باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 107 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
شهريار چگونه شهريار شد؟
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: موسي - كاظم زاده

ارسال كننده: موسي كاظم زاده

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 15/12/1387

 
 

مقدمه

شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق

به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی

استاد سيد محمد حسين بهجت تبريزي، شاعر پرآوازه معاصر ايران است كه در شعر خود به «شهريار» تخلص مي كرده و با چيرگي تمام به زبانهاي «فارسي» و «تركي» شعر مي سروده است. نفوذ معنوي كلام شيرين اين شاعر از يك سو در همه جاي سرزمين پهناور ايران بر سراچه دل كوچك و بزرگ، زن و مرد، پير و جوان نشسته و هر ايراني غزلي، قطعه اي و يا لااقل بيتي از «شهريار» بر لوح خاطر خويش سپرده است و از سوي ديگر آوازه شهرت اين عاشق دلسوخته از فراسوي مرزهاي ايران به سرزمين هاي ديگر و بويژه كشورهاي ترك زبان رسيده و سخنان دلنشينش روشني بخش دل شيفتگان گشته و هر ترك زباني كه منظومه حيدرباباي او را شنيده منقلب گشته و بر روح لطيف و دل باصفا و هنري همتاي او آفرين گفته است.استاد محمدحسين شهريار را به سبب غنا و استحکام شعري ، تنوع آفرينش هاي هنري و از همه مهمتر جاذبه ، نفاذ و رواج کلام مي توان يکي از بزرگترين شاعران قرن حاضر ايران دانست. در قلمروي نقد ادبي ايران از ديرباز سخن سنجان نکته پرداز همه از يک دل و يک زبان ، لب به تحسين شهريار گشوده اند.ملک الشعراي بهار با عنايت به اشعار شهريار درباره شخصيت او مي گويد: «شهريار نه تنها افتخار ايران است بلکه افتخار مشرق زمين به شمار مي رود.»

سيدمحمدعلي جمالزاده وقتي با آثار دوران اوليه آفرينش هاي استاد شهريار روبه رو شده بود ، درباره آنها نوشت : «از 117 بيت قطعه سرتا پا لطف و ذوق و وجد شهريار ، هيچيک را سست و ضعيف نيافتم بلکه هر يک را از ديگري بهتر، شيواتر ، وزين تر و پرمعني تر ديدم و بر طبع اين شاعر تبريزي که مايه افتخار زبان فارسي شده است از جان و دل ، آفرين خواندم و وجود چنين شاعر و شاعرهايي را بهترين وسيله ترويج زبان فارسي و روح ايراني در داخل و خارج تشخيص دادم».اشعار شهريار نه تنها قلوب ايرانيان را به تسخير درآورده بلکه قلمروي وسيع از نفاذ و رواج در خارج از مرزهاي ايران زمين نيز براي خود فراهم کرده است اما بايد درخصوص رازهاي اين توفيق در آثار شهريار تامل کرد و از خود پرسيد ، دليل اين امر چيست.

این تحقیق باهدف بررسی ومطالعه زندگی استاد شهریاردرابعادمختلف ازجمله اجتماعی،فرهنگی،سیاسی،...صورت گرفته شده است.دراین مقاله زندگی استادازبدوتولدتازمان مرگ موردمطالعه قرارگرفته است وتاجایی که دراین تحقیق به نظرخانواده ودوستان استادنسبت به وی نیز پرداخته شده است.



شهريار كيست؟

سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵ - ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی بود که به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی شعر سروده است. وی در تبریز به دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرةالشعرا همین شهر به خاک سپرده شد. در ایران، روز درگذشت این شاعر بزرگ معاصر را، «روز شعر و ادب فارسی» نام‌گذاری كرده اند.


زندگی شهريار

شهریاردوران کودکی را در روستای مادری قیش قورشاق و روستای پدری خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران سپری نمود. پدرش حاج میرآقا خشکنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. شهريار درباره تاريخ تولدش مي گويد: “تاريخ تولد من پشت يک قرآن نوشته شده بود، ولي دو دفعه خانه ما را ويران کردند، يک دفعه مشروطه طلبان و يک دفعه هم مستبدين. در سال 1302ه.ش در تهران اداره آمار تشکيل شده بود که ما رفتيم شناسنامه گرفتيم...” پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد.

حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفر اجباری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت. در سال ۱۳۱۳ و زمانی که شهریار در خراسان بود پدرش حاج میرآقا خشکنابی فوت كرد. او به سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد.دانشگاه تبریز شهریار را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکترای افتخاری دانشکده ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا نمود.در سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر مشهور خود حیدر بابایه سلام را می‌سراید. گفته می‌شود که منظومه حیدربابا به ۹۰ درصد از زبان‌های جمهوری‌های پیشین شوروی ترجمه و منتشر شده‌است.در تیر ۱۳۳۱ مادرش درمی‌گذرد. در مرداد ۱۳۳۲ به تبریز آمده و با یکی از بستگان خود به نام خانم عزیزه عمید خالقی ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج سه فرزند، دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی هستند.

شهریار پس از انقلاب ۱۳۵۷، شعرهایی در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین آن، از جمله روح الله خمینی و سید علی خامنه‌ای و نیز اکبر هاشمی رفسنجانی (انتشار پس از مرگ شهریار) سرود.شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۲۷ شهریور ۱۳۶۷، بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد.


عشق و شعر

مقبره شهریار در مقبره الشعرای تبریزوی اولین دفتر شعر خود را در سال ۱۳۰۸ با مقدمه ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر کرد. بسیاری از اشعار او به فارسی و ترکی آذربایجانی، جز آثار ماندگار این زبان‌هاست. منظومه حیدربابایه سلام(سروده شده به سال ۱۳۳۳) از مهم‌ترین آثار ادبی ترکی آذربایجانی شناخته می‌شود.

گفته می‌شود، شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که بخشی از آن در زیر آمده‌است، در بستر می‌سراید. این شعر بعد‌ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.

آمدی، جانم به قربانت، ولی، حالا چرا؟

بی‌وفا، حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل، این زودتر می‌خواستی، حالا چرا؟

نازنینا، ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون، با جوانان ناز کن، با ما چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند

در شگفتم من، نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا؟

شهریارا، بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر

این سفر، راه قیامت میروی، تنها چرا؟

شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می‌شود.به صورت جدی به شعر روی می‌آورد و منظومه‌های زیادی را می‌سراید.


زندگانی شهریار از زبان فرزندش شهرزاد

پدرم سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار در سال 1285 هجري (شمسي) در تبريز متولد شده است. پدرش از وكلاي درجه يك تبريز و مردي نسبتا متمول بوده كه گرسنگان بيشماري از خوان كرم او سير مي‌شدند و فكر مي‌كنم همين بلندي طبع و بخشندگي پدرم، صفاتي است كه از پدرش به ارث برده است.

پدرم ايام كودكي را در قراء خشگناب و قيش فورشاق گذرانيده، كه هيچوقت خاطرات خوشي را كه در دهكده‌هاي مزبور داشته فراموش نكرد. اولين شعرش را در چهارسالگي سروده و آن موقعي بوده كه مستخدمشان به نام «رويه» براي ناهارش آبگوشت تهيه كرده بود.

درباره خاطرات ايام كودكيش مي‌گويد: روزي با بچه‌هاي محل مشغول بازي بودم، بعد از مراجعت به خانه به درخت بزرگي كه در وسط حياط خانه بود خيره شده و شروع به خواندن شعر كردم. سخناني موزوني كه نمي‌دانستم چگونه به مغز و زبان من مي‌آمدند كه ناگهان پدرم مرا صدا كرد، به صداي بلند پدرم برگشتم، با حالتي تعجب آميز پرسيد: اين اشعار را از كجا ياد گرفتي؟ گفتم: كسي يادم نداده، ‌خودم مي‌گويم. اول باور نكرد ولي بعد از اينكه مطمئن شد، در حاليكه صدايش از شوق مي‌لرزيد به صداي بلند مادرم را صدا كرد و گفت: بيا ببين چه پسري داريم!

يك بار ديگر در هفت سالگي شعر گفته است و آن هنگامي بوده كه مانند بيشتر بچه‌ها از حرف مادر خود سرپيچي كرده و به حرف او گوش نداده بود، ولي بعدا پيش خود احساس گناه كرد و گفته است: من گنه كار شدم واي به من/ مردم آزار شدم واي به من!

در كودكي از محضر پدر دانشمند خود استفاده كرده و تحصيلات مقدماتي را با قرائت گلستان پيش او فرا گرفت. و در همان اوان با ديوان خواجه الفتي سخت يافت، بعد از اينكه تحصيلات متوسطه را در مدرسه «فيوضات» و «متحده» به پايان رسانده،‌ در سال 1300 به تهران رفته و دنباله تحصيلات خود را در مدرسه «دارالفنون» ادامه داد، تا اينكه در سال 1303 وارد مدرسه طب شده و مدت پنج سال در اين دانشكده به تحصيل مشغول بوده ولي عشق و روحيه مخصوصش كه اصلا با پزشكي و مخصوصا با جراحي سازگار نبوده، او را از تحصيل پزشكي باز مي‌دارد، چنانكه خودش مي‌گويد: بعد از هر عمل جراحي كه انجام مي‌دادم احساس ضعف مي‌كردم و حالم به هم مي‌خورد.

بعد از ترك تحصيل به خراسان رفته و به ديدار كمال الملك نقاش معروف، نائل آمده و شعري نيز به عنوان «زيارت كمال‌الملك» به همين مناسبت دارد. تا سال 1314 در خراسان بوده و بعد از بازگشت از خراسان به كمك دوستانش وارد خدمت بانك كشاورزي شده، در سال 1316 حادثه ناگواري در زندگيش رخ داده و آن مرگ پدرش بوده كه خاطره مرگ او را هرگز فراموش نمي‌كند. مخصوصا اينكه موقع مرگ پيش پدرش نبوده و از اين بابت خيلي متاثر است.

هم‌زمان با مرگ پدرش، مادرش به تهران رفته و پرستاري پسرش را به عهده گرفته و بابا در كنار مادرش رفته رفته خاطره مرگ پدر را كم كم فراموش مي‌كرده ولي چون سرنوشت اساسا بازي‌هاي عجيبي دارد و به قول بالا «علي الاصول نوابغ هميشه ناكامند» مدتي بعد برادرش را نيز از دست داده و سرپرستي چهار فرزند او را به عهده گرفته است كه كوچكترينشان چند ماه بيشتر نداشته و مانند يك پدر دلسوز از آنها مواظبت كرده، آنها نيز محبت‌هاي عمو را هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنند و پدرم در اصل فرقي بين ما و آنها قائل نيست.

عاشقي‌اش نيز موقعي بوده كه با آنها زندگي مي‌كرده، بعد از بزرگ شدن بچه‌هاي عمويم و موقعي كه به اصطلاح دست هر كدام به كاري بند شده و بعد از اينكه پدرم مادرش را از دست داد، تنها حياطي را كه در تهران داشته با وسايلش به بچه‌‌هاي برادرش بخشيده و تنها با يك جامه‌دان لباس‌هايش به تبريز مي‌آيد و با مادرم كه نوه عمه‌اش محسوب مي‌شده ازدواج كرده و علت دير ازدواج كردنش، در 48 سالگي، به علت مسئوليتي بوده كه در مقابل بچه‌هاي برادرش داشته، چنانكه مي‌گويد: يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم. بعد از ازدواج با مادرم ، در تبريز با شراكت خواهرش خانه‌اي خريده كه در اين خانه من به دنيا آمده‌ام، و سپس بعد از گذشت زماني، خانه‌اي براي خود خريده است.

من فرزند ارشد او هستم و تا آنجا كه يادم مي‌آيد در ايام كودكي در تمام گردش‌ها و يا شب‌شعرهايي كه مي‌رفت،‌ حتي در رسمي‌ترين آنها، مرا همراه خويش مي‌برد. هنگامي كه در بدو ورودش به هر مجلسي صداي كف زدن‌ها فضا را مي‌شكافت و يا به هر جاي كه قدم مي‌گذاشت مردم دورش را احاطه مي‌كردند حس كنجكاوي كودكانه‌ام تحريك مي‌شد كه او كيست و او را با پدر بچه‌هاي ديگر مقايسه مي‌كردم آخر چرا براي آنها كسي كف نمي‌زند؟

يكشب يادم هست كه از يكي از انجمن‌هاي ادبي برگشته بوديم، بابا طبق معمول دفترچه شعرش را در قفسه‌اي كه كتاب هاي ديگرش در آن قرار داشت قرار مي‌داد و نظرش را در باره شعرهايي كه آنشب خوانده شده بود براي مادرم بازگو مي‌كرد كه من ناگهان به طرفش رفتم و در حالي كه دو دستي پايين كتش را چسبيده بودم با لحني كودكانه پرسيدم: باب چرا مردم تو را ايهمه دوست دارند؟ لبخندي زد، لحظه‌اي چند در چشمانم نگريست، آن حالت نگاه او را تا زنده‌ام هيچوقت فراموش نمي‌كنم، بعد مرا بغل كرده صورتم را بوسيد و مدتي درباره شعر و شاعري با جملاتي ساده و در حالي كه سعي مي‌كرد براي من قابل فهم باشد توضيح داد. از همان موقع شخصيت او جلو چشمانم رنگ گرفت و با همان سن و سال كم احساس كردم با اشخاص عادي فرق دارد. مادر من آموزگار بود و به همين جهت روزها خانه نبود و براي بابا كه كارمند بانك كشاورزي بود اجازه داده بودند كه ديگر كار نكند و با خيال راحت بتواند به سردون اشعارش ادامه دهد. من كه بچه بودم با اينكه خدمتكاري داشتيم كه از من مواظبت كند ولي در غيبت مادرم بيشتر اوقات پهلوي پدرم بودم. موقعي كه از بازي خسته مي‌شدم بغل او به خواب مي‌رفتم و او برايم لالائي مي‌خواند. يادم هست در اوقات بيكاري و زماني كه من از بازيگوشي خسته شده و در گوشه‌اي آرام مي‌نشستم شعرهايي به زبان تركي كه برايم قابل فهم بود به من ياد مي‌داد و بعد در هر مجلسي در حضور جمع از من مي‌خواست كه بازگو كنم. مي‌توانم به صراحت بگويم كه بيشتر از مادرم با او مانوس بودم و وقتي با او بودم هيچوقت سراغ مامان را نمي‌گرفتم .

يك روز خوب يادم هست در حدود 5 بعدازظهر بود كه ديدم بابا لباس پوشيده و از مامان نيز مي‌خواهد كه مرا حاضر كند. بابا آن موقع معمولا از خانه بيرون نمي‌رفت. با تعجب پرسيدم بابا كجا مي‌رويم؟ جواب داد: هيچ دلم گرفته مي‌خواهم كمي قدم بزنم. بعد دست مرا در دست گرفته و به راه افتاديم. از چند خيابان و كوچه گذشتيم تا اينكه به كوچه‌اي كه بعدها فهميدم اسمش « راسته كوچه» است رسيديم و از آنجا وارد كوچه فرعي تنگي شديم، كوچه بن بست بود و در انتهاي آن دري قرار داشت كهنه و رنگ و رو رفته و من كه بچه بودم و به اصطلاح فرهنگي مآب هي نق مي‌زدم و مي‌گفتم بابا تو چه جاهاي بدي مي‌آيي! بابا به آهستگي جواب داد عزيزم داخل نمي‌رويم و بعد مدت طولاني به صراحت مي‌توانم بگويم يك ربع يا بيست دقيقه به در نگاه مي‌كرد و فكر مي‌كرد. نمي‌دانم به چه فكر مي‌كرد، شايد گذشته را مي‌ديد و يا شايد خود را همان بچه‌اي احساس مي‌كرد كه هر روز حداقل بيست بار از آن در بيرون آمده و رفته بود. بعد ناگهان به در تكيه داد، قطره‌هاي اشك به سرعت از چشمانش سرازير شده و شانه‌هايش از شدت گريه تكان مي‌خورد. من لحظاتي مبهوت به او نگاه مي‌كردم ولي او انگار اصلا من وجود نداشتم تا اينكه مدتي بعد آرام گرفت، آه عميقي كشيد و در حالي كه چشمانش را پاك مي‌كرد به من گفت: «اينجا خانه پدري من است، من مدت چهارده سال اينجا زندگي كردم». بعد در طول همان كوچه به راه افتاديم و قسمت‌هاي مختلف خانه را از بيرون به من نشان داد. وقتي به خانه برگشتيم شعري تحت عنوان «در جستجوي پدر» سرود كه فكر مي‌كنم يكي از با احساس‌ترين شعرهايي است كه به زبان پارسي سروده شده.

در همان ايام بچگي كتابچه شعر بابا را ورق مي‌زدم و او بدون اينكه مانع شود و فقط مواظف بود كه كتابچه را پاره نكنم، با نگاهي محبت آميز مرا مي‌نگريست. در سنين پايين و مواقعي كه به مدرسه نمي‌رفتم حيدر بابا و شعرهاي تركي كه برايم قابل فهم بود به من ياد مي‌داد. كمي كه بزرگتر شدم و سواد خواندن پيدا كردم خودم كتابچه شعر او را خوانده و اشعاري را كه زياد دوست داشتم حفظ مي‌كردم. پدرم معمولا تا پاسي از شب گذشته به عبادت و خواند قرآن مي‌پردازد و بعد از فراغت با خواند كتاب هاي شعر و بيشتر مواقع با سرودن شعر معمولا تا اذان صبح نمي‌خوابد، مگر مواقعي كه واقعا خسته باشد. به همين جهت شب ها چراغ اتاقش هميشه روشن است.

يادم هست شب‌هايي كه نصف شبي بيدار مي‌شدم و به اتاقش مي‌رفتم بعضي مواقع او را در حال سرودن شعر مي‌ديدم كه در اين حال معمولا اشعاري را كه مي‌سرايد زير لب زمزمه مي‌كند و روي تكه كاغذي كه در دست دارد مي‌نويسد. نمي توانم قيافه او را در اين حالت تشريح كنم. فقط اين را مي‌گويم كه كاملا جدا از محيط زندگي در عالم ديگري سير مي‌كند به طوريكه اگر در اين حال صدايش كني انگار از خواب بيدار شده، وقتي او را در اين حال مي‌ديدم به هيچوجه دلم نمي‌آمد كه او را از آن حال بيرون بياورم ولي مواقعي كه به خواندن كتاب مشغول بود داخل مي‌شدم و او با خوشرويي از من استقبال مي‌كرد و بعد شروع به خواند جديدترين شعرش مي‌كردم و بعد از من مي‌خواست كه بخوابم. ولي وقتي اصرار مرا براي نشستن مي‌ديد شروع به صحبت مي‌كرد. از گذشته‌هايش برايم مي‌گفت، از روزهاي سختي كه در تهران دور از خاناده گذرانيده، از عشقش و از ناكامي‌هايش و از اينكه چگونه كسي را كه به حد پرستش دوست داشته از دست داده و من با شور و اشتياق گوش مي‌كردم.

يادم هست چند بار ضمن صحبت كردن با او بدون اينكه گذشته زمان را احساس بكنم متوجه شده بودم كه هوا روشن مي‌شود، بابا با عجله به خواندن نماز صبحش مشغول شده و من نيز به سرعت اتاق راترك مي كردم. چندي بعد از تولد من با اختلاف سن سه سال خواهرم (مريم) و دو سال بعد برادرم (هادي) به دنيا آمدند.


شهریار و غزل

بخشی از یك غزل شهریار:

امشب ای ماه! به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه، تو همدرد منِ مسکینی

کاهشِ جانِ تو من دارم و من می‌دانم

که تو از دوری خورشید، چه‌ها می‌بینی

چه دلی ماند و چه دینی؟ که نبردی از راه

ای سر زلف، ندانم به چه کفر و دینی

کی بر این کلبهٔ طوفان‌زده سر خواهی زد؟

ای پرستو، که پیام‌آورِ فروردینی

شهریارا! اگر آیینِ محبت باشد

چه حیاتی و چه دنیای بهشتآیینی


آثار شهریار

مهمترین اثر شهریار منظومه «حیدر بابایه سلام» (به فارسی: سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی است و شاعر در آن از اصالت و زیبایی های روستا یاد کرده است.

شهریار در سرودن انواع گونه های شعر فارسی (مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی، و شعر نیمایی) نیز تبحر داشته است. از غزل های معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» را نام برد. شهریار نسبت به امام علی (ع) ارادتی ویژه داشت و نیز شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ داشت.


شرح خصوصیات اخلاقی واندیشه شهریار

شهريار شخصيتي روشن بين است و از اول زندگي به وسيله رويا هدايت مي شده است. دو خواب او كه در بچگي و اوايل جواني ديده معروف است: اولي خوابي است كه در ۱۳ سالگي موقعي كه با قافله از تبريز به سوي تهران حركت كرده بود در اولين منزل بين راه (قريه باسمنج) ديده است و شرح آن اين است كه شهريار در خواب مي بيند كه روي قله كوه ها طبل بزرگي مي كوبد و صداي آن طبل در اطراف و جوانب مي پيچد و به قدري صداي آن رعدآساست كه خودش نيز وحشت مي كند. اين خواب شهريار را مي توان به شهرتي كه پيدا كرده و بعدها هم بيشتر خواهد شد، تعبير كرد. خواب دوم را شهريار در ۱۹سالگي مي بيند و آن زماني است كه عشق اولي شهريار دوران آخري خود را طي مي كند . خواب مي بيند كه به زير آب رفته و در قعر استخر سنگي به دست شهريار مي افتد كه چون روي آب مي آيد ملاحظه مي كند كه آن سنگ گوهر درخشاني است كه دنيا چون آفتاب روشن مي كند و مي شنود كه از اطراف مي گويند شبچراغ راه يافته است. اين خواب شهريار هم بدين گونه تعبير شد كه معشوقه در اندك زماني از كف شهريار رفت. شاعر در منظومه «زفاف شاعر» شرح آن را به شعر گفته. در همان بهجت آباد تحول عارفانه اي براي شهريار دست مي دهد كه گوهر عشق و عرفان را در نتيجه آن تحول مي يابد.

شهريار در سالهاي آخر دوران تحصيل در رشته پزشكي به دام عشق نافرجامي گرفتار آمد و اين ناكامي موهبتي بود الهي كه آتش درون و سوز التهاب شاعر را شعله ور ساخت، تحولات دروني او را به فضاي معنوي ويژه اي كشانيد تا جايي كه از بند علائق رست و در سلك صاحبدلان درآمد و سروده هايش رنگ و بوي ديگري يافت.

استاد در سالهاي دفاع مقدس، هرگز سلاح قلم بر زمين ننهاد و رسالت هنر را فراموش نكرد، بلكه با چامه هاي پرشور، رزمندگان دلاور اسلام را تهييج مي كرد.

مقام معظم رهبري تعهد هنري «شهريار» را با ديدي گوهرشناسانه اين گونه زيبا و موجز بيان فرموده اند: «درخشانترين هنر شهريار آن است كه وظيفه تاريخي خود را شناخت و با همه وجود و به كمال خلوص به آن عمل كرد.»

شهريار از معدود شاعراني است كه قلم اش مرزها را شكست و انديشه هاي تابناكش از قله متواضع حيدربابا به پهن دشت جهان پركشيد.

استاد شهريار همانند يك مسلمان واقعي، اسلام را نه تنها دين اخلاق و وجدان كه دين سياست مي دانست و منتظر بود اسلام حاكميت را به دست بياورد. نخستين الفبايي كه شهريار ياد گرفت، الفبايي اسلامي و نخستين كتابي كه خواند قرآن بود. وي همه ويژگي هاي يك مسلمان را حمل مي كرد.

يكي از بزرگترين نمايندگان غزل در ادبيات معاصر ايران است كه به نظر بعضي، بزرگترين آنان و ملقب به «حافظ ثاني» مي باشد.

وي در هيچ دوره از زندگي پرفراز و نشيبش از حافظ و روحانيت وي جدا نشد. تعلق خاطر شهريار نسبت به حافظ نه تنها در اشعارش بلكه در شخصيت، جهان بيني، طرز زندگي، علم و عرفانش قابل مشاهده است. او خود را به صورت شاگرد «مكتب عشق» استاد خود مي ديد و همواره در راه عرفان وي قدم برمي داشت. سراسر ديوان شهريار از علاقه و عشق به حافظ آكنده است.

لطف سخن شهريار در بيان ادراك هاي غريزي كه لازمه جواني است به حد اعلا مي رسد. شهريار با گنجينه پايان ناپذيري كه از لغات و مصطلحات و امثله اي كه پيش از هر عبارتي براي القاي احساس، همنواي دل عارف و عامي است، كلام خود را به نهايت تأثير و نفوذ مي رساند. در بيان اين عواطف شاعر درد خويش را بهانه مي جويد و تلخي پند را به شيريني كلمات و شور بيان مي زدايد. كمتر شاعري است كه اصطلاحات رايج به كارگيرد و ايهامي بديع بيافريند. دليري طبع و غناي انديشه و دستيابي شهريار به خزائن از مصطلحات روزمره براي بيان حال و هوايي كه در آن است وي را قادر ساخته تا فراتر از تمناهاي مادي و به سوي ملكوت، عالم عرفان و الهيات به پرواز درآيد. تمايل روحي شاعر به عشقي آسماني و ملهم از آيات قرآني، احاديث و روايات و اخبار عرفان و سير در معراج حكمت اشراق، وي را به سوي محبتي آسماني عروج مي دهد كه برازنده طبع باشكوه و هنر مجلل اوست.در خيل مشتاقان شعر، نام «استاد شهريار» كه كلام ذوق آفرينش ترجمان عالي ترين مضامين ناب بشري است، جلايي خاص دارد. او كه از نخستين دوره هاي شاعري و بروز طبع خداداد شعري اش كلامش مقبوليت عام يافت و در هر كوي و برزن شهرت شيدايي و قول غزلش ورد زبان صاحبدلان شد، بيگمان قدر و معرفتش بر اهل كمال مؤيد است. از ديدگاه او شعر مساوي با حيات انساني است و بي آن زندگي مساوي است با مرگ و عدم و باز بر اين باور است كه «... هنر تشعشعي است از ذات پاك الهي در نفوس بشر، كامل تر از همه اسمش وحي است كه مخصوص انبياست، يك كلاس پايين تر از آن اسمش الهام است كه مخصوص عرفاست، عارف ممكن است سخنش به نظم باشد كه به او شاعر مي گويند...»

نكته سنجان وادي ادب همه بر اين باورند كه شعر شهريار واجد همه خصوصيات شعري است. اما سخن شهريار آنگاه جهانگير مي شود كه با شهد عشق در هم مي آميزد در غير اين صورت از نظر او سخن از قالب هاي «نو و كهن» خاص قشريون ادبي است چرا كه: «چيزي كه مسلم است تنها تازگي كافي نيست كه چيزي را قبول خاطر همه سازد و در هر چيزي شرط اول خوبي و زيبايي است، بعد چيزهاي ديگر...»

او از بي توجهي غربيان به اصطلاح متمدن كه در همه علوم وامدار مشرق زمين هستند، هم زبان با تالي خود- اقبال- است كه مي گويد:

سوز و ساز و درد و داغ از آسياست

هم شراب و هم اياغ از آسياست

عشق را ما دلبري آموختيم

شيوه آدمگري آموختيم

به همين دليل است كه نام او وجهه جهاني يافته است و حتي در سبك بيانش كه غالباً غزل است، لطف و صميميت موج مي زند. زبانش، زبان حال سرخوشان ديار دلدادگي است.

پيام شهريار، پيام عشق و محبت است؛ عشقي همگاني كه دعوت به مهرباني و يكدلي و سرآمد همه امور است. بايد ايمان داشت كه نداي عاشقان هميشه باقي است و ديگر نواها را شوري و بقايي نيست.خطاب شهريار، خطابي است جهاني، چرا كه سخن دل همه اهل معرفت است و چنان كه شنيديم، سخن شاگرد خواجه شيراز لطفي دگر دارد و شايسته است كه نام اين بزرگ استاد به بقاي همه عصرها و همه نسل ها پايدار بماند. پس:

بگذار شهريار به گردون زند سرير

كز خاك پاي خواجه شيرازش افسر است

در بررسي مجموعه طنزهاي استاد شهريار به همه گونه صور انديشه اي طنز برمي خوريم. طنز استاد شهريار دو بخش نظم و نثر است. نظم، بخش مهم طنز ايشان است. در اين حوزه وي از سرآمدان و چهره هاي برجسته معاصر است و به راستي استاد، توانمندي خود را به اثبات رسانده و پايگاه ارزشمندي در حوزه طنز به خود اختصاص داده است. استاد شهريار بنا به سنت طنزپردازان معاصر ايراني كه در اشعار طنز خود نام مستعار برمي گزينند، نام مستعار «قراضه» را برگزيد و غزلي هم به همين نام سرود اما تخلص «قراضه» را جز در يك شعر، در جايي ديگر به كار نبرده است. طنزهاي شهريار انتقادي، سياسي، تلخ و گزش آلود گاهي لطيف و شيرين بوده است و در آثاري هم به طور پراكنده، ابياتي را آورده كه از حافظ پيروي كرده. طنز انتقادي شهريار يكي از اقسام مهم شعري اوست. شهريار مانند بسياري ديگر از طنزسرايان امروز ستم هاي رفته بر ايران و مردمش را در جامه طنز انتقادي به زير سؤال برده و در عين حال، دردش را نيز گفته است.


دربارهٔ شهریار

مجموعهٔ تلویزیونی شهریار، كه به کارگردانی کمال تبریزی در سال ۱۳۸۴ ساخته شد و درسال ۱۳۸۶ به نمایش درآمد. از جانب مردم، اين مجموعهٔ تلویزیونی مورد توجه بسیار قرارگرفت.


خانوادة استاد شهريار

استاد شهريار داراي پنج برادر و هفت خواهر است كه از آنها تنها يك نفر به نام ميرصادق خشكنابي زنده است. نام فاميلي استاد شهريار نيز از نام فاميلي پدرش كه «ميرآقا خشكنابي» است گرفته شده بود كه بعدها به «بهجت تبريزي» تغيير مي‌كند؛ امّا تمام اطرافيانش حتي پدرش از دور و نزديك از همان روزهاي جواني او را «شهريار» صدا مي‌زده‌اند. اسامي خانوادة شهريار به اين شرح است:

1ـ پدر ـ ميرآقا خشكنابي(پدر)

2ـ خانم (مادر ـ نام او خانم بوده است)

3ـ علويه‌سادات خشكنابي

4ـ محمدحسين خشكنابي(شهريار)

5 ـ سريه السادات خشكنابي

6ـ سيدرضي خشكنابي(بهجت‌ تبريزي)

7ـ سيد مرتضي خشكنابي

8ـ سيدرضا خشكنابي

9ـ آزاده سادات خشكنابي

10ـ ميرزادة خشكنابي

11ـ طاهره سادات خشكنابي

12ـ سيده خانم بزرگ خشكنابي

13ـ كبري سادات خشكنابي

14ـ ميرعلي اكبر خشكنابي

15ـ ميرصادق خشكنابي


استاد شهـریاربه قـلم جـناب لطف الله زاهـدی دوست استاد

اصولاً شرح حال و خاطرات زندگی شهـریار در خلال اشعـارش خوانده می شود و هـر نوع تـفسیر و تعـبـیـری کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگی او نزدیک است و حقـیـقـتاً حیف است که آن خاطرات از پـرده رؤیا و افسانه خارج شود. گو اینکه اگـر شأن نزول و عـلت پـیـدایش هـر یک از اشعـار شهـریار نوشـته شود در نظر خیلی از مردم ارزش هـر قـطعـه شاید ده برابر بالا برود، ولی با وجود این دلالت شعـر را نـباید محـدود کرد.

شهـریار یک عشق اولی آتـشین دارد که خود آن را عشق مجاز نامیده. در این کوره است که شهـریار گـداخـته و تصـویه می شود. غالـب غـزلهـای سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آیـنـد است، یادگـار این دوره است. این عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـیـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسی معـشوقه هـم هـست، با یک قوس صعـودی اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفانی و الهـی تـبدیل می شود. ولی به قـول خودش مـدتی این عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـیـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولی برای او تجـلی کرده و شهـریار هـم با زبان اولی با او صحـبت کرده است. بعـد از عـشق اولی، شهـریار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشین به تمام مظاهـر طبـیعـت عـشق می ورزیده و می توان گـفت که در این مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبریزی و صلاح الدین و حسام الدین را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق می بازد. بـیـشتر هـمین دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـیزهًَ احساسات او واقع می شوند. از دوستان شهـریار می تـوان مرحوم شهـیار، مرحوم استاد صبا، استاد نـیما، فـیروزکوهـی، تـفـضـلی، سایه و نگـارنده و چـند نـفر دیگـر را اسم بـرد.

شرح عـشق طولانی و آتـشین شهـریار در غـزلهـای ماه سفر کرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغای غـروب و بوی پـیراهـن مشـروح است و زمان سخـتی آن عـشق در قـصیده پـرتـو پـایـنده بـیان شده است و غـزلهـای یار قـدیم، خـمار شـباب، ناله ناکامی، شاهـد پـنداری، شکـرین پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نومیـدی و غـروب نـیـشابور حالات شاعـر را در جـریان مخـتـلف آن عـشق حکـایت می کـند و غـزلهـا یا اشعـار دیگـری شهـریار در دیوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـیل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـیره که مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزیز نـشاط می دهـد.عـشقهـای عارفانه شهـریار را می توان در خلال غـزلهـای انتـظار، جمع و تـفریق، وحشی شکـار، یوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و نای شـبان و اشگ مریم، دو مرغ بـهـشتی و غـزلهـای ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خیلی آثـار دیگـر مشاهـده کرد. برای آن که سینمای عـشقی شهـریار را تـماشا کـنید، کافی است که فـیلمهای عـشقی او را که از دل پاک او تـراوش کرده در صفحات دیوان بـیابـید و جلوی نور دقـیق چـشم و روشـنی دل بگـذاریـد هـرچـه ملاحـضه کردید هـمان است که شهـریار می خواسته است. زبان شعـر شهـریار خـیلی ساده است. محـرومیت و ناکامی های شهـریار در غـزلهـای گوهـر فروش، ناکامی ها، جرس کاروان، ناله روح، مثـنوی شعـر، حکـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـریار بـیان شده است و محـتاج به بـیان من نـیست. خیلی از خاطرات تـلخ و شیروین شهـریار از کودکی تا امروز در هـذیان دل، حیدر بابا، مومیایی و افسانهً شب به نـظر می رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده می شود.

شهـریار روشن بـین است و از اول زندگی به وسیله رویأ هـدایت می شده است. دو خواب او که در بچـگی و اوایل جـوانی دیده، معـروف است و دیگـران هـم نوشته اند.اولی خوابی است که در سیزده سالگی موقعـی که با قـافله از تـبریز به سوی تهـران حرکت کرده بود، در اولین منزل بـین راه - قـریه باسمنج - دیده است؛ و شرح آن این است که شهـریار در خواب می بـیـند که بر روی قـلل کوهـها طبل بزرگی را می کوبـند و صدای آن طبل در اطراف و جـوانب می پـیچـد و به قدری صدای آن رعـد آساست که خودش نـیز وحشت می کـند. این خواب شهـریار را می توان به شهـرتی که پـیدا کرده و بعـدها هـم بـیشتر خواهـد شد تعـبـیر کرد. خواب دوم را شهـریار در 19 سالگـی می بـیـند، و آن زمانی است که عـشق اولی شهـریار دوران آخری خود را طی می کـند و شرح خواب مجملا آن است که شهـریار مـشاهـده می کـند در استـخر بهـجت آباد ( قـریه یی واقع در شمال تهـران که سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالی تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را می بـیـند که به زیر آب می رود، و شهـریار هـم بدنبال او به زیر آب رفـته، هـر چـه جسـتجو می کـند، اثـری از معـشوقه نمی یابد؛ و در قعـر استخر سنگی به دست شهـریار می افـتد که چـون روی آب می آید ملاحضه می کـند که آن سنگ، گوهـر درخشانی است که دنـیا را چـون آفتاب روشن می کند و می شنود که از اطراف می گویند گوهـر شب چـراغ را یافته است. این خواب شهـریار هـم بـدین گـونه تعـبـیر شد که معـشوقـه در مـدت نـزدیکی از کف شهـریار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـریار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه ای برای شهـریار دست می دهـد که گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوی را در نـتـیجه آن تحـول می یابد. شعـر خواندن شهـریار طرز مخصوصی دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـیه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـیـیر می کـند و در مـواقـع حسـاس شعـری بغـض گـلوی او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشک می شود و شـنونده را کاملا منـقـلب مـی کـند. شهـریار در موقعـی که شعـر می گـوید به قـدری در تـخـیل و اندیشه آن حالت فرو می رود که از موقعـیت و جا و حال خود بی خـبر می شود. شرح زیر نمونهً یکی از آن حالات است که نگـارنـده مشاهـده کرده است.هـنـگـامی که شهـریار با هـیچ کـس معـاشرت نمی کرد و در را به روی آشنا و بـیگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـیلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزی سر زده بر او وارد شدم، دیـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روی سر گـذارده و با حـالـتی آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلی عـلیه السلام مـتوسل می شود. او را تـکانی دادم و پـرسیدم این چـه حال است که داری؟ شهـریار نفـسی عـمیـق کشیده، با اضهـار قـدردانی گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـی نجات دادی. گـفـتم مگـر دیوانه شده ای؟ انسان که در توی اطاق خشک و بی آب و غـرق و خفـه نمی شود. شهـریار کاغـذی را از جـلوی خود برداشتـه به دست من داد. دیدم اشعـاری سروده است که جـزو افسانهً شب به نام سـنفونی دریا ملاحضه می کـنـید.

شهـریار بجـز الهـام شعـر نمی گوید. اغـلب اتـفاق می افـتد که مـدتـهـا می گـذرد، و هـر چـه سعـی می کـند حتی یک بـیت شعـر هـم نمی تـواند بگـوید. ولی اتـفاق افـتاده که در یک شب که موهـبت الهـی به او روی آورده، اثـر زیـبا و مفصلی ساخته است. هـمین شاهـکار تخـت جـمشید، کـه یکی از بزرگـترین آثار شهـریار است و با اینکه در حدود چـهـارصد بـیت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.

شهـریار دارای تـوکـلی غـیرقـابل وصف است، و این حالت را من در او از بدو آشـنایی دیـده ام. در آن موقع که بعـلت بحـرانهـای عـشق از درس و مـدرسه (کـلاس آخر طب) هـم صرف نظر کرده و خرج تحـصیلی او بعـلت نارضایتی، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه می شد که شهـریار خـیلی سخت در مضیقه قرار می گـرفت. به من می گـفت که امروز باید خرج ما برسد و راهی را قـبلا تعـیـیـن می کرد. در آن راه که می رفـتـیم، به انـتهـای آن نرسیده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً یک یا دو ارباب رجوع می رسید. با آنکه سالهـا است از آن ایام می گـذرد، هـنوز من در حیرت آن پـیش آمدها هـستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع برای کارهای مخـتـلف به شهـریار مـراجـعـه می کردند که گـاهـی به هـنر و حـرفـهً او هـیچ ارتـباطی نـداشت - شخـصی مراجـعـه می کرد و برای سنگ قـبر پـدرش شعـری می خواست یا دیگـری مراجـعـه می کرد و برای امـر طـبی و عـیادت مـریض از شهـریار استـمداد می جـست، از اینـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص برای گـرفـتن دعـا بود. خـدا شـناسی و معـرفـت شهـریار به خـدا و دیـن در غـزلهـای جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـدیـت، بال هـمت و عـشق، درکـوی حـیرت، قـصیده تـوحـید ،راز و نـیاز و شب و عـلی مـندرج است.

عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـریار در غـزل عید خون و قصاید مهـمان شهـریور، آذربایـجان، شـیون شهـریور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـید به زبان شعـر بـیان کرده است. الـبـته با مطالعه این آثـار به مـیزان وطن پـرستی و ایمان عـمیـقـی که شهـریار به آب و خاک ایران و آرزوی تـرقـی و تـعـالی آن دارد پـی بـرده می شود.

تـلخ ترین خاطره ای که از شهـریار دارم، مرگ مادرش است که در روز 31 تـیرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به این جانب مراجعـه کرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـیمارستان هـزار تخـتخوابی مراجـعـه کرده و نعـش مادرش را تحـویل گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـردیم. حـالـتی که از آن مـرگ به شهـریار دست داده در منظومه ای وای مادرم نشان داده می شود. تا آنجا که می گوید:

می آمدیم و کـله من گیج و منگ بود

انگـار جـیوه در دل من آب می کـنند

پـیـچـیده صحـنه های زمین و زمان به هـم

خاموش و خوفـناک هـمه می گـریختـند

می گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من

دنیا به پـیش چـشم گـنهـکار من سیاه

یک ناله ضعـیف هـم از پـی دوان دوان

می آمد و به گـوش من آهـسته می خلیـد:

تـنـهـا شـدی پـسـر!

شیرین ترین خاطره برای شهـریار این روزها دست می دهـد و آن وقـتی است که با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.

شهـریار در مقابل بچـه کوچک مخـصوصاً که زیـبا و خوش بـیان باشد، بی اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش این روزها همان حالت را دارد که برای شهـریا 51 ساله نعـمت غـیر مترقبه ای است، موقعی که شهـرزاد با لهـجـه آذربایجانی شعـر و تصـنیف فارسی می خواند، شهـریار نمی تواند کـثـرت خوشحالی و شادی خود را مخفی بدارد.

شهـریار نامش سید محـمـد حسین بهـجـت تـبـریـزی است. در اویل شاعـری (بهـجـت) تخـلص می کرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست که دو بـیت زیر شاهـد از دیوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را ( شهـریار ) تعـیـیـن کرد:

که چرخ سکه دولت به نام شهـریاران زد

روم به شهـر خود و شهـریار خود باشم


منابع:

1- زاهدی، لطف‌الله، «بیوگرافی استاد شهریار»، ۱۳۳۷، مندرج در دیوان شهریار، جلد اول، چاپ دهم، تهران: انتشارات نگاه و تبریز: انتشارات زرین، صص ۵۱ تا ۶۸.

2- زهری، علی، «به جای مقدمه»، مندرج در دیوان شهریار، جلد اول، چاپ دهم، تهران: انتشارات نگاه و تبریز: انتشارات زرین، صص ۳۷ تا ۴۰.

3- مرتضوی، منوچهر، «مقدمه»، تیر ۱۳۴۷، مندرج در دیوان شهریار، جلد اول، چاپ دهم، تهران: انتشارات نگاه و تبریز: انتشارات زرین، صص ۲۳ تا ۳۲.

4- تاریخ ادبیات ایران ، سال سوم آموزش متوسطه، رشته ادبیات و علوم انسانی، دفتر برنامه ریزی و تالیف کتابهای درسی (ایران)، چاپ سوم، 1382. {صص 150 تا 155}

5- ليلا سبزه علي

6- علي صمدي،کارشناس ارشد ادبيات فارسي

7- یاداشتی ازمقاله نویسنده(موسی کاظم زاده،پژوهشگرحوزه مسایل اجتماعی،فرهنگی،علوم ارتباطات ورسانه)

 

 

    513 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد و مشاهير
●  شهریار   

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:15/12/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب