|
ميشل اكم دو مونتني فيلسوف شكاك و اومانيست فرانسوي به سال 1533 م به دنيا آمد. پدر او اشراف زاده اي از مردم گاسكوني و مادرش زني اسپانيايي تبار و يهودي بود. با اين كه مي توان مونتني را متفكري با مذاق فلسفي دانست اما در اين نكته ترديدي نيست كه او داراي يك جهان بيني فلسفي سيستماتيك و منسجم نبود.
ميشل مونتني به اقتضاء عصر و شرايط تاريخي اي كه در آن به دنيا آمده و زيسته است چونان آئينه اي نشانگر روح شكاك سلبي نگر رنسانس تمدن اومانيستي است. ظاهرا مونتني فرزند خانواده هاي اشرافي بوده است. ميشل مونتني به سال 1570 يعني در نزديكي چهل سالگي از كار موظف روزانه [او داراي منصب فضايي بود] خود را بازنشسته كرده و در ملك ييلاقي خود انزوا گزيده و به مطالعه و تا حدي نگارش پرداخت.
در ملك مونتني برج دواري وجود داشت كه مونتني در طبقه ي سوم آن براي خود كتابخانه اي درست كرده بود و اغلب ساعات روز را در آنجا مي گذراند. در حدود دو سال بعد اين زندگي انزوا گزينانه را كناري نهاد و براي سفر به آلمان و سويس و ايتاليا رفت.نزديك به يك سال بعد به فرانسه برگشت و براي دو دوره به مقام شهرداري در بوردو برگزيده شد. از مونتني رساله ي معروف «مقالات» به جاي مانده است كه تاليف آن حاصل دوران متاخر عمر او است. او به سال 1598 در گذشته است.
مونتني متفكری اومانيست است. او در دوران رنسانس مي زيست و كاملا به رويكردهاي مبنائي آن دوره وفادار بود. در واقع گويا مونتني هم به لحاظ تاريخي فرهنگي اومانيست بود [يعني به دائر مدار بودن وجود بشر اعتقاد داشت] و هم به لحاظ ادبي از طرفداران رويكرد اومانيسم ادبي بود [يعني علاقمند به خواندن آثار كلاسيك نويسندگان باستان و معتقد به الگو گرفتن از آنها]. مونتني در دوران نوجواني در مدرسه ي گاين بر پايه ي اصول اومانيست هاي ادبي آموزش ديده بود. او نزد اومانيست هايي چون مارك آنتوان موره و جرج بوگنن [كه بعدها به اومانيست هاي معروفي بدل شدند] تحصيل كرده بود.
براي مونتني به عنوان يك فيلسوف، مطالعه ي آدمي از منظر ماهيت و شرايط وجودي او و نيز مباحث مربوط به ارزش شناسي و اخلاقيات از اولويت و اهميت بيشتري برخوردار است. او ميل چنداني به دنبال كردن مباحث مابعدالطبيعه و هستي شناختي نداشت.
گويا مونتني در مقام يك متفكر دوره ي رنسانس دريافته بود كه بشر جديدي پديد آمده و نسبت تازه اي با عالم برقرار كرده است. اين بشر جديد همان انسان اومانيست مدرن است كه مونتني مي كوشيد تا از منظر و افق وجودي او به عالم و آدم نگاه کند و مباحث معناشناختي و ارزشي و اخلاقي و تا حدودي معرفت شناختي وي را طرح و تبيين نمايد.
برخي مورخان مونتني را يك اومانيست غيرمعمولی [در مقايسه با نمونه ي مثالي متفكر اومانيست قرن شانزدهم] ناميده اند، زيرا او بيش از همفكران معاصر خود [و از اين نظر تا حدودي شبيه اومانيست هاي يكصد سال قبل از خود در سپيده دم رنسانس] شكاك و نسبي انگار بود. اما اين شكاكيت درنهايت او را از جرگه ي اومانيست ها خارج نمي كند هر چند كه شايد در مقايسه با اومانيست هاي انتهاي رنسانس [در پايان قرن شانزدهم] به او موقعيت ويژه اي مي بخشد.
مي گويند بر ديوار اتاق مطالعه ي مونتني نوشته شده بود: «آنچه يقيني است اين است كه هيچ چيز يقيني نيست.»
شكاكيت مونتني به مراتب بيش تر و سهمگين تر از شكاكيت اراسموس [يكي ديگر از متفكران اومانيست رنسانس] بوده است. در واقع مونتني و برخي ديگر از اومانيست های غربي در رنسانس بر پايه ي اين شكاكيت و ترويج نسبي گرايي معرفت شناختي و اخلاقي به نفي ميراث فكري قرون وسطي مي پرداختند.
نفي گرايي سلبي انديشانه ي اکثر متفكران غربي در رنسانس زمينه ساز تدريجي ظهور يقين اومانيستي و مدرن در انديشه ي دكارت گرديد. هر چند كه اكنون و قريب به چهار قرن پس از دكارت يقين عقل گرايانه و مدرن او نيز در كوران طوفان شكاكيت پسامدرنيستي به تلاطم افتاده است و طليعه هاي تفكري وراي عقل انديشي اومانيستي و مدرنيته در افق فكري و فرهنگي و تاريخي جهان ظاهر گرديده است.
مونتني به لحاظ مذهبي مثل بسياري از اومانيست هاي معاصر و يا پس از خود از صورت رسمي مسيحيت كاتوليك روي برگردانده و به نحوي الهيات طبيعي و دين داري غير وحياتي روي آورده بود. او به سال 1569 كتاب «الهيات طبيعي» نوشته ي رمون سبون [كه مبتني بر الهياتي فارغ از آموزه هاي ايمان يا وحي و مبتني بر مبنا قرار دادن عقل اومانيستي بشر به عنوان پايه ي الهيات بوده است] را ترجمه و منتشر كرد. در واقع درك مونتني از دين نوعي تفسير اومانيستي دين است كه متمايز از تعريف اديان ابراهيمي از دين مي باشد.
مونتني همچنين در مفاهيم ديني اي چون «معجزه»، تشكيك مي كند. او دعا كردن را قبول ندارد و آن را با ورد خواني هاي خرافي و اعمال جادويي مقايسه مي كند. مونتني بر خلاف آموزه هاي اديان الهي عمل خودكشي را تاييد مي كند. وي همچنين در چارچوب يك درك پاراسايكالاجيك parapsychology و اومانيستي، پيدايي زخم ها بر بدن «قديس فرانسيز» را نوعي نتيجه ي «قدرت تخيل» خود او مي دانست و بدينسان به گونه اي سكولاريستي آن را تعريف مي كرد. برخي سخنان و تحليل هاي او از ماهيت روياها، وي را پيشتاز در تفسير اومانيستي خواب [يعني قبل از فرويد و روانكاوي او] نشان مي دهد.
كليساي كاتوليك نسبت به آراء اومانيستي مونتني چندان روي خوش نشان نمي داد و چند دهه پس از مرگ او كتاب «رسالات» وي در ليست كتب ممنوعه ي كليسا در ايتاليا و اسپانيا قرار گرفت.
مونتني در قلمرو مباحث اخلاقي نيز فردي نسبي انگار و حتي شكاك بود. او هيچ تفاوتي ما بين احكام اخلاقي و آداب و رسوم قائل نمي شد و بدينسان نسبي و متغير بودن آداب و رسوم را دليل بر نسبي بودن احكام اخلاقي فرض مي كرد.
مونتني رساله اي تحت عنوان «دفاع از رمون سبون» نوشته است و در آن رساله به ترويج نظريه ي «اصالت نسبيت» مي پردازد. او در اين رساله وجود معيارهاي ثابت و كلي و جهاني در زمينه ي اخلاقي و حتي زيباشناسي را رد مي كند.
جالب است كه مونتني در دهه هاي پاياني قرن شانزدهم همان گونه به امر متغير بودن آداب و رسوم اقوام و ملل مختلف مي نگرد كه يك مردم شناسي قرن بيستمي و همان گونه اين كثرت آداب و رسوم را دليل به اصطلاح نسبي بودن اخلاق و فرهنگ مي داند كه يك مردم شناسي اومانيست قرن بيستمي.
يكي از اشتباهات اساسي مونتني [كه البته جامعه شناسان و مردم شناسان اومانيست و اغلب ماترياليست غربي معاصر هم بدان مبتلا هستند] اين است كه در بررسي تنوع و تكثر آداب و رسوم مختلف، همه ي آنها را به يكسان، بر حق فرض مي كند و در نظر نمي گيرد كه وجود مجموعه ي متكثري از آداب و رسوم مختلف و متغير دليل درست و برحق بودن همه ي آنها نيست و با تكيه بر تعريف كمال وجودي در انسان و غايات زندگي او مي توان مبنايي ثابت براي فهم و تحليل و نقد و ارزيابي آداب و رسوم متكثر و متعدد يافت و براي همه ي آنها به يكسان به طور برابر ارزش قائل نشد.
در واقع وجود ده ها و چه بسا صدها صورت اخلاقي و يا فرهنگي غلط و شرك آلود و كفرآميز و به اعتباري ضداخلاقي و بر خلاف رشد و كمال انساني، نافي وجود معيارها و ميزان هاي ثابت براي درك كمال و رشد از تداني و انحطاط و نافي وجود يك صورت اصيل و كامل معنوي و اخلاقي و فرهنگي نمي باشد.
مشكل مونتني در اين است كه او به دليل تفسير اومانيستي كه از آدم و عالم داشت، معيار و ميزان و تعريف رشد و كمال اخلاقي و فرهنگي و انساني را در دست نداشت و از اين رو در برهوت نسبي انگاري و فراتر از آن شكاكيت سرگردان گرديده بود.
در يك نگاه و به طور اجمال مي توان ويژگيهاي اصلي آراء و جايگاه فلسفي مونتني را اين گونه فهرست كرد:
● مونتني متفكري اومانيست بود.
● اگر چه داراي گرايش هاي نيرومند فلسفي بود اما هيچ گاه يك نظام منسجم فلسفي پديد نياورد.
● مونتني به عنوان يك اومانيست از كاتوليسيسم بريده بود. او بسياري از باورهاي مذهبي را قبول نداشت و معتقد به نحوي الهيات طبيعي در برابر الهيات وحياني بود.
● مونتني در قلمرو معرفت شناسي و مباحث اخلاقي و ارزش شناسي پيرو نسبي انگاري و مروج شكاكيت بود. شكاكيت معرفت شناختي او در واقع محاكات نگرش سلبي و نسبي انگار و شكاك رنسانس بود.
● وجه غالب شكاكيت مونتني متوجه نفي ميراث تفكر فزون وسطايي بود.
● شكاكيت مونتني بستر ساز ظهور يقين اومانيستي دكارت بود كه در قرن بستم و با فرارسيدن دوران انحطاط غرب مدرن آن يقين اومانيستي دكارتي اينك فروريخته و از بين رفته است.
|