باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 26 اسفند 1388 كاربران برخط 49 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
هويت فهم در گرو تجربه هرمنوتيکي و زبان
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: سهند - ستاري

منبع: روزنامه - اعتماد - تاريخ شمسی نشر 19/03/1388

 
 

آرمان آدمي در گرو زمزمه يي برخاسته بر ابناي فهم، اميد را در دهکده انديشه به پا مي کند تا شايد تحقق آنان، نمايشي شورانگيز در پهنه اين فضا در صفحات هويت آدمي خلق کند. از ديرگاه اتکا به مقوله فهم در بندبند جنبش تاملات آدمي براي لمس بودن، تمامي فلسفه ها و مکاتب را در سير تاريخ بر آن داشته تا محيطي تفصيلي بر معناي آغازين بنيادي بشر ترسيم کنند. ما در اين نوشتار سعي داريم حرکتي همسان بر آراي هرمنوتيک فلسفي و انديشه هاي تکاملي و موثر بانيانش بر صحنه اين منشور داشته باشيم.

با فصل تعريف بر ابناي انديشه هرمنوتيسين ها و پوزيتيويست ها، فهم در تعارض بين دو فضا، گرايش هايي متفاوت نسبت به فضاي ديگر پيدا کرد. پوزيتيويست ها با ارائه دلايلي در جهت عيني ساختن و مختوم کردن تمام علوم به طبيعيات و رياضيات، علم را عيني تلقي کردند، تا فهميدن را از مبناي عين آغاز به حرکت کنند. اما عوامل ديگري که برخاسته از آراي متقابل بود، رنگ انديشه فهم را تغيير داد. هرمنوتيسين ها که به تفکيک گرايان شهرت يافتند، با هرمنوتيک به فهم نائل شدند و موضوع علوم انساني را در تقابلي ملموس با پوزيتيويست ها اساساً به انسان مربوط ساختند و موضوع علوم طبيعي را به طبيعيات. به اعتقاد آنان در علوم انساني هدف، فهم و درک پديدارهاست که مقوله را از توضيح امور به توصيف و درک و فهم پديدارها سوق دادند. هرمنوتيس ها که با آراي ديلتاي تفکيک علوم را ابلاغ کردند با اتکا به هرمنوتيک قدم بر راه فهميدن در فضايي غيرعيني و انتزاعي برداشتند. با ظهور هايدگر و به پيوست او گادامر هرمنوتيک غيرروشي از بناي فهميدن فهم، تکذيب و در عين حال تکاملي بر آراي پيشينيان شد. گادامر که از تئوريسين هاي هرمنوتيک غيرروشي به حساب مي آيد، تحولي ژرف بر نظرات پديدار شناختي و فهم اعمال کرد که بر آراي تشکيل دهنده و موثر بر فهم جرياني مکمل با آراي هايدگر تزريق کرد. وي با علوم طبيعي و انساني مخالفت نکرد اما روش تجربي را در شناخت کل، کافي ندانست. زبان، دور هرمنوتيکي، تاريخمندي، ديالکتيک، نشانه، تضادها، پيش فهم ها، ترکيب افق هاي معنايي و حتي احساس شاکله پيدايش فهم را شامل شدند.

از دريچه اگزيستانسيال که همه چيز از مبناي تقدم وجود است، انسان را موجودي تاريخي مي پنداريم. تلقي تفسير براي فهم عينيت به لحاظ ماهيت تاريخي علوم انساني امري مغلوب است چرا که عينيت بر رويداد و فرآيندي تاريخي، غيرممکن است. از آنجايي که مفسر در فهم خود از تاريخ و پيشداوري ها تاثير مي پذيرد، لذا تاريخ بر فهم اثربخش خواهد بود. در واقع آگاهي و فهم ما در سيطره تجربه و زبان و تضاد ها و انگيزه ها و ضرورت ها و نيازها، از تاريخ تاثير مي پذيرد که اتحاد تاريخ با فهم، واقعيتي تاريخي را پديدار مي کند که از بطن آن ميراث تجربه هرمنوتيکي و زبان زاييده مي شود. وقتي تاريخ تمام تفسيرها را احاطه کرده باشد نياز به تاريخمندي امور بر انديشه و فهم انسان ملموس است که هميشه پاي پيش فهم هايي که در ذهن است، به ميان کشيده مي شود که با پديدارشناسي درصدد دريافت پيش فهم هاي ماقبل مفهومي پديدارها برمي آييم که البته در اين بين رقص تاريخ تماشايي است.

آزمايشات علمي و در کل ديدگاه پوزيتيويستي با اتکا به نظم روشي، عين را چنان از سوي تاريخي آن دور مي کند که گويي تجربه به صرف عيني است. از آنجايي که تمايل انسان امروزي مدرن بيشتر به سمت عينيت تجربه است، لذا به دور از تاريخمندي آن، فهم مي شود. مادامي که نگرش به سمت عيني ساختن هدايت شود و جناح تاريخمندي که از مولفه هاي پيدايش و اثرگذار بر فهم است، ناديده گرفته شود، تنها چيزي محقق خواهد شد که واقعي باشد و حوزه فعاليت تاريخ کم اثر مي شود. در تبيين نقش تاريخ بر فضاي فهم که زير اساسي بر امور خواهد بود، دو مسووليت متفاوت تجربه در اين فضا، گاهي به فضايي موهون هدايت شده است.

تجربه به تعبير هگل، محصول مواجهه آگاهي با عين است. گادامر اينچنين از هگل نقل مي کند؛ «حرکتي وجود دارد که آگاهي هم روي شناسايي خودش و هم روي عين متعلق به خودش کار مي کند و مادامي که عين تازه يي از اين حرکت براي آن پديد مي آيد، اين حرکت را حقيقتاً بايد تجربه ناميد.»

از اين رو به تعبير هگل تجربه را مي توان نوعي حرکت ديالکتيکي پنداشت که همواره از تکرار ساختار آگاهي برمي خيزد. لذا به زعم هگل تجربه به عينيت يافتگي آگاهي است بنابراين هگل بر ادعايي از وجودي بنيادي در آگاهي دم مي زند. اما به زعم گادامر درايت و نهايت ديالکتيکي تجربه در شناسايي نيست، بلکه در دسترسي براي تجربه است که اين تجربه را تجربه آزاد نام نهاد. بديهي است که منظور از تجربه شناخت دانستني نيست. اين لفظ به معني فضاي عيني نشونده فهم دلالت دارد. از آنجايي که طبق هستي شناسي فهم از منظر وجودگرايي، انسان موجودي است تاريخي، تجربه نيز به ذات تاريخي انسان برمي گردد که بايد به طور مداوم به دست آيد. در بعد تاريخ مندي انسان اجتناب از نفي کنندگي و سرخوردگي غيرممکن است چرا که در ذات تجربه اين نفي کنندگي هويداست. تجربه آينده را انتظار مي رود حال آنکه از گذشته راهکار طراحي را آموخته است. گره تجربه با تاريخ مندي فهم انسان، در اين ادعاي گادامر ملموس است؛ «تجربه حقيقي تجربه تاريخ مندي خود آدمي است.»

ماشين جلوبرنده انسان با تجربه به راه مي افتد که با عقل و منطق طراح خود درصدد رفع محدوديت هاي پيش رو برخواهد آمد حال آنکه انسان به عنوان موجودي که در تاريخ قرار دارد و عمل مي کند با تجربه خود به آينده نگاه مي کند و مبناي فهم خود را از براي دور حاصل از تجربه و تاريخ مندي به پيدايش پيش فهم هايي مي دارد تا بتواند با ابداعي آکنده از حاصله تاريخ، همچنان پرانتظار و پربرنامه و آرزومند باشد. وجه متمايز و آشکار تجربه هرمنوتيکي پرداختن به امري است که آدمي وارث آنهاست و با آنها روبه رو است. حال آنکه اين بازمانده صرفاً از درگاه تجربه حاصل نمي شود. از اين رو خميرمايه سنت و تجربه به محيطي فراخوانده مي شود که همان ميراثي با واقع زبان است معذلک زبان وابسته و در بند نخواهد بود و نيز به پيوست، امري روبه روي ما. از اين رو زبان واسطه يي خواهد بود که جهان به کمک آن خود را مي يابد. لذا در ساختار پيدايش فهم به بار نشستن آن بيشتر ملموس خواهد بود.

گادامر در تبيين تجربه هرمنوتيکي سرانگشت انتقاد را بر مفهوم شايع تجربه دارد که کشش امروز انسان را در قلمرو تجربه به ابناي نقطه عطف بر شناخت علمي و به توازن دوري از صرف عيني پنداري به قافله فهم کشاند.

مولفه ها و عناصر فهم حين اداي وظايف بر پيدايش يک فهم، هر يک بر آراي يکديگر موثرند. در واقع با تصور اين مولفه ها که مصداق خطوطي با معادله خاص خود هستند، اين خطوط در تلاقي با يکديگر در نقطه عطف خود به فهم خواهند رسيد. بنابراين نظامي متعلق در تعامل با يکديگر شاکله يي از فهم به عنوان يگانه زيرساخت وجودي انسان شکل مي دهد لذا چنين فضايي در حصول فهم حاکم خواهد بود که پيش فهم ها حضور خود را از تاريخ مي طلبند و و در فرآيند فهم تابعيتي بر منطق پرسش و پاسخ گفت وگويي خواهد بود تا پيشداوري ها و پيش فهم ها زاييده شوند. در واقع از طريق پرسش و پاسخ و ديالکتيک زمينه حصول به آن با رقص سنت و تاريخ پديدار مي شود. ديالکتيک از طريق پرسش و پاسخ با سنت و تاريخ با طي دوري هرمنوتيکي به فهم نائل خواهد شد که تولد پيش فهم هايي از بطن اين تعامل با اتصال زنجيروار به همديگر منحني منظمي از معادلات اين خطوط را پديد خواهد آورد. بنابراين نقش تاريخ در هرمنوتيک که بستري بر حصول فهم است، نسبتاً مشهود است تا جايي که گادامر فهم و شناخت را به طور کلي وابسته به تفکيک ناپذيري از تاريخ مي داند که فلسفه را نيز به پيوست آن قبول دارد. استدلال گادامر بر اين اصل است که حقيقت تاريخي تنها از تعامل و گفت وگو آشکار مي شود.

گادامر در فضاي فلسفي خود انتقادهايي عميق بر آراي پيشينيان کرد. وي به شدت با هرمنوتيک ارائه شده از جانب شلاير ماخر که متاثر از ايده آليسم آلماني و رمانتيسم بود، ابراز ناسازگاري کرد و بر مجراي تحقق پوزيتيويستي منطقي هجوم برد. وي برخلاف بانيان اين جريان روش علمي را يگانه راه حصول به حقيقت که از سرچشمه عيني گرايي است، نمي داند و با راسيوناليسم صرف و پنداشت پوزيتيويستي از علوم طبيعي و علوم انساني مخالفت ورزيد. وي تصريح مي کند هرمنوتيک او که الهام گرفته از هرمنوتيک و پديدارشناسي هايدگر است درصدد روش شناسي و بنيان روشي به حصول فهم نيست. لذا گادامر نيز به پيرو هايدگر در جهت پديدارشناسي فهم است چراکه مبناي هرمنوتيک فلسفي از دريچه اگزيستانسيال به هستي شناسي فهم مي پردازد.

در هرمنوتيک فلسفي، فهم محصول گفت وگو بين فاعل شناسا و موضوع شناسايي است که به زعم هايدگر مفسر در تبيين فهم خويش، از گذشته و پيشداوري ها تاثير مي پذيرد لذا براي فهم اساساً اعتقاد به ماهيتي تاريخي دارد. گادامر با اتکا بر پديدارشناسي هرمنوتيکي هايدگر مجراي هرمنوتيکي تکاملي فلسفي خود را ابراز کرد. پديدارشناسي حوزه اخذ و پيش فهم پديدارها را معلوم و مشخص مي سازد. هوسرل مرشد هايدگر حوزه ادراک اين پيش فهم ها را با بازگشت به آگاهي ارائه مي کرد اما هايدگر هستن دازاين را از گذر واقع بودگي و تقدم وجود، همچنان امر اصلي تري از آگاهي انسان و علم او دانست.

از موضع وجودگرايانه هايدگر، مقبوليت معرفتي بودن امر فهم، تناقضي را حاکم خواهد کرد از اين رو در هرمنوتيک فلسفي فهم امري معرفتي نيست. فهم نه يافتن روش است نه کشف ماهيت. فهم يکي از ابعاد وجود دازاين است که تمايز او را با ديگر هستندگان معلوم مي سازد. لذا تفاوت اساسي بنيانگذار هرمنوتيک فلسفي با پيشينيان در مجراي دازاين و فعليت ذهن استعلايي او نهفته بود. اين رجوع به آگاهي و سوبژکتيويته در هرمنوتيک فلسفي ديگر مشهود نيست چرا که اگر باشد بايد در ضمن وجود انسان خود را نشان دهد. بنابراين هايدگر با پديدارشناسي، فضايي را پيش روي گادامر قرار داد تا به عنوان روش فلسفي آنان درصدد رسوخ به پيش فهم هايي باشد که در طول تاريخ رقصيده اند و نمايشي شورانگيز بر تجربه هرمنوتيکي و فهم انسان تاريخ مند ارائه کند که سرشت زبان گونه سنت تاييدي بر فضاي شکل مکتوب سنت دارد.

گادامر نااستواري صرف عيني بودن علوم و پيوند في ذاته اشيا و وجود اشيا را از هم گسيخت که بر اين اساس براي پيش فهم ها نقش پررنگ تري متصور شد. فهم با گذر از درگاه تجربه هرمنوتيکي و زبان با امکان دور هرمنوتيکي مقبوليت پيش فهم هايي را مي آورد تا تاکيد بر اعتقاد گادامر معلوم شود. از منظر اگزيستانسيال که اساس هرمنوتيک فلسفي را شامل مي شود، فهم تنها دانش تجربي و رياضيات نيست بلکه فهمي را با قائليت به جزء ساختاري دازاين، مختص فاعل شناسا مي داند که از گفت وگو با ابژه کسب مي شود. گادامر با مطرح ساختن کلمه بازي، درصدد تبيين هرمنوتيک فلسفي خويش برآمد. کلمه يي که وي با عنوان بازي در زبان آلماني به کار مي برد هم به معناي رايج آن است و هم به معناي رقص که در مثال هايي که مطرح مي سازد نوعي درگيري از آن تعبير مي شود. او مبحث بازي را تحليلي کاملاً اگزيستانسيال و پديدارشناسانه مي کند. هر آدمي به نسبت گشايشي که بر وجود دارد حيات انديشه اش تحقق مي يابد. بي بنياد بودن هستي يک بازي است که نقطه آغاز و صفر بنيادي نمي توان بر آن متصور شد و آغاز براي هر هستنده صفر آن است. حال آنکه هيچ يک از هستندگان به جز انسان چنين فضايي را تجربه نمي کند. هايدگر چهار بعد بر عالم تصور کرد که اين چهار لايه بر اساس بازي آينه وار و انعکاسي بر يکديگر رقص بودن نمايش مي دهند که از دو بعد به آسمان و زمين (ظاهر و باطن) و از دو بعد ديگر به خدايان و فانيان تعبير مي کند. گادامر مفهوم بازي را در بين اين لايه ها حيات بخشيد. در واقع درگاه وجود انسان که از زيرساخت و بنيان فهم نشات مي گيرد، به بازي انعکاسي تعبير شد. اين بازي جدا از جبر و تفويض آدمي در مرحله انتخاب قرار نمي گيرد و با نگرشي از دريچه اگزيستانسيال درگيري اين بازي توجيه مي شود. گادامر با دور هرمنوتيکي که با پيش فهم هايي از ديالکتيک سنت و تاريخ و زبان برمي آيد، در بازي ملموس بر لايه ها با نقش بازيگري، در درگيري از براي فاعل شناسا و ابژه به سمت فهم هدايت مي شود از اين رو در هرمنوتيک گادامر فهم احياي گذشته نيست بل نظر به آينده است که از تجربه هرمنوتيکي حمايت مي شود.

در ساحتي همگاني واقعه فهم که با شرط رويدادي در لحظه معيني از زمان رخ مي دهد، به فرآيندي بدل مي شود که تابع ديالکتيک و تاثير گرفته از پيش فهم ها و نشات گرفته از ترکيب افق هاي معنايي است حال آنکه مفسر در تبيين فهم خويش، حتي با گريزي عمدي از سنت و تاريخ در عمل نقش پررنگ آن و تاثير ژرف آن را بر شاکله پيدايشش لمس خواهد کرد. از آنجايي که از منزل اگزيستانسيال نقطه صفر بنيادي متصور نخواهيم بود لذا حضور هر آدمي با شرط تمايز با ديگر هستندگان با فعل فهم، تاييدي بر لمس حقيقت از نقطه آغاز خود خواهد بود که بسته به ميزان فراز و فرود در ابناي وجودي انسان متفاوت است.

شايد لذت فلسفيدن بر تبيين راهکارهايي در جهت نيل به فهم در ابناي انديشه آدمي، هويت آرمان ها را بر جامعه انساني نقش بندي کند که آرايش تکاملي ساختارها، حجاب از پرده ناآگاهي برداشته تا رويشي از سرشت زبان مکتوب آدمي با هيجان رجحان بر ديگر هستندگان، به سوي نقش آفريني بر تاريخ آيندگان منظور شود.


منابع؛

1- ريچارد ا. پالمر «علم هرمنوتيک»، ترجمه محمدسعيد حنايي کاشاني، نشر هرمس

2- مقاله از فهم محلي تا فهم جهاني، روزنامه اعتماد، شماره1883، 15/11/87

3- مقاله رقص پديدارشناسي هرمنوتيکي بر فهم، شماره 1956، 30/2/88


 


 

 

    146 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   هرمنوتیک 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:25/03/1388
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب