باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 21 بهمن 1388 كاربران برخط 47 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
همگرائي عقل و عشق
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ
سيري در افكار و آثار مرحوم مجتبي كاشاني


 
   ● نويسنده: مسعود - بينش

ارسال كننده: مسعود بينش

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 04/09/1387

 
 
زيست نامه

مرحوم مجتبي کاشاني در سال 1327 در مشهد متولد شد. کارشناسي اقتصاد را از دانشگاه شيراز اخذ کرد و از مرکز مطالعات مديريت وابسته به دانشگاه هاروارد، کارشناسي ارشد مديريت گرفت. او ضمن اين که از نزديک دستي در امور اجرائي و مديريت شرکت‏هاي صنعتي داشت، در کسوت محقق و مشاور مديريت عمومي و صنعتي، با شرکت‏هاي بسياري کار کرد. در سال‏هاي اول انقلاب، عضو شوراي شعر و موسيقي بود و با ذوق سليم و تجربه سرشار خود، شعر و سرود را به خوبي در خدمت انقلاب و جنگ و کشور و بويژه مديريت قرار داد. سروده‏هاي نظير:

برخيز که هنگامه جنگ است برادر

دشمن به وطن مايه ننگ است برادر

و يا سروده‏هاي ساده و صميمي مانند:

بابا نون داد ديگه شعر ما نيست

بابا جون داد، بابا خون داد، بابا خون داد

و نيز سروده‏اي براي کودکان در هنگامه اول مهر که به جملات زير ختم مي‏شود:

در دل دارم اميد، بر لب دارم سلام

همشاگردي سلام، همشاگردي سلام

او ايده‏پرداز و بنيانگذار مجموعه کلاس‏هاي ايمني بود که از تلويزيون پخش مي‏شد و با شخصيت‏هايي مثل بابابرقي و جمله معروف او "هرگز نشه فراموش، لامپ اضافي خاموش" شروع شده بود. زنده ياد مجتبي کاشاني، هنر و اودبيات، بويژه شعر را در اين مرز و بوم کاربردي کرد و از آن در جهت ابلاغ پيام‏هاي صميمي و ساده و اثرگذار بر دل و جان جوانان و کارکنان و مديران کشور استفاده نمود. در ابداع و بکارگيري استعاره‏ها و واژه‏هاي مديريتي و اجتماعي که با فرهنگ ايراني و اسلامي ما سازگار باشد توانا بود و پس از اولين سفرهاي آموزشي که به ژاپن داشت، با سوغات "نظام آراستگي" و "هفت سين صنعتي" به مملکت برگشت و عملا آن را در برخي شرکت‏هاي بزرگ صنعتي بکار گرفت که حاصل آن کتاب " از گاراژ تا کلينيک" مي‏باشد.

در کنار فعاليت‏هاي فرهنگي، از فعاليت‏هاي اجتماعي و نيکوکاري غافل نبود و با تشکيل جامعه ياوري فرهنگي جنوب خراسان، دهها مدرسه در آن ديار فقر زده با کمک و ياري دوستان و همدردان و يارانش بنا نهاد. سالها نيز به صورت افتخاري در بسياري سازمان‏هاي خيريه نظير خانه سالمندان کهريزک، عصاي سفيد، مبارزه با اعتياد، محک (کودکان سرطاني) و ناشنوايان، يار و ياور محرومان بود. سالهاي پاياني عمر کوتاه اما پربرکتش، با سرطان دست و پنجه نرم مي‏کرد و گرچه سرفرازانه در آن سالها بيشترين خدمات فرهنگي و اجتماعي، از جمله مدرسه سازي را انجام داد، اما سرانجام قلب عاشق و مردم دوست او، در ۲۳ آذر سال 1383 از تپش باز ايستاد.

آثار به جا مانده از استاد مجتبي کاشاني عبارت است از:

- خويش را باور کن (شعر و نثر)

- به همين آساني (شعر)

- به آيندگان (شعر)

- باران عشق (شعر)

- روزنه (شعر)

- از خواف تا ابيانه (شعر)

- نقش دل در مديريت (نثر)

- از گاراژ تا کلنيکي (نثر)

- دانه باشيم نه سيب (شعر و نثر)

 

مديريت عمر

زنده ياد کاشاني بر اين باور بود که انسان‏ها بايد عمر خود را مديريت کنند. او با تعبير زيباي "هندسه عمر" جنبه‏هاي مختلف زندگي آدمي را چنين رسا ترسيم مي‏کرد:

طول عمر ما

سن و سال ماست

عرض عمر ما

قيل و قال ماست

حجم عمر ما

کمال ماست

ارتفاع عمر ما

پر و بال ماست

انتخاب کن عزيز

در اين هندسه، "طول عمر"، کمترين نقش و اثر را دارد، بويژه که عموما، مدت آن نامعين و خارج از حيطه علم و دخالت آدمي است. از اين رو، به هيچ وجه رمز جاودانگي انسان‏ها در دل‏ها و در تاريخ نيست. آنان که به ديگر ابعاد عمر آدمي بي توجه هستند، به طول عمر بهاي بيشتري مي‏دهند، در حالي که به تعبير سعدي، اين از خصال بندگي به دور است:

هر کسي بر ديگري شد دوستدار

سال عمرش را ز حق خواهد هزار

شد نشان حرص اين بر زندگي

وين بود دور از خصال بندگي

"عرض عمر"، ميزان تنوع فعاليت‏هاي انسان در واحد زمان و در طول مدت عمر و به عبارت بهتر، ميزان بهره‏وري از طول عمر است. "ارتفاع عمر" نيز پرش انسان از فرش به عرش و غيرزميني بودن و انساني و آسماني بودن آرمان و اهداف و آثار فعاليت‏هاي انساني است.

مرحوم کاشاني، گر چه "طول عمر" کوتاهي داشت اما در "عرض عمر" خود، در حوزه‏هاي متنوع مديريتي، ادبيات و شعر، اجتماعي، فرهنگي، خدمت‏رساني و مدرسه‏سازي فعال بود و بيشترين بهره‏وري و تاثيرگذاري را از خود نشان داد. "ارتفاع عمر" او نيز بر فراز ابرها و آسمان بود و با دل عاشق و قلب مردم دوست و دردمند خود، از خوي و خصلت زمينيان دور شده بود و به آسمان نظر داشت. بدين جهت "حجم عمر" او سرشار از کمال علم و عمل بود.

 

توجه به نقش دل

عوامل و موارد متعددي باعث شد تا توجه مرحوم کاشاني به بحث نقش دل در زندگي انسان و نحوه فعاليت سازمان‏ها جلب شود. در يک مورد، ايشان به تفاوت نقش و تاثير "شفا" و "دوا" اشاره مي‏کند و ماجرايي را از زبان مادر پير يکي از دوستانش نقل مي‏کند که درباره اکثر پزشکان مي‏گفت که داروهاي آنها بدردش نمي‏خورد و آنها پزشکان واردي نيستند، اما در مورد دکتري که خوشش مي‏آمد مي‏گفت که او خيلي حوصله مي‏کند و به حرفهايش گوش مي‏دهد و وقت مي‏گذارد.

پس معلوم است که اعتقاد و اعتماد بيمار به پزشک و تاثير روحي پزشک بر بيمار، بيشتر موجب بهبود او مي‏شود تا دارويي که مي‏دهد. شفا در اعتقاد قبلي بيمار به پزشک و توجه پزشک است به نيازهاي روحي و رواني بيمار. اين است که پزشکان معتقد، اين پيام الهي را در مطب خود مي‏نويسند که: الدوا عندنا، شفا عندالله. در مورد ديگري، ايشان بر تفاوت نحوه کار و تاثير دبيران بر گروهي از دانش‏آموزاني اشاره مي‏کند که براي کنکور آماده مي‏شدند. با اين که نوع کار در همه آنها تقريبا مشابه بوده اما پس از گذشت چند روز، در گروهي از دانش‏آموزان تغييرات خاصي پديد مي‏آيد که ناشي از آن بوده که دبيران آنها، احساس دانش‏آموزان را براي پيروزشدن، اعتماد به نفس، مثبت‏انديشي و بدون اضطراب بودن آماده مي‏کنند. مورد ديگر، نقش و تاثيري است که شخصيت "ماتسوشيتا" بر ايشان داشته است. در اوايل دهه 1370 که ايشان براي طي يک دوره مديريتي به ژاپن مي‏رود و از موسسه PHP ماتسوشيتا بازديد بعمل مي‏آورد، شيفته شخصيت انساني و مديريتي او مي‏شود. وقتي از قول او نقل مي‏کند که پس از جنگ جهاني، وقتي کارکنان موسسه به ماتسوشيتا پيشنهاد توليد بخاري برقي با قيمت 14 ين مي‏دهند، او مي‏پرسد: حقوق يک معلم در ماه چقدر است و هنگامي که پاسخ مي‏شنود ۲۱ ين، مي‏گويد ماتسوشيتا هرگز بخاري را که يک معلم ژاپني نتواند بخرد توليد نخواهد کرد. برويد و قيمت تمام شده را به ۶ تا ۷ ين برسانيد تا مصرف کننده بتواند آن را ۸ تا ۹ ين خريداري کند. فلسفه کاري او توليد ارزان براي همه مردم ژاپن بود. او در دل کارکنانش نفوذ داشت و معتقد بود موسسه او پيش از اين که لوازم برقي بسازد آدم مي‏سازد.

موارد و ماجراهايي از اين دست، ذهن نکته سنج کاشاني را بدين مضمون متوجه ساخت که بين کار و دل رابطه تنگاتنگي وجود دارد به گونه‏اي که در فرهنگ ما نيز کاملا به چشم مي‏خورد: دست و دلش به کار نمي‏ره، دل نمي‏سوزونه، دلش نمي‏خواد کار کنه، اگر دلش بخواد همه کاري مي‏تونه بکنه، کار کار دل است.

مرحوم کاشاني ضمن تحقيقي که درباره شخصيت و ارزش‏هاي ايراني در دوران تحصيل در موسسه مطالعات مديريت انجام داده بود، بدين نکته واقف شده بود که شخصيت ايراني داراي انگاره‏هاي منفي و مثبت است. او بر انگاره‏هاي مثبت تمرکز مي‏کرد و درصدد يافتن يک واژه جامع براي بيان آن بود و بالاخره تعبير "صفاي باطن" را برگزيد که در امام علي به عنوان نمونه يک انسان کامل متجلي است. مقصود او از صفاي باطن، جمع دو ويژگي و خصلت معنوي و روحاني يعني "درويشي" و پهلواني و لوطي‏گري يعني "جوانمردي" بود.

در بعد سازماني نيز او بدين باور رسيده بود که دل در مديريت نقش اساسي دارد. او براي اثبات سخن خود به تجربياتي اشاره مي‏کرد که نشان دهنده سطحي و بي‏ريشه بودن اجراي کليه مفاهيم و مصاديق نظام‏هاي مديريت کيفيت فراگير است و تا زماني که اين موارد، داوطلبانه و بر اساس تمايلات قلبي و تعهدات اخلاقي مديران ارشد صورت نگيرد هيچ يک از استانداردهاي مديريتي شبه تحميلي و صرفا تقليدي و گواهي‏نامه‏اي دردي از گرفتاري‏هاي کيفيتي، اقتصادي، اجتماعي و توليدي واحدهاي صنعتي کشور را درمان نخواهد کرد. او به زور و تحميل قانون در اين زمينه معتقد نبود و مشارکت را يک امر انساني و فرهنگي بر پايه مسئوليت‏پذيري مي‏دانست.

مرحوم کاشاني هدف از طرح موضوع نقش دل در مديريت را احياي نقش مادرانه و عاطفي و مراقبتي در سازمان، در کنار نقش پدرانه و منطقي مي‏دانست. معتقد بود بايد نيازهاي عاطفي، معنوي و نقش آنها را در اعمال، رفتار و کنش‏هاي متقابل انسان درک کرد تا بتوان در سازمان، روحيه، انگيزش، وجدان کار، نظم، خود کنترلي و يگانگي با اهداف سازمان را تقويت کرد. بدين لحاظ به هنگام سخن گفتن از "هنر مديريت"، او معتقد بود منظور، همان شيوه‏ها و شگردهاي مديران با ذوق است براي نرم و گرم و دلپذير کردن محيط کار و تلطيف روح انسان که از طريق يکي از ابزارها و روش‏هاي هنري ميسر است.

زنده ياد مجتبي کاشاني همواره جاي خالي دل را در سازمان‏هاي ما گوشزد مي‏کرد و تاسف خود را از اين امر پنهان نمي‏داشت و فرياد مي زد که ما چنان محيط صنعت و امور سازماني و مقوله مديريت را جدي، خشن و خشک گرفته‏ايم که انگار، سخن لطيف گفتن، از دل گفتن، از عشق گفتن، فقط کار شاعران شوريده و پريشان و نويسندگان رمانتيک است و در صنعت و در بحث مديريت نبايد از آن سخني به ميان آورد، مبادا که لطافت باعث کاهش بهره‏وري شود!

بر اين اساس بود که او شکست و کاستي ما در جذب فرهنگ و تمدن و مديريت صنعتي را در عدم توازن و تعادل بين سخت‏افزار و نرم‏افزار، ماده و معني، جسم و روح و پوست و مغز جستجو مي کرد و مي‏گفت: ما قسمت آسان‏تر را که ورود ماشين و ساخت کارخانه است گرفتيم و قسمت مهم‏تر و اصلي‏تر را که روش و علم و مديريت بود به تاخير انداختيم يا اصلا ناديده گرفتيم. بدين جهت به جاي "توليد انبوه"، گرفتار "توليد اندوه" شديم.

او تعجب مي‏کرد که چرا در حالي که دنيا به دلايل علمي، صنعت و مديريت را به لطافت، اخلاق و فلسفه نزديک مي‏کند، ما از آن دور مي‏شويم. به صراحت بيان مي‏کرد که نگران آن است که نه تنها در فناوري، بلکه در مسئله رفتار انساني هم دير يا زود مجبور شويم درس دلبري و دلدادگي و عشق و عاشقي در محيط کار بين مديران و کارکنان را هم به کشور وارد کنيم و از آنها بياموزيم!

 

ايده پردازي و واژه سازي

در اين فضا بود که مرحوم کاشاني، با استفاده از ذوق سرشار خود، به ايجاد و ابداع و يا بازتعريف واژه‏ها و استعاره‏هايي پرداخت که بوي فرهنگ وطني در آن به مشام برسد و کاربرد داشته باشد. به عنوان نمونه، مفاهيم جديد واژه‏هاي زير را چنين تعريف مي‏کرد:

احترام: تهيه امکان رشد براي خود و ديگران

کار: تلاش توام با تفکر

مالکيت: احساس مسئوليت

مشارکت: همزيستي + همفکري + همدلي + همدردي

آزادي: فرصت بهترشدن و رشد

عدالت: توزيع عادلانه انديشيدن

عشق: دوست داشتن همه کس و همه چيز بدون قيد و شرط

مسئوليت‏پذيري: پذيرش خطاي خود

خلاقيت: تغييردادن وضع موجود. تغيير ديدگاه و تفکر

هوش: استعداد بالقوه، چتر بسته

دانايي: استعداد بالفصل، چتر باز

تنبيه: تشويق خوبان. آنقدر تشويق کنيم تا تشويق نشدن تنبيه باشد.

بهره‏وري: کاهش زحمت، افزايش رحمت

 

مدير فيلسوف

واژه "مدير فيلسوف" از زماني به ذهن و زبان مرحوم کاشاني راه يافت که با شخصيت ماتسوشيتا، بنيانگذار شرکت ناسيونال/پاناسونيک آشنا شد. او ماتسوشيتا را يک مدير فيلسوف مي‏دانست و مي‏ناميد. منظور او از "فيلسوف"، انسان فرهيخته و وارسته‏اي بود که در راه رستگاري انسان تلاش مي‏کند و موضوع اساسي تفکر و دغدغه هميشگي ذهني او "انسان" است.

مدير فيلسوف به زعم او کسي است که در اداره امور يک سازمان، اهدافي انساني، اجتماعي و اقتصادي دارد. به آرمانهائي فراتر از سود و اهداف مادي مي‏انديشد. در فرآيند امور، شيوه رهبري انسان‏ها را اتخاذ مي‏کند و مديريت و محيط کار براي او، سنگري است براي تحقق اهداف و رسالت‏ها و فلسفه‏هاي الهي انساني و اجتماعي. آنها رهبراني هستند که مي‏توانند بين ماده و معني، ماشين و انسان، جسم و روح، منطق و احساس، معيشت و فضيلت، تعادل لازم را به نفع رستگاري انسان برقرار کنند. به تعبير او، اين رهبران از روش "سوز سودآور" به جاي "سود سوزآور" استفاده مي‏کنند. سوز سودآور يعني سرمايه‏گذاري بر روي اموري که ثمره آن در بلند مدت به بار خواهد آمد و در نامشهودهايي نظير آموزش و پرورش انسان، تامين عدالت، توجه به رفاه و منافع جامعه، رعايت فضيلت در کنار تامين معشيت، تاکيد بر کيفيت توام با کميت و جلوگيري از دوباره‏کاري، اتلاف امکانات و انرژي‏ها تجلي پيدا مي‏کند و کاميابي بلندمدت سازمان را تضمين مي‏نمايد.

مرحوم استاد کاشاني با اشاره به کتاب پرواز بوفالوها اثر جين بلاسکو و طرح ماجراي سئوالاتي که براي بلاسکو در مجلس ترحيم دوستش پديدار مي‏شود، مقايسه سازمان‏هاي بوفالوئي و غازي را از زبان بلاسکو نقل مي‏کند و سپس خود، با استفاده از فرهنگ ايراني، استعاره و مدل مشابهي براي توضيح دو نوع شيوه مديريت سازمان‏ها مطرح مي‏کند:

 

مديريت شباني و مديريت باغباني

او نقش مدير را در مديريت از نوع "شباني"، مانند يک چوپان مي‏داند که گله گوسفند را به صحرا و علف و آب هدايت مي‏کند، زير سايه‏اي مي‏نشيند، ني مي‏زند، گوسفندان را رها مي‏کند و گوسفندان بدون نقش و تاثير چوپان فربه مي‏شوند. در مقابل، شيوه مديريت "باغباني" قرار دارد. در اينجا مدير نقشي پررنگ دارد. يک لحظه گل‏هاي باغ سازمان خود را رها نمي‏کند و به حال خود وا نمي‏گذارد. باغبان به نگهداري و جابجائي گل‏ها در هر فصل، متناسب با آب و هوا مي‏پردازد. حرارت و نور مناسب را براي هر گياه و گل تامين مي‏کند و قلمه‏زني و آب‏رساني و کودرساني و تکثير را به موقع انجام مي‏دهد.

 

مديريت سرهنگي و مديريت فرهنگي

در يک مقايسه ديگر، او مقابله دو نوع شيوه مديريتي استبداد مدار و استعداد مدار را تحت عنوان مديريت سرهنگي و مديريت فرهنگي مقايسه مي‏کند. در نظر او عوامل اصلي در مديريت به شيوه سرهنگي، استبداد و بازداشت و شلاقيت است در حالي که در شيوه مديريت فرهنگي، استعداد و نازداشت و خلاقيت جاي آن را مي‏گيرد. قيافه تکبر و غرور به قافيه تناسب و شعور تغيير مي‏يابد. تهديد به تمهيد تبديل مي‏شود. باليدن جاي ناليدن را مي‏گيرد. سختي مشکلات به شيريني شکلات مبدل مي‏شود. محيط گل آلود به محيط دل آلود تغيير مي‏کند و بدين صورت، مديران خوب مي‏توانند از آب "دل آلود" ماهي بگيرند نه از آب "گل آلود".

 

رابطه کيفيت و عشق

مرحوم مجتبي کاشاني از دقت در آيه "لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم" به اين انديشه رسيده بود که در بحث‏هاي کنترل کيفيت، معادل "احسن تقويم"، "بهترين کيفيت" (Best quality) است. او بر اين باور بود که اين نوع ديدگاه به ما کمک مي‏کند که از يک ديد الهي و مثبت به انسان نگاه کنيم. زماني که در جلسات درس پروفسور کندو در ژاپن از او شنيد که: کساني که دلشان مي‏خواهد کيفيت را بهبود ببخشند (عاشقان کيفيت) بيشتر از کساني که مي‏توانند کيفيت را بهبود ببخشند (متخصصان کيفيت) باعث بهبود کيفيت مي‏شوند، اين انديشه در ذهن او مستحکم شد. از همان جا بود که به تعريف "کيفيت دلسوخته" رسيد و آن را عصاره و فشرده کيفيت بر محور رسالت قلمداد کرده، يعني کاري که با دل و با همه وجود انجام مي‏شود. او اين کار را "کار دلسوخته" و محصول ناشي ازآن را "محصول دلساخته" ناميد.

 

هوش منطقي و هوش عاطفي

بدين ترتيب بود که استاد مجتبي کاشاني بر نقش و جايگاه دل در حرکت و حيات انسان‏ها و سازمان‏ها تکيه و تاکيد داشت. جسم انسان‏ها، کارهاي عملياتي و فيزيکي را انجام مي‏دهد. اما در انسان دو مرکز مهم وجود دارد که حيات و هويت او را شکل مي‏دهد:

ـ مغز: که انديشه، فرآورده آن است و بخش هوشي و منطقي انسان را تشکيل مي‏دهد.(IQ)

ـ دل: که انگيزه، فرآروده آن است و بخش احساسي و عاطفي و هيجاني انسان را تشکيل مي‏دهد(EQ).

تجربيات امروزين به خوبي نشان داده است که بهره احساسات و هيجانات انسان (IQ)، معيار واقعي‏تري براي سنجش موفقيت انسان است. اين، هوش احساسي است که تعيين کننده کاميابي انسان در زندگي شخصي، شغلي و اجتماعي است نه بهره هوشي. خواستن‏ها(I will) بيشتر از دانستن‏ها (IQ)، انسان را به اهداف و کاميابي‏هاي فردي و سازماني رهنمون مي‏شود. بسياري مديران بزرگ و موثر و تاريخ‏ساز بوده اند که از مدرک تحصيلي يا بهره ظاهري هوشي بالائي برخوردار نبوده‏اند اما بمب عاطفه و عشق و اشتياق و خواستن بوده‏اند و موفق شده‏اند. به تعبير هوندا: ارزش مدرک تحصيلي حتي از يک بليط سينما هم کمتر است. همين هوش عاطفي است که احساس عزت نفس، دوست داشتن و عزيز دانستن خود، خويشتن پذيري، مسئوليت پذيري، خوش مشربي، خطرپذيري و بردباري را در فرد بر مي‏انگيزد و او را به جلو رفتن مي‏خواند. از اين رو، مرحوم کاشاني سخت معتقد بود که مشکل امروز ما بيشتر از آن که مشکل IQ يا تكنولوژي باشند مشکل EQ يا عشقولوژي است. او براي اثبات اين سخن، شاهدي عيني مي‏آورد و ماندگاري و کيفيت و دوام کاشي‏کاري‏هاي گنبد قديمي مسجد شيخ لطف اله را که بعد از صدها سال باقي است، با کاشي کاري گنبد مسجد محله خود در سعادت آباد به هنگام احداث آن مقايسه مي‏کند؛ که چند بار فرو ريخت و آخر نيز فلزي شد و با رنگ، نماي کاشي گرفت. به تعبير او، معلوم شد که ايمان EQ از سيمان IQ قوي‏تر است.

 

فلج پارادايم

مرحوم کاشاني در کنکاشي که از وضع موجود زمان خود بعمل آورده بود بدين نتيجه رسيده بود که شعارها با عملکردها کاملا متفاوت است و ما موفق نشده‏ايم ارزش‏هاي اعتقادي خود را درباره انسان تحقق ببخشيم. بدين جهت بعيد مي‏دانست که در محيط‏هاي کم هيجان و بي‏هيجان و بي‏رمق ما، تحول چشمگيري بدين زودي حاصل شود. او به تجربه دريافته بود که هيچ پديده‏اي در سازمان‏ها، غم‏انگيزتر از اين نيست که کارکنان، تنها براي مزد و بدون عشق و انگيزه کار کنند. دليل اين امر از نظر او به پارادايم فکري ما بر مي‏گشت. او مي‏گفت: ما با رفتار و فرهنگ سنتي وارد صنعت شده‏ايم. با پارادايم‏هاي سنتي و فيلترهاي فکري و ذهني بسيار عقب مانده، صنعت خود را اداره مي‏کنيم و اگر اين پارادايم‏ها نوسازي و ترميم نشوند، ما را در گذشته نگاه مي‏دارند و خلاقيت و پذيرش افکار و باورهاي نو را از ما مي‏گيرند.

به تعبير او در شعر زيباي "زنداني"، ذهن ما زنداني اين باورها شده است. پس بايد قفل آن را شکست و از آن برون آمد. پنجره‏اي به روشنايي گشود و طعم احساس جهان را چشيد. بايد درباغچه ذهن، گل کاشت:

ذهن ما باغچه است

گل در آن بايد کاشت

و نکاري گل من

علف هرزه در آن مي‏رويد

زحمت کاشتن يک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن هرزگي آن علف است.

او معتقد است ماندن در اين پارادايم‏هاي سنتي، ما را دچار بيماري "تاخير فرهنگي" کرده است. يعني ما در تونل گذار صنعتي گير کرده‏ايم. نمونه نشانه‏ها و عوارض اين بيماري را مي‏توان در وقت‏شناسي، بي‏نظمي، ناآشنايي با حقوق اجتماعي، نحوه رانندگي، دربرخوردهاي اجتماعي، نحوه کارکردن، کيفيت محصولات، آلودگي هوا و محيط زيست و فشارهاي عصبي و عمرهاي کوتاه مشاهده کرد.

با وجود تمامي اين مشکلات و مصائب، او هيچگاه "اميد" را براي برگشتن به "اردوي عشق" از دست نمي‏داد:

عشق را مي‏شود چشيد هنوز

ناز را مي‏شود خريد هنوز

مطمئنم اگر سلام کني

پاسخي مي‏شود شنيد هنوز

نا اميدي مکن که از پس دود

مي‏شود شعله‏اي پديد هنوز

در گذرگاه ابرهاي سياه

روزني ديده‏ام سپيد هنوز

اما مسئوليت اول و آخر اين تحول را به عهده خود ما مي‏داند. او صبح را در ديده بيدار ما و سرکشيدن از افق را کار ما و خاک وطن را تشنه رگبار ما مي‏دانست.

باغ بيگانه بهار است ز بيداري او

باغ ما خسته و بيمار من و توست گلم

تا به کي حسن خود و عيب مرا مي‏شمري

خوب و بد، اين همه آثار من و توست گلم

ما نرفتيم پي کار جهان از سر عشق

ورنه جانان جهان يار من و توست گلم

تو و من ابر اميديم بباريم بيا

خاک ما تشنه رگبار من و توست گلم

 

خانه تکاني فرهنگي

براي رسيدن به رشد و توسعه فرهنگي، پيشنهاد او "خانه‏تکاني فرهنگي" بود و براي اين کار بر دو نکته تاکيد داشت: ابتدا پيرايش و وجين کردن فرهنگ و کندن علف‏هاي هرز و سپس کاشتن گل باورها و انديشه‏هاي جديد در فرهنگ. از همين جا بود که بلافاصله پس از بازگشت از سفر آموزشي از ژاپن و آشنا شدن با سيستم نظام آراستگي 5S در آنجا، نداي "خانه تکاني صنعتي" را در اين سرزمين سر داد و از واژه‏هاي ملموس و بومي نظير "هفت سين صنعتي" براي دامن گستر کردن آن استفاده کرد. او بسياري از واژه‏ها و ضرب المثل‏ها را در اين مسير مضر و دورريختني مي‏دانست. مي‏گفت راه رسوا نشدن، اين نيست که همرنگ جماعت شوي. ميخ آهنين در سنگ فرو مي‏رود. از همين امروز فکر فردا بايد کرد. ترک عادت هيچگاه موجب مرض نبوده است. با يک گل مي‏توان انتظار بهار داشت. چنين نيست که تنها و تنها هنر نزد ايرانيان باشد و ....

براي کاشتن گل باورها و انديشه‏هاي جديد نيز او به گل آرايي باعچه ذهن عقيده داشت:

گل بکاريم بيا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بي گل آرايي ذهن

نازنين، نازنين، نازنين

آدم، آدم نشود

در انديشه استاد کاشاني، انسان کامل کسي است که زندگي را گم نکرده و دنيا را پر از گندم کرده و عشق را همراه با هر خوشه‏اي در جهان، ارزاني مردم کرده است. به تعبير او بايد همزمان، هم نانوا و هم ساقي بود. هم غم مردم را خورد و هم درد عشق الهي را داشت:

شعرهايم را نثارت مي‏کنم

تا که دنيا را پر از گندم کني

نانوا مي‏باش و ساقي همزمان

تا مبادا زندگي را گم کني

تعبير ديگر او اين بود که انسان‏ها نبايد ديوار باشند، بايد پل باشند و در پهنه زمين و عرصه زمان، گذرگاه دل خسته آدم‏ها شوند و دو انسان را به هم بپيوندند.

اول گفتم چه زحمتي دارد پل

بعدا ديدم چه همتي دارد پل

زان لحظه که پل شدم ميان دو عبور

با خود گفتم چه لذتي دارد پل

مرحوم کاشاني در هر دو زمينه، انديشه و عمل خود را بکار گرفته بود. پل بود نه ديوار. هم نانوا بود و هم ساقي. مطابق آنچه در وصيت نامه‏اش آمده، 200 مجتمع آموزشي را با پول مردم و دوستانش در جامعه ياوري فرهنگي جنوب استان خراسان، در سراسر ايران ساخت. حتي در آخرين روزهاي عمر خويش نيز از انديشه مدرسه سازي غافل نبود:

در مجالي که برايم باقي است

باز همراه شما مدرسه‏اي است مي‏سازيم

که در آن همواره اول صبح

به زباني ساده

مهر تدريس کنند

و بگويند

خالق زيبايي و سراينده عشق

آفريننده ماست

مهرباني است که ما را به نکوئي، دانائي، زيبايي

و به خود، مي‏خواند.

در عين حال به تعبير خودش، ساقي هم بود. درد عشق الهي داشت. پيام پيوسته هستي را در شعر و سخن مور و ماهي و ماه و گياه و بيابان و دشت و کوه و کوير و رود و دريا و موج مي‏ديد و مي‏شنيد. همواره افسوس مي‏خورد که چرا غبار کار و زندگي نمي‏گذارد پيام‏هاي پوسته هستي را ببينيم و بشنويم.

افسوس که ديده در غبار است

ورنه همه جا پر از نگار است

غمگنانه ندا در مي‏داد که: دريغ که اهل نظر نباشيم. دريغ که عبور ابري پرثمر نباشيم و به خاک تشنه سرزمينمان نباريم. دريغ که نسيم يکديگر نباشيم. دريغ که همسفر نباشيم. دريغ که در اين سپيده، طلوعي مختصر و در اين آسمان، خورشيدي شعله‏ور و براي آيندگان اين مرز و بوم، خوش خبر نباشيم. کاشاني، عاشق دلداده و دلسوخته‏اي بود که عشق را جز ظهور مهر و کوشش بي‏ادعا نمي‏دانست. چشمه‏اي که در کويري جاري شده و شقايقي که در ميان دشت خار روئيده است. گل بودن بجاي خار بودن و پل بودن به جاي ديوار بودن. ديدن افتادگان زير پا و کاهيدن از رنج بشر درمانده امروز. نان دادن و از دين نپرسيدن. عارف بي‏خرقه بودن و قلب نوراني داشتن. ذهن زيبا داشتن و رفتن در مسيري که زمين را آسماني کند.

مجتبي کاشاني پس از عمري کوتاه اما پر برگ و بار، ما را با چنين وصيتي تنها مي‏گذارد: اين وصيت انسان خوشبختي است که با همه ضعف‏هايي که داشت در نهانخانه دل خويش، با خداي خويش خلوتي و پيوندي داشت. من آنچه در توان داشتم انجام دادم و اينک در لحظه وداع از اين نظر احساس شرمندگي نمي‏کنم.
 

    335 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:04/09/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب