|
پرسش اساسي كه در ابتدا بايد مطرح كرد اين است كه آيا فرديد محافظهكار بود، به عبارت بهتر نسبت فرديد با محافظهكاري چيست؟ در پاسخ به اين پرسش نخستين چيزي كه طبيعتاً توجه را جلب ميكند اين است كه اساساً چرا چنين سئوالي مطرح شده است. به نظر ميرسد كه پرسش نشأت گرفته از اينجا است كه فرديد طرفداران و پيرواني دارد كه طبق تقسيمبندي فعلي در جامعه ما در زمره محافظهكاراناند و بر اين اساس اين چنين به ذهن متبادر ميشود كه پس قطعاً فرديد مقتداي فكري محافظهكاران و مروج محافظهكاري و خلاصه محافظهكار است. پاسخ سر راست اوليهاي كه ميشود به پرسش مذكور داد اين است كه خير، فرديد محافظهكار نبوده است به اين دليل ساده كه انديشههاي او راديكال و انقلابي است و حتي متأثر از ماركس(1). انقلابي چپ را با محافظهكار راست چه كار؟
اما ميتوان بر سر پرسش و پاسخ تأمل بيشتري كرد تا شايد بتوان به تحليلي رسيد كه به عمق بيشتري راه ببرد. بدين تريب درباره پرسش اوليه و تحليل پشتوانه آن ميشود گفت كه فرديد مقتداي همه محافظهكاران و محافظهكاري در ايران نيست، بلكه صرفاً راهبر فكر گروه كوچكي از آنها است. حال ميتوان پرسيد چرا چنين است؟ يعني چرا نخستين فيلسوف دوره مدرن ايران، به رغم طرفداران گاه متأسفانه سينه چاك، مقتداي همه محافظهكاران ايران نشده است؟ به نظر ميرسد اين امر علل متفاوتي دارد.
يكي اين است كه طيفهاي وسيعي از محافظهكاران در ايران اصولاً هنوز با فرهنگ مدرن، درگيري فكري و نظري جدي پيدا نكردهاند كه نيازي به فيلسوف دوره مدرن ايران داشته باشند. آنها متفكران و مقتدايان خود را دارند كه معمولاً از طبقه روحاني سنتياند و به لحاظ جغرافياي فكري در دوره ماقبل مدرن به سر ميبرند و از اين زاويه هم به نقد دنياي مدرن و مقابله با آن بر ميخيزند و در طيف محافظهكاران قرار ميگيرند. وقتي كسي نخستين فيلسوف دوره مدرن- جايي است حتي اگر همچون فرويد در پي نفي دنياي مدرن هم بوده باشد از حيث جغرافياي تاريخي در دوره مدرن قرار ميگيرد و به اين ترتيب انديشهاش صبغهاي از اين دوره هم خواهد داشت و طبيعي است كه همين امر محافظهكاران به ويژه سنتيترهايشان را خوش نيايد.
درواقع ميتوان گفت اين گروه اساساً نيازي به فرديد ندارند و اگر به جهات مختلف از جمله مراعات همان اقليت محافظهكار پيرو فرديد كه به هرحال با آنها در اردوگاهي واحد قرار ميگيرند، به نقد و نفي فرديد نميپردازند، نيازي هم به تأييد او ندارند و ميتوانند همين موضع سكوت را در قبال او ادامه دهند.
علت ديگر هم اين است كه همچنانكه در پاسخ اوليه گفته شد انديشه فرديد اصالتاً محافظهكارانه نيست و به همين جهت هم هست كه محافظهكاران اصيل -آنها كه در هر حاكميت و دورهاي محافظهكارند- نبايد به انديشه او رو كنند؛ انديشههايي كه نه براي حفظ وضع موجود يا حتي اصلاح آنكه براي تغييرهاي بنيادي در آن طراحي شده است. همين امر سبب مسائل ديگري هم شده است. فرديد نه تنها به لحاظ مباني فكري محافظهكار نبوده است بلكه در بيان لازم انديشههايش هم چندان محافظهكاري نكرده است(2)؛ از اينرو مواجههاش با سنت هم كاملاً به دور از محافظهكاري و به عبارت ديگر به شدت انقلابي است. آنكه ملاصدرا را غربزده بداند و دوره طلايي تمدن اسلامي را يونانزدگي تلقي كند و به فقه و شريعت پايبندي و تقيد نظري و عملي نداشته باشد و آرايش درباره دين و دينداري هم بر پايه تلفيقي از انديشههاي ابنعربي و مارتين هيدگر باشد و آراء اقتصادي و اجتماعياش در پيوند با انديشههاي كارل ماركس و متفكران چپ، در فرهنگي كه بنايش بر فقه است و ديندارياش شريعتمدار و فلسفه سنتياش صدرايي و روحانيتسنتياش در ارتباط با كسبه و بازار و لذا دور از فرهنگ چپ سرمايهستيز، چه كمكي ميتواند به محافظهكاران مدافع سنت بكند و به چه كار چنين محافظهكاراني ميآيد؟
سئوال جدي بعدي كه بر مبناي اين مطالب مطرح ميشود اين است كه با اين تفاصيل چرا فرديد مقتداي گروهي ازمحافظهكاران قرار گرفته است؟ براي پاسخ به اين پرسش هم بايد علل و عواملي چند را در نظر داشت. يكي از اين علل و عوامل ظاهراً بايد اين باشد كه هرچند اين گروه از محافظهكاران مطابق تقسيمبنديهاي فعلي در زمره محافظهكاراناند اما سي-چهل سالي پيشتر جملگي آنها دستكم نظراً انقلابي بودند و اين لطيفه كه انقلابيهاي يك دوره، محافظهكاران ادوار بعدند، حكايت جديدي نيست تا چندان غريب بنمايد. اگر به آنارشيسم معتقد نباشيم انقلاب جز سرنگوني يك حكومت و جايگزين شدن حكومت بعدي نيست.
طبيعتاً آنها كه در انقلاب به پيروزي ميرسند و حكومت نامطلوبشان را ساقط ميكنند و به جايش حكومت مطلوبشان را مينشانند، نميتوانند در دوره بعد هم انقلابي بمانند و با حكومتي كه خود بر سر كار آوردهاند سرستيز و كشمكش داشته باشند. مريدان فرديد هم براساس همين قاعده شناخته شده، اكنون كه به اندازه خود در حكومت سهم دارند وجهي براي مخالفت با محافظهكاري نميبينند.
همچنين اين نكته را نبايد از نظر دور داشت كه دولت كنوني ايران و آرمانهاي آن با انديشههاي سياسي فرديد و برخي آرمانهاي او از جمله نفي ليبراليسم ناسازگار نيست و بنابراين به زعم تفاوتهايي كه در وضع انقلابي مطلوب فرديد با وضع موجود ميتوان يافت، نميتوان از تقابل كامل انديشههاي فرديد با دولت جمهوري اسلامي سخن گفت.
اما علاوه بر اينها، عامل مهمتري را هم بايد در نظر داشت. فرديد انقلابي بود اما مطلوب انقلاب او پس فردايي بود كه به معنايي ميشود آن را تكرار پريروز دانست.
اين ريشه داشتن انديشهاش در پريروز ماجراي انقلابي بودن انديشه فرديد را پيچيده ميكند. او هر چند متأثر از ماركس بود اما همچون او مدرنيست نبود. انديشه ماركس براي تغيير و تصرف درعالم بود تا حكومت و وضعيتي مطلوب آدميان فراهم آيد. از اين جهت انديشهاش در امتداد روشنگري بود، ولي فرديد در تقابل با روشنگري ميانديشيد و از انسانمحوري و لوازم و تبعات آن دوري ميگزيد و افقي كه بر آينده ترسيم ميكرد ريشه در گذشته داشت.
انديشه فرديد در برابر حكومتي كه مدرنيزاسيوني از بالا را بر جامعه اعمال ميكرد انقلابي بود(3) اما آرمان انقلابياش در نگاهي عميق بيمناسبت با محافظهكاري نبود(همچنانكه آرمان انقلابي ديگر آن دوره يعني علي شريعتي را ميتوان چنين دانست). چرا كه جوهر انقلابي آن در تقابل با تغيير و تحولات مدرنيستي درجامعه قرار ميگرفت و طنيني از بازگشت به گذشته داشت و به اين ترتيب پس پشت انقلابيگرياش محافظهكاري ايستاده بود(4).
عامل پيچيده ديگر اينكه حكومت فعلي ايران و طرفدارانش در برابر نظم و وضع موجود دنيا كه نظم و وضع دروه مدرن و دنياي غرب است ايستادهاند و بدين ترتيب هر چند در مقياسي داخلي محافظهكارند در مقياس جهاني، نيروهايي انقلابي محسوب ميشوند.
انديشه فرديد هم ذاتاً انقلابي بود به اين معنا كه در رويارويي با دنياي مدرن طرح شده بود و براين منوال انديشه انقلابي او ميتواند راهبر محافظهكاري ايران باشد. نكته ظريف البته اين است كه انديشه انقلابي به ايدئولوگ نياز دارد نه به فيلسوف. اما فرديد اگر چه سعي هم كرده است كه نقش ايدئولوگ را بازي كند -هم قبل از انقلاب و هم بعد آن- ذهن و زباني اساساً پيچيدهتر از آن دارد كه ايدئولوژياي بسيط و خشگوار از آن درآيد و بكار آيد. تأملات او دشوارتر از آن است كه بتواند مثل افكار و بيانات شريعتي شعار ايدئولوژي دوستان قرار بگيرد(5) (براي پيبردن به اين امركافي است مثلاً سخنان فرديد درباره غربزدگي و انواع و اقسام آن از قبيل سلبي و ايجابي و مضاعف و مركب و بسيط را با مثلاً آراء آلاحمد در اين باره مقايسه كنيم تا پيچيدگيهاي فلسفي ذهن فريد آشكار شود).
به اين ترتيب فرديد فيلسوف مآب، اگر در كار محافظهكاري انقلابي مورد بحث گرههاي ناگشودني ايجاد نكند دست كم گرهاي هم از كار آنها نميگشايد. به اين ترتيب علت و عامل ديگري پيدا ميشود كه نشان ميدهد چرا فرديد مقتداي همه يا طيف عمدهاي از محافظهكاران ايران نشده است. با اين تفاصيل رشته فكر درباره نسبت فرديد و محافظهكاري ظاهراً سر دراز مييابد.
نميدانم توانستهام به پرسش آغازين اين نوشته پاسخي بدهم يا نه. شايد پاسخ سرراستي نداده باشم. اميدوارم دست كم سئوال را خوب مطرح كرده باشم.
پانوشتها
1 - اين نوشته مجال طرح استنادات و استدلالهايي كه پشتوانه مباحث آن است ندارد و ناگزيرم از كساني كه به دنبال آن استنادها و استدلالهايند خواهش كنم رجوع كنند به كتابم: «هويت انديشان و ميراث فكري احمد فرديد» انتشارات كوير. براي بحثي درباره استدلالهاي كساني كه فرديد را اصلاً مهم نميدانند و نقد نظر آغاز نيز ميتوان به يادداشتي كه به مناسبت سالگرد فوت فرديد نوشتهام مراجعه كرد: «ماين فرشته و ديو»، «روزنامهكارگزاران»، چهارشنبته 25 مرداد 1385، ص 11
2 و 3 - روشن است كه در اين نوشته درباره شخص فرديد بحث نميكنم بلكه درباره منظومه انديشههاي او بحث ميكنم و مطالب مطرح شده ناظر به جوهر انديشه اوست نه رفتارهاي شخصاش.
4 - در ايران،«محافظهكار»ظاهراً طنين منفي دارد و كمتر كسي حاضر است خود را محافظهكار بنامد. لذا شايد اين توضيح لازم باشد كه يك جامعه سالم و با نشاط سياسي همانقدر كه به احزاب اصلاحطلب و تحولخواه نياز دارد نيازمند حزبي محافظهكار است تا سرعت تحولات در جامعه بيش از توان ظرفيت جامعه نشود و اقشار سنتيتر جامعه در عرصه سياست بدون نماينده نمانند. به ويژه در جوامع ريشهدار مثل ايران به نظرم وجود چين احزابي ضروري است. رقابتها و كشمكشهاي احزاب محافظهكار و اصلاحطلب اگر درست و به قاعده باشد حركت معقول جامعه را تنظيم و تضمين ميكند و جلوي بروز اوضاعي را كه به بيثباتي ميانجامد ميگيرد.
5 - درباره علي شريعتي و آراء و انديشههاي او و نيز در مقايسه منظومه فكري او با احمد فرديد در كتاب اخيرم «دين انديشان متجدد: روشنفكري ديني از شريعتي تا ملكيان» (انتشارات كوير) به تفصيل بحث كردهام.
|