه می‎رفت؛ با عمامه مشکی، عبا و نعلین تمیز و قدم‎های باوقار. در همان لحظه چند نفر از طلبه‎ها از راه رسیدند. سلام کردند و پشت سر حاج آقا به راه افتادند. ایستاد و مؤدبانه پرسید: «آقایان، فرمایشی دارند؟» یکی از طلبه‎ها گفت: «نه، عرضی نداریم. فقط دوست داریم که همراه شما باشیم.» حاج آقا روح‎ا... با مهربانی گفت: «من از این کارتان، تشکر می‎کنم، ولی شما طلبه محترم هستید، من دوست ندارم که شخصیت شما، از دنبال من حرکت کردن، کوچک شود. شما برای خودتان بروید، من هم برای خودم می‎روم!»

صف‎های نماز جماعت در بیرون خانه امام در شهر نجف تشکیل شده بود. امام به آرامی از اتاق خود خارج شد تا وارد بیرونی شود. ده‎ها جفت کفش، جلوی در اتاق انباشته شده بود. نمی‎شد از بین کفش‎ها رد شد. عده‎ای با بی‎تفاوتی، روی کفش‎ها پا می‎گذاشتند و رد می‎شدند. امام ایستاد و با ناراحتی گفت: «این کفش‎ها را مرتب کنید. پاگذاشتن روی کفش‎ها تجاوز به مال دیگران است.» کفش‎ها را مرتب کردند. راه باریکی باز شد و امام از همان مسیر، وارد اتاق بیرونی گردید.

شهید عراقی برای ساعت سه و نیم تا چهار برایشان وقت ملاقات گرفته بود. یک گونی کتاب و نشریه را کول کرده، آورده بودند قم. 48 کتاب مختلف از مسیونرهای مسیحی و کلی نشریه «راه عیسی» و «راه مریم» که رایگان به آدرس افراد مختلف فرستاده می‎شد. سر ساعت به منزل امام رفتند. سر گونی را باز کردند و یکی یکی کتاب‎ها را به امام نشان دادند. امام هر کتاب و جزوه‎ای را که نگاه می‎کرد، می‎گفت: «دیده‎ام، دیده‎ام، این را هم دیده‎ام.» و آن‎ها را کنار دستش می‎چید. همه را که دید، گفت: «دو تا کتاب دیگر هم هست شما آن‎ها را ندیده‎اید؟ باورشان نمی‎شد امام همه این‎ها را دیده باشند و کتاب‎هایی را هم که آن‎ها نتوانسته بودند گیر بیاورند، خوانده باشد. خیلی تعجب کردند... امام گفت: «این مبارزه نیست. این‎ها شما را به خود مشغول نکنند... شما همین مبارزه‎ای را بکنید که روحانیت می‎کند.»

می‎گفتند عمامه ایشان کوچک است و در حد مرجعیت نیست، وقتی این خبرها به او می‎رسید، می‎گفت: «بگویید من هنوز مشرک نشده‎ام.» سر این دعوا می‎کردند که انگلیسی است یا آمریکایی، عده‎ای معتقد بودند انگلیسی است برخی هم اصرار داشتند که آمریکایی است. او را تارک‎الصلوه می‎دانستند و می‎گفتند روزه نمی‎گیرد اما زرد‎چوبه به صورتش می‎مالد که بگوید روزه می‎گیرم.

به یاران و شاگردانش می‎گفت: «شما کار خودتان را بکنید و گوش به این حرف‎ها ندهید. شما مسئولید و باید به مسئولیتتان عمل کنید. شما باید برای رهایی مسلمانان سختی‎ها و دشنام‎ها را به جان بخرید و دست از عمل صالح خود برندارید. هرچه به شما بگویند و در هر مضیقه‎ای شما را قرار دهند به اندازه یک روز حضرت رسول سختی ندیده‎اید.»

فردی که از ناحیه ران چند تیر خورده بود، کنار چهار‎چرخی افتاده بود و با انگشت سبابه به خون خود می‎زد و روی تخته بدنه چهار‎چرخ در حال نوشتن این جمله بود: «یا مرگ یا خمینی»

نیمه‎های شب بود. مرد جوان در گوشه حیات نشسته بود و به صدای گریه امام گوش می‎داد. امام در اتاقش نماز شب می‎خواند. جوان با خود می‎اندیشید: «وقتی این پیرمرد که همه عمرش را برای خدا گذرانده، از ترس خدا این‎طور اشک می‎ریزد، پس وای بر من!» ناگهان در اتاق باز شد. امام برای تجدید وضو به حیاط آمد. کنار شیر آب که رسید، محافظ جوان، سلام کرد. امام جواب سلامش را داد و گفت: «تا جوان هستی، قدر بدان و خدا را عبادت کن.» سپس آستین‎ها را بالا زد و ادامه داد: «لذت عبادت در جوانی است. آدم وقتی پیر می‎شود، دلش می‎خواهد عبادت کند، اما حال و توان برایش نیست.»




 

 

    67 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد و مشاهير
●  خمینی   سید روح الله

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:25/06/1388
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب