| چندی پیش طی یک سفر کتاب «عرس الزین» (عروسی زین) را یافتم که از آثار داستانی «طیب صالح» ادیب و نویسنده مشهور سودانی است. این داستان مربوط به زندگی و ازدواج جوانی در یکی از قبایل سودان به نام «زین» است. «زین» ظاهری عقب مانده و مضحک دارد، اما از دلی پاک و در عین حال بینشی نافذ برخوردار است.
این داستان به زبان فارسی ترجمه وچاپ شده است. اما زمانی که با ولع تمام متن عربی آن را می خواندم دریغم آمد که خلاصه ای از آن را به زبان فارسی روان به رشته تحریر درنیاورم. خلاصه این داستان جذاب را که متضمن نکته های آموزنده اخلاقی واجتماعی است مرور می کنیم:
(1)
از آن زمانی که «زین» زاده شد قبیله او قرین خنده وشادی بود. حتی برکت این قبیله را که همچون بسیاری از قبایل سودان قرین گرسنگی ومحرومیت بود، به «زین» نسبت می دادند.
همه کودکان هنگام تولد با گریه به استقبال این دنیا می روند، اما می گویند «زین» چون زاده شد خندید. البته صحت وسقم این روایت قابل تردید است، اما «زین» چون بزرگ شد، هیچگاه خنده از او دور نمی شد.
در کودکی او را تبی سخت گرفت وهمه دندان هایش فروریخت وتنها یک دندان در فک بالا ویکی در فک پایین داشت. چهره ای مستطیل شکل داشت. استخوان های صورتش برآمده وپیشانی گشاده ای داشت که دو چشمان کوچک وسرخش در آن می درخشید.
بینی پهنی داشت ونه در سرش مویی بود ونه در صورتش وبا آن که به سن مردانه رسیده بود ریش وسبیل نداشت.
این چهره منحصر به فرد بر فراز قامتی بلند ونحیف قرار داشت. گردنی بلند داشت به گونه ای که بچه های قبیله او را زرافه لقب داده بودند. شانه های پهنی داشت که بر روی قامت لاغر او سنگینی می کرد واز پیکر او یک مثلث ساخته بود! دستانی عضلانی وانگشتانی ضخیم داشت که در اثر کار زبر شده بود وناخن هایی مربع شکل که کسی به یاد نداشت هیچ گاه آن را کوتاه کرده باشد!
پاهای بلند وباریکی داشت وهیچ گاه کفش نمی پوشید وپاهایش معمولا پینه بسته وزخمی بود. به شوخی به او می گفتند حتما برای دزدی به جایی رفته ای وبا چوب خاردار فلکت کرده اند و«زین» از خنده غش می کرد! برخی اوقات از فرط خنده به پشت بر زمین می افتاد وپاهایش را در هوا تکان می داد وخنده های توام با فریاد همچون صدای چهارپایان می نمود!
(2)
«زین» علاقه عجیبی به خوردن داشت وهیچگاه از غذا خوردن سیر نمی شد. همواره در جشن ها وعروسی ها پیشقدم بود، اما هیچ کس دوست نداشت در کنار او بنشیند، چون در یک چشم به هم زدن سفره را خالی می کرد ونصیبی برای اطرافیان به جا نمی نهاد!
در عروسی «سعید» مامور پخش غذا بود وسینی های بزرگ طعام بر سر نهاده وآن را از آشپزخانه تا مجلس می برد. در میان راه توقفی کوتاه کرده وناخنکی به سینی غذا می زد وگاه تا سینی را به سر سفره می آورد تقریبا چیزی در آن باقی نمانده بود!
یکی از اقوام سعید متوجه او شد ویقه اش را گرفت وسیلی محکمی به او نواخت. زین خود را جمع وجور کرد وودیگر به سینی های غذا ناخنک نزد.
«زین» علاقه زیادی به مجالس عروسی داشت وبیش از هر چیز بوی غذاها جورواجور دیوانه اش می کرد. اما چون بزرگتر شد احساس دیگری داشت: آیا می شود روزی من هم عروسی کنم؟ از فرط سادگی به بزرگان قبیله می گفت آیا دخترت را به من می دهی؟ وبرای آن که دلش نشکند به او می گفتند: آری! قند در دل «زین» آب می شد ودر خیالات خود به آینده ای فکر می کرد که بچه های قد ونیم قد دور او را گرفته اند!
(3)
اهل روستا علیرغم بلاهت وسادگی وحرکات کودکانه، «زین» را دوست داشتند چون صادق وبی غل وغش بود ودر عین حال خوش ذوق وتیزبین بود. در چهارده سالگی نخستین عشق را آزمود وعاشق «عزه» دختر کدخدا شد که در جمال کم نظیر بود وبسیاری از جوانان قبیله آرزوی همسری او را داشتند. روزی «زین» را برای کار به مزرعه کدخدا فراخوانده بودند. همانجا بود که با صدای بلند اعلام کرد: ای مردم بدانید که من عاشق دختر کدخدا شده ام!
کدخدا با آن که با خلق وخو واحوالات «زین» آشنا بود، خشمگین شد، اما مردم قبیله نتوانستند جلوی خنده خود را بگیرند. «زین» کجا ودختر زیبای کدخدا کجا؟ بالاخره کدخدا هم که مردی جدی وعبوس بود خندید. «زین» اما با اعتماد به نفس تمام وقدرتی بی پایان زمین را بیل می زد. گویی کوهی از امید وخوش بینی بود.
البته کدخدا این روحیه «زین» را دریافته وبه همین دلیل با وعده های توخالی به شدت از او کار می کشید. «زین» عاشق، بارهای سنگین را در گرمای طاقت فرسای سودان بردوش می کشید وهمه کارهای کدخدا را با طیب خاطر انجام می داد. کافی بود«عزه» یک بار در مزرعه با بر سر راه او ظاهر شود وبه او لبخندی ملیح بزند. جهنم سوزان قبیله برای «زین» تبدیل به بهشت می شد ودنیایی از امید وآرزو فراروی او گشوده می شد!
اما یک ماه از این کار سنگین وعشق وعاشقی «زین» نگذشته بود که خبر ازدواج «عزه» با پسرخاله اش در قبیله پیچید. همه منتظر واکنش «زین» بودند، اما چیزی از او ندیدند. «زین» آرام وخونسرد بود وخنده های همیشگی از لبانش دور نمی شد.
(4)
پس از مدتی «زین» ره عاشقی جدیدی پیمود. در قبیله فریاد برمی آورد من عاشق دختری از قبیله «قوز» شده ام. قوز از بادیه نشینانی بودند که از شمال به اطراف نیل آمده تا احشام خود ار سیراب کنند وگاه تا مدت ها در اطراف نیل ودر نزدیکی قبیله «زین» اقامت می کردند. اعراب «قوز» معمولا با غیر قبیله خود وصلت نمی کردند، چون خود را عرب اصیل می دانستند وسایر قبایل را بدوی می شمردند.
اما گویی «زین» می خواست این سنت غلط را بشکند. او دل به «حلیمه» دختری زیبا از این قبیاه داده بود که برای چراندن شتر به اطراف قبیله «زین» می آمد. شهرت «زین» به قبیله «قوز» هم رسیده بود ودختر او را می شناخت. روزی به شوخی به «زین» گفته بود: آیا با من ازدواج می کنی؟ جمال چهره وحلاوت گفتار «حلیمه» زین را مسحور کرد وسخن او را جدی انگاشت! لذا فریاد برآورد وعشق تازه خود را آشکار نمود. روزی برادران «حلیمه» به سوی او حمله ور شدند وزین از ترس جان گریخت!
دیری نپایید که حلیمه هم به خانه بخت رفت وبا پسر یکی از سران قبایل خود ازدواج کرد.
از آن پس در قبیله پیچید که هر دختری که «زین» به او دل نهد به زودی بختش باز می شود! اینک «زین» تبدیل به یک دلال ویا بهتر بگویم یک سفیر عشق شده بود که عامل خیر می شد ومادران دختران دم بخت وترشیده پیوسته سراغ او را می گرفتند ودختران خود را بر سر راه «زین» قرار می دادند وخوشبخت آن دختری بود که در دل «زین» جای می گرفت ونام او را در قبیله اعلام می کرد!
البته در میان دختران قبیله یک دختر بود که «زین» دل به او مشغول داشت، اما هیچگاه نامی از او نبرد. این دختر کسی نبود جز دختر عموی «زین» به نام «نعمه».
اما «زین» بیچاره که با نشان کردن دختران قبیله خود ویا سایر قبایل آنان را مشهور کرده ومقدمات ازدواج آنان را فراهم می ساخت، خود نصیبی از این امر خیر نداشت! شاید تنها بهره او حضور در عروسی ها بود که با خنده ها ورقص خود جماعت را به وجد می آورد ویا در آشپزخانه دلی از عزا در می آورد! البته همیشه کارها به خوبی وخوشی پیش نمی رفت وروزی در یکی از این عروسی ها ضربه سختی با تبر از سوی برادر عروس دریافت کرد...
(5)
بدین سان سال ها از عمر «زین» به عشق وعاشقی های ناکام سپری شد والبته او شکایتی نداشت وهر چند به کام خود نمی رسید، اما گویی از کامروایی سایر جوانان لذت می برد واین نشان از طینت پاک ودل زلال او داشت، دلی که کینه وحسد در آن راه نداشت.
مادر «زین» معتقد بود فرزندش یکی از اولیای خداست. شاید دلیل این اعتقاد همراهی ودوستی «زین» با شیخ«حنین» بود که مردی صالح ووارسته بود وروزگار به عبادت خدا می گذرانید. شیخ «حنین» شش ماه در قبیله بود وسپس سجاده وآفتابه خود را برگرفته وبه سوی بیایان می رفت وشش ماه بعد بازمی گشت. کسی نمی دانست او به کجا می رود. برخی می گفتند او از اولیاء الله وصاحب کرامات است وطی الارض می کند.
شیخ «حنین» کمتر با کسی حرف می زد وبیشتر گوشه گیر ومشغول ذکر وعبادت بود، اما با «زین» رابطه خوبی داشت وتنها به خانه او می رفت. «زین» را «مبروک» یعنی دارای برکت خطاب می کرد وبا او با ملاطفت می نمود. «زین» نیز هر گاه «حنین» را از دور می دید دست از سبک بازی های خود برداشته وبه سوی او می شتافت ودست وپیشانی او را می بوسید.
مردم خیلی دوست داشتند راز شیخ را از زبان «زین» بشنوند، اما زین تنها می گفت او مردی بزرگ است.
«زین» دوستان وهمراهان دیگری هم داشت از جمله «موسی» که فلج بود و«زین» همواره به او کمک می کرد ونیز «عشمانه» که زنی پیر وکر بود وهر گاه بار سنگینی بر دوش داشت «زین» به یاری او می شتافت.
شاید مادر «زین» حق داشت که پسرش را از اولیای خدا بشمارد. گاه او را خضر زمانه می خواند که ماموریتی جز خدمت به خلایق ندارد وزمانی او را فرشته ای در لباس آدمی خطاب می کرد که مامور پراکندن شادی ورحمت در میان مردمان است.
(6)
سال ها گذشت وبرکت بر قبیله افزون می شد. نیل پرآب شده ومحصولات پربار گشت. باد مرطوبی از شمال به جنوب می وزید که رایحه نخل ها وهیزم ها وسبزی های تازه را با خود می آورد. صدای قورباغه ها وجیرجیرک ها گوش را می نواخت ودر شب های مهتابی نیل تبدیل به یک آینه درخشان می شد که رقص شاخه های درختان را در خود منعکس می ساخت.
«زین» با این طبیعت زیبا سر وسری داشت ومعمولا شب ها را بیرون خانه به سر می کرد وچون خسته می شد سر بر شاخه نخلی نهاده وچرتی کوتاه می زد وچون اذان صبح می گفتند به خانه بازمی گشت ومادرش را بیدار می کرد.
مادر «زین» به این رویه خو گرفته بود. اما روزی از روزها «زین» به خانه بازنگشت. خورشید بالا آمده بود ومادر نگران تنها فرزند خود بود. تصمیم گرفت به خانه عموی «زین» برود تا مگر از او نشانی یابد.
تا در خانه حاج «ابراهیم» رسید پیکر خونین «زین» را دید که بر زمین افتاده بود. فریادی برکشید وبر زمین افتاد. زنان به بالین او شتافتند ومردان به کار «زین» پرداختند. زخم بزرگی بر سر او بود. چهره ولباس هایش آغشته به خون بود.
«عبدالحفیظ» که از نزدیکان «زین» بود فریاد برآورد کدامین سگ تو را به این روز درآورده است؟ ابراهیم عموی «زین» هم فریاد برآورد پس چرا معطلید، یکی برود حکیم را خبر کند واحمد اسماعیل با الاغ خود به سوی حکیم شتافت. همه نگران بودند ودر کنج خانه این «نعمه» دختر عموی «زین» بود که با نگرانی خاصی به پیکر خونین پسرعمو می نگریست.
«زین» دو هفته در بیمارستان شهر بستری بود وچون بازگشت چهره ای تمیز ولباسی سفید بر تن داشت وچون به روی اهل قبیله خندید دندان های سفیدش معلوم شد. آری «زین» در شهر دندان کاشته بود وزیبایی خاصی یافته بود وچون «نعمه» در میان جمع او را دید دریافت که «زین» برخلاف آن چه می گویند چندان از زیبایی بی نصیب نیست!
دوستان صمیمی دورش را گرفتند واو از خاطرات شهر وبیمارستان برایشان می گفت. از زیبایی های «خارطوم» و«امدرمان» وتجهیزات بیمارستان والبته از کم وکیف غذای بیمارستان شکایت داشت ومی گفت در این دو هفته همواره احساس گرسنگی می کرده است!
(7)
نزدیکی غروب بود وهوا رو به تاریکی می رفت. همه در برابر دکان سعید جمع شده وبه سخنان شیرین «زین» گوش می دادند که ناگاه «زین» ساکت شد وهمچون کسی که عقرب او را گزیده از جا پرید وبه سوی شبحی که در تاریکی می آمد حمله ور شد.
«عبدالحفیظ» فریاد زد او را بگیرید. به سوی «زین» شتافتند ودیدند بر سینه حریف نشسته ودست در گلوی او فشرده است. همه از قدرت بدنی فوق العاده «زین» خبر داشتند، لذا هر چه تلاش کردند نتوانستند او را جدا کنند. زمانی «زین» شاخ یک گاو را گرفته وآن را در هوا چرخانده وآن چنان بر زمین کوبیده بود که استخوان های گاو خرد شده بود!
اینک اما قربانی «زین» کسی نبود جز «سیف الدین». صدای خرخر از گلوی سیف الدین به گوش می رسید وهمچون گوسفند ذبح شده بر روی زمین دست وپا می زد. همه گفتند سیف الدین مرد! همه وحشت زده وحیران بودند که ناگاه صدای گرمی در تاریکی همه را آرام کرد وبیش از همه این «زین» بود که آرام گرفت.
- فرزندم، او را رها کن.
این صدای شیخ «حنین» بود که از راه رسیده وغائله را پایان داد. «زین» از روی پیکر نیمه جان «سیف الدین» برخاست. همه به سوی سیف الدین شتافتند. تکان نمی خورد وصورتش کبود شده بود. او را تکانی دادند که ناگاه او هم تکانی خورد و«محجوب» فریاد زد: او زنده است!
«زین» در گوشه ای بر زمین نشست وسر در دامان گرفت. شیخ «حنین» بالای سر او آمد ودست مهربانش را بر کتف او نهاد.
- «زین» چرا این کار را کردی؟
«محجوب» جلو آمد تا به «زین» بتوپد، اما این نگاه نافذ «حنین» بود که او را میخ کوب کرد.
«زین» نگاهش را به «حنین» دوخت وگفت:
- ای شیخ اگر نمی آمدی این نره خر را کشته بودم!... زمانی که بر سرم تبر کوبید به او گفته بودم که دست از سرت برنمی دارم!
اما در صدای «زین» آهنگی از خشم دیده نمی شد. حاضران همه ساکت ومبهوت بودند. «حنین» گفت: اما پسرم کار درستی نکردی. سپس از او پرسید:
- سیف الدین کی به تو تبر زد؟
- در زمان عروسی خواهرش.
- مگر با او چه کرده بودی؟
- گفته بودم می خواهم با خواهرت ازدواج کنم.
«حنین» با لحن گرم وامیدبخش خود گفت: چرا نگرانی پسرم؟ ان شاء الله با بهترین دختر قبیله ازدواج خواهی کرد!
«احمد اسماعیل» خندید و«محجوب» اندکی نگران شد. او معمولا پیش بینی های مردان صالحی چون شیخ «حنین» را جدی می گرفت. در دل گفت آیا چه کسی زن این چهارپا می شود؟
«حنین» نگاهی معنادار به «محجوب» افکند، گویی فکر او را خوانده بود.
- اما زین هم انسان است وبه زودی با بهترین دختر قبیله ازدواج خواهد کرد.
این جا بود که «زین» هم خندید وبا نگاهی به «سیف الدین» که هنوز حالش سرجایش نیامده بود گفت: این نره خر با تبر مرا زد چون فکر می کرد می خواهم خواهرش را بگیرم، اما اکنون با بهترین دختر قبیله ازدواج خواهم کرد!
«حنین» از فرصت بهره گرفت وگفت:
- دیگر همه چیز تمام شد. او یک ضربه به تو زد وتو هم یک ضربه به او زدی.
سیف الدین با کمک اطرافیان به سختی از زمین برخاست. «حنین» به «زین» گفت برو واو را ببوس.
زین بدون هیچ درنگی برخاست ودستان خود را بر گردن سیف الدین حلقه کرده واو را بوسید وسپس شیخ «حنین» را در آغوش گرفت وبوسه ای طولانی بر پیشانیش نهاد وگفت:
- شیخ ما «حنین»، تو پدر پر برکت ما هستی.
لحظات عجیبی بود ونفس ها در سینه ها حبس شده بود. اشک در چشمان سیف الدین حلقه زد. بی اختیار به سمت «زین» حرکت کرد واو را در آغوش گرفت وگفت:
- مرا ببخشا، در حق تو بدی کردم!
سپس بر دست «حنین» بوسه ای زد ودیگران هم همین کار را کردند. «حنین» با صدای دلنشین خود گفت:
- خدا به همه برکت دهد!
«محجوب» خطاب به «حنین» گفت: امشب باید شام مهمان ما باشی. اما «حنین» نپذیرفت ودر حالی که سجاده وآفتابه اش را در دست گرفته بود خداحافظی کرد ودر تاریکی بیابان پنهان شد. این آخرین سفر «حنین» بود وپس از آن بود که خبر وفات او در قبیله پیچید...
(8)
از این ماجرا چند سال گذشت ودرگیری «زین» و«سیف الدین» همچنان بر سر زبان ها بود. علاوه بر «زین» و«سیف الدین»، کلیه کسانی که شاهد ماجرا بودند تحت تاثیر عمیق حادثه آن شب قرار گرفته بودند وبارها جزئیات آن را برای دیگران بازگو می کردند. از هراس خود و احتمال مرگ سیف الدین سخن می گفتند واز ظهور ناگهانی شیخ «حنین» که نه تنها مانع مرگ سیف الدین شد، بلکه شبی جاودانی وسرنوشت ساز را برای آنان رقم زد.
شاید بیشترین تاثیر روی «سیف الدین» بود. او فرزند یکی از سران ثروتمند قبیله بود که مال پدری را در لهو لعب وهرزگی تلف کرده بود. اما پس از ماجرای آن شب به خود آمده بود. خود تعریف می کرد در آن لحظه ای که «زین» گلویم را به شدت می فشرد خود را در دهان یک تمساح بزرگ دیدم که دارد مرا می بلعد. به راستی او تا مرز مرگ پیش رفته بود و«عبدالحفیظ» که او را به هوش آورده بود می گفت چون سیف الدین جان گرفت شهادتین گفت!
سیف الدین دیگر آن پسر هرزه وبیکاره نبود که شب ها را با شراب وشاهد سپری می کرد وروز به بطالت ویا نزاع می گذرانید. او اکنون به شدت در مزرعه پدری کار می کرد ودر اوقات نماز به سوی مسجد می شتافت. پدرش از دست او دق مرگ شده بود وسیف الدین همواره خود را نفرین می کرد واز خدا می خواست که عاق والدین نشود.
چون امام جماعت آیاتی در باب احسان به والدین تلاوت می کرد ناگاه به صدای بلند گریه می کرد واستغفار می طلبید ومردم دور او را گرفته ودلداریش می دادند.
در واقع معجزه شیخ «حنین» کار خود را کرده بود وسیف الدین فاسق تبدیل به یک عابد تمام عیار شده بود. «محجوب» که هنوز در باره کرامات «حنین» تردید داشت می گفت سیف الدین از فسق وفجور خسته شده وبه عبادت وپارسایی روی آورده است. اما هر روز که معجزات تازه ای می دید به ناچار سکوت می کرد.
شاهدان ماجرای آن شب به یاد می آوردند که «حنین» هنگام وداع دعا کرد وگفت خدا به شما برکت دهد واین برکات یکی پس از دیگری بر قبیله نازل می شد. اهل قبیله می گفتند آن شب امام جماعت در نماز عشا این آیات سوره مریم را تلاوت می کرد: «وهزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا...» که آیه خیر وبرکت است وبه راستی آن سال، سال برکت ومحصولات فراوان برای قبیله بود.
دعای «حنین» مستجاب شده بود وچون با نفس پاکش گفت خدا به شما برکت دهد، گویی ندایی در آسمان گفته بود: آمین!
سر این برکت را «عبدالحفیظ» خوب می دانست وچون در برابر مزرعه اش ایستاده بود وخوشه های طلایی گندم را که در اثر نسیم در رقص بودند با خوشحالی تمام نظاره می کرد به «محجوب» گفت:
- بی شک این یک معجزه است! معجره «حنین» و«زین»!...
(9)
در میان این همه برکت وفراوانی به تدریج خبر ازدواج «زین» نقل مجالس شد. «ناظر» که معلم مدرسه بود ودل به دختر حاج ابراهیم داده بود، اما جواب رد شنیده بود هاج وواج وعصبانی بود. از شیخ «علی» پرسید:
- آیا خبر ازدواج «زین» با «نعمه» درست است؟
- امسال سال عجایب وکرامات است. مگر نمی بینی محصول دوبرابر شده وگاو وگوسفندها دوقلو می زایند؟
- اما معجزه بزرگتر ازدواج «زین» است که من نمی توانم آن را باور کنم.
عبالصمد که به سخنان آن دو گوش می داد گفت:
- آری مرحوم شیخ «حنین» در آن شب به «زین» گفت با بهترین دختر قبیله ازدواج خواهی کرد.
- اما مگر با دست خالی می توان ازدواج کرد؟
شیخ علی با کنایه به ناظر گفت:
- اما تو هم روزی که به خواستگاری «نعمه» رفتی آهی در بساط نداشتی وگویی نظر به مال ومنال حاج ابراهیم داشتی!
عبدالصمد هم اضافه کرد:
- «زین» مردی با برکت است وشیخ «حنین» همواره به او نظر داشت واو را تکریم می کرد.
- خدایش رحمت کند، او برای قبیله ما خیر ورحمت به ارمغان آورد.
«آمنه» هم از دیگر کسانی بود که از خبر ازدواج «زین» و«نعمه» شوکه شد. او «نعمه» را برای پسرش «احمد» می خواست که پسری تحصیل کرده وبا کلاس بود، اما جواب رد شنیده بود واینک می دید «زین» که مضحکه مردم است ونه آهی در بساط دارد ونه تیپ وقیافه درست وحسابی، پا در خانه عمویش حاج ابراهیم می گذارد. شاید آمنه خود را با این مثل قدیمی دلداری می داد که «عقد دخترعمو وپسرعمو را در آسمان ها بسته اند»!...
(10)
به طور طبیعی «نعمه» که دختری از خانواده ای اصیل واهل جمال وکمالات بود خواستگاران زیادی داشت، اما یا خود ویا خانواده اش به آن ها جواب رد داده بودند. حتی چند بار پدر ومادر وبرادرانش او را مجبور به ازدواج با برخی از پسران اشراف قبیله کرده بودند اما «نعمه» نپذیرفته بود وکار به اوقات تلخی ونزاع کشیده شده بود.
در واقع خانواده اش او را به حال خود واگذار کرده بودند، چون دریافته بودند با اجبار واکراه قادر به تزویج او نیستند و«نعمه» خود باید همسر آینده خود را برگزیند.
واینک این «زین» بود که در دل «نعمه» جای گرفته بود. از کودکی به یاد می آورد که همبازی او بود وگاه سر او غر می زد که چرا این قدر لودگی می کنی وخود را مضحکه خلایق کرده ای!
اما اینک «زین» را علیرغم ظاهر غلط انداز می ستود وخصوصا پس از حادثه آن شب در او به دیده اعجاب می نگریست وفکر می کرد قسمت او برای ازدواج کسی جز «زین» نیست.
در باب این معجزه یعنی خواستگاری وازدواج «زین» و«نعمه» حکایات مختلفی در قبیله بر سر زبان ها افتاده بود. برخی می گفتند «نعمه» در خواب یکی از بزرگان را دیده که به او سفارش کرده با پسرعمویش «زین» وصلت کند.
برخی هم می گفتند «زین» با همان شهامت وجسارت همیشگی نزد عموی خود رفته ودختر عمو را از او خواستگاری کرده است وحاج ابراهیم علیرغم اختلافات وبا توجه به تمایل «نعمه»، نهایتا با این امر موافقت کرده است.
اینک «زین» در نظر مردم آن جوان سبک سر نبود که بر سرکوچه وبرزن جماعت را می خنداند واز عشق وعاشقی های خود خبر می داد ویا در سورچرانی ها دلی از عزا در می آورد!
او نه تنها اهل خیر وبرکت ومنشا معجزات وکرامات بود، که اینک تبدیل به جوانی باوقار وسنگین شده بود که احترام همگان را به خود جلب کرده بود...
(11)
روز عروسی فرارسید. همه قبیله در خانه بزرگ حاج ابراهیم گرد آمده واز قبایل اطراف هم مهمانان زیادی دعوت شده بودند. امام جماعت مامور خواندن خطبه عقد بود. او به «زین» علاقه ای نداشت وموضوع کرامات او وشیخ «حنین» برایش ثقیل بود. گویی این امر از منزلت او در جایگاه روحانی وامام جماعت مسجد قبیله می کاست!
در مقابل «زین» هم نگاه خوبی به امام جماعت نداشت ولذا هیچ گاه به مسجد نمی رفت واگر از دور او را می دید راه خود کج می کرد تا با او روبه رو نشود. گویی در او ریا وتبلیس می دید وبه واقع هم چنین بود.
وی تحصیل کرده الازهر مصر بود وسخن به فصاحت وبلاغت بر زبان می راند، اما از این همه پرحرفی چیزی از عمل در او دیده نمی شد. نه مزرعه ای داشت ونه کسب وکاری وتنها از هبه وهدایای اهل قبیله روزگار می گذرانید، چون رسم بود در هر مناسبتی برای او نذورات وهدایایی ببرند.
همواره از مرگ وآخرت برای خلق سخن می گفت وآنان را وادار می کرد حتی در سرمای زمستان به نماز جماعت صبح حاضر شوند.
در وعظ وانذار اطناب وزیاده گویی می کرد وساعت ها از عذاب ودوزخ برای جماعت سخن می گفت واندام آن ها را به لرزه درمی آورد. اما چون مردم با چشمانی اشکبار ومتحیر از مسجد بدر می شدند وبه خانه وکاشانه ومزرعه خود بازمی گشتند احساس می کردند در دنیا هستند نه آخرت، واینک که فرصت فراهم است باید از دنیا بهره برند!
اما در هر حال مرجع مردم قبیله در مراسمی چون ازدواج ووفات امام جماعت بود والبته وی دارو دسته وهوادارانی هم داشت که نوعا آدم هایی تنگ نظر ومتعصب بوده وگویی مامور اجرای فرامین واحکام سخت امام جماعت بودند.
هم اینان بودند که گاه جوانی را که به دختری تعرض می کرد ویا دختری را که به هرزگیش شک می کردند، به شدت می زدند. خمس وزکات وخراج چه برای امام جماعت وچه برای کدخدا را هم همین ها جمع آوری می کردند واگر شخصیتی از مرکز به قبیله می آمد به استقبال او رفته ودر پایش گوسفند قربانی می کردند...
(12)
«زین» خوشحال بود ومی گفت امروز با بهترین دختر قبیله ازدواج خواهم کرد. خوشحالی مادر «زین» اما کمتر از پسرش نبود چرا که مادران در هر حال آرزو دارند پیش از مرگ عروسی فرزندانشان را ببینند. «زین» تنها پسر وبلکه تنها فرزند او بود که از کودکی او را با یتیمی بزرگ کرده بود وخیلی دلش می خواست پسرش سر وسامانی بگیرد واینک بسیار خشنود بود که «زین» با «نعمه» ازدواج می کند، موضوعی که شاید در آرزوهایش هم به آن نمی اندیشید!
زنان هلهله می کردند ومردان در رقص بودند. گویی علیرغم مسایل گذشته هیچکس از شادی عروسی «زین» و«نعمه» بی نصیب نبود. شیخ علی به عبدالصمد گفت:
- تاکنون در عمرم چنین عروسی ندیده ام.
- بالاخره رویای عروسی «زین» تحقق یافت.
امام جماعت خطبه عقد را جاری ساخت. حاج «ابراهیم» از طرف دخترش و«محجوب» از طرف «زین» وکیل شدند. مهریه صد سکه طلا بود که محجوب آن را اعلام کرد. امام جماعت با لحن گزنده ای گفت من از ابتدا با این ازدواج مخالف بودم، اما ان شاء الله خداوند این وصلت را مبارک گرداند.
«زین» در برابر این کلام تلخ وکنایه آمیز فقط لبخند بر لب داشت، اما برخی از حاضران در گوشی می گفتند چه جای آن بود که امام جماعت چنین حرف بی ربطی بر زبان جاری کند؟
آن گاه امام جماعت به سوی «زین» رفت ودستش را به گرمی فشرد وگفت:
- ان شاء الله مبارک باشد.
صدای طبل ودهل بلند شد وخیل مهمانان از راه رسیدند. برخی با شتر وبرخی با قایق از آن سوی نیل آمده بودند. کدخدا بنا بر رسم عروسی ها با تفنگ خود پنج تیر هوایی شلیک کرد وجشن وپایکوبی آغاز شد. سور مفصلی ترتیب داده شده بود، به طوری که هیچ جنبنده ای در آن شب گرسنه نماند...
(13)
«زین» در میان جمع با لباس سفید حریر خود می درخشید که عبایی از مخمل آبی آن را زینت بخشیده بود. بنا بر رسم دامادی بر سرش عمامه ای بزرگ نهاده بودند که به نظر می آمد به آن عادت ندارد. در دستش انگشتری بود که در نور چراغ می درخشید وگردن بندی از یاقوت بر گردن افکنده بود که بر آن نقش سر یک افعی حک شده بود.
«زین» به همراه جماعت می رقصید وهلهله می کرد. او تجارب خوبی از حضور در عروسی های مختلف داشت واساسا ساخته شده بود برای شادی وخنده واینک در مراسم عروسی خود مشغول شعف وپایکوبی بود. شاید به همین خاطر می گفتند «زین» هنگام تولد به جای گریه خندیده است!
بهترین رقاصان ونوازندگان وخوانندگان دعوت شده بودند. همگان حتی «موسی» با پای لنگش در عروسی «زین» رقصیدند. امام جماعت هم در گوشه ای از مجلس نشسته وسر به زیر افکنده بود والبته گاه زیرچشمی رقص زنان را زیر نظر داشت ومرتبا استغفرالله بر زبان جاری می کرد!...
(14)
ناگهان «محجوب» متوجه شد «زین» در میان جمع نیست. نگاه خود را به اطراف محفل گرداند، اما اثری از داماد ندید. در حالی که همگان مشغول پایکوبی بودند «زین» ناپدید شده بود. سراغ او را از نزدیکانش گرفتند، اما هیچکس از او خبر نداشت. به دنبال او همه جا را گشتند وحتی به مطبخ رفتند، مبادا «زین» بنا بر عادت قدیم دیرینه خود در عروسی ها به مطبخ قدم گذارده است، اما در آن جا هم نبود.
نگران شدند. معمولا از «زین» کارهای عجیب وخارق العاده سر می زند واینک مراسم عروسی خود را ترک کرده است. در پی او به بیرون دویدند. به راستی «زین» کجا رفته است؟
«محجوب» به همراه تنی چند از همراهان، کلیه قبیله را زیرپا گذاردند، اما اثری از او نیافتند. حتی به مسجد رفتند. گفتند شاید «زین» به شکرانه این وصلت، مشغول عبادت ونماز در مسجد باشد، اما در مسجد هم نبود.
ناگهان محجوب فریادی برآورد وگفت گورستان! کسی باور نمی کرد، اما گورستان تنها جایی بود که در آن به دنبال «زین» نگشته بودند.
محجوب وهمراهان در تاریکی شب قدم به گورستان نهادند. صدای هلهله عروسی همچنان از دور به گوش می رسید، اما چون به میان گورستان خاموش وتاریک رسیدند، زمزمه هایی توام با ناله توجه آنان را جلب کرد. نزدیک تر آمدند. ناگاه شبحی را دیدند که بر روی قبری افتاده وبا صاحب قبر سخن می گوید. آری این «زین» بود که با قبر شیخ «حنین» دردل می کرد وبا گریه او را می خواند.
«محجوب» به آرامی به او نزدیک شد ودست بر شانه او نهاد وگفت:
- «زین» این جا چه می کنی؟
«زین» در حالی که گریه اش شدیدتر شده بود گفت:
- آیا اگر شیخ «حنین» زنده بود در عروسی من شرکت می کرد؟
- خدایش رحمت کند، مرد خوبی بود. اما امشب عروسی توست ومرد در عروسی خود نمی گرید.
لبخندی بر لبان «زین» نشست. سپس از زمین برخاست وهمراه آنان به مجلس عروسی بازگشت. حاضران همچنان مشغول شادی وپایکوبی بودند، گویی کسی از غیبت «زین» آگاه نشده بود.
«زین» با همان چابکی وقدرت همیشگی در میان جماعت پرید وانرژی تازه ای به جمع داد. چشمانش هنوز اشک آلود بود، اما برقی از شادی در آن می درخشید!
|