باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 275 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
رهایی انسان
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
درس گفتارهای سیدجواد طباطبایی درباره اندیشه فلسفی ماركس


در ادامه سلسله جلسات درس‌گفتارهای سیدجواد طباطبایی در موسسه اندیشه سیاسی- اقتصادی در مورد اندیشه فلسفی انقلاب فرانسه هفته گذشته ترم جدید، با عنوان «اندیشه فلسفی ماركس» شروع شد. كه در ذیل خلاصه‌ای از آن آمده است.

 

منبع: روزنامه - کارگزاران

   ● سخنران: سيد جواد - طباطبايى

خبرنگار: عارف - آهنی

 
 

احتمالا شنیده‌اید كه ماركس در اواخر عمر خود گفته بود: تا جایی كه می‌دانم این است كه من ماركسیست‌ نیستم. این حرف ماركس نیازمند توضیح بیشتری است ولی به‌طور خلاصه می‌توان گفت كه به نظر می‌رسد كه در اواخر عمر ماركس، از آنچه كه ماركس (به همراه انگلس) نوشته بود تفسیری عرضه‌ شد كه خود ماركس آن را در مجموعه فكری خود نمی‌دید.

قبل از پرداختن به خود ماركس باید متذكر شویم كه آنچه در ایران به‌وسیله سازمان‌های چپ به عنوان اندیشه ماركسیستی منتشر شده تفسیری است در ادامه ماركسی كه گفت من نیستم. و در خارج از ایران هم باید تمایزی بین آنچه كه در كشورهای مثلا كمونیستی همچون چین و شوروی ارائه شده است و آنچه در مجموع درباره ماركس در اروپای غربی آمده است قائل شد. و در این بین آنچه كه قابل ارزش است تفسیری است كه در بعضی موارد در اروپای غربی آمده است.

می‌توان گفت كه ماركس در مخالفت با اندیشه هگلی، ماتریایست بود و آنچه در بیرون فكر ماركسی است ایده‌آلیسم. در نوشته‌های ماركسیستی می‌توانیم ببینیم كه فلسفه بر دو قسم است: ماتریالیسم كه ماركس آن را بنیان نهاد كه علمی است و دیگری ایده‌آلیسم كه یك نظریه ایدئولوژیك است كه در جهت طبقه‌ بورژوایی بنیان نهاده شده است. حال با اشاره به این مطلب می‌توان گفت كه ادبیات ماركسیستی پس از ماركس در تعارض با ماركس هستند چرا كه تمام جریانات بر خلاف ماركس، ایده‌آلیست هستند چون ماركس را تكرار می‌كنند.

حرف ماركس این است كه من روی موادی كار می‌كنم كه در درجه اول مواد تاریخی آلمان است و در درجه دوم اروپاست. و نكته اصلی اینجاست كه ماركس می‌گوید من روی مواد موجود تاریخی كه آلمان عقب ماند و فرانسه انقلاب كرد بحث می‌كنم كه علمی است و ماتریالیسم نام دارد، ولی ماركسیست‌ها به دنبال ماركس روی مواد تاریخی جهان خودشان بحث نمی‌كنند بلكه دیدگاه ماركس را به عنوان اصل قبول می‌كنند و بعد به كمك آن جهان را محك می‌زنند كه در این صورت ایده‌آلیست می‌شوند.

در اینجا به اوایل زندگی ماركس برمی‌گردیم. او در سال 1813 در غرب آلمان به دنیا آمد و در سال‌های اولیه زندگی او در فرانسه انقلاب شده بود و امپراتوری ناپلئون هم شكست خورده بود و آلمان هم تحت تاثیر انقلاب فرانسه و اصلاحات ناپلئون، به اصلاحاتی تن داده بود ولی در وضعیت بینابینی قرار داشت كه ظاهری مدرن و باطنی‌ ارتجاعی داشت.

ماركس ابتدا به دانشكده حقوق بن رفت و سپس در سال 8-1837 به دانشكده حقوق برلین نقل مكان كرد كه در آنجا پس از سال 1820 كه هگل به آنجا رفته بود، دو گروه فكری وجود داشت. یكی دیدگاه هگلی كه در آن زمان «ادواردگانس»‌ آن را ارائه می‌داد كه اعتقاد داشتند هر چیزی عقلانی باشد ماندنی است و واقع باید عقلانی باشد كه بماند. جریان دیگری نیز بود كه «هوگو»‌ نامی آن را تاسیس كرده بود كه در زمان ماركس «گوستاو سادینی»‌ آن را ادامه می‌داد به نام مكتب تاریخی حقوق كه می‌گفت: حقوق امری است سنتی یعنی تاریخی و در حوزه عقل نیست و بلكه حقوق هر كشوری چیزی است كه سنت به ما عرضه كرده است و نمی‌توان آن را به محك عقل زد. در ادامه این مكتب تاریخی به جایی می‌رسد كه وضعیت موجود را توجیه می‌كند. ماركس در بدو ورود خود به برلین وارد محافلی از هگلی‌های چپ شد كه به هگل لیبرال در حوزه آلمان اعتقاد داشتند ولی پس از مدتی از این گروه‌ها فاصله گرفت چون اعتقاد داشت بحث بر سر اصلاحات جزئی نیست بلكه مسئله اصلی خود دولت و پایه ایدئولوژیك آن است. سپس به فرانسه می‌رود و در آنجا به یك تعارض اساسی میان انقلاب فرانسه و رژیم پس از آن در آلمان می‌رسد.

مسئله اصلی ماركس آلمان است ولی آلمان در تعارض. به نظر او زمان حال در تاریخ ما در سال 1840 زمان حال فرانسه است و آلمان زمان گذشته حال فرانسه است و آلمان نظام پیشین از انقلاب فرانسه است. این تعارض اصلی است كه ماركس متوجه آن می‌شود و تحقیقات خود را معطوف به آن و انقلابی كه نمی‌شود، می‌كند.

قبل از پرداختن به ادامه بحث باید به این نكته اشاره كنیم كه هگلی‌های چپ كه در حوزه آلمان بسیار فعال بودند یكی از مسائل اصلی‌شان جنبه‌های الهیات هگل بود و اعتقاد داشتند كه بایستی نقد مذهب یا دیانت را موضوع اصلی خود قرار دهیم و هیچ راهی در آلمان باز نخواهد شد مگر از راه نقادی مذهب و دیانت. كه یكی از جریانات مهم آن را «فوئر باخ» بر عهده داشت. در ابتدا ماركس شیفته فوئر باخ بود ولی در ادامه وی از این دیدگاه فاصله می‌گیرد و در یكی از رساله‌هایش سریعا اعلام می‌كند كه دوره نقادی دین به سر آمده است و دین دیگر مسئله نیست. رساله «مقدمه بر نقد فلسفه سیاسی (حق) هگل» كه ماركس آن را در سال 1843 نوشته است. اولین قدم در جهت تدوین یك نظریه ماركسیستی است كه در اواخر عمرش در چاپ دوم كاپیتال هم به این نكته اشاره كرده است كه در هر دو بحث روش‌شناسی خود را مطرح می‌كند كه بحث گره‌گاهی ماركس است.

عنوان فرعی كتاب كاپیتال «نقد اقتصاد سیاسی» است. حال نقد چیست؟ نقد در فرهنگ اروپا با كانت آغاز شده و كانت این بحث را آغاز كرده بود كه من نقد عقل می‌كنم یعنی شرایط امكان حصول علم را توضیح می‌دهم و ماركس هم به دنبال شرایط امكان حصول علم در حوزه اقتصاد سیاسی است. و در اواخر عمرش بیان می‌كند كه در طی این 30 سال كه به نوشتن مشغول هستم و بحث نقادی را مطرح كردم ناچار شدم كه با هگل رویارویی كنم چون هگل به مسئله‌ای همچون دیالكتیك پی برده بود كه بایستی با آن به دستاوردهای خود می‌رسیدم. ماركس پس از اخراج از پاریس به بروكسل می‌رود و در آنجا با انگلس آشنا می‌شود و با هم كتاب «ایدئولوژی آلمانی» را می‌نویسند و آن را برای چاپ به ‌دست ناشری می‌دهند كه پس از مدتی متوجه می‌شوند كه این كتاب منتشر نشدنی است و در اینجا بود كه ماركس می‌گوید ما به هدف خود رسیدیم كه عبارت باشد از اینكه به موضع آگاهی خود آگاه شدیم و در این دوره بود كه در واقع با گذشته فلسفی خودمان تصفیه حساب كردیم.

ماركس در ابتدای كتاب، مسئله دین را توضیح می‌دهد و بیان می‌دارد كه دین انسان را نمی‌سازد و بلكه انسان دین را می‌سازد و اگر رمز و راز انسان گشوده شود دین را توضیح داده‌ایم. پس محل تاریكی، دین نیست بلكه مناسباتی انسانی است البته منظور از انسان عبارت است از جامعه و دولت. پس ماركس به مناسبات دولت اشاره می‌كند و فكر می‌كند مناسبات موجود مشروعیت‌یابی دولت جدید است و در اینجاست كه مفهوم ایدئولوژی را در ایدئولوژی آلمانی وارد می‌كند. او می‌گوید: آلمان عبارت است از یك دولت و نقادی دولت از مجرای نقادی ایدئولوژی آلمانی كه برپایه آن ایستاده است باید مورد توجه قرار گیرد. ماركس ایدئولوژی را به چه معنایی به كار می‌برد؟ ایدئولوژی عبارت است از پرده‌پنداری كه در حوزه اندیشه روی واقعیت‌ها و مناسبات اجتماعی و سیاسی و قدرت كشیده می‌شود و این پرده‌پندار است كه اجازه نمی‌دهد این مكانیسم را ببینیم. ماركس در ادامه به اینجا می‌رسد كه چرا آلمان در این وضعیت است و چرا انقلاب نشد؟ در ابتدا می‌گوید: هگل گفته است آلمان‌‌ها پیش از انقلاب فرانسه، انقلابی انجام دادند كه عبارت باشد از اصلاح دینی و در این صورت ضرورتی به انقلاب نبود ولی ماركس می‌گوید البته كه مطلب مهمی است اما این احتمال وجود دارد كه بن‌بست در همین اصلاح دینی است كه راه انقلاب را بسته است كه آلمان گذشته حال فرانسه است. پس باید انقلاب كرد و نه بازگشت به گذشته. بلكه آلمان ناظر به آینده باید بتواند انقلاب كند. اما هنوز ماركس انقلاب فرانسه را نقد نكرده است و انقلاب مسئله است ولی در اینجا اصطلاح «رهایی»‌را به كار می‌برد و می‌گوید در آلمان پیش‌تر از آنكه انقلاب كند مطلب اصلی رهایی آلمان است. آلمان كشوری است كه همه كارها را در بنیاد و بن انجام می‌دهد پس رهایی‌اش هم از بنیادها خواهد بود. موضوع رهایی انسان است و وجود برتر برای انسان، انسان است پس در آلمان، انسان باید خود را رها كند و انسان از این حیث كه وجود برتری است خود را آزاد خواهد كرد. در این جنبش برای رهایی، سر، فلسفه است و دل پرولتاریا است و رهایی از طریق تحقق فلسفه در عالم خارج عملی است و این تحقق عملی نیست مگر با از بین بردن پرولتاریا یعنی دیگر پرولتاریا به عنوان طبقه وجود نداشته باشد. اما این اتفاق هم نمی‌افتد جز اینكه انسان به عنوان انسان رها شده باشد.

 

    69 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد مرتبط
●  ماركس   كارل(16)

دسته
●  متن / گفتمان

رسته :3

تاريخ ارسال:30/06/1387

تاريخ شمسی نشر:11/06/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب