● به نام خدا - امروز ، جمعه 8 مرداد 1389 - كاربران برخط: 427   باشگاه را خانه خود بسازيد   در سایت عضو شوید   نام کاربری   کلمه عبور  


  
  
    
داستان: سه مادر
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 16/10/1385

   ● نويسنده: اليزابت - گراور

مترجم: نعيمه - دوستدار

 
 

امروز صبح، حوالي طلوع آفتاب، در حالي كه دراز كشيده بودم، مادربزرگ ربكا كه دو سال پيش در همين روزها مرده بود، به ديدنم آمد.

او را دريك اتاق ديدم. كسي كنارش بود. او كه از كنارش گذشتم كه بود؟ درست يادم نمي‌آيد. فقط يادم هست كه زن درشت هيكلي بود، با قيافه آلماني، كسي كه حس مي‌كردم يك روزي او را مي‌شناخته‌ام. الان فكر مي‌كنم كه او مي‌توانست «مولي» باشد؛ يك پرستار آلماني مسن كه از «مارا» دختر همسايه‌مان نگهداري مي‌كرد. وقتي كه من يك دختربچه بودم و مارا يك نوزاد، موقع قدم زدن،‌همراهي‌شان مي‌كردم. مولي با كفش‌هاي زمختش كالسكه را مي‌كشيد و من پابرهنه، روي ريگ‌ها، شن‌ها و قيرهاي داغ راه مي‌رفتم. مولي و بچه را بيشتر از آن كه به نظر مي‌آمد، دوست داشتم. آن‌ها چيزهاي كوچك و با ارزش زندگي من بودند. در روح عصبي ده ساله‌ام، ‌احساس باخت مي‌كردم. آن‌ها را به خاطر بي‌كم و كاست بودن‌شان دوست داشتم. بچه، بلوند و سفيد بود، پاشنه لخت پاهايش مثل نان‌هاي صبحانه از كالسكه آويزان بود. ما مسير دوري را پياده‌روي مي‌كرديم، هر سه ما. گاهي تظاهر مي‌كردم كه بچه، بچه من است. پاييز و زمستان، او را در لباس‌هاي كلفت مي‌پيچيدم و كلاهش را پايين مي‌كشيدم و برف را به چانه داغش مي‌ماليدم. بقيه اوقات، او خواهر من بود و مولي مادرم. من در خانه مادر و خواهري داشتم كه دوستم داشتند، اما در فاصله ميان رنگ پوست من و رنگ آن‌ها هميشه يك اتاق بيشتر وجود داشت.

در روياهايم، انگار اين مولي بود كه از كنارم مي‌گذشت. بايد تا الان مرده باشد. چون همان موقع‌ها هم زن پيري بود. شايد او آن‌جا از مادربزرگ من مراقبت مي‌كند. اگر اين طور باشد، آن‌ها زوج عجيبي خواهند بود؛ يك پرستار آلماني ازدواج نكرده و يك زن اسپانيايي كه مادر شش بچه بوده. آن‌ها با هم هم اتاق هستند و گرچه مادربزرگم موقع مرگ، فقط يك پا داشت، اما حالا سالم است و ايستاده. به نگاه من كه از ديدن او متعجب شده‌ام، لبخند مي‌زند و همان طور كه روياها زمان را متوقف مي‌كنند، ما مي‌رويم كه قدم بزنيم. من او را روي يك برانكار دراز مي‌كنم و او تمام در پتوهاي كركي نخي پيچيده شده. از كنار باغ‌ها مي‌گذريم و از تپه‌ها بالا مي‌رويم و از نرده‌ها مي‌گذريم و از شهرهايي عبور مي‌كنيم كه من نمي‌دانم كجا هستند. يك پياده‌روي آرام و خوب است و با اين كه او روي برانكار است، هيچ دشواري در كار نيست. تنها يك فكر آزارم مي‌دهد. تمام بينش من نسبت به اين دنيا، ناپايدار است. چون من دارم با يك روح قدم مي‌زنم. بعد، مادربزرگم مي‌نشيند، پتوها را كنار مي‌زند و اسم بچه‌هايش را مي‌گويد: آلبرت، ديويد، فرانك، جك و سوزان كه مادر من است. فقط يكي را يادش مي‌رود؛ دختر خوانده‌اش، لونا. لونا اسمي است كه من خيلي دوست دارم،‌لونا مثل ماه است، مثل لون، لوناتيك و... لونا، خاله‌اي بود كه هميشه لبه صحنه، بي‌قرار و ناآرام نشسته بود. مادربزرگم، اسم‌ها را تكرار مي‌كند و بعد آن‌ها را به لحن ترانه‌اي مي‌خواند. لايه‌ها را كنار مي‌زند، انگار ممكن است بچه‌هايش در اين قفس فرو رفته باشند. و بعد، نوه‌هايش، ليزا، راشل، پم، جن، سم، ماتيو، هلن، جانت و روت. كارل، پسر لونا و من، تنها كساني هستيم كه اسم‌مان را نمي‌برد.

مي‌خواهم به او بگويم من، جايي در ميان پتوها هستم و بعد، ناگهان اومي‌خندد و مي‌گويد: «اليزابت!» و من احساسي شبيه به تولدي دوباره پيدا مي‌كنم. دكتر مي‌گويد بچه را بپوشانيد، اگر اين طور در هواي آزاد دست و پا بزند، به وحشت مي‌افتد.

و بعد، من بزرگ شدم، زني بالغ و آن قدر محكم كه مي‌توانست كالسكه را از شيب تپه‌ها بالا ببرد. ما درباره گل‌هايي كه سر راه مي‌ديديم، حرف مي‌زديم. هر بار كه مي‌ايستاديم، او بازويم را همان طور كه هميشه عادت داشت محكم مي‌گرفت، سرم را بلند مي‌كرد و با شگفتي از زيبايي خودش و من حرف مي‌زد. وقتي پايين را نگاه مي‌كردم، دستم را چيزي خارج از وجود خودم احساس مي‌كردم و وقتي انگشت‌هايم را به عقب خم مي‌كردم استخوان‌هايم مثل شاخه‌هاي سبز كوچكي بودند.

او انگار به خاطر چيزي شاد بود، يك جور شادي كه انگار با واكنش‌هاي من نسبت به بودن او در آن‌جا آميخته شده بود. هيجان‌زده بود، فكر مي‌كنم به خاطر شوك ناشي از اين كه دارد چيزي در من خلق مي‌كند، اما من به هيچ وجه شوك زده نبودم. در عوض، به خاطر ديدن موهاي آشنا، سفيد و آشفته او و از شنيدن شكل خاص اداي كلماتش، احساس آرامش مي‌كردم. او راست مي‌گفت كه مي‌تواند ذهن‌ها را بخواند و از اقيانوس‌ها عبور كند؛ اين كار را كرده بود.

و بعد، من مقابل برانكار خم مي‌شوم و دنبال مادربزرگم مي‌گردم، فكر مي‌كنم او زير ملافه‌ها پنهان شده است، خودش را مچاله كرده و مثل هميشه كلك مي‌زند و مي‌خواهد حقه‌اي برايم سوار كند. اما لايه‌ها را كه كنار مي‌زنم، مي‌فهمم كه او رفته است.

آن روز صبح، زود از خواب بيدار مي‌شوم، آن هم به خاطر دعوايي كه توي حياط شروع مي‌شود و به حياط خلوت خانه من مي‌رسد. يك پسر و مادرش. پسر دارد خشم 37 ساله خاموشش را خالي مي‌كند. همان طور كه من ميان ملافه‌هايم فرو رفته‌ام، او منفجر مي‌شود. كلماتش تيز و نيش دارند، طوري كه من احساس مي‌كنم دارم به نمايشنامه‌اي از تنسي ويليامز گوش مي‌كنم. مجبور مي‌شوم در حالي كه نيمه خواب نيمه بيدارم، به خودم يادآوري كنم كه آن چه مي‌شنوم، واقعيت دارد. او مي‌گويد: «سه پسر! تو سه پسر نداري. دو پسر داري و يك كيسه بوكس! تو هرگز مرا دوست نداشتي... بگو كه هرگز دوستم نداشتي...»

و سكوت، از سمتي كه من هستم.

صدايش، مي‌لرزد، زنانه شده است. مي‌گويد: «من به تو چه گفتم؟ تو هرگز دوستم نداشتي، چون من پدر را دوست داشتم. دوستش داشتم. اما تو همه‌اش مي‌گفتي ويلي، ويلي، ويلي.»

زن مي‌خندد. مقطع و بلند. آهسته چيزي مي‌گويد كه شنيدنش از اين‌جا كه من هستم، ‌ممكن نيست. پسر نعره مي‌زند: «برايم مهم نيست. تو مادرم بودي.»

زن مي‌گويد: «داد نزن!» از همان دور، مي‌توانم احساس كنم چه چيزي پسر را تحريك مي‌كند؛ صداي آرام زن و تيزي خنده‌اش، انگار كه زن يك در فولادي باشد، دنبال جاي ضربه‌اي مي‌گشت تا خودش را نشان بدهد، با جواب‌هايي لرزان و زمزمه‌وار. فكر مي‌كنم مرد كوبيده و كبود است، اين تنها كلمه‌اي است كه او به ذهنم مي‌آورد. و گرچه زماني كه خودم را تكان مي‌دهم تا پنجره را باز كنم، ‌نمي‌توانم آن‌ها را از ميان درخت‌ها ببينم. او را يك مرد ميانسال تصور مي‌كنم، صورتش پر از جوش و لكه است. مردي است با لهجه بوستوني و سر طاس كه در خواب دندان قروچه مي‌كند. مادرش، بايد زني كوچك اندام و زيبا باشد. موهايش مجعد و روشن است. احتمالا پيش‌بندي تميز و ارزان قيمت بسته و درحالي كه پسرش پايين روي علف‌ها ايستاده و دست‌هايش را به هم مي‌كوبد، ‌توي ايوان نشسته است. شايد به خاطراين كه صداي پسر خيلي بلند است، نصف حرف‌هايش را نمي‌شنوم. شايد حرف‌هاي پسر خيلي منصفانه نباشد. بچه‌ها هميشه پدر و مادرها را سرزنش مي‌كنند. با اين حال، من از مادر خوشم نمي‌آيد. بي‌آن كه پسر بداند، طرف او هستم. همين طور كه آن‌جا دراز كشيده‌ام، تمام آن چيزي كه مي‌توانم به آن فكر كنم اين است: «به او رحم كن... رحم كن! نزديك‌تر شو! يك قدم به طرف او بردار! همان قدر كه او به عنوان يك بچه از تو دور شده، تو به او نزديك شو...» پسر نعره مي‌زند: «بگذار بشنوند... به درك! من 37 سال به خاطر اين لحظه صبر كرده‌ام. خدا مي‌داند كه تو هميشه مرا تحقير كرده‌اي... هر روز، در مقابل همه. گوش كن!» حالا، پسر خطاب به ما همسايه‌ها داد مي‌زند: «مي‌شنويد؟»

توي ذهنم، او را مثل يك بچه كوچك مي‌بينم كه تلو تلو مي‌خورد و تاتي تاتي مي‌كند، گاهي به طرف مادرش، گاهي به عقب و بيشتر اوقات به سمت دست‌هاي گشوده مادرش. مي‌گويد:«نمي‌بيني هيچ برايم مهم نيست كه ديگران صدايم را بشنوند؟ همه عمرم منتظر اين لحظه بوده‌ام!»

صداي مادر بالاخره كمي بلند مي‌شود:«تو گنديده‌اي! يك تخم مرغ گنديده! از خانه من برو بيرون! تو آدم بدي هستي.»

پسر هنوز داد مي‌زند، اما اين بار شادي‌اي در صدايش بود: «خب بد شد! چون مرا اين طوري بار آورده‌اي.»

بعد، كلمات نرم‌تر شدند. من سعي مي‌كردم صدايشان را بشنوم. سرم را بالا كشيدم و چشم‌هايم را ريز كردم تا از ميان برگ‌ها ببينم‌شان. بين من و آن‌ها، منظره‌اي سبز و مبهم بود. آخرش، انگار مادر شروع به گريه مي كند، چون پسر مي‌گويد: «معجزه شد! نگاه كن از سنگ آب مي‌چكد. همه عمرم منتظر ديدن اين منظره بودم.»

بعد سكوت. تصورش كردم كه دارد سوار ماشين مي‌شود و مادرش همان جا نشسته است و هرچه پسر دورتر مي‌شود، رنگش بيشتر مي‌پرد. مادربزرگم را به ياد آوردم، در بدترين لحظاتش؛ اين كه چه طور لب‌هايش تبديل به خطي باريك شدند و نگاه مصمم و خيره‌اش تبديل به نگاهي تهي و خالي شد. در خانواده ما هم كينه وجود داشت؛ ميان مادربزرگم و دختر خوانده‌اش لونا كه او هميشه مي‌ترسيد مهر پدربزرگم را بيشتر از او به خودش جذب كند. همان طور كه دراز كشيده بودم و بيشتر گوش مي‌كردم. به اين فكر مي‌كردم كه چند همسايه ديگر در حالي كه در رخت‌خواب‌شان دراز كشيده‌اند، تنها يا در كنار آدمي كه دوستش دارند، يا ندارند و در حالي كه بچه‌هايشان در اتاق‌هاي پايين هال خوابيده‌اند، به اين مشاجره گوش مي‌دهند.

بايد دوباره به خواب مي‌رفتم، اما زنگ تلفني كه كنار تختم بود، از خواب بيدارم كرد. صدايي دل‌نواز، با لهجه فرانسوي غيرپاريسي گفت: «الو... الو؟» و وقتي گفت كه مادر فرانسيس است، او را نشناختم. به آخرين سفرم به فرانسه فكر كردم و به تمام مادرهايي كه آن جا ديده بودم: مادري با پسرش كه مي‌خواست در امتحان انگليسي شركت كند، آن كه پسرهاي دوقلو داشت، مادر عروس، مادر داماد، مادر بچه‌اي كه وقتي آن‌جا بودم از او پرستاري مي‌كردم و مادري كه: «در هواپيما... كنار هم نشسته بوديم.»

حالا ديگر بيدار شده بودم. يادم آمد. يك گروه از مادرها در هواپيما بودند كه از پاريس به بوستون مي‌رفتند، حدود 50 زن اهل زئير كه همه لباس‌هاي درخشان و رنگي پوشيده بودند كه در مدل‌هاي مختلف اما از يك نوع پارچه دوخته شده بودند، پارچه‌اي با زمينه آبي، با گل‌هاي روشن. روي لباس‌ها دايره‌اي بود كه روي آن نوشته شده بود: «موسسه بين‌المللي دس آميس دريو» يا چيزي شبيه آن كه به نظر مذهبي مي‌رسيد. يكي از آن زن‌ها، كنار من نشست. دو برابر هيكل مرا داشت و نصف صندلي مرا هم گرفته بود. در نيمه اول سفر، با هم حرف نزديم، اما بعد من از او پرسيدم كه به كجا مي‌رود و او گفت كه به يك كنفرانس مذهبي در بوستون مي‌رود. پسرش آن‌جا زندگي مي‌كند (بله، فرانسيس. اين اسم او بود، 24 ساله، ‌دانشجوي مهندسي، آن‌جا با پسر شوهرش زندگي مي‌كرد. تاكيد كرده بود: پسر شوهرم، نه پسر خودم.)

با من صميمي بود. مرا «تو» صدا مي‌كرد. سرش را كرده بود توي لپ‌تاپ من تا مجله‌اي را نگاه كند و دسته صندلي ميان‌مان را برداشته بود تا پهلوهايش روي صندلي من جا شوند. هم دلم مي‌خواست با او حرف بزنم، هم دلم نمي‌خواست. مي‌خواستم از او بپرسم دختر دارد يا ندارد و آيا دخترش، ‌دختري دارد يا نه. نفهميدم كي نانم را از بشقابم برداشت، جوري كه انگار ما هميشه همديگر را مي‌شناخته‌ايم و مرا به گوشه صندلي خودم فشار داد.

وقتي به بوستون نزديك مي‌شديم، در آينه دستي‌اش، چشم‌ها و لب‌هايش را نگاه كرد. گفتم: «بايد خيلي خوشحال باشيد از اين كه پسرهايتان را بعد از اين همه وقت مي‌بينيد؟ چند وقت است آن‌ها را نديده‌ايد؟»

حرفم را اصلاح كرد و نفس عميقي كشيد: «پسرم را... باورش نمي‌شود كه از وقتي رفته، مادرش اين طور پير شده باشد. زئير كشور قشنگي است. بايد بيايي ببيني. من همه چيز را نشانت مي‌دهم.»

آخرش، ‌وقتي فرم‌هايش را برايش پر كردم و از آب نبات‌هايم به او دادم، شماره تلفن‌ام را خواست تا براي نوشيدن قهوه در بوستون با هم قرار بگذاريم. دو هفته‌ قبل‌تر از آن سفر، وقتي در قطار پاريس به استراسبورگ بودم، بيوه‌اي كه كنارم نشسته بود، عكس همسر مرده و فرزندانش را نشانم داد و گفت اگر زماني به نانسي رفتم، او در فلان نشاني است. نشاني‌اش را با خط خرچنگ قورباغه‌اي، روي يك كاغذ شكلات نوشته بود و به دستم داده بود. ما زن‌هاي تنهايي بوديم، همه‌مان اين تنهايي را از اين صندلي به آن صندلي حس مي‌كرديم. تنهايي‌مان وحشت‌ناك نبود؛ به هر حال توي كيف پول‌مان، عكس‌هايي داشتيم. اما مي‌توانم بگويم همه آن‌ها چيزي از من مي‌خواستند. يك خط باريك ميان ما كشيده شده بود كه مي‌توانست مرا عصبي كند. من هنوز آدرسم را مي‌نويسم و هر بار آن را به يك زن، يك مادر مي‌دهم.

امروز صبح، پشت تلفن، زني به من گفت كه براي من هديه‌اي دارد. گفتم اين كار ضرورتي ندارد. اما او گفت چرا، يك چيز كوچك از زئير برايم آورده است. تشكر كردم: «هديه نمي‌خواهم! اما مي‌توانيم براي قهوه قرار بگذاريم.» پشت صدايم، دو «من» بود. يكي، من تنهاي ماجراجو كه مي‌خواست با زني كه پسرش در حاشيه اقيانوس زندگي مي‌كرد، قرار بگذارد و ديگري مني كه دزدانه به زندگي غريبه‌ها نگاه مي‌كرد و سعي مي‌كرد مرا عوض كند، از من چيزي مي‌خواست و مرا به گوشه صندلي‌ام فشار مي‌داد.

زن، با صدايش اصرار مي‌كرد. نه نمي‌تواند. فردا به خانه‌اش برمي‌گردد، اما هديه را مي‌گذارد پيش پسرش. آن‌ها سر ساعت شش امشب به او زنگ مي‌زنند. آيا او آن موقع خانه هست؟ ‌پسرش آدرس خانه‌اش را خواهد داد. مي‌خواستم بگويم اين هديه چه معنايي دارد؟ يعني از من مي‌خواهد پسرش را ببينم تا زنش بشوم؟ به خاطر همين در هواپيما از من پرسيد بچه دارم يانه، ازدواج كرده‌ام يا نه (هر دو شان اين سوال را پرسيدند، هم او، هم آن بيوه اهل نانسي)؟ و وقتي گفتم نه، ‌اخم كرد. شايد هم اين يك نشانه بود. نشانه‌اي از اين حقيقت كه در دنيايي به اين كوچكي، من ممكن بود دختر او باشم و او مادر من. پسر او بايد نزديك او باشد. شايد مادر بزرگ من، همه بچه‌هايش را يك اندازه دوست داشت و نبايد مي‌مرد. مرا با درد دست‌هايم رها مي‌كرد تا آن‌ها را تبديل كند به شاخه‌اي سبز. بعد، من پارچه‌اي از زئير را تصور كردم؛ نوعي پارچه كه مادربزرگم روي چانه‌اش مي‌بست و آن را روي دهانش فشار مي‌داد. يك پارچه نخي زيبا، با رنگ‌هاي درخشان كه انگار روي سلول‌هاي برگي كه تازه روييده بود، تكثير مي‌شدند.

گفتم بله. فكر مي‌كنم خانه باشم.


 

 

    98 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   ادبیات 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:16/10/1385
   
 ارسال پیام l ارسال خبر l ارسال م
     

تماس با ما  l ارسال مطلب l درباره سایت l آمار سایت l ارزش سایت