| جـنگ نهروان پايان يافت و على ـ عليه السلام ـ به كوفه مراجعت فرمود، ولى عده اى از خوارج كه در نهروان توبه كرده بودند دوباره زمزمه مخالفت سردادند وبناى فتنه وآشوب گذاشتند.
عـلـى ـ عليه السلام ـ براى آنان پيام فرستاد وآنان را به آرامش دعوت كرد واز مخالفت با حكومت امام معصوم بـرحـذر داشـت، ولى چون از هدايت ايشان نااميد شد با قدرت آن گروه ماجراجو وطغيانگر راتار ومار كرد ودر نتيجه برخى از آنان كشته وزخمى شدند وعده اى هم پا به فرار گذاشتند.
يكى از فراريان خوارج، عبدالرحمان بن ملجم از قبيله مراد بود كه به مكه گريخت.
فـراريـان خـوارج مكه را مركز عمليات خود قرار دادند وسه تن از آنان به نامهاى عبدالرحمان بن مـلـجـم مرادى وبرك بن عبد اللّه تميمى وعمرو بن بكر تميمى در يكى از شبها گرد هم آمـدنـد و اوضاع آن روز وخونريزيها وجنگهاى داخلى را بررسى كردند و از نهروان وكشتگان خود ياد كردند وسرانجام به اين نتيجه رسيدند كه باعث اين خونريزى وبرادر كشى على ـ عليه السلام ـ و مـعـاويـه و عـمروعاص هستند واگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمانان تكليف خود را خواهند دانست وبه ميل خود خليفه اى انتخاب خواهند كرد.
پس اين سه نفر با هم پيمان بستند وآن را به سوگند مؤكد كردند كه هر يك از آنان متعهد كشتن يكى از سه نفر گردد.
ابن ملجم متعهد قتل على ـ عليه السلام ـ شد وعمرو بن بكر عهده دار كشتن عمروعاص گرديد وبرك بن عبداللّه نيز قتل معاويه را به عهده گرفت.
نقشه اين توطئه به طور محرمانه در مكه كشيده شد وبراى اينكه هر سه نفر در يك وقت هدف خود را عملى سازند، شب نوزدهم ماه مبارك رمضان را تعيين كردند وهر يك براى انجام ماموريت خود به سوى شهر مورد نظر خود حركت كرد.
عمروبن بكر براى كشتن عمروعاص به مصر رفت وبرك بن عبد اللّه براى قتل معاويه به سوى شام حركت كرد وابن ملجم نيز راهى كوفه شد.
بـرك بن عبداللّه در شام به مسجد رفت ودر شب موعود در صف اول به نماز ايستاد ودر حالى كه معاويه سر به سجده داشت با شمشير به او حمله كرد ولى، در اثر اضطراب روحى ودستپاچگى، شمشير او به خطا رفت وبه جاى سر بر ران معاويه فرود آمد ومعاويه زخم شديدى برداشت.
او را فورا به خانه اش منتقل كردند وبسترى شد.
وقتى ضارب را در پيش او حاضر كردند معاويه از او پرسيد: چگونه بر اين كار جرات كردى؟
گفت: امير مرا معاف دارد تا مژده اى به او بدهم.
مـعـاويه گفت: مژده تو چيست؟
برك گفت: على را امشب يكى از همدستهاى من كشته است واگـر بـاور ندارى مرا توقيف كن تا خبر آن به تو برسد، واگر كشته نشده باشد من تعهد مى كنم كه بروم واو را بكشم و باز نزد تو آيم.
معاويه او را تا رسيدن خبر قتل على ـ عليه السلام ـ نگه داشت وچون خبر مسلم شد او را رها كرد وبنابه نقل ديگر همان وقت او را به قتل رساند.
طـبـيـبان چون زخم معاويه را معاينه كردند گفتند: اگر امير اولادى نخواهد مى توان با دوا معالجه كرد وگرنه محل زخم بايد با آتش داغ شود.
معاويه از داغ كردن با آتش ترسيد وبه قطع نسل راضى شد وگفت: يزيد وعبداللّه براى من كافى هستند.
عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر به مسجد رفت ودر صف اول به نماز ايستاد.
از قضا در آن شب عمروعاص راتب شديدى عارض شده بود كه از التهاب وكسالت آن نتوانسته بود به مسجد برود وخارجة بن حنيفه (حذافه) را براى اداى نماز به مسجد فرستاده بود وعمرو بن بـكـر او را بـه جـاى عـمـروعـاص كشت وچون جريان را دانست گفت:
اردت عمرا و ا راد اللّه خارجة.
يعنى: من كشتن عمرو را خواستم وخدا كشتن خارجه را.
اما عبدالرحمان بن ملجم مرادى در روز بيستم ماه شعبان سال 40 هجرى به كوفه آمد.
گـويـنـد چون على ـ عليه السلام ـ از آمدنش با خبر شد فرمود: آيا رسيد؟
همانا جز آن چيزى بر عهده من نمانده واكنون هنگام آن است.
ابن ملجم در خانه اشعث بن قيس فرود آمد ويك ماه در خانه او ماند وهر روز، با تيز كردن شمشير خود را آماده مى كرد.
در آنجا با دخترى به نام قطام، كه او نيز از خوارج بود، مواجه شد وعاشق او گرديد.
طبق نقل مسعودى، قطام دختر عموى ابن ملجم بود وپدر وبرادرش در واقعه نهروان كشته شده بودند.
قـطام از زيباترين دختران كوفه بود وچون ابن ملجم او را ديد همه چيز را فراموش كرد ورسما از وى خواستگارى نمود.
قـطـام گـفـت: مـن با كمال ميل تو را به همسرى خود مى پذيرم مشروط بر اينكه مهريه مرا مطابق ميل من قرار دهى.
عـبـدالـرحمان گفت: بگو بدانم مقصودت چيست؟
قطام كه عاشق را تسليم ديد، مهر را سنگين كرد وگفت: سه هزار درهم ويك غلام ويك كنيز وقتل على بن ابى طالب.
ابـن مـلجم: تصور نمى كنم مرا بخواهى وآن وقت قتل على را به من پيشنهاد كنى !قطام: تو سعى كن او را غافلگير كنى.
در آن صـورت، اگـر او را بكشى هر دو انتقام خود را گرفته ايم وروزگار خوشى خواهيم داشت واگـر در ايـن راه كشته شوى جزاى اخروى وآنچه خداوند براى تو ذخيره كرده است از نعمتهاى اين جهان بهتر وپايدارتر است.
ابن ملجم: بدان كه من جز براى اين كار به كوفه نيامده ام.
شاعر در باره مهريه قطام گفته است:
فلم ار مهرا ساقه ذو سماحة ثلاثة آلاف و عبد و قينة فلا مهر اعلى من علي
و ان علاكمهر قطام من فصيح وا عجمو قتل علي بالحسام المصممولا قتل ا لا دون قـتل ابن ملجم.
من نديدم مهرى را كه صاحب كرمى، اعم از عرب وعجم، آن را عهده دار شـود مـثـل مـهر قطام وآن عبارت بود از سه هزار درهم ويك غلام ويك كنيز و قتل على بن ابى طالب ـ عليه السلام ـ به تيغ تيز برنده.
وهـيـچ مهرى گرانتر از على ـ عليه السلام ـ نيست هرچند گرانمايه باشد وهيچ جنايتى بدتر از جنايت ابن ملجم نخواهد بود.
قـطـام گـفـت: مـن جـمعى را از قبيله خود با تو همراه مى كنم كه تو را در اين باره يارى دهند وهـمـيـن كار راهم كرد ومرد ديگرى از خارجيان كوفه به نام وردان بن مجالد از همان قبيله تيم الرباب را با وى همراه ساخت.
ابـن ملجم كه مصمم به قتل على ـ عليه السلام ـ بود با يكى از خوارج به نام شبيب بن بجره كه از قبيله اشجع بود ملاقات كرد وبه او گفت: آيا طالب شرف دنيا وآخرت هستى؟
پرسيد: منظورت چيست؟
گفت: به من در قتل على بن ابى طالب كمك كن.
شـبـيـب گفت: مادرت به عزايت بنشيند، مگر تو از خدمات وسوابق وفداكاريهاى على در زمان پيامبر (ص) اطلاع ندارى؟
ابن ملجم گفت: واى بر تو، مگر نمى دانى كه او قائل به حكميت مردم در كـلام خدا شد وبرادران نمازگزار ما را به قتل رساند؟
بنابراين، به انتقام برادران دينى خود، او را خواهيم كشت.
شبيب پذيرفت (1) وابن ملجم شمشيرى تهيه كرد وآن را با زهرى مهلك آب داد وسپس در موعد مقرر به مسجد كوفه آمد.
آن دو در آنجا با قطام، كه در روز جمعه سيزدهم ماه رمضان معتكف بود، ملاقات كردند و او به آن دو گفت كه مجاشع بن وردان بن علقمه نيز داوطلب شده است كه با آنان همكارى كند.
چـون هـنـگام عمل فرا رسيد قطام سرهاى آنان را با دستمالهاى حرير بست وهر سه شمشيرهاى خود را به دست گرفتند وشب را با كسانى كه در مسجد مى ماندند به سر بردند ودر مقابل يكى از درهاى مسجد كه معروف به »باب السده« بود نشستند.
امام در شب شهادتامام ـ عليه السلام ـ در ماه رمضان آن سال پيوسته از شهادت خود خبر مى داد.
حـتى در يكى از روزهاى ميانى ماه، هنگامى كه بر فراز منبر بود، دست به محاسن شريفش كشيد وفرمود:
شقيترين مردم اين موها را با خون سرم رنگين خواهد كرد.
همچنين فرمود: ماه رمضان فرا رسيد وآن سرور ماههاست.
در اين ماه در وضع حكومت دگرگونى پديد مى آيد.
آگاه باشيد كه شما در اين سال در يك صف (بدون امير) حج خواهيد كرد ونشانه اش اين است كه من در ميان شما نيستم. اصحاب آن حضرت مى گفتند: او با اين سخن خبر از مرگ خود مى دهد ولى آن را درك نمى كنيم.
بـه همين جهت، آن حضرت در روزهاى آخر عمر خود، هر شب به منزل يكى از فرزندان خود مى رفت.
شـبـى را در نـزد فـرزنـدش حسن ـ عليه السلام ـ وشبى در نزد فرزندش حسين ـ عليه السلام ـ وشبى در نزد دامادش عبد اللّه بن جعفر شوهر حضرت زينب ـ عليها السلام ـ افطار مى كرد وبيش از سه لقمه غذا تناول نمى فرمود.
يكى از فرزندانش سبب كم خوردن وى را پرسيد.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود:
امر خدا مى آيد ومن مى خواهم شكمم تهى باشد.
يك شب يا دو شب بيشتر نمانده است.
پس در همان شب ضربت خورد.
در شب شهادت افطار را ميهمان دخترش ام كلثوم بود.
در هـنـگام افطار سه لقمه غذا خورد وسپس به عبادت پرداخت واز اول شب تا صبح در اضطراب وتشويش بود.
گـاهـى بـه آسـمـان نـگاه مى كرد وحركات ستارگان را در نظر مى گرفت وهرچه طلوع فجر نـزديـكـتر مى شد تشويش وناراحتى آن حضرت بيشتر مى شد ومى فرمود:
به خدا قسم، نه من دروغ مى گويم ونه آن كسى كه به من خبر داده دروغ گفته است ; اين است شبى كه مرا وعده شهادت داده اند.
اين وعده را پيامبر اكرم (ص) به وى داده بود.
عـلى ـ عليه السلام ـ خود نقل مى كند كه پيامبر (ص) در پايان خطبه اى كه در فضيلت واحترام ماه رمضان بيان فرمود گريه كرد.
عـرض كردم: چرا گريه مى كنى؟
فرمود: براى سرنوشتى كه در اين ماه براى تو پيش مى آيد: »كا نـي بـك و ا نـت تـصلي لربك و قد انبعث ا شقى الا ولين و الخرين شقيق عاقر ناقة ثمود فضربك ضربة على فرقك فخضب منه ا لحيتك«.
يـعنى: گويا مى بينم كه تو مشغول نماز هستى وشقيترين مردم جهان، همتاى كشنده ناقه ثمود، قيام مى كند وضربتى بر فرق تو فرود مى آورد ومحاسنت را با خون رنگين مى سازد.
بالاخره آن شب هولناك به پايان رسيد وعلى ـ عليه السلام ـ در تاريكى سحر براى اداى نماز صبح به سوى مسجد حركت كرد.
مرغابيانى كه در خانه بودند در پى او رفتند وبه جامه اش آويختند.
بعضى خواستند آنها را از او دور سازند.
فـرمـود: «دعـوهـن فـا نـهـن صـوائح تتبعه ا لنوائح» يعنى: آنها را به حال خود بگذاريد كه فرياد كنندگانى هستند كه نوحه گرانى در پى دارند. امـام حسن ـ عليه السلام ـ گفت: اين چه فال بدى است كه مى زنى؟
فرمود: اى پسر، فال بد نمى زنم، ليكن دل من گواهى مى دهد كه كشته خواهم شد.
ام كـلثوم از گفتار امام ـ عليه السلام ـ پريشان شد وعرض كرد: دستور بفرماييد كه جعده به مسجد برود وبا مردم نماز بگزارد.
حضرت فرمود: از قضاى الهى نمى توان گريخت.
آن گاه كمربند خود را محكم بست ودر حالى كه اين دو بيت را زمزمه مى كرد عازم مسجد شد.
ا شدد حيازيمك للموت ولا تجزع من الموت فا ن الموت لاقيك اذا حل بواديك
كمر خود را براى مرگ محكم ببند، زيرا مرگ تو را ملاقات خواهد كرد.
واز مرگ، آن گاه كه به سوى تو در آيد، جزع وفرياد مكن.
امام ـ عليه السلام ـ وارد مسجد شد وبه نماز ايستاد وتكبير افتتاح گفت و پس از قرائت به سجده رفت.
در ايـن هـنگام ابن ملجم در حالى كه فرياد مى زيد: »للّه الحكم لا لك يا علي«، با شمشير زهر آلود ضربتى بر سر مبارك على ـ عليه السلام ـ وارد آورد.
از قـضـا اين ضربت بر محلى اصابت كرد كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن وارد شده بود وفرق مبارك آن حضرت را تا پيشانى شكافت.
مـرحـوم شـيخ طوسى در »امالى« حديث ديگرى از امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ از پـدران گـرامـيـش از امام سجاد ـ عليه السلام ـ نقل مى كند: ابن ملجم در حالى كه على ـ عليه السلام ـ در سجده بود، ضربتى بر فرق مبارك آن حضرت وارد ساخت.
دانـشـمـنـد مـعـروف اهل تسنن سبط ابن جوزى مى نويسد:
هنگامى كه امام در محراب قرار گـرفـت چـند نفر به او حمله كردند وابن ملجم ضربتى بر آن حضرت فرود آورد وبلافاصله با همراهانش گريختند.
خون از سر على ـ عليه السلام ـ در محراب جارى شد ومحاسن شريفش را رنگين كرد.
در اين حال آن حضرت فرمود: »فزت و رب الكعبة«: به خداى كعبه سوگند كه رستگار شدم.
سپس اين آيه را تلاوت فرمود: منه ا خلقناكم و فيه ا نعيدكم و منه ا نخرجكم تارة ا خرى.
على ـ عليه السلام ـ وقتى ضربت خورد فرياد زد: او را بگيريد.
مردم از پى ابن ملجم شتافتند وكسى به او نزديك نمى شد مگر آنكه او را با شمشير خود مى زد.
پس قثم بن عباس پيش تاخت واو را بغل گرفت وبه زمين كوبيد.
چون او را به نزد على ـ عليه السلام ـ آورند، به او گفت: پسر ملجم؟
گفت: آرى.
وقـتـى حضرت ضارب راشناخت به فرزندش حسن فرمود: مواظب دشمنت باش، شكمش را سير وبندش را محكم كن.
پس اگر مردم او را به من ملحق كن تا در نزد پروردگارم با او احتجاج كنم واگر زنده ماندم يا او را مى بخشم يا قصاص مى كنم.
حسنين ـ عليهما السلام ـ به اتفاق بنى هاشم، على ـ عليه السلام ـ را در گليم گذاشتندوبه خانه بردند.
بار ديگر ابن ملجم را به نزد آن حضرت آوردند.
امـيـرالـمـؤمنين ـ عليه السلام ـ به او نگريست وفرمود: اگر من مرُدم او را بكشيد، چنان كه مرا كشته، واگر سالم ماندم خواهم ديد كه راى من در باره او چيست.
فرزند مرادى گفت: من اين شمشير را به هزار درهم خريده ام وبه هزار درهم ديگر زهر داده ام. پس اگر مرا خيانت كند حق تعالى او را هلاك گرداند.
در اين موقع ام كلثوم به او گفت: اى دشمن خدا، امير المؤمنين را كشتى؟
آن ملعون گفت: اميرالمؤمنين را نكشته ام، بلكه پدر تو را كشته ام.
ام كلثوم گفت: اميدوارم كه آن حضرت از اين جراحت شفا يابد.
ابن ملجم باز با وقاحت گفت: مى بينم كه برايش گريان خواهى بود.
واللّه كه من او را ضربتى زده ام كه اگر آن را در ميان اهل زمين قسمت كنند همه را هلاك كند. قدرى شير براى آن حضرت آوردند. كمى از آن شير را نوشيد وفرمود به زندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت نكنيد.
هنگامى كه امام ـ عليه السلام ـ ضربت خورد پزشكان كوفه به بالين وى گرد آمدند.
در بين آنان از همه ماهرتر اثير بن عمرو بود كه جراحات را معالجه مى كرد.
وقتى او زخم را ديد دستور داد شش گوسفندى را كه هنوز گرم است براى او بياورند.
سـپس رگى از آن بيرون آورد ودر محل ضربت قرار داد وآن گاه كه آن را بيرون آورد گفت: يا على وصيتهاى خود را بكن، زيرا اين ضربت به مغز رسيده ومعالجه مؤثر نيست. (3)
در فاصله بین ضربت خوردن حضرت و شهادت آن بزر گوار اتفاقاتی صورت پذیرفته است که خود دریای مّواج از معارف است و اصبغ بن نباته راوی یکی از این حوادث می باشد او می گوید:
لما ضرب ابن ملجم لعنه الله أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام عدونا نفر من أصحابنا أنا والحارث و سويد بن غفلة وجماعة معنا، فقعدنا على الباب، فسمعنا البكاء فبكينا، فخرج إلينا الحسن بن علي عليه السلام فقال: يقول لكم أميرالمؤمنين عليه السلام: انصرفوا إلى منازلكم فانصرف القوم غيري، فاشتد البكاء من منزله فبكيت، وخرج الحسن عليه السلام وقال: ألم أقل لكم: انصرفوا؟ فقلت: لا والله يا ابن رسول الله صلى الله عليه واله لا يتابعني نفسي ولا يحملني رجلي أنصرف حتى أرى أميرالمؤمنين عليه السلام قال: فبكيت، ودخل فلم يلبث أن خرج فقال لي: ادخل، فدخلت على أميرالمؤمنين عليه السلام فإذا هو مستند معصوب الرأس بعمامة صفراء قد نزف واصفر وجهه ما أدري وجهه أصفر أو العمامة فأكببت عليه فقبلته وبكيت، فقال لي: لا تبك يا أصبغ فإنها والله الجنة، فقلت له: جعلت فداك إني أعلم والله أنك تصير إلى الجنة، وإنما أبكي لفقداني إياك يا أميرالمؤمنين جعلت فداك حدثني بحديث سمعته من رسول الله صلى الله عليه واله فإني أراك لا أسمع منك حديثا بعد يومي هذا أبدا، قال: نعم يا أصبغ دعاني رسول الله صلى الله عليه واله يوما فقال لي: يا علي انطلق حتى تأتي مسجدي ثم تصعد منبري، ثم تدعو الناس إليك فتحمد الله تعالى وتثني عليه وتصلي علي صلاة كثيرة، ثم تقول: أيها الناس إني رسول رسول الله إليكم، وهو يقول لكم: إن لعنة الله ولعنة ملائكته المقربين
وأنبيائه المرسلين ولعنتي على من انتمى إلى غير أبيه، أو ادعى إلى غير مواليه أو ظلم أجيرا أجره، فأتيت مسجده صلى الله عليه واله وصعدت منبره، فلما رأتني قريش ومن كان في المسجد أقبلوا نحوي، فحمدت الله وأثنيت عليه وصليت على رسول الله صلى الله عليه واله صلاة كثيرة ثم قلت: أيها الناس إني رسول الله إليكم، وهو يقول لكم: ألا إن لعنة الله ولعنة ملائكته المقربين وأنبيائه المرسلين ولعنتي إلى من انتمى إلى غير أبيه أو ادعى إلى غير مواليه أو ظلم أجيرا أجره، قال: فلم يتكلم أحد من القوم إلا عمر بن الخطاب، فإنه قال: قد أبلغت يا أبا الحسن ولكنك جئت بكلام غير مفسر، فقلت: ابلغ ذلك رسول الله، فرجعت إلى النبي صلى الله عليه واله فأخبرته الخبر، فقال: ارجع إلى مسجدي حتى تصعد منبري، فاحمد الله وأثن عليه وصل علي ثم قل: أيها الناس ما كنا لنجيئكم بشئ إلا وعندنا تأويله وتفسيره، ألا وإني أنا أبوكم، ألا وإني أنا مولاكم، ألا وإني أنا أجيركم....... (2)
ترجمه: هنگامى كه اميرمؤمنان عليهالسلام ضربتى بر فرق مباركش فرود آمد كه به شهادتش انجاميد مردم بر در دارالاماره جمع شدند و خواستار كشتن ابن ملجم - لعنه الله - بودند. امام حسن عليهالسلام بيرون آمد و فرمود: اى مردم! پدرم به من وصيت كرده كه كار قاتلش را تا هنگام وفات پدرم رها سازم. اگر پدرم از دنيا رفت تكليف قاتل روشن است و اگر زنده ماند خودش در حق او تصميم مىگيرد. پس بازگرديد خدايتان رحمت كند.
مردم همه بازگشتند و من بازنگشتم. امام دوباره بيرون آمد و به من فرمود: اى اصبغ! آيا سخن مرا درباه پيام امير مؤمنان نشنيدى؟ گفتم: چرا. ولى چون حال او را مشاهده كردم دوست داشتم به او بنگرم و حديثى از او بشنوم، پس براى من اجازه بخواه خدايت رحمت كند. امام داخل شد و چيزى نگذشت كه بيرون آمد و به من فرمود: داخل شو. من داخل شدم ديدم اميرمؤمنان عليهالسلام دستمال زردى به سر بسته كه زردى چهرهاش بر زردى دستمال غلبه داشت و از شدت درد و كثرت پاشنه پاهاى خود را يكى پس از ديگرى بلند مىكرد و زمين مىنهاد. آن گاه به من فرمود: اى اصبغ آيا پيام مرا از حسن نشنيدى؟ گفتم: چرا، اى اميرمؤمنان، ولى شما را در حالى ديدم كه دوست داشتم به شما بنگرم و حديثى از شما بشنوم. فرمود: بنشين كه ديگر نپندارم كه از اين روز به بعد از من حديثى بشنوى.
بدان اين اصبغ، كه من به عيادت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفتم همانگونه كه تو اكنون آمدهاى، به من فرمود: اى اباالحسن، برو مردم را جمع كن و بالاى منبر برو و يك پله پايينتر از جاى من بايست و به مردم بگو: «هش داريد، هر كه پدر و مادرش را ناخشنود كند لعنتخدا بر او باد. هش داريد، هر كه از صاحبان خود بگريزد لعنتخدا بر او باد. هش داريد هر كه مزد اجير خود را ندهد لعنتخدا بر او باد. »
اى اصبغ، من به فرمان حبيبم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم عمل كردم، مردى از آخر مسجد برخاست و گفت: اى اباالحسن، سه جمله گفتى، آن را براى ما شرح بده. من پاسخى ندادم تا به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفتم و سخن آن مرد را بازگو كردم.
اصبغ گفت: در اينجا اميرمؤمنان عليهالسلام دست مرا گرفت و فرمود: اى اصبغ، دستخود را بگشا. دستم را گشودم. حضرت يكى از انگشتان دستم را گرفت و فرمود: اى اصبغ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيز همين گونه يكى از انگشتان دست مرا گرفت، سپس فرمود: هان، اى اباالحسن، من و تو پدران اين امتيم هر كه ما را ناخشنود كند لعنتخدا بر او باد. هان كه من و تو مولاى اين امتيم هر كه از اجرت ما بكاهد و مزد ما را ندهد لعنتخدا بر او باد. آن گاه خود آمين گفت و من هم آمين گفتم.
اصبغ گويد: سپس امام بيهوش شد، باز به هوش آمد و فرمود: اى اصبغ آيا هنوز نشستهاى؟ گفتم: آرى مولاى من. فرمود: آيا حديث ديگرى بر تو بيفزايم؟
گفتم: آرى خدايت از مزيدات خير بيفزايد. فرمود: اى اصبغ! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در يكى از كوچههاى مدينه مرا اندهناك ديد و آثار اندوه در چهرهام نمايان بود. فرمود: اى اباالحسن! تو را اندوهناك مىبينم؟ آيا تو را حديثى نگويم كه پس از آن هركز اندوهناك نشوى؟ گفتم: آرى، فرمود: چون روز قيامتشود خداوند منبرى بر پا دارد برتر از منابر پيامبران و شهيدان، سپس خداوند مرا امر كند كه بر آن بالا روم، آن گاه تو را امر كند كه تا يك پله پايينتر ازمن بالا روى، سپس دو فرشته را امر كند كه يك پله پايينتر از تو بنشيند و چون بر منبر جاى گيريم احدى از گذشتگان و آيندگان نماند جز آنكه حاضر شود. آن گاه فرشتهاى كه يك پله پايينتر از تو نشسته ندا كند: اى گروه مردم; بدانيد: هر كه مرا مىشناسد كه مىشناسد و هر كه مرا نمىشناسد خود را به او معرفى مىكنم، من «رضوان» دربان بهشتم، بدانيد كه خداوند به من و كرم و فضل و جلال خود مرا فرموده كه كليدهاى بهشت را به محمد بسپارم و محمد مرا فرموده كه آنها را به على بن ابىطالب بسپارم، پس گواه باشيد كه آنها را بدو سپردهام. سپس فرشته ديگر كه يك پله پايينتر از فرشته اولى نشسته بر مىخيزد و به گونهاى كه همه اهل محشر بشنوند ندا كند: اى گروه مردم، هر كه مرا مىشناسد كه مىشناسد و هر كه مرا نمىشناسد خود را به او معرفى مىكنم، من «مالك» دربان دوزخم، بدانيد كه خداوند به من و فضل و كرم و جلال خود مرا فرموده كه كليدهاى دوزخ را به محمد بسپارم و محمد مرا امر فرموده كه آنها را به على بن ابىطالب بسپارم، پس گواه باشيد كه آنها را بدو سپردم. پس من كليدهاى بهشت و دوزخ را مىگيرم. آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من فرمود: اى على، تو به دامان من مىآويزى و خاندانتبه دامان تو و شيعيانتبه دامان خاندان تو مىآويزند. من (از شادى) دست زدم و گفتم: اى رسول خدا، همه به بهشت مىرويم؟ فرمود: آرى به پروردگار كعبه سوگند.
اصبغ گويد: من جز اين دو حديث از مولايم نشنيدم كه حضرتش چشم از جهان پوشيد درود خدا بر او باد.
به این ترتیب اصبغ بن نباته آخرین کسی بود که از امیر المومنین علی (علیه السلام) حدیث شنیده است و این بزرگـترین افتخار برای او به شمار می آید وتا ابــــــــد نیز این افتخار بر صفحه زندگی او درخشندگی می کند.
پی نوشت:
1- سطحی نگری وعدم وجود علم صحیح نسبت به امام باعث می شود به کوچکترین بهانه وبی پایه ترین استدلال انسان از دامن امام خود دست کشیده وبه دامان ضلالت وبد بختی کشیده شود، اگردید شبیب به امامت توام با تبعیت محض از معصوم بود هیچ گاه نام او در تاریخ در کنار ابن ملجم مرادی قرار نمی گرفت و این ننگ ابدی بر پیشانی او ثبت نمی گردید. واین برای صاحبان فکر عبرتی بزرگ است.
2- بحار الانوار جلد 42 باب شهادت حضرت - امالى المفيد: 129 و 130
3- فروغ ولایت – آیت الله استاد جعفر سبحانی (دام ظله) |