| رنه دكارت (Rene Descartes) متولد 31 مارس 1596 در فرانسه است. وی در هنگام تولد مسلول بود. او اين بيماري را از پدرش به ارث برده بود. مادر رنه 14 ماه پس از تولد او درگذشت. پدر رنه در پارلمان محلي مشاور بود. او در سال 1600 مجددا ازدواج کرد. رنه را در واقع مادربزرگ مادری اش بزرگ کرد. رنه چهارده ساله بود كه مادربرزگش نيز مُرد. رنه از مدتي پيش به يك «مدرسهي آموزش يسوعي» به نام «كولژ دو لافلش» سپرده شده بود. زندگي در اين مدرسه تابع مقررات دشواري بود و دانشآموزان حتي به ندرت از آن خارج ميشدند.
دكارت در هجده ساگلي «لافلش» را ترك نمود و زندگياي همراه با آموزش و مسافرت را آغاز كرد. سال 1615 يعني در نوزده سالگي به «دانشگاه پواتيه» رفت و مشغول به تحصيل حقوق شد. سه سال بعد به هلند رفت و به ارتش پيوست. كار او در اين دوران، سپاهيگري بوده است. پس از مدتي به منطقهاي از آلمان امروزي رفت تا به ارتش ماكسيميليان در باواريا بپيوندد.
در زمستان 1619 هنگامي كه دكارت كنار آتش بخاري به خواب رفته بود، سه رؤيا ديد كه مسير بعدي زندگي او را تحت تأثير قرار دادند. دكارت در يك روياي نيمه هشيار دريافت كه وظيفهاي بزرگ دارد و آن همانا در افكندن طرحي تازه در خصوص عالم و آدم است. از آن پس تدريجاً زندگي دكارت معطوف به بنيان افكندن طرحي تازه براي تأسيس ما بعدالطبيعهاي گرديد كه بتواند به عنوان بستر پيدايي علوم جديد به كار رود.
دكارت در سال 1628 در خطابهاي كه در پاريس ايراد كرد در نقد فلسفهي مدرسي {اسكولاستيك قرون وسطائي} سخن گفت و اين خطابه مورد استقبال شديد قرار گرفت. دكارت به دنبال رها شدن از اسكولاستيسم قرون وسطايي بود. او به اصالت و حقانيت عقل بشر {عقل منقطع از وحي خود بنياد} معتقد بود و بر اين باور بود كه «عقل» تنها چيزي است كه همگان از آن بهرهمند گرديدهاند.
رويكرد دكارتي به مابعدالطبيعه در واقع به معناي پيريزي و تأسيس يك مابعدالطبيعهي جديد است، همان كه تحت عنوان فلسفهي اومانيستي در آراء دكارت ظاهر گرديد و در سير تاريخ عرب مدرن تداوم و بسط يافت. در واقع با دكارت، فلسفهي مدرن غرب صورتي منسجم و فرموله به خود گرفت و چونان پايه و مبنائي براي تمامي صور متنوع انديشهي فلسفي غرب {كه پس از آن پديد آمد} ظاهر گرديد.
دكارت يك روش شناسي نوين مطرح كرد و خود مدعي بود كه با بهرهگيري از متدلوژياي كه پديد آورده است، عقل از هر نوع خطاي در ادارك مصون ميماند. او در كتاب «گفتار در روش به كار بردن عقل» نگاه مبتني بر اصالت عقل {عقل اومانيستي} خويش را ترسيم كرده است. عبارت فلسفي معروف دكارت، «من ميانديشم، پس هستم» ميباشد. در اين عبارت نحوهي تقدم «من نفساني» به عنوان يك «سوژه» بر هستي شناسي مطرح است. آنچه دكارت در اين عبارت بيان كرده است، تبلور و تجلي روح سوبژكتيويستي فلسفهي مدرن غربي است.
دكارت كه آغاز سيزولسفي خود را با شك انگاري آغاز كرده بود، نهايتاً گونهاي «يقين عقلي» براي تفكر غربي ارائه ميدهد و اين يقين عقلي مبناي فلسفي جهانبيني عصر روشنگري و ايدآليسم معرفت شناسانهي كانت قرار ميگيرد. هر چند كه در سير بسط تفكر فلسفي مدرن و به ويژه پس از نيچه، تدريجاً اين «يقين عقلي» به ترديد ميگرايد و شك انگاري جايگزين آن ميگردد.
دكارت، مبناي رويكرد فلسفهي مدرن {مقصود صورت فرموله و متديك فلسفهي مدرن به آن شكل كه در چارچوب يك دستگاه ارائه شود است و نه صورت متفرق و پراكندهي آراء فلسفي كه مطرح ميگرديد} را بر «تقدم من فردي» قرار داد. در انديشهي دكارت مفهوم «خدا» به گونهاي طرح ميشود كه مكمل نقصهاي دستگاه فلسفي او باشد، و اگر نه بنياد فلسفهي او بر خدا محوري قرار ندارد. دكارت در مابعدالطبيعهي خود با «خدا» آغاز نميكند بلكه با نفس متناهي ميآغازد. او بر پايهي درك وجود نفس ميخواهد به اثبات وجود خدا بپردازد.
تمركز دكارت بر «من فردي» يا به عبارت دقيقتر «من نفساني» نقطهي آغاز شكلگيري الهيات عقلي اومانيستي است. بدين گونه است كه ميتوان گفت در فلسفهي دكارت مفهوم خدا ذيل نفس انساني و من فردي قرار گرفته است. «گرت تامسون» مورخ تاريخ فلسفه، دكارت را «تجسد روحيهي خوش بيني عصر جديد» مينامد. خوش بيني دكارت نمادي از حس اميدواري تمدن مدرن در سحرگاه تاريخي خود است، اما پس از قرن نوزدهم و باور و تمدن مدرن به دوران پسامدرن اين خوش بيني توهم آلود به يك بدبيني و يأس واقع بينانه بدل ميگردد كه تجسم آن را در نيچه و هيدگر شاهديم و يقين دكارتي به بحران شكاكيّت سوفسطايي مآبانهي قرن بيستم بدل ميگردد.
در يك نگاه كلي و فهرستوار ميتوان ويژگيهاي اصلي فلسفهي دكارت را اينگونه فهرستبندي كرد:
1 - دكارت نگاهي مكانيكي و ماشيني به انسان و همهي موجودات دارد. او بشر را يك ماشين مكانيكي ميداند كه روحي به آن اضافه شده است. نكته اينجا است كه دكارت نه فقط جسم آدمي بلكه روح آن را نيز با خصلتي مكانيكي ارزيابي ميكند. يكي از اركان فلسفهي دكارت همين دوئيت مابين جسم و روح است.
2 - دكارت اگرچه به خدا اعتقاد دارد اما در فلسفهي او به دليل جوهر اومانيستي آن، خدا ذيل بشر خود بنياد تعريف ميگردد. اتين ژيلسون فيلسوف برجستهي معاصر معقتد است كه در فلسفهي دكارت خدا نقش پوشاندن ضعف و نقصان فلسفهي او را بر عهده دارد. به عبارت ديگر خدا در فلسفهي دكارت، ابزاري جهت تصديق وجود عالم ماده است تا ضعف اين فلسفه در اثبات عالم بيروني را دفع نمايد. در واقع خدا در انديشهي دكارت به عنوان ابزاري جهت تصديق وجود عالم مادّه، متكي به نفس آدمي است. همين مفهوم گنگ و غير ديني از خداست كه در سير بسط تفكر اومانيستي دوام نميآورد و در شكاكيّت هيوم نفي ميشود.
3 - دكارت را ميتوان يكي از چهرههاي مؤثر در الهيات عقلي و پيريزي دئيسم دانست. خداشناسي دكارتي مبتني بر تبيين نفساني فردي بوده و لذا به اعتبار تكثر افراد و تكثر ادراكات اينها، نحوي نسبي انگاري و پلوراليسم در تعريف خدا پديد ميآيد. جوهر انديشهي دكارت، نسبي انگارانه است زيرا حقيقي بودن هر قضيهاي را منوط به حقيقي پنداشتن آن در خود آگاهي فردي آدمي ميداند و بدينسان خواسته يا ناخواسته به ترويج نسبي انگاري ميپردازد.
4 - روح فلسفهي دكارت بر خلاف ظاهر آن كه تأكيد بر يقين عقلي دارد، ريشهي نحوي شكاكيّت تمام عيار {از جنس شكاكيت هيوم} را در خود دارد و اين امر به ناتواني فلسفهي دكارت جهت تبيين مفهوم علّيت بر ميگردد، از اين منظر دكارت واسطهاي است ما بين شكاكيت مونتنی در قرن شانزدهم و شکاکیت هیوم در قرن هجدهم. دکارت معیار نهایی حقيقت را آگاهي فردي ميداند و همين جا و در دل اين رويكرد اومانيستي، تخم نسبي انگاري كاشته ميشود.
5 - فلسفهي دكارت را راسيوناليستي مينامند زيرا به عقل اومانيستي و دريافتها و احكام آن اصالت ميدهد و همچنين بدان دليل كه در قلمرو معرفت شناسي معتقد به وجود پارهاي مفاهيم و مفروضات سرشتي در نهاد بشر است كه البته به طور مبنائي و ماهوي با آنچه كه در تفكر اسلامي فطرت ناميده ميشود، تفاوت دارد.
6 - دكارت فرموله كنندهي سوبژكتيويسم فلسفي است. در فلسفهي دكارت هر فردي خود را به عنوان يك سوبژه و دائرمدار عالم فرض ميكند كه بقيهي افراد و حيوانات و طبيعت و … براي او در جايگاه يك ابژه قرار ميگيرند. فلسفهي دكارت مقوم و تئوريزه كنندهي سوبژكتيويسم فلسفي تفكر مدرن ميباشد. اساس رابطهي سوبژه – ابژه يك رابطهي استثماري و ابزاري است و به بيگانگي از ديگر انسانها و طبيعت و عالم ميانجامد.
7 - دكارت را پدر فلسفهي جديد غربي ميدانند، زيرا با او فلسفهي اومانيستي بر پايهي سوبژكتيويسم به صورت يك دستگاه منسجم فكري، مطرح ميگردد. فلسفهي دكارتي به دليل جوهر بشر انگارانهي آن با حديث نفس و محوريت من فردي در مقام يك سوبژه آغاز ميگردد.
8 - هدف علم از نظر دكارت، تحقق سلطه و قدرت و استيلاي استثمارگرانهي بشر بر طبيعت است. بدينسان دكارت، علم را نور و يا فضيلت و امري براي اعتلاء معنوي بشر ارزيابي نميكند، بلكه آن را وسيلهاي جهت شرف بيشتر در طبيعت و تحقق استيلاي استثمارگرانهي بشر بر هستي ميداند. همين درك اومانيستي دكارت از علم است كه به موازات روش شناسي تجربي بيكن تعيين كنندهي مباني و غايات علوم مدرن ميباشد.
|