| انحرافات اخلاقي
يكي از مسائل اساسي بهاييت كه به نوعي در تاريخ معاصر ايران هم قابل رهگيري است، انحرافات اخلاقي رهبران بهاييگري است. سالها قبل از جريان كشف حجاب، عبدالبهاء چنين دستوري صادر كرده بود تا انحرافات اخلاقي بهاييان را تحتالشعاع قرار دهد. در خاطرات صبحي موارد زيادي از گرفتاري رهبران و مبلغان اين فرقه در اين ورطه وجود دارد؛ از جمله عباس افندي عبدالبهاء علاوه بر سه زن، كنيز زيبايي داشت كه به نوشته صبحي: (كنيز پيشگاه و آماده درگاه بود!)
و يا در جايي ديگر از ارسال دختران دوشيزه و مهرويان پاكيزه براي فرزندان بهاء چنين مينگارد: (از اين گذشته از بسياري از شهرهاي ايران دختران دوشيزه و مهرويان پاكيزه براي فرزندان بهاء فرستادند تا هر كدام را كه ميپسندند، نزد خود بخوانند و از آنها بود عزيّه دختر آقا محمدجواد فرهاد قزويني كه او را براي عبدالبهاء به عكا بردند ولي اين پيوند نگرفت. در اين باره داستانها ميگويند. كساني كه دخترها را به عكا ميرساندند، برخي از آنها در ميان راه با آنها همدم و همراز ميشدند و از جواني چنان كه افتد و داني، بهرهمند ميگشتند! ولي من اين داستانها را اينجا نميآورم و به شنيدهها كاري ندارم.)
در شرح حال خسرو يكي از نزديكان بهاء نوشته است: (خسرو ناتو و زرنگ بود، كار خريد در خانه به دست او سپرده شده و در شام و ناهار ميز او را ميآراست. چشمش پاك نبود. گاهي كه در ميان ميهمانان ايراني دوشيزهاي زيبا يا زن شوهردار بامزهاي ميديد، با آنها ور ميرفت...) و اگر كسي هم از (كمترين چاكران) عبدالبهاء بدگويي ميكرد، به عبدالبهاء برميخورد. و جاي شگفت آنكه شوقي افندي رئيس بعدي اين فرقه هم حكايتي ديگر داشت كه صبحي فقط براي كفايت علاقهمندان اشارهاي كرده است.
رويه مبلغان هم تفاوت چنداني با شيوه رفتار روِساي فرقه بهاييت نداشت. توصيفاتي كهصبحي از برخي مبلغان بهايي ميدهد، قابل توجه است. او در وصف حاج امين مينويسد: (بهترين كسان در نزد او اشخاصي بودند كه به او تقديم نقدينه ميكردند. در نزد او پارسا و ناپرهيزكار، زاني و عفيف عليالسويه بود! و در نفسالامر عملي را تقبيح نميشمرد! و با اينگونه اقوال سر و كاري نداشت. او سيم و زر ميخواست از هر دستي كه عطا شود و حقوقالله ميگرفت از هر وجهي كه عايد گردد... مردي پست نهاد و تباه بود با آنكه در پايان عمر بود، پيوسته ميخواست با زنان آميزش كند. تا درمييافت كه زني شوهرش مرده، به سراغش ميرفت و شوخي ميكرد و دست به سر و رو و... ميكشيد و در اين گونه امور شرم نشان نميداد. بهاييها هم چون امين عبدالبهاء و نزديكترين مرد به او بود، ياراي آن را نداشتند كه او را از اين كارها بازدارند. در اين گونه پليديها از او داستانها آوردهاند كه ما يادي از آنها نميكنيم.)
در شرح حال ميرزا حيدر علي اسكويي يكي از مبلغان معروف بهايي آذربايجان نوشته است: (از معاريف بهاييان آذربايجان و مردي در بعضي شئون لاقيد و لاابالي است، مختصر سوادي دارد.) ميرزا محمود يكي ديگر از فحول مبلغان بهايي است كه در خاطرات صبحي با گوشههايي از زندگي وي آشنا ميشويم: (... در سفر اروپا و امريكا سمت التزام خدمت عبدالبهاء را داشت... چون ميرزا محمود زن نكرده بود و از مواضع... هم پرهيز نداشت، معاندينش مجالي داشتند تا مگر به بعضي از عوالم منسوبش دارند بالاخره ميرزا محمود به حيفا آمد... ميرزا محمود يكي دو روز قبل از عاشورا در قزوين بساط نشاط و عروسي بگسترد و روزي چند از مكر عالم پس از وصل دلبر جوان تتمع برداشت! پس با زن و مادر زن به طهران آمد و در طهران مريض شد و چون آثار بهبود در خود يافت، به رشت رفت تا از آنجا به امر ولي امر شوقي افندي به حيفا رود؛ ولي... به حكم خداي عز و جل گريبانش را گرفته، به وادي خاموشانش كشانيد.)
بهاييان اگر فرصتي مييافتند، از كلاهبرداري از مردم حتي از خود بهاييان هم ابايي نداشتند. اين موضوع را در (كمپاني شرق) كه توسط چند نفر بهايي در تبريز داير شده بود، ميتوان ديد كه نشاندهنده عملكرد بهاييان باشد: (سهامي ده توماني ترتيب دادند و قريب به نوزده هزار تومان پول از اطراف آذربايجان و ايروان جمع كرده، در ظرف مدت كمي كوس ورشكست فرو كوبيده، بيآنكه صورت حساب و كيفيت ضرر را بدهند، كمپاني را برچيدند.)
صبحي كه جواني پاك و مشتاق و از سر اخلاق قدم در اين راه نهاده بود، عليرغم تصورات ذهني خود واقعيتهايي از عملكرد و شخصيت و رقابت و عناد مبلغان بهايي را ميديد كه برايش زجرآور بود. در عشقآباد به شرح اين مسائل با قدري اجمال ميپردازد. او در توصيف عشقآباد مينگارد: (بالجمله عشقآباد را به خلاف آنچه تصور ميكردم، ديدم. اكثر جوانان بهايي دچار مهلكات اخلاقي و پيروان مبتلا به كبر و نخوت و جامعه بهاييت دچار تشتت و گرفتار اختلاف، يك دسته طرفدار حريت نسوان و كشف حجاب و يك دسته مخالف آزادي مطلقه زنان...)
ارتباط با بيگانگان
صبحي در خاطراتش به مباحثي ميپردازد كه با كنار هم قراردادن شواهد و قراين ديگر، نتايج مهمي ميتوان گرفت. در اين ايام (بهاء) به موجب التزاماتي كه به اداره حكومت سپرده از ملاقات و پذيرفتن اشخاص خارجي ممنوع بود و ماموران دولت بسيار مواظب بودند كه كسي از خارج به قشله (سربازخانه) كه بهاء در آنجا محبوس بود، نرود و لذا راه آمد و شد زائرين بسته بود. چه بسا دولت عثماني، بهاء را به دليل ارتباطش با نيروهاي مخالف دولت به ويژه روس و انگليس، تحت نظر گرفته، محبوس كرده بود. اين ارتباط را ميتوان در ديدار ژنرال آللنبي، فرمانده قشون انگليس كه عكا را گشوده بود، با عبدالبهاء و ارسال لوح به عنوان سيد نصرالله باقراُف به ايران كه در آن اظهار خشنودي از دولت انگليس كرده بود و مهمتر از همه، دعايي كه عبدالبهاء در مورد امپراتور انگليس جرج پنجم منتشر كرد ديد:
(طهران، جناب آقاي سيد نصرالله باقر اُف عليه بهاءالله ملاحظه نمايند... در اين توفان اعظم و انقلاب شديد كه جميع ملل عالم ملاي يافتند و در خطر شديد افتادند، شهرها ويران گشت و نفوس هلاك شدند و اموال به تالان و تاراج رفت و آه و حنين بيچارگان در هر فرازي بلند شد و سرشك چشم يتيمان در هر نشيبي چون سيل روان، الحمدالله به فضل و عنايت جمال مبارك، احباي الهي چون به موجب تعاليم رباني رفتار نمودند، محفوظ و مصون ماندند، غباري بر نفسي ننشست و هذه معجزه لاينكرها الاكل معتداثيم و واضح و مشهود شد كه تعاليم مقدسه حضرت بهاءالله سبب راحت و نورانيت عالم انسانيت در الواح ذكر عدالت و حتي سياست دولت فخيمه انگليس مكرر مذكور ولي حال مشهود شد و فيالحقيقه اهل اين ديار بعد از صدمات شديده به راحت و آسايش رسيدند و اين اول نامهاي است كه من به ايران مينگارم... عليك البهاء الابهي عكا 16 اكتبر 1918).
دعا براي امپراتور انگليس
اللهم ان سرادق العدل قد ضربت اطنابها علي هذه الارض المقدسه في مشارقها و مغاربها و نشكرك و نحمدك علي حلول هذهالسلطه العادله و الدوله القاهره الباذله القوه في راحه الرعيه و سلامه البريه! اللهم ايّد الامپراطور الاعظم جورج الخامس انكلترا (انگلستان) بتوفيقاتك الرحمانيه و ادم ظلها الظليل علي هذه الاقليم الجليل بقوتك و صوتك و حمايتك، انك انت المقتدر المتعالي العزيز الكريم!
اعطاي نشان دولت انگليس توسط حاكم نظامي انگليس در حيفا به عبدالبهاء كه تصوير آن هم موجود است، اين پيوند و ارتباط و نيز تحتنظر بودنش توسط عثمانيها را روشن ميسازد: (عبدالبهاء از طرف دولت انگليس به اخذ نشان و لقب (سر) ي نامزد شده بود و آنها در سراي حكومت براي اعطاي آن جشن آراستند و عبدالبهاء را خواستند و در حضور وجوه اهالي بلد، آن نشان را تسليم به او كردند.)
موارد ديگري هم از الگوپذيري وي از انگلستان، به تعبيري ديگر، ارتباطش را نشان ميدهد. از جمله دستور عبدالبهاء به تاسيس مدرسه بهاييان ايران مطابق قانون انتخابيه انگليس است. و يا آنكه سفارت انگليس در تهران همكاريهاي لازم را با بهاييان به عمل ميآورد تا با خاطري آسوده به ديدار عبدالبها بروند. حتي از طريق (آقاي نعيمي، گذشته از جواز، توصيه نيز از سفارت انگليس) براي صبحي گرفته شد.
در خاطرات صبحي از روابط روس و بهاييان به ويژه رئيس آن كمتر سخن به ميان آمده است؛ ولي در (پيام پدر) اين روابط تا حدودي آشكار شده است. در مورد فعاليت بهاييان در عشقآباد و آزادي عمل آنها آمده است: (در اين شهر و شهرهاي ديگر مسلماننشين همه بهاييان آزاد بودند و فرمانروايي روس تزاري دست آنها را در هر كار باز گذاشته بود؛ چنان كه به نام مشرقالاذكار نمازخانه ساخته بودند و از روز نخست كه از گوشه و كنار كشور ايران مردم در آن شهر گرد آمدند، زهر چشمي از مسلمانان گرفتند و اگرچه گزارش آن را در دفتر ديگر نوشتهام، ولي باز بد نيست كه يادآور شوم: چونان بازار داد و ستد و كار بازرگاني در عشقآباد گرم بود، بسياري از مردم يزد و آذربايجان و خراسان روي بدان شهر نهادند و پادشاهان و فرمانروايان روس به بهاييان كمك شاياني ميكردند و چون سازمان رو به راهي داشتند، انجمنها براي خواندن مردم به كيش بهايي برپا نمودند؛ ولي چون در كارهاي خود آزاد بودند و چيزي از مردم نهان نميداشتند و مردم بر همه كارهاي درون و بيرون آنها آگاه بودند و نميتوانستند گندمنمايي و جوفروشي كنند، كسي از مسلمانان عشقآباد و ديگر شهرها به آنها نگرويد.)
از موارد قابل توجه همكاري بهاييان با مأموران روسيه تزاري عليه ايران ميتوان به سيد مهدي قاسماُف يكي از بهاييان اشاره كرد كه با فيدروف روسي همدست شد. در روزنامهاي كه به هزينه روسها تحت عنوان (مجموعه ماوراي بحر خزر) به زبان فارسي منتشر ميشد، به همكاري پرداخت و: (به سود آنان (روس) و زيان ايران سخنها مينوشت و ترجمانها ميكرد.) عبدالبهاء همچنان كه به مدح و ثناي امپراتور انگليس پرداخته بود، براي تزار روس همچنين لوحي نگاشته، در آن از مهربانيهاي تزار روس قدرداني و براي جاودان بودن فرمانروايي تزار دعا نموده است: (بهاييها هم مات و سرگشته بودند كه چگونه تزار روس كه عبدالبهاء دربارهاش آفرين گفته بود و فرمانروايي جاويد و خوشبختي از برايش خواسته بود، گرفتار چنگ زيردستان خود شد و چون اين گروه شيوهشان اين است كه در هر پيشامدي شادماني كنند و آن را به سود خود دانند، گفتند: براي بزرگي و آينده كيش بهايي اين پيشامد سزاوار بود چه كه در روزگار تزار با همه مهربانيها كه به ما كرد و دست ما را در هر كار بازگذاشت نميتوانستيم مردمي كه پيرو كليساي ارتدكس بودند، به كيش بهايي بخوانيم. اكنون صدهزار بار خدا را شكر كه از اين پس آشكارا همه پيروان كليساي ارتدكس را به اين كيش ميخوانيم!)
در پيام پدر چند نكته تازه از ارتباط عباس افندي عبدالبهاء و انگليسيها هم درج شده كه مرور آن بيمناسبت نيست: (در الواح ذكر عدالت و حتي سياست دولت فخيمه انگليس مكرر مذكور، ولي حال مشهود شد و فيالحقيقه اهل اين ديار بعد از صدمات شديده با راحت و آسايش رسيدند.) در پاداش اين نكوگويي، انگلستان عبدالبهاء را به نشاني سرافراز كرد: (به همراهي اين نشان يا نيان (سر) را نيز به عبدالبهاء دادند و وي كه تا آن روز در ميان مردم آنجا به عباس افندي نامور بود، به سر عباس شناخته شد. روزي يه ياد دارم كه در طبريا بوديم (شهري است در كنار درياچه آب شيرين و بيشتر مردم آنجا يهودي هستند) عبدالبهاء و من سواره از خياباني كه آن را داشتند سنگفرش ميكردند، ميخواستيم بگذريم. نگهبان خيابان دست بلند كرد كه از اينجا نگذرد. عبدالبهاء به تازي گفت: من سر عباس هستم. نگهبان گفت: پس بيشتر از هر كس بايد قانون را نگه داريد!
نشان و با به نام گرفتن عبدالبهاء سخنها به ميان آورد. گروهي اين كار را پسنديده نميدانستند و خردهگيري ميكردند كه مرد خدايي نبايد در پي اين خودنماييها باشد و چون پس از فيروزي در جنگ انگليسيها به چند تن از بزرگان مسلمان آن دور و بر نشان و يا به نام دادند و هيچيك نپذيرفتند، همسنگي آنها با عبدالبهاء بيشتر زبانزد شده بود. ميگويند براي شيخ محمود آلوسي، مفتي بغداد هم انگليسيها نشان فرستادند؛ ولي بازگرداند و گفت: من زير بار سپاس ديگران نميروم و از اين رو در نزد مردم به ويژه مسلمانان بسيار گرامي شد. شبي گفتگو از نشان دادن انگليسيها به ميان آمد، عبدالبهاء گفت: عثمانيها هم براي من نشان فرستادند، ولي من پس از پذيرفتن، به ديگران بخشيدم. اين گفتگو در انجمن همگاني نبود، در ميان چند تن از ويژگان بود.)
تاريخسازي
موضوع مهم ديگر در خلال خاطرات صبحي، تاريخسازي جعلي و تحريف تاريخ است. عبدالبهاء، ميرزاابوالفضل گلپايگاني را مأمور كرد تا كتابي در رد كتاب تاريخ حاجي ميرزاجاني بنويسد. اين كتاب كه توسط ادوارد براون از روي نسخهاي منحصر تجديد چاپ شده بود، (به صرفه اهل بهاء تمام نميشد و بسياري از قضاياي متروكه گذشته را به ياد ميآورد!) ادامه نگارش با مرگ ميرزاابوالفضل به عمهزادهاش سيدمهدي سپرده شد و كتاب سرانجام نگارش و در تاشكند چاپ گرديد: (بالجمله بيرون آمدن كتاب از چاپخانه مصادف شد با اشتغال قشون انگليس حيفا را و چون اوضاع دگرگون گشت و مصالح وقت اقتضاي ديگر نمود، عبدالبهاء فرمود كه كتاب مذكور را انتشار ندهند و نسخ منتشر را جمعآوري كنند.)
به نوشته صبحي، در اين كتاب كناياتي به ادوارد براون، مستشرق انگليسي و همچنين ميرزايحيي ازل شده بود كه در انگلستان ميزيست. با توجه به حضور قواي انگليس در حيفا به نظر ميرسد دستور جمعآوري اين كتاب از آن روي صادر گشته است كه مبادا با سياست انگليسيها همخوان نباشد! ضمن اينكه در اين كتاب سفارشي كه براي رد برخي حقايق نگاشته شده بود، حقايقي ناخواسته درج گشته بود كه در كنار مخالفت با مصالح انگليسيها، ميتوانست براي تبليغ و مشروعيت بهاييان نيز خطرساز باشد. از آن جمله (توبهنامه سيدمحمدعلي باب) است كه در عصر وليعهدي ناصرالدين شاه به وي نگاشته شده است كه دو ركن مهم از اركان حقانيت بابيت و نيابت بهاييت را منهدم ميكرد: يكي ادعا و ديگري استقامت.
صبحي در كتاب خود به موردي ديگر از تاريخسازيهاي متداول بهاييان چنين اشاره ميكند: (نويسندگانبهايي كه در زير و رو كردن گزارشها و دگرگوننمودن سرگذشتها درازدستاند، درباره منيرهخانم- زنعبدالبهاء - چيزها نوشتهاند كه من پس از بررسي، دريافتم كه بيهوده و نادرست است. ميگويند منيرهخانم كه از بستگان يكي از سروران بزرگ بهايي بود، شور ديدار بهاء به كلهاش زد و با برادر خود سيديحيي به عكا آمد و پيش از آنكه به عكا برسد، درباره او، بهاييها با مادر عبدالبهاء گفتگوها كرده بودند كه چنين دختر بيمانند را كه به اينجا خواهد آمد، به نام زني به پسر بدهيد و ميگويند كه منيرهخانم در آن روزها كه رهسپار عكا بود، شبي در خواب ديد كه رشتهاي از مرواريد گرانبها بر گردنش است و خوانچهاي در برابرش. پس مرواريدها را در آن ريخت ناگاه شاخهاي از گوهر گرانبها در ميان آنها به چشمش خورد كه بسيار درخشنده بود و از ديگر مرواريدها برتر و او سرگردان ديدن آنها بود كه از خواب پريد. من نميدانم اينها را يافتهاند يا بافتهاند، ولي نامهاي كه به خط بهاست براي شما مينويسم و داوري آن با خودتان؛ اينك آننامه: (هوالله تعالي لوح مخصوص بود عبد حاضر بغته برداشته كه به عازمين برساند لذا را‡س لوح بياسم ماند. از اخبار تازه اينكه ليله جمعه من غير خبر به منزل كليم وارد شديم و ليل سبت اراده رجوع بود. آقاميرزا محمدقلي استدعاي توقف نمود، مقبول افتاد. حال كه صبح يوم سبت است، در منزل اين كتاب مرقوم شد و جاي شما بسيار خالي است. اي نواب هواي حيفا از قرار مذكور نفعي نبخشيد نسئلالله بان يوفقكم و يحفظكم و ينصركم اي ورقه صمديه. اين اصفهانيه يعني منيره عهد شما را فراموش نموده و به مثابه كنه ادرنه بعصن اعظم چسبيده و روي توجه به آن شطر نداشته و ندارد، و لكن حسبالوعده او را خواهم فرستاد. اي ضياءالله از خط خود عريضه معروض دار بديعالله و منشياش در ظل سدره رحمت رحماني ساكن و مستريح باشد جميع رجال و نسا را تكبير برسانيد البهاء عليكم.)
ناگفتههايي از شوقي افندي
بعد از مرگ مشكوك عبدالبهاء، شوقي افندي يكي از نوادگان عبدالبهاء، با زد و بند زنان عبدالبهاء به جاي وي به رياست بهاييان نشست. در (پيام پدر) اطلاعات بسيار مهم و ارزشمندي از كردار و رفتار وي درج شده است كه به هيچوجه در منابع بهاييان قابل درج نبوده است. از جمله بعد از مطالبي كه نقل آن هم شرمآور است، مينويسد: (... اينگونه مردمان كم و كاستي دارند؛ چنان كه نميشود اينها را نه در رج مردان گذاشت و نه از زنان به شمار آورد. نه بويه و دلبستگي و مهرورزي زنان را دارند و نه خرد و هوشياري و مهرباني مردان را در اينگونه آدمها دلبنديهاي ويژهاي است كه دشوار است انسان به آن پي ببرد...)
شوقي افندي روابط بسيار نزديكتري با بيگانگان داشت، به ويژه آنكه با زنان خارجي انگليسي و آمريكايي مرتبط بود: (اين را هم بد نيست بدانيد شوقي از لندن با يكي از خانمهاي انگليس كه نامش ليديبلامفيلد و داراي پايگاهي بود، به حيفا آمد. اين زن پاينام ستاره خانم در ميان بهاييان داشت و اولين نامه را كه شوقي به بهاييان نوشت، دستينه او نيز در پايين آن بود و در آن روز با شوقي همدستي ميكرد و درباره او سخنها گفتهاند كه ما از آن ميگذريم.)
شوقي افندي علاوه بر اين زن انگليسي كه حرف و حديث بسياري را در ميان بهاييان ايجاد كرد، زني كانادايي گرفت: (پس از چندي زني كانادايي گرفت. اندك اندك زن و كسان زن بر او چيره شدند و نخست دست ايرانيها را از كارها كوتاه كردند. آنگاه به خويشاوندان شوقي پرداختند و بر سر خواسته و پول و پيشكشهايي كه از ايران و هندوستان ميفرستادند، كشمكش درگرفت. در آغاز كار، شوقي نزديكان خود را راند، آنگاه پسا به برادر و پدر و مادر رسيد. كار به جايي كشيد كه جز آمريكاييها كه كسان زنش بودند، همه از گرداگردش پراكنده شدند.
مادرش بيمار شد، بر بالينش نيامد تا بدرود زندگاني گفت. پس از چندي پدرش نيز كه روزگاري در بستر ناتواني افتاده بود، درگذشت و چون ناشناسان به خاك سپرده شد و آنچه در روزگار عبدالبهاء بزرگي و بزرگواري و ارج و آسايش داشتند، از دماغشان درآمد. و چند تيره شدند و هريك در گوشهاي خزيده، روز و شب ميشمارند. خود او هم سالي چند ماه در سوئيس به خوشي و شادماني بيآنكه با كسي از پيروانش ديدن كند، روزگار ميگذرانيد و براي زمستان سري به حيفا ميزند. تا در اروپاست، زندگي و روش كار و چگونگي آميزش با مردم مانند يكي از پولداران اروپايي است. ولي همين كه پا به حيفا ميگذارد، خود را دگرگون ميكند، كلاه سياه بر سر ميگذارد و جامه دراز ميپوشد كه كوتاهي اندامش چندان نمودي نكند. از برداشتن عكس نيز گريزان است.)
از اين روست كه صبحي مينگارد: (از چند سال پيش من آگهي پيدا كردم كه شوقي همه خويشاوندان و پدر و مادر و برادرها و خواهرها و داييزادهها و فرزندانشان را رانده و ميان آنها تيرگي پديد شده و اكنون همه كارها در دست بيگانگان است و بزرگ و سر بهاييان آنجا هم يك بيگانه است و هيچ ايراني دستاندركار نيست، جز لطفالله حكيم كه از جهودان بهايي است و كارش آوردن و گرداندن بهاييان است بر سر گور سروران اين كيش كه در ايران به اين كار (زيارتنامهخواني) ميگويند. از اينرو بر آن شدم كه با چند تن از آنها درِ نامهنويسي را باز كنم و بر بسياري از چيزها آگاه شوم، آنها هم پذيرفتند و بيدريغ پرسشهاي مرا پاسخ ميدادند كه پارهاي از آنها را در اينجا براي شما آوردم.)
كلاهبرداري
يكي ديگر از چشمههاي نبوغ (شوقي افندي) كلاهبرداري از پدربزرگ خود عبدالبهاء است. بدينقرار كه يك زن بهايي آمريكايي مبلغ هنگفتي به صورت چك به عبدالبهاء ارسال ميدارد كه جعل خط و امضاي عبدالبهاء از شركت كولس وصول ميشود. سرانجام مشخص ميشود كه جاعل شوقي افندي بوده است. در كتابي كه زن بهايي آمريكايي انتشار داده، ضمن درج مورد فوق، صحت وصيتنامه عبدالبهاء را هم مورد ترديد قرار داده است.
ادامه دارد ...
|