زخم سرم می سوزد. زخم سر تو هم اینقدر می سوخت؟ فکر می کنم زخم سر تو بیش تر می سوخته. بی بی می گفت درد آدم های خیلی خوب، زیاد و بزرگ است. بی بی می گفت تو از همه خوب ها خوب تری. پس درد تو بیش تر بوده. قصه ات را برایم تعریف کرده. بارها و بارها من گوشه و کنار حرم، سرم را روی پاهای بی بی گذاشته ام و با قصه شیر خدا به خواب رفته ام. میان خواب و بیداری، وقتی قصه تمام شده بود صدای بغض آلود بی بی را شنیدم: الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب... و من باز به خواب می رفتم و خواب تو را می دیدم که آرام و بی صدا در کوچه های کوفه قدم برمی داری و برق عدالتت را چشم های تنگ تاب نمی آورد. چشم های کوری که نمی توانند ایمان واقعی را از پیشانی های پینه بسته تشخیص دهند. تو آرام در کوچه ها قدم بر می داری و من در خیالم تو را می بینم که از کوچه ای می گذری که من و فهد و مقداد همیشه در آن لی لی بازی می کنیم. پاهای تو مهربان است و طرح جدول بازی ما را از روی خاک پاک نمی کند. اما چکمه های سنگین و سیاه سربازان آمریکایی طرح جدول لی لی ما را روی خاک کم رنگ کرده و ما مدت هاست که نمی توانیم لی لی بازی کنیم.
راستش را به تو بگویم!؟! به خاطر پاک شدن طرح بازی از روی خاک نیست! از فهد که پاهایش را زمان انفجار توی حرم جا گذاشت خجالت می کشیم. بی بی می گفت فهد پاهایش پیش مولاست. نباید ناراحت باشد. ما حرفش را باور نکردیم. واقعا پیش توست؟ اگر پیش تو باشد خیال همه راحت است. تو از بهترین امانت دارانی! این را فقط به تو گفتم ، میدانم که تمام مردم دنیا رازهای تلخشان را بی صدا برای تو می گویند.
راستی اگر پاهای فهد پیش تو نیست مبادا برای پاهایش گریه کنی!مبادا سرت را طولانی تر در چاه نگه داری و بیش تر اشک بریزی! بی بی می گفت غصه های تو خیلی زیاد است، غم پاهای فهد را نداشته باش، ما دنبال بازی دیگری می گردیم که فهد هم بتواند بازی کند.
* * *
زخم سرم می سوزد. خوابم را برایت تعریف می کردم. کجا بودم؟ها! تو صبح علی الطلوع آرام وبی صدا قدم بر می داری و به مسجد می رسی. من نگاهت میکنم که داخل مسجد میشوی. آنجا را دوست ندارم ببینم. دلم می گیرد. می گویند شمشیر مرادی بدجور سرت را شکافته. من دوست ندارم تصور کنم. همیشه اینجای قصه چشمم را می بندم. چند ساعت پیش هم که سرباز آمریکایی با ته اسلحه اش به سرم زد و سرم شکست، ندیدم! اما دلم خیلی برای تو سوخت. مبادا تو هم چشمت را ببندی! من چون می ترسیدم موقع شکافتن سرتو چشمم را بستم. اما تو که نمی ترسی. تمام مردان شجاع عالم هنوز بعد از گذشت این همه سال آرزوی ذره ای شهامت تو را دارند.
تو را می بینم که در خانه ات خوابیدی و کودکان برایت کاسه های شیر را آورده اند ولی مثل اینکه دیر شده.
بعد از اولین باری که بی بی این قصه را برای من گفت شیر در کامم تلخ است. شیر که می خورم دلم برای تو می سوزد و برای عدالتی که تا ابد عزادار توست. برای بچه های بی پدر روزگار تو که دوباره یتیم شدند.
معلم مدرسه می گفت تمامی مردمان خوب دنیا دنبال راه تو می روند. راستی پس چرا اینقدر آدم خوب کم شده؟! چرا من کمتر می بینم کسی دنباله رو راستین راه تو باشد. معلم می گفت تو همیشه همه دعواها را پایان می دادی و اختلاف ها را حل می کردی. کاش می آمدی و این سرباز ها را از مدرسه ما بیرون می کردی و عروسک راحیل را ازشان پس می گرفتی. دلم برای میزم تنگ شده. دیدم میزم را گذاشته اند کنار حیاط و پایه اش شکسته بود. می دانی از کجا فهمیدم میز من است؟ اسم پسرهای تورا روی آن کنده بودم. مقداد می گفت اینطوری پسر های تو همیشه مواظب ما هستند.
برایت گفتم اسم مادر من با اسم مادر تو و همسرت یکی بوده است؟ خوش به حالت! اگر هیچ کس نمی داند جایی که همسرت خوابیده کجاست، حتماً خودت میدانستی، حتماً دخترت هم می دانست و گهگاه سراغ او می رفت. اما من نمیدانم مادرم کجاست. یک روز صبح موهای من را شانه زد و خندید و گفت: دخترم بزرگ شده! قرار شد مثل هر روز وقتی برگشت موهایم را ببافد. اما هنوز برنگشته و هیچ کس هم نمی داند کجاست. من از آنروز موهایم را نبافتم، غصه هایم را هر روز به هم می بافم و گره محکم می زنم و پشت گنجه لباس پنهان می کنم. اینطوری کمتر می بینمشان و کمتر یادم می آید که موهایم دیگر بافته نیست.
سرباز های آمریکایی که آمدند بعضی ها خوشحال بودند. می گفتند با رفتن صدام همه چیز درست می شود. اما من صدای پدرم را شنیدم که با معلمم حرف می زد، سر تکان می داد و می گفت: وضع بدتر خواهد شد!
مگر نه اینکه تو همیشه برای درستی و عدالت می جنگیدی؟ تمام ترازوهای عدالت دنیا خراب شده کاش می شد تو بودی و دوباره عدالت را از نو تعریف می کردی. کاش می شد!
* * *
زخم سرم خیلی می سوزد. زخم سر تو هم اینقدر می سوخت؟...