● به نام خدا - امروز ، پنجشنبه 11 شهريور 1389 - كاربران برخط: 787   باشگاه را خانه خود بسازيد   در سایت عضو شوید   نام کاربری   کلمه عبور  


  
  
    
سه تئوری(2)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ
مدلهای تئوریک در جامعه شناسی سیاسی


درست همانگونه که تئوری طبقه اجتماعی با سوسیالیسم و تئوری نخبه با فاشیسم مشابهت دارد، پلورالیسم، تئوری لیبرال دموکراسی مدرن است.

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 25/10/1387 - به نقل از http://crab.rutgers.edu

   ● نويسنده: تد - گوارتزل

مترجم: كيانوش - كياكجوري

  ● صفحه اينترنتي مرتبط: http://crab.rutgers.edu/~goertzel/polsoctheories.htm

 
 

 


سازمان اجتماعی و نخبگان

یک دلیل جامعه شناختی در این خصوص وجود دارد که برای آنکه یک سازمان اجتماعی بزرگ عمل کند وجود نخبگان ضروری است. تا حدی این نظریه توسط مارکسیست ها پذیرفته شده است. مارکس ضرورت «دیکتاتوری پرولتاریا» را بعد از آن که کمونیستها قدرت را به منظور سرکوب آنهایی که در تلاش برای احیا جایگاه ممتاز خود در جامعه بودند را به دست گرفتند، می پذیرند. لنین، که نخستین جنبش کمونیستی برای پیروزی واقعی بر قدرت دولتی را بر عهده داشت تئوری خود را بر این اساس استوار ساخت که تنها یک حزب نخبه از انقلابیون حرفه ای با دیسیپلین خشک که توسط کمیته مرکزی کوچک کنترل می شوند، برای گرفتن قدرت از سرمایه داران کافی هستند.

با این وجود، مارکس استدلال کرد به محض این که سوسیالیسم در شرایط رفاه تشکیل گردد، استفاده از زور دیگر نیاز نیست و هر کسی می تواند در امور مشترک دولت سهیم شود. به رغم این موضوع، اینکه چگونه این شرایط می تواند ایجاد شود هرگز روشن نیست و تاریخ اتحاد جماهیر شوروی بعد از آن که حزب کمونیست قدرت را به دست گرفت یک کمک فکری برای این استدلال فراهم ساخت که انقلابی که هدف آن حذف نخبگان باشد به آسانی یک نخبه را با دیگران جایگزین خواهد کرد. این امر ممکن است به عنوان نتیجه ای از ساختار سازمانی نخبه گرای آشکار که این حزب برای کسب قدرت به آن نیاز دارد، تفسیر شود. با این وجود، تمایلات نخبه گرایانه را می توان در احزاب سیاسی که عمیقاً به آرمانهای دموکراتیک پایبند هستند و در جامعه ای که به احزاب سیاسی اجازه فعالیت آزادانه می دهد، یافت.

روبرت میخلز، مطالعات گسترده ای در خصوص تمایلات اولیگارشی در احزاب سیاسی انجام داد که بیشتر مبتنی بر تحلیل از تاریخ حزب سوسیال دموکرات آلمان، یک حزب طبقه کارگر که قویاً متعهد به ایده های دموکراتیک، بود. او بر این باور بود که با نشان دادن شیوع حاکمیت الیگارشی در یک سازمان دموکراتیک، او یک آزمایش انتقادی از تئوری نخبگان انجام خواهد داد. میخلز، بر این باور بود که سه دلیل اصلی برای تمایلات الیگارشی وجود دارد: نیازها و ضرورتهای سازمانی، خصوصیت رهبران و خصوصیت توده. یک سازمان پیچیده نیازمند رهبران باتجربه و آموزش دیده است. سازمانی که با گروههای دیگر سروکار دارد نیازمند آن است که بتواند سریع تصمیم گیری کند و منابع سازمان را برای اجرای این تصمیمات در اختیار گیرد و فرماندهی نماید. این نیازهای سازمانی توسعه گروه رهبران متخصص و با ثبات را تشویق می کند. این رهبران شرایط شغلی خود را هم از جهت حقوق و هم از جهت شرایط کاری کاملا ارزشمند یافته اند. این موضوع بویِژه در سازمان های کارگری، از آنجا که شکاف در استانداردهای زندگی، شرایط کاری و پرستیژ میان رهبران و اعضای عادی بسیار زیاد است، مشهود می باشد. رهبران، احتمالاً بهبود در شرایط زندگی خود را نشانه بهبود عمومی در جامعه تلقی کرده و در نتیجه بیشتر محافظه کار خواهند شد.

در حزب سوسیالیست آلمان رهبران معروف و سرشناس معمولاً از اعضای پارلمان انتخاب می شوند که به حمایت آراء بسیار افرادی که عضو حزب نبودند، تکیه داشتند. این امر آنها را قادر می ساخت تا استقلال نسبی خود را از سازمان حزب و اعضای آن حفظ کنند. آنها بیشتر به حزب پیشنهاد می دادند تا حزب به آنها. توده ها تمایل داشتند تا زمانی که سازمان منافع معقولی برای آنان تولید می کند بی تفاوت باشند. اغلب آنها رویکردهای متفاوتی نسبت به رهبری دارند. اما حتی اگر آنها از رهبرانشان ناراضی باشند بسیار دشوار است که بتوان کاری درباره آنان انجام داد. این روند، همان چیزی را ایجاد می کند که میخلز آن را « قانون آهنین الیگارشی» می نامد، یعنی یک گرایش در نخبگان حاکم کوچک برای ظهور و ادامه آن در سازمان پیچیده.

این همان نکته ای بود که توسط ماکس وبر در تئوری با نفوذ خود تحت عنوان «بوروکراتیزه کردن» مطرح شد. وبر بر این باور بود که دولتهای بوروکراتیک نمی توانند بوسیله هر نوع انقلاب سوسیالیستی یا آنارشیستی برچیده شوند. زیرا اگر آنها به این کار مبادرت ورزند جامعه از فعالیت باز خواهد ماند. با این وجود، وی امکانات و احتمالاتی را برای تغییر و عمدتا از طریق مکانیزم رهبر کاریزماتیک مشاهده و درک کرده بود.

یک رهبر کاریزماتیک طی دوران بحران یا آشفتگی اجتماعی که همه چیز درست کار نمی کند و مردم به دنبال راه حلی هستند که خارج از روند معمول زندگی است، ظهور خواهد کرد. آنها به دنبال رهبری با کیفیت شخصی برجسته هستند که بتوانند به آن اعتماد کنند.

در حالی که وبر طی جنگ جهانی اول یک ملی گرای آلمانی تند و احساساتی بود اما در عین حال وی یک لیبرال بود و عمر او آن اندازه طول نکشید تا شاهد آن باشد که آدولف هیتلر مظهر مفهوم رهبر کاریزماتیک وی شود. روبرت میخلز آن اندازه عمر کرد که جنبش سوسیالیست را ترک کند و به دنبال رستگاری و نجات از بنیتو موسولینی باشد. پاره تو نیز با جنبش فاشیسم ابراز همدردی کرد و کارهای وی به عنوان بخشی از زیربنا و شالوده تئوریکی فاشیسم گردید.

تئوری نخبگان وی به همراه تاکید آن بر نیرو و رهبری، شباهت ماهوی با فاشیسم دارد. درست همانند شباهتی که تئوری طبقه اجتماعی با سوسیالیسم و تئوری پلورالیسم با لیبرال دموکراسی دارد. با این وجود، هیچ یک از این نظریه پردازان به سوی توتالیتاریانیسم حرکت نکردند. یکی از مهمترین این نظریه پردازان یعنی گائتانو موسکا توانست که تئوری نخبگان خود را با شکل محدود شده لیبرال دموکراسی پیوند دهد. از نظر موسکا، تفاوت اساسی میان سیستمهای سیاسی عمدتا بستگی به سازمان دو طبقه در درون نخبگان دارد- آنهایی که در راس قرار می گیرند و گروه عظیمی از مردم که بخشی از باند حاکم نیستند اما در عین حال منابع و قدرت قابل ملاحظه ای دارند.

خانواده های کمتر کارا از راس گروه پایین می آیند و اعضای بیشتر کارا از گروه دوم به راس گروه راه می یابند. این نوع از تحرک، که پاره تو آن را چرخش نخبگان می نامد گواه بر سلامت آن است. اگر همه بتوانند برای کسب جایگاه و رسیدن به راس با هم به طور برابر رقابت نمایند این تلاش و مبارزه برای قدرت، انرژی اجتماعی بسیاری زیادی را برای منافع اجتماعی خواهد گرفت. در واقع این امر ممکن است برای خانواده ها ضروری باشد تا برای چند نسل به منظور توسعه فضیلتهایی که برای رهبری فرزندانشان نیاز است، در جایگاه نخبه باشند.

این خط استدلال توسط کارل مانهیم برای حوادث جدیدتر به کار گرفته شد. مانهیم استدلال کرد که یکی از دلایل رشد فاشیسم در اروپا ضعف نخبگان بود و به سبب افزایش پیچیدگی جامعه در شمار گروههای نخبه نیز افزایش صورت گرفت. این بدان معنی است که این نخبگان کمتر انحصاری و منحصر به فرد شده و کسی قادر نبود در حوادث این جوامع نفوذ کند. این نخبگان به اندازه کافی از سوی توده ها ایزوله نشده بودند و قادر نبودند تا تفاوتهای فرهنگی و روشفنکری را ایجاد نمایند.

در حالیکه روشنفکران به آن اندازه زیاد شده بودند که پرستیژ اجتماعی آنان کاهش یافت، روند ضد روشنفکری تودها در حلقه نخبگان نیز رایج شد و کیفیت عقلانی و کار هنری تنزل یافت. بعد از ویرانی آلمان، مانهیم تحت تاثیر سیستم اجتماعی انگلیس قرار گرفت که آنجا در حالیکه به اندازه کافی خانواده های تازه ای را جذب کرده بود یک گروه ثابت از نخبگان را از طریق سنتهای آریستوکراتیک خود حفظ کرده بود. دموکراسیهای زیادی می توانند به دیکتاتوری منتهی شوند و یک دیکتاتوری که بر یک جمعیت حقیقی و آگاه حکومت کند باید اقتدار گرا باشد زیرا نمی تواند به گذشته متکی باشد و جمعیت غالب را نادیده بگیرد. انگلیس ایده آل موسکا بود. از اینرو، درک این مسئله آسان است که دریافت برخی افراد که از موفقیت جنبش توتالیتر بر پایه حمایت توده ی ناامید و بی سواد نگران بودند ممکن است احساس کنند که یک نخبه آریستوکرات و باثبات بر اساس مدل انگلستان بهتر می تواند ثبات را در جامعه تامین نماید.

 

گروههای فشار و سیاستها

درست همانگونه که تئوری طبقه اجتماعی با سوسیالیسم و تئوری نخبه با فاشیسم مشابهت دارد، پلورالیسم، تئوری لیبرال دموکراسی مدرن است. پلورالیستها از سوی نهادهای سیاسی معاصر آمریکا مورد استقبال واقع شده و بر این باورند که آمریکا می تواند به عنوان یک نمونه از جامعه خوب عمل نماید اما به علت جایگاه مسلط آن در علوم سیاسی آمریکا و بویژه در آموزش توده ها از اهمیت زیادی برخوردار است. مدل پلورالیستی سیاست عمدتا توسط دانشمندان سیاسی توسعه یافت هر چند که اساساً بر اصول مسلم جامعه شناختی استوار بود. به تازگی این تئوری توسط جامعه شناسان برجسته مورد دفاع واقع شد. تئوری پلورالیسم از تمام گستره و حدود تفکر جامعه شناختی استفاده نکرد.

این تئوری از تئوریهای طبقه اجتماعی یا بوروکراتیزه کردن عبور کرد و به گروههای کوچک جامعه شناسی متوسل شد. آنچه که پلورالیستها انجام دادند گرفتن ایده های اساسی از مطالعه گروههای خصوصی کوچک و تلاش برای عمومی کردن آنها برای سطوح اجتماعی بود. این یک ایده شگفت آور و موضوعی بود که تعداد کمی از جامعه شناسان گروههای کوچک برای آن تلاش می کردند.

جامع ترین اظهارات جدید در خصوص تئوری پلورالیست، «روند دولتی» است که توسط دیوید ترومن ارائه شده است. عنوان کتاب ترومن از کتاب «روند دولت» بنتلی گرفته شده است. بنتلی و ترومن کار خود را با این فرض شروع کردند که گروه واحد پایه زندگی سیاسی است. این بدان معنی است که سیاستها نمی توانند با اشاره به احساسات، نگرشها، آراء و نظرات توضیح داده شوند. زیرا این نتایج، از زندگی گروه بدست آمده است. همچین سیاستها نمی توانند تنها بوسیله مطالعه رهبران توضیح داده شوند زیرا این رهبران منافع گروه را منعکس کرده و رفتار آنان را جز از منظر تحلیل گروهی نمی توان درک کرد. از آنجا که گروه ها پایه فرض شده اند، ترومن با بررسی و مطالعه اصول اساسی زندگی گروهی که عمدتا از محورهای روانشناسی اجتماعی و جامعه شناسی مقدماتی اخذ شده، شروع کرد. گروهها به خاطر یکنواختی ها و تشابهات رفتاری که اعضای گروه بواسطه آن توصیف می شوند، واحد پایه تحلیل اجتماعی هستند. این همسانی ناشی از روابط یا تعاملات بین اعضای گروه است.

همه اینها پایه و اساس روانشناسی اجتماعی هستند. تمایز رویکرد گروههای فشار در تلاش آنان برای تعمیم دادن تئوری جامعه شناختی گروههای کوچک به یک تئوری سیاسی در سطح اجتماع است. ترومن این کار را با نامگذاری «گروههای نهادی شده» که با ثبات بوده و خود را برای مدت طولانی در موازنه نسبی حفظ کرده اند، انجام داد.

این گروهها نمی توانند همواره خود را بدون نیاز به سایر گروهها حفظ کنند. وقتی که آنها این مطالب را مطرح می سازند آنها تحت عنوان«گروههای ذینفع» تعریف می شوند. منافعی که این گروهها از آن دفاع می کنند نگرشهای مشترک و اشکالی از رفتارهایی است که متضمن این نگرشهاست. از اینرو، می توان گروههای ذینفع بالقوه را شناسایی کرد که شمار زیادی از افراد دارای نگرشهای مشترک در آن هستند، هر چند که در یک گروه ذینفع سازماندهی نشده باشند. آنها ممکن است سازماندهی شوند اگر منافع آنان مورد تهدید قرار گیرد. یکی از مهمترین انواع گروههای ذینفع «انجمن» است که به طور غیر معمول تعریف شده است.

انجمن گروهی است که منتج از «روابط تانژانتی(تماس)» است، این رابطه از این حقیقت ناشی می شود که افراد می توانند اعضای بیش از یک گروه باشند. انجمنها هنگامی شکل می گیرند که «شمار قابل توجهی» از افراد با روابط تانژانتی مشابه داشته باشند. هدف این انجمن تنظیم روابط گروههای تماس یا تانژانتی است. نمونه های از این انجمنها می تواند شامل انجمنهای اولیاء و مربیان باشد که گروههای مدرسه و خانواده از طریق فرزندان با هم روابط مماس یا تانژانتی دارند. همچنین می تواند شامل مدیران دو شرکت خودرو سازی باشد که از طریق کارمندان خود که به همان اتحادیه تعلق دارند به طور غیر مستقیم رابطه دارند. هر دوی آنها با رهبران همان کارگران تعامل دارند. با این وجود، رد این موضوع دشوار است که اگر کارمندان آنها در یک اتحادیه گردهم نیامده باشند یا به اتحادیه های مختلف تعلق نداشته باشند، انجمن تولیدکنندگان خودرو وجود نخواهد داشت. البته، این موضوع قابل دفاع است که مدیران خودروسازی از طرق دیگری با هم رابطه غیر مستقیم دارند. زیرا این رابطه بدون دقت تعریف شده است. تماس این گروهها ممکن است نه تنها از طریق افراد بلکه از طریق گروه ثالثی که بوسیله آن این گروههای مماس به نحو مشابهی متاثر می شوند یا از طریق یک تکنیک مشترک، وجود داشته باشند. با توجه به این تعریف گسترده، دشوار است که دو گروهی را نقل کرد که «روابط تانژانتی یا تماس» نداشته باشند.

ابهام این مفهوم کلیدی ناشی از دشواری ایجاد پل بین گروههای کوچک و ساختار اجتماعی است. وقتی ترومن از گروههای ذینفع واقعی و انجمنها در سیاست های آمریکا صحبت می کند او مجبور است که آنها را در مقولات مختلف قرار دهد. نظر به این که ترومن از مقوله ای مانند «گروههای تجار» صحبت می کند که به عنوان یک گروه ذینفع فرض می شود که ممکن است موجود باشد این امر برای او دشوار است که اساس تئوریکی آن را توجیه نماید. گروههای بازرگانان و تجار ممکن است زمان زیادی را صرف مبارزه با یکدیگر کنند هماگونه که آنها با سایر گروهها این کار را می کنند.

و البته افراد ممکن است به گروههای مختلف با اهداف مواجهه جویانه تعلق داشته باشند. بیشتر بحثهای او بر روی سازمانهای کارگری، انجمنهای تجاری و گروههای کشاورزی متمرکز است. از اینرو، وقتی ترومن دیدگاه گروه را به صحنه ملی توسعه داد، مجبور شد تا به طیفها و صنفهایی تکیه کند که بیشتر به مارکسیسم نزدیکترند تابه روانشناسی اجتماعی.

تئوری پلورالیست تاکید زیادی بر روی ماهیت حکومت به تنهایی یا مردان، و بویژه زنانی که آن را کنترل می کنند، ندارد. این تئوری تاکید می کند که حکومت، یک گروه معرف و متمایز شده است که وظایف دولت را برای سایر جامعه انجام می دهد.

از اینرو، حکومت نسبتا آزادی کمی برای عمل دارد. حکومت اغلب در موضع و جایگاه واکنش به ابتکار عمل و فشار سایر گروههای قرار دارد. ترومن فصلی تحت عنوان «آزمون سخت هیئت مدیره» دارد و بر نقش رییس جمهور برای تطبیق منافع مختلف در یک کشور تاکید می کند. قدرت قانونی رییس جمهور محدود است و او نمی تواند موثر باشد مگر آنکه او حمایت روسای کنگره و وزارتخانه ها را داشته باشد. او در این وفاداری با ایجاد گروه ذینفع و پذیرش این رهبران پیروز خواهد شد. ترومن حوادث متعددی را برای نشان دادن محدودیتهای کنترل رییس جمهور بر روی آژانسها و وزارتخانه ها جدا از کنترل رسمی آن، بیان کرده است. در مثالهای ذکر شده منبع اصلی ایجاد محدودیت برای رییس جمهور، کنگره ذکر شده است که این آژانسها را هم از طریق بودجه خاص و هم ازطریق مقام و پرستیژ کنترل می کند. البته، کنگره تحت گروههای ذی نفوذ عمل می کند. نظریه پردازان پلورالیست به طور مستقیم استدلال نخبه گرایان در این خصوص که یک گروه کوچک از مردم در مرکز، که هر روزه روندهای حکومت کردن در جامعه را اعمال می کند، رد نمی کنند.

برخی پلورالیستها ترجیح می دهند تا از کاربرد اصطلاح نخبه خودداری نمایند و ترجیح می دهند تا از اصطلاح «اقلیت فعال»( به قول ترومن) یا «آدم سیاست باز» ( به قول دال) استفاده نمایند. اما آنها اهمیت گروههای رهبری بویژه در میان گروههای فشار را درک کرده اند.

آرنولد رز، موانع پیشرو پلورالیسم در جامعه شناسی و ضرورت استفاده از اصطلاحی مانند «نخبه» و «رهبران» را تشخیص داد و اذعان کرده است که یک هسته فعال کوچک در هر گروهی وجود دارد. با این وجود، پلورالیستها تقسیم میان «نخبه» و «توده» را نپذیرفته اند. به جای آن، آنها استدلال کرده اند که یک درجه بندی از اعضای بسیار فعال تا اعضای غیر فعال در هر گروهی وجود دارند و مجدداً آنها بر محدودیتهای موجود در آزادی عمل نخبه تاکید می ورزند. رهبران گروه ذینفع باید انتخاب کنندگان خود را در این خصوص راضی کنند که آنها یک شغل عقلانی را انجام می دهند و باید خود را با محدودیتهای شغلی خود مطابقت دهند. آنها ممکن است به تبلیغات داخلی به منظور نفوذ بر اعضا متوسل شوند اما تاثیرات آن محدود است مگر آنکه به وعده خود وفا کنند. اگر اعضا به دلیل برخی تغییرات در سیاست دولت یا به علت تغییر در شرایط اجتماع خشمگین شوند آنها ممکن است رهبرانشان را مجبور سازند تا به اقدام نظامی مبادرت ورزند.

«رز» ادعا کرد که قدرت نمی تواند به آسانی از یک بخش جامعه به بخش دیگر منتقل شود. قدرت سیاسی از قدرت اقتصادی جدا است. قدرتی که بر روی سیستم مدرسه اعمال می شود همان قدرتی نیست که در سیاست خارجی اعمال می گردد. در مقابل این نظریه، تحلیل های طبقاتی و نخبه گرا، بر حد و اندازه ای که همین افراد قدرت را در همه بخشهای جامعه اعمال می کنند تاکید دارند. مثل این که همان افراد در مقام هیئت مدیره شرکت، هیئت امنای دانشگاهها و شورای کلیدی که به رییس جمهور در امور خارجی مشاوره می دهد. اندازه ای که قدرت در افراد قدرتمند یکنواخت و همسان می شود یک پرسش کلیدی از سوی نمایندگان مدلهای تئوریکی رقیب است. با این وجود، فقدان معیارهای مقایسه ای، فضای غیر واقعی را برای مباحثات بیشتر می دهد. از آنجا که در هر سیستم سیاسی تا حدی پلورالیسم و تا حدی تمرکز قدرت وجود دارد لذا جامعه می تواند پلورالیسم نسبی یا نخبه گرایی نسبی را فقط در برابر برخی استانداردها مورد قضاوت قرار دهد. اگر تنها استاندارد موجود ایده یک جامعه کاملا برابر باشد در آن صورت هر سیستمی با تمرکز قدرت ظاهر خواهد شد.

پلورالیسم در میان سه مدل عمده دیگر جامعه شناسی سیاسی بسیار جامع است. در واقع، تقریبا هر گروه بندی اجتماعی می تواند شامل مدل پلورالیسم باشد. اما یک مدل تنها زمانی سودمند است که حوزه مطالعاتی را محدود سازد و روشن سازد که کدام عوامل برای یک تحلیل ضروری می باشند. تئوری پلورالیسم با کشاندن توجه به سطوح ثانوی رهبری و اینکه چگونه تنوع و اختلافات موجود در این سطوح منعکس کننده تفاوتهای گسترده اجتماعی است، مکمل تئوری نخبگان است. با این وجود، وقتی که پلورالیستها از سطوح تئوریکی گسترده به امور جزئی و روشن پایین می آیند اغلب موارد آنها به دامن طبقات اجتماعی به عنوان منبع کلیدی پلورالیسم در اجتماع سقوط می کنند.

هر جامعه ای می تواند به صورت پلورالیسم ظاهر شود به شرط آن که فراتر از اشاره به تعدد گروههایی که بدون هیچ تلاشی برای طبقه بندی آنها موجود هستند یا برآورد درجه نسبی قدرت آنان، حرکت کنند. شمول مدل پلورالیست قویاً سودمندی آن را برای انجام چنین کاری محدود می سازد. سوال کلیدی این نیست که یک جامعه ای نخبه گرا یا پلورالیست است بلکه این است که چه تفاوتهای اجتماعی مهم وجود دارد و چگونه آنها با این آزمون قدرت ارتباط دارند؟

 

نتایج

سه مدل تئوریکی که در این نوشتار مورد بحث قرار گرفت به نحو معقولی متقاعد کننده هستند. مدافعان آگاه و دانشمندی برای هر یک از این تئوریها بوده و هستند. هر یک از آنها ضعفهایی دارند که آنها را مستعد انتقادات جدی می سازند. اما معمولا راهی برای پاسخ به این انتقادات از طریق تعدیل و اصلاح این مدل بدون رها کردن مفروضات اصلی وجود دارد. در دهه 1960 شرایط سیاسی، به دلیل مداخله آمریکا در ویتنام و شورش سیاهان، تغییر کرد. هنگامی که این موضوع برای اکثر مردم روشن شد که قدرت در گروههای نخبه متمرکز شده که در برابر فشار گروهها که به دنبال تغییرات اجتماعی بودند پاسخگو نیستند، تفوق پلورالیسم مورد حملات شدید قرار گرفت. دانشمندان اجتماعی جوان که طی دوران اوج جنبشهای جوانان در دهه 1960در دانشگاهها بودند، پلورالیسم را به عنوان یک توجیه برای وضع موجود یافتند و به جستجوی توضیحات و تفسیرهای دیگری برای بیماری این سیستم پرداختند.

امروز، تفوق پلورالیسم شکسته شده است. این استدلال که ترومن و سایر پلورالیستها مطرح کردند که نخبگان تاثیر اندکی در تصمیم سازی سیاسی داشتند در دوره جنگ ویتنام باقی نماند. طی دهه 1950 مطالعه نخبگان در آمریکا تقریبا مضر تلقی گردید هر چند که مطالعه نخبگان در کشورهای جهان سوم یا کشورهای سوسیالیست کاملا مناسبت بود. در اواخر دهه 1960 حتی پلورالیستها در خصوص«پلورالیسم نخبگان» صحبت می کردند و پذیرفتند که برخی گروهها از مشارکت موثر در تصمیم سازی محروم هستند. در حالیکه پلورالیسم جایگاه برتر خود را از دست داد هیچ مدل تئوریکی دیگری درجه مشابهی از پذیرش را دریافت نکرد.

مارکسیسم از تجدید حیات خود در دهه 1970 بهره قابل ملاحظه ای نبرد اما آن نیز کفایت خود را برای برخورد با درگیریهای سیاسی اواخر دهه 1960 و اوایل دهه 1970 ثابت نکرد. تئوری اقتصادی مارکس عمدتا بر نزاع میان کارگران و مالکان استوار بود و تئوری وی در خصوص تطور سیستم سرمایه داری در طولانی مدت بر قطب بندی درگیری طبقاتی به دو گروه تاکید داشت. بسیاری از مسائل سیاسی مانند شورش سیاهان، جنبش جوانان، بحران زیست محیطی و جنبش زنان بوسیله آنهایی که از مدل مارکسیستی بیش از مدل پلورالیستی استفاده کردند پیش بینی نشده بود. تغییرات طولانی مدت در سیستم طبقاتی به طور کلی تغییرات اقتصادی را منعکس می کرد اما در سطح دقیق تر و زمان مشخص تر ضروری است که جنبه های بیشتری از نابرابری اجتماعی را که نمی توان به سرعت به منشا اقتصادی آنان تنزل داد، در نظر گرفت.

مطالعه نخبگان به طور کلی به عنوان یک بخش اساسی از جامعه شناسی سیاسی پذیرفته شد و تمرکز عمده بر روی پرسشهای عملی مانند ماهیت، رفتار و ترکیب نخبگان بوده است. تحلیل طبقاتی به طور کلی پذیرفته شده است؛ هرچند که اختلافات متعددی درباره منشا و ضرورت نابرابری طبقاتی باقی مانده است. پلورالیسم ادعای خود برای آن که بتواند جامعه معاصر آمریکا را به تصویر بکشد از دست داد (و هرگز نمی تواند ادعا کند که توضیح دهنده اکثر جوامع دیگر است). اما کارهای عملی زیادی که بوسیله پلورالیستها صورت گرفت به نحو رو به افزایشی از سوی افرادی که دریافته اند درک سیستم های بزرگتر تفاوت دارد، مورد استقبال واقع شد.

ارزشهای اساسی اخلاقی و فلسفی که منشا بسیاری از تفاوتها است هنوز حل نشده است. مفروض سوسیالیست این است که ماهیت بشر می تواند بهبود یابد اما نمی تواند با اعتقاد محافظه کارانه که به طور ذاتی تعیین شده سازگار و مطابق شود. لیبرال معتقد است که نهادهای سیاسی باید خود را به میانجی مناقشات میان گروههای ذینفع موجود محدود سازند و نمی توانند با تمایلات تندروانه جهت استفاده از قدرت سیاسی برای بازتوزیع ثروث و سازماندهی اساسی جامعه منطبق سازند. اما در عادی ترین سطح تحقیق اجتماعی این سه منظر و دیدگاه می توانند به نحو موثری با هم ترکیب گردند.

 

 
 

    306 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   جامعه شناسي سياسي 

عناوين مرتبط
●  سه تئوری(1) 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:25/10/1387
   
 ارسال پیام l ارسال خبر l ارسال م
     

تماس با ما  l ارسال مطلب l درباره سایت l آمار سایت l ارزش سایت