| فرديد براي نسلي كه دوران فكري انقلاب را تجربه نكردهاست و امروز ارتباط نزديكي با فضاي بحث و گفت و گو ندارد نام چندان آشنايي نيست و شايد او را در حد يك نام بشناسد و اگر نبود نزاعهاي برخي مستمعانش با مخالفانش ديگر نامي از او برده نميشد. اين در حالي است كه كساني همچون مطهري و شريعتي و بسياري از متفكران آن دوره به واسطه مطالعه آثارشان و اثراتي كه افكارشان در آن زمان داشته است؛ در جامعه دانشگاهي به نوعي و در ميان اكثر مردم به نوعي ديگر شناخته شدهاند.
نظرات كساني كه فرديد را از نزديك ديده بودند و با انديشههايش ارتباط نزديك داشتهاند درباره او، در گستره وسعي و گاهاً متضادي مي گنجد. عدهاي او را فيلسوف بزرگي همرديف ماركس و هيدگر ميدانند و عده هم او را خطابهگري پريشانگوي كه توانايي نوشتن يك رساله كوچك هم نداشته است؛ تصوير ميكنند. حال براي شخصي كه با وي ارتباط نداشته است شناخت او و انديشههايش با توجه به آنكه اثر مكتوبي هم ندارد سخت دشوار و شايد ناممكن به نظر آيد. با اين حال چه در شناخت انديشههاي او توفيق بيابيم و چه موفق به اين امر نشويم، نميتوانيم اثر تفكرات او را در فضاي فكري چهار دهه گذشته كتمان كنيم. شايد اين تنها موردي باشد كه مخالفان و موافقان او در آن همنظر باشند. شايد دليل اثرگذاري فرديد اين باشد كه انديشههايش در جوار گفتمان راديكال و انقلابي چپ – كه دشمن اصلي خود را امپرياليسم غرب و سرمايهداري آن ميدانست و قبلهاش سوسياليسم شرق بود - گفتمان ديگري بر سر زبان آورد كه از جبهه معنويت و روحانيت و عرفان شرقي به «ماديت»، «نيهيليسم» و «علم و تكنيك زدگي» غرب حمله مي برد.
فرديد؛ فيلسوف مؤسس
روشنفكران و فضاي روشنفكري در ايران از آن زمان كه متولد شد يك جريان عقيم و مقلد بود كه توانايي و قدرت تفكر و بحث و نظر را در هيچ زمينهاي نداشت و صرفاً يك روند ترجمهاي و استاد و شاگردي - آن هم نه يك شاگرد فعال - در قبال انديشههاي غرب داشتهاست. فلسفه اسلامي كه چندي بود از رمق و پويايي افتاده بود و كساني هم كه در آن مقام استادي داشتند فلسفههاي غربي را به چيزي نميگرفتند يا از آن سررشتهاي نداشتند و كساني كه داعيه تفكر غربي داشتند از فلسفه اسلامي بويي نبرده بودند و يا چندان علاقهاي به مطرح كردن آن نداشتند. به اين سبب شايد تقابل و موضعگيري از اين دو جبهه در برابر هم صورت نگرفته بود - و شايد هنوز هم بهطور صحيح و كامل و شايسته حاصل نشده باشد - و هر كدام در فضايي كاملاً جداگانه به سر مي بردند - و شايد هم به دليل نگاهشان به انسان، جهان و خدا بايد اينگونه باشد.
فرديد اولين انديشمندي بود كه نه تنها در برابر فلسفه غربي، فلسفه اسلامي و موارث اسلامي - شيعي را از نظر نينداخت بلكه با توجه ويژه به آن در بيان انديشههاي خود مخلوطي از آراء محيالدين عربي، هيدگر و ارسطو را به هم مي آميخت. اگر چه برخي معتقدند كه در اين آميزش فرديد نتوانست ارتباط صحيحي بين اين سه برقرار كند و به يك تركيب و منظومه واحد فكري دست پيدا كند اما به هر حال نفس اين امر در عين تازگي باعث بروز آراء جديدي –كه تا قبل از او بي سابقه بوده است - مي شود و هر كدام جلوهاي تازه در كنار يكديگر به نمايش مي گذارند و وجوه تازهاي كه تا قبل از آن پنهان بود آشكار ميشود. به مدد اين تركيب است كه فرديد به يك فيلسوف مؤسس در عصر ما بدل مي شود - اگر چه خود داعيه عبور از فلسفه را داشت.
قطعاً مسائلي كه در باب «غرب زدگي» - نه به آن معنا كه آلاحمد از آن مراد ميكرد، «اسم شناسي» (اتيمولوژي)، «تاريخ انگاري» و «حكمت انسي» مطرح ميكند به غايت بديع است و بنيان جديدي را در تفكر پيريزي ميكند و سرآغاز و مؤسس جرياني جديد در برابر تفكر مغرب زمين ميشود كه از منظري جديد به مسائل و امور مينگرد كه تا كنون سابقه نداشتهاست.
او در زمانهاي ميزيست كه زبان - به قول خودش خانه انديشه - به عنوان وسيله تفكر رو به ويراني است و البته نبايد انتظار داشت در اين خانه ويران شده تفكري از جنس اكنون در آن سكني گزيند. اين زبان را توانايي حمل آنچه فرديد ميخواست بر آن بار كند نداشت. او در هر طرحي كه در مياندازد به اين نكته توجه و آگاهي دارد و در ابتدا و حين طرح انديشههايش به جعل واژگان و معناسازي - و يا تصحيح معناي مصطلح آنها - ميپردازد. قطعاً براي معاني جديد نيازمند چنين تحولي در زبان هستيم. در صورتيكه براي طرح آن از لغات مصطلح و هر روزي در زبان حال استفاده كنيم مفهوم به واسطه درك نادرست لغات فهم نخواهد شد و درك درستي نميتوان بدست آورد.
پس اولين تلاشي كه فرديد ميكند ابداع تركيبها و لغاتي براي مفاهيم مورد نظر خود است. كلمات و تركيباتي همچون «غربزدگي»، «مكر ليل و نهار»، «خلافآمد» و ... علاوه بر آنكه در تبيين انديشهها و آراء خود به معني و مفهومسازي براي برخي كلمات رايج در گفتار عاميانه ميپردازد و از كنار هم نهادن آنها مفهومهاي جديدي بيان ميكند. به هر حال اگر از فرديد اثر مكتوب و چندان رسايي باقي نماندهاست، بنياني كه تأسيس كردهاست هنوز هم باقي است و از هيمن روست كه با وجود نداشتن كتاب و شاگردان، بسيار همچنان انديشههايش باقي است. هستند داعيهداراني كه با وجود تأليفات بسيار از آنجا كه طرحي در نيانداختهاند به زودي فراموش ميشوند. فرديد تكرار گذشتگان نبود و قطعاً هم نامكرر خواهد بود و اين خصلت فيلسوفان مؤسس است.
غربزدگي و تاريخ انگاري فرديد
شايد راهي كه فرديد در غربشناسي گشود، بيشترين روندگان را در بين راههايي كه او گشودهاست، داشته باشد. موضعي كه فرديد در برابر غرب دارد نه از سر ترس و وادادگي بلكه از سر قدرت و مقامي بالاتر و مسلط است. غربشناسي او پيوندي ناگسستني با تصويري كه از تاريخ ارائه ميكند دارد؛ اين حوالت جرياني را به وجود ميآورد كه اميد است در مسير آن فرصت تأمل و تفكر در وضع موجود را به ما بدهد تا شايد به خودآگاهي برسيم. و از اين رهگذر گوشها مستعد شنيدن شود.
شايد تنها جبههاي كه در ايران برابر اثرات و انديشههاي تمدن غربي ايستادگي ميكرد و به نقد برخي آراء متفكران غربي ميپرداخت، غرب را در نظر تركيبي از وجوه خوب و بد ميآورد - كه البته اين نگرش هنوز هم نسبت به غرب وجود دارد - كه وظيفه خود را روشنگري در مورد وجوه بد غرب و تشويق در بهدست آوردن وجوه خوب و مفيد آن ميدانست. قطعاً در اين نوع نگاه تعريفي كه از وجوه خوب و بد غرب ارائه ميشد در لايههاي سطحي تفكر باقي ميماند و هرگز به عمق آن توجه نداشت. از اين رو هر روز بايد با جلوهاي جديد از آن به مقابله ميپرداخت. و اگر حالتي مرعوب به خود نميگرفت همواره حالتي منفعل و تدافعي داشت. همچنين كساني هم با كم و زياد كردن اين آن - در تقابل انديشه غربي و اسلامي - و يا مصداق تراشيهاي اشتباه براي برخي گزارههاي ديني در صدد پيوند دادن آنها بودند.
آن غربزدگي كه فرديد بر اساس ادوار تاريخي و علم الأسماء محي الدين عربي بيان ميكند كاملاً با آنچه آلاحمد در كتاب «غربزدگي» خود آوردهاست متفاوت است - گرچه خود او در مقدمه كتاب اشاره ميكند كه اين واژه از فرديد وام گرفتهاست - و با تلقي و تعريفي كه غربزدگي را با «تهاجم فرهنگي» غرب يكسان ميپندارد تفاوت اساسي دارد.
تعريفي كه فرديد براي غربزدگي ارائه ميكند بر اساس غلظت پنهان شدن حق و در حجاب رفتن حقيقت است و شامل 5 دوره است؛ دوره پريروز - كه ظهور اسم رحمان است - و امت واحده(كه داراي زبان واحدند)، و پس از آن آغاز غربزدگي و پنهان شدن تدريجي حق كه با تفكر اسطورهاي و ميتولوژيك ملازمه دارد، امروز كه روزگار «مكر و نهار زده» و «غربزده مضاعف» است، فردا كه «در مسير مصير ظهور» است و پس فردا كه زمان ظهور حق و حقيقت و وَلايت است - كه ظهور اسم رحيم است. و به اين سبب بود كه ميگفت به نام خداوند پريروز و پس فردا.
تلقي «كل واحد» بودن غرب گرچه پيش از او در آراء انديشمندان مغرب زمين - همچون هيدگر - سابقه دارد، ليكن براي نخستين بار در گفتمان فكري ما توسط فرديد مطرح ميشود و البته طرفداران و مخالفاني هم پيدا ميكند. همين گونه است در رابطه با «جهاني شدن». البته اين «جهاني شدن» نه از منظر سياسي - اقتصادي بلكه از منظر تفكر و غربزدگي است و زماني است كه ديگر كمتر كسي پيدا ميشود كه با معيارهاي جامعه مدرن نينديشد و قضاوت نكند و به دين تمدن مغرب زمين كه همان «علم تكنولوژيك» است ايمان نياورده باشد - و در اين دوران همه جغرافياي كره زمين مصداق غرب است.
اسمشناسي اگر چه هيچگاه در ايران كرسي دانشگاهي نداشت، فرديد يكي از صاحبنظران در اين رشته بود - و اگر نگوييم در جهان هم از بزرگان اين رشته بود - و اولين كسي بود كه مباحث اتيمولوژي را در ايران مطرح كرد. و از شاگردان او كه به شهرت جهاني هم رسيده است مي توان به «حجت اسديان» اشاره كرد.
فرديد؛ مستمعانش و مخالفانش
اگر فرديد را در زمره فيلسوفان مؤسس قرار دهيم - از آنجا كه فيلسوفان مؤسس شاگرد ندارند - شايد سخن گفتن درباره شاگردان او مشكل باشد. اما از بررسي حالات و انديشههاي كسانيكه هر كدام به نوعي با او و انديشههايش در ارتباط بودهاند هيچ كدام به طريقت استاد خود وفادار نماندهاند. كساني همچون دكتر داوري - كه شايد از وفادارترين شاگردان او باشد - پاي در مسير فلسفه نهادند و يا مرحوم مددپور كه به گفته خودش مسلك ديگري داشت و البته هر دو هم مورد طعن فرديد قرار گرفتند و يا كساني همچون مرحوم عباس معارف كه پاي در مسير «حكمت انسي» نهاد و يا حجت اسديان كه راه «اتيمولوژي» را پيش گرفت. شايد بتوان گفت هر كدام به نوعي وجهي از تفكر فرديد را گرفته بودند و وجهي ديگر را وانهاده بودند و شايد فرديد براي آنها عالَمي ساخت و آنها در آن عالم انديشه گوشهاي را برگزيدند. آنها گاه در روش و گاه در انديشه از مسلك استاد خود عدول كردند و به طريق ديگري رفتند. بگذريم از امثال داريوش آشوري كه فرديد را خطابهگري پريشانگو نام نهاد و از او تبري جست. از آنجا كه فهم آنچه فرديد ميخواست بگويد مقدمات فراواني ميخواست و او در شاگردانش چنين چيزي نميديد و در ايران تنها بود، نميتوان براي او در بين مستمعانش مقام استادي و شاگردي قائل شد.
نزاع فرديديان و مخالفانش نيز بيشتر جلوه و وجه سياسي دارد و بيشتر در حيطه ايدئولوژي است تا فلسفه و تفكر. و آنچه در گفتار مخالفانش مشاهده ميشود بيشتر اظهار نظرهاي سياسي فرديد در باب اشخاص است. عده از مخالفانش او را فاقد اهميت و اعتنا قلمداد مي كنند و گاه او را تئوريسين خشونت قلمداد ميكنند. البته شايد اين سوء تفاهم از آنجا ناشي شده باشد كه فرديد اغلب اوقات براي سخنانش استدلال نميآورد و اين محيط سوء تفاهم را پررنگتر ميكند. اما اين نزاعها كه چندين سال پس از درگذشت او همچنان باقي است - در حالي كه اثر مكتوب چاپ شدهاي از خود به جاي نگذاشته است - نشان از تأثير انديشههاي او بر فضاي فكري ما دارد كه چندان هم ضعيف و كمرنگ هم نيستند. پرداختن به اين نزاع مجال ديگري ميطلب.
پرداختن به انديشههاي فرديد فرصت بيشتري ميطلب، انشاء وقتي حاصل شود تا بيشتر و دقيق تر درباره او بينديشيم و بنويسيم. |