باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 1 آذر 1387 كاربران برخط 69 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
غيبت موقت زيستن
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
تحليل مفهومي مرگ


 

منبع: هفته نامه - خردنامه همشهري - 1387 - شماره 25، فروردين و ارديبهشت

مترجم: شيدا - اميني

 
 

عده‌اي از پژوهشگران و فيلسوفان «مرگ» را آغاز فلسفه ورزي بشر دانسته‌اند. افلاطون در جايي گفته: فلسفه تمرين مردن است. با اين حال، مرگ همواره از همان آغاز تاكنون مورد تأمل فيلسوفان بزرگ قرار گرفته كه خود داستاني شنيدني دارد. در مطلب حاضر كه ترجمه بخشي از مدخل «مرگ» دانشنامه استنفورد است و نيز در دو مقاله آتي، برخي مسائل و پرسش‌ها كه در نگاه غرب به مقوله مرگ متداول است، مطرح مي‌شوند. لازم به ذكر است كه طرح اين دقايق مفهومي و تفاسير غربي، اساساً به معناي تأييد صدق آنها نيست. در واقع فهم عميق مرگ و مواجهه شامل با آن به خصوص براي ما كه عموماً در سنت خاص اسلامي عرفاني خود به تفسير مرگ دست مي‌يازيم – آشنايي با چنين نگرش‌هايي، حداقل از جهات سلبي مي‌تواند ضمن منجر شدن به فهم بهتر از اين مقوله بنيادين، موجب تشخيص مرزهاي فهم خاص ما از موضوع مرگ با آورده‌ها و باورهاي متداول سنت غربي شود.

اصطلاح مرگ اصطلاح و مفهومي مبهم است. شايد در جواب به پرسش از چيستي مرگ بگوييم كه مرگ پايان زندگي است اما پايان زندگي يك قضيه است و شرايط و موقعيتي كه با آن زندگي پايان مي‌پذيرد، امري ديگر است؛ به همين جهت است كه بعضي از فيلسوفان گفته‌اند خود اصطلاح «پايان زندگي» نيز چنان ايهام و ابهامي را داراست كه ايهام آن اگر از ايهام اصطلاح مرگ بيشتر نباشد، كمتر نيست. مرگ با مجموعه‌اي از رخدادها حادث مي‌شود؛ مقدماتي بايد فراهم شوند تا مرگ رخ دهد. در اين زمينه، حتي اين پرسش مطرح شده است كه «آيا مرگ نتيجه يك فرايند است يا خود اين فرايند را بايد مرگ گفت؟» بدين جهت گفته‌اند كه بايد ميان مرگ به مثابه يك موقعيت، مرگ به مثابه يك فرايند و مرگ به مثابه يك نتيجه فرايند، تمايز قائل شد. با تكيه بر اين نكات است كه مي‌توان و بايد در قالب چندين تذكار به چيستي و معيارهاي مرگ نزديك شد.

 

ثبات و تداوم مرگ

تكرار كنيم كه دو جنبه از مرگ مبهم هستند؛ يكي مفهوم مرگ است. به طور مثال فرض كنيد ما مي‌توانستيم ماشيني بسازيم كه همه ويژگي‌هاي رواني انسان را داشت؛ آيا مي‌توانستيم بگوييم كه اين ماشين زنده است؟ ممكن است افرادي پيدا شوند كه اين ايده را ابراز كنند اما گستره معنايي كه ما از مفهوم «زندگي» داريم، اين مورد خاص را پوشش نمي‌دهد. اما ابهام مرگ صرفاً از جهت مفهومي نيست. ابهام ديگر به اين مورد بر مي‌گردد كه «ما كي مي‌توانيم بگوييم يك زندگي پايان يافته و مرگ آغاز شده است؟». اين پرسش، پرسشي ديگر را هم مطرح مي‌كند مبني بر اينكه «آيا غيبت موقتي در زيستن و زندگي كردن را مي‌توان مرگ نام نهاد يا اينكه آيا مرگ را بايد غيبت هميشگي در زيستن و زندگي كردن تعريف كرد؟»

در اهداف عملي به طور مثال براي موارد پزشكي ما وقتي مي‌گوييم كسي مرده است شايد موقعيت  غياب هميشگي و پايدار وي مدنظر ماست، از اين رو شايد نتوان در اين موارد از چيزي به نام زندگي موقتي سخن به ميان آورد. با اين همه، آزمايش‌هايي فكري هستند كه ما در آنها مي‌توانيم از دست رفتن موقتي حيات را تصور كنيم. به طور مثال فرض كنيد كه ما مي‌توانستيم يخ ببنديم و براي  قرن‌ها زنده بمانيم. اين مورد البته براي پاره‌اي از ارگانيسم‌هاي زنده ساده رخ مي‌دهد. در اين حالت در مورد چنين فردي چه مي‌توان گفت؟ آزمايش فكري ديگري تصريح مي‌كند: تصور كنيم ابزاري به وجود آيد كه بتواند ما را به اتم‌ها تجزيه كند و سپس چندي بعد تركيبي از اتم‌هاي من صورت دهد. در اين موارد شهودهاي زباني ما هيچ رأي مشخصي در مورد اينكه مرگ چيست ارائه نمي‌كنند. از سويي موجه است اگر بگوييم من هنگامي كه بدنم كاملاً يخ مي‌زند يا به اتم‌ها تجزيه مي‌شود، مي‌ميرم چرا كه اصطلاح مرگ هنگامي كاربرد دارد كه زندگي من خاتمه يابد. از سوي ديگر به نظر موجه است كه تصور كنيم من هنوز در اين موقعيت‌ها زنده هستم چرا كه بالاخره زندگي من ذخيره شده و مرگ تنها بدان معناست كه من براي هميشه زندگي خود را خاتمه يافته تلقي كنم. خلاصه اينكه  مرگ با مفهوم ثبات و پايداري دائمي زندگي پيوند وثيق دارد و هر كس كه خواهان سخن گفتن از اين مفهوم است از اين تعريف نمي‌تواند و نبايد به سادگي گذر كند. علاوه بر اين ، طبق نظر پاره‌اي از سنت‌هاي ديني هنگامي كه فردي جسماً مي‌ميرد، اين بدان معنا نيست كه زندگي‌اش براي هميشه پايان مي‌پذيرد. در اين ميان 2 ديدگاه در مورد اينكه چگونه زندگي پس از مرگ ادامه مي‌يابد، وجود دارد؛ ديدگاه اول اشاره دارد به اينكه مرگ جسمي ما موقتي است چرا كه خداوند، اجسام ما را دوباره زنده مي‌كند و جسم به روح باز مي‌گردد. به افرادي كه به اين ايده باور دارند، طرفداران معاد جسماني مي‌گويند. ديدگاه دوم اما تأكيد دارد كه زندگي پس از مرگ ادامه زندگي اين جهاني بدون جسم است (معاد غيرجسماني). تفاوت اين دو زندگي البته صرفاً در وجود نداشتن بدن در زندگي پس از مرگ است. اين هم خللي به تعريف زندگي وارد نمي‌كند چرا كه بدن در ديدگاه ديني جزء اساسي هويت و شخصيت ما محسوب نمي‌شود. هر دو رويكرد البته مرگ را پايان زندگي براي هميشه تعريف مي‌كند و با توجه به اين تعريف مرگي كه براي انسان رخ مي‌دهد، در واقع مرگ نيست و تنها تغيير منزلي از يك جا به جاي ديگر قلمداد مي‌شود. اين تعبير در آموزه‌هاي اسلامي هم بسيار به كار رفته است.

 

مرگ و هستي (وجود)

پرسشي كه در ذيل نسبت به مرگ و هستي مطرح مي‌شود، اين است كه آيا ممكن است يك موجود براي زماني پس از پايان حياتش موجود باشد و هستي داشته باشد؟ ذهن ما در اين مواقع بيشتر متوجه حيوانات و گياهان است چون باور كلي‌اي وجود دارد مبني بر اينكه آنها پس از مرگشان نيز هستي دارند. چون براي حيوانات فرديت و شخصيتي قائل نيستيم، مي‌گوييم اجزاي آنها پس از مرگشان وجود دارند پس مي‌توان از هستي پس از مرگ براي آنها سخن گفت. اما پرسش مهم و حياتي اين است كه «آيا اين امكان هست كه افراد انساني براي مدتي پس از زندگي‌شان موجود باشند؟». در اينجا واژه فرد يا شخص بسيار ابهام‌آميز است چرا كه به موجوداتي اشاره مي‌كند كه ويژگي‌هاي روان شناسانه‌اي چون خود آگاهي را بدان‌ها نسبت مي‌دهيم. براي پرهيز از اين ابهام ما بايد واژه شخص را تنها در يك معناي محدود به كار بريم. ما مي‌توانيم واژه موجود انساني را براي انسان‌هايي به كار بريم كه ويژگي‌هاي خاص روان شناسانه دارند. شايد در پرسش از اينكه «آيا اشخاص ممكن است بعد از آنكه زندگي‌شان پايان مي‌يابد وجود داشته باشند؟» ما منظورمان اين است كه «آيا آنها به عنوان اشخاص بعد از مرگشان باقي مي‌مانند يا نه؟» با توجه به اينكه ما حيوان هستيم اين امكان براي ما هست كه براي زماني كوتاه بعد از زندگي حضور داشته باشيم؛ البته مشروط به اينكه پاره‌اي از نظريه‌هاي گياه شناسي و حيوان شناسي را بپذيريم كه گياهان و حيوانات اين ويژگي را واجد هستند؛ اما حتي اگر مطلب از اين قرار باشد، اين سخن درست نيست كه ما پس از مرگ به عنوان «اشخاص» حضور و هستي داريم چرا كه فرديت و شخصيت به معناي در اختيار داشتن صفاتي روان شناختي است و در اختيار داشتن اين صفات در صورتي ممكن است كه ما زنده باشيم.

 

مرگ و هويت

دليل خوبي براي تمايز گذاشتن ميان مرگ ما به عنوان شخص با اضمحلال و نيستي اجسادمان وجود دارد. اشخاص ممكن است وجود نداشته باشند، در حالي كه اجسام‌شان باقي باشند. همچنين اشخاص ممكن است با وجود از بين رفتن بخش زيادي از جسم‌شان انسان باقي بمانند؛ تا آنجا كه ما بر شخص تأكيد مي‌كنيم مرگ از بين رفتن هويت معني مي‌دهد. بنابراين براي نزديك شدن به اين موضوع كه چه چيز مرگ شخص را سبب مي‌شود بايد دريابيم كه چه چيزي عنصر اصلي هويت شخصي است، ساختار اين هويت شخصي چيست و اگر اين ساختار فرو ريزد، چه روی مي‌دهد. اين هم البته موضوعي پيچيده است كه رويكردهاي بسياري بدان بسط يافته‌اند.

نظريه‌هايي نظير نظريه درك پارفيت كه مبتني بر نظر جان لاك هستند بر اين امر تأكيد دارند كه ويژگي‌هاي روان شناختي نظير حافظه و خصايص شخصيتي كه به جد با زمان تغيير مي‌كنند براي هويت نقشي محوري دارند. در اين زمينه پاره‌اي هويت را به مثابه حواس جمعي تعريف مي‌كنند. در مقابل نظريه‌اي ديگر هويت را به مثابه تداوم مطرح مي‌كند. طبق ديدگاه اول ما مي‌توانيم به تدريج هويت خود را از دست بدهيم و هويت در معرض تغيير يافتن است. طبق ايده دوم، هويت همه يا هيچ است؛ ما يا شخصي هستيم يا نيستيم. بنابراين اگر ما هويت را به مثابه حواس جمعي ببينيم نتيجه مي‌گيريم كه مرگ مي‌تواند واجد درجاتي باشد و به تدريج و طي يك فرايند رخ دهد. اما اگر هويت را به مثابه يك تداوم در نظر بگيريم تمايل داريم بگوييم كه مرگ همه يا هيچ است.

 

معيارهاي مرگ

علاوه بر اين، مهم است كه ميان تعريف مرگ و معيار مرگ تمايز قائل شويم. مفهوم و تعريف مرگ از چيستي مرگ مي‌گويد. معيار مرگ اما شرايطي را پررنگ مي‌كند كه براي مرگ كافي هستند و با آنها مرگ فرد قطعيت مي‌يابد. معيارهاي متعارف تصريح مي‌كنند ما هنگامي كه قلب يا ريه‌مان از فعاليت باز ايستند، مرده محسوب مي‌شويم (نه اينكه مرگ توقف تنفس يا كار قلب باشد). معيار جديدتر البته مرگ مغزي است؛ بدان معني كه مغز به كلي از فعاليت باز ايستد چرا كه مغز ستون و مبناي همه ويژگي‌هاي روانشناختي ماست. معيار مرگ مغزي درست‌تر است چرا كه با تكنولوژي مدرن، تنفس و گردش خون مي‌توانند حتي اگر مغز از كار بيفتد، برقرار باشند. همان گونه كه مي‌دانيم مراجع قضائي و پزشكي بر معيار مغز مرگي بسي تأكيد دارند. به طور مثال اگر مرگ مغزي بسي تأكيد دارند. به طور مثال اگر مرگ مغزي رخ نداده باشد، اعطا كردن عضو بدن فرد يا انتقال اموال وي ناممكن است.

 

بحث‌هاي متأخر در باب مرگ

در دهه‌هاي اخير بحث در مورد تعريف مرگ ميان 3 دسته برقرار بوده است؛ طرفداران رويكرد متعارف، طرفداران مرگ مغزي و طرفداران مرگ بخشي از مغز. با اين همه هر سه اين رويكردها فرض‌هايي دارند كه قابل مناقشه هستند؛ يكي اين كه مرگ كم و بيش يك پديده و نه يك فرايند است، دوم اينكه تعريفي درست و قطعي از مرگ وجود دارد كه بر اساس شرايط لازم و كافي بسط مي‌يابد و سوم اينكه مرگ انساني از جهت اخلاقي موقعيتي بس مهم است. رويكردهايي نيز هستند كه با اين پيش فرض به مناقشه برخاسته‌اند. يك رويكرد، مرگ را نه پديده‌اي متعين كه يك فرايند مي‌داند. هنگام عمل پيوند اعضا معمولاً 3 پرسش وجود دارد؛ چه زماني پزشكان مي‌توانند به پيوند اعضا اقدام كنند؟ چه زماني آنها بايد از اين عمل جلوگيري كنند؟ و چه زماني بيماران از جهت حقوقي مرده فرض مي‌شوند؟ فراتر از جواب‌هاي متعارف و رسمي به اين پرسش‌ها، ما بايد به مناقشه‌هاي متفاوتي هم توجه نشان دهيم. يك جواب جديد به اين پرسش‌ها تصريح مي‌كند هر چند جواب‌هاي متعارف براي موقعيت حقوقي لازم هستند، براي پيوند اعضا نبايد تا اين حد متوقف ماند. رويكرد ديگر، بر اينكه مرگ به عنوان مفهومي چند پاره مطرح است كه جوابگوي تعاريف سنتي نيست، دست مي‌گذارد.

بيشتر تعاريف رايج، اين گونه فرض مي‌گيرند كه تعريف و ويژگي‌هاي مرگ را مي‌شناسند و آنها را در چنته دارند. ممكن است مانند ويتگنشتاين قائل باشيم به اينكه در اينجا نيز شاهد شباهت‌هاي خانوادگي ميان انواع مرگ هستيم و مرگ واجد ذاتي نيست تا بتوانيم به ذات و سرشت آن دسترسي داشته باشيم و بنابراين بتوانيم آن را تعريف كنيم؛ به تعبير ديگر تحت هيچ شرايطي شرايط جامع و مانع براي تعريف مرگ در اختيار نداريم؛ يعني هر تعريف از مرگ با تعاريف ديگر واجد شباهت‌هايي خانوادگي است. همچنين ممكن است مرگ را نوعي طبيعي بدانيم كه جوهر آن مبهم است. آن گونه كه كريپكي از انواع طبيعي سخن مي‌گويد و آنها را نوع‌هايي مي‌نامد كه نه با تفكر و زبان انساني كه با طبيعت تعيين مي‌يابند و چون مشخصه‌هاي جوهري آنها ناشناخته هستند، جلوي هر تعريفي مقاومت مي‌كنند. نگاه سوم به مرگ به عنوان امري كه از علايق اخلاقي فاصله دارد، نگاه مي‌كند. سنت‌هاي انساني و همچنين حقوق انسان بسي تأكيد دارند كه مردن انسان‌ها از جهت اخلاقي را به چالش كشيده‌اند؛ به نظر اين افراد مواردي چون قتل ترحمي جلوي اين ديد اخلاقي مي‌ايستد، البته مي‌دانيم كه سنت‌هاي ديني بشر به جد عليه اين رويكردها مي‌ايستد و آنها را قبول نمي‌كند.

 

فناناپذير بودن بداقبالي‌ است

زني را در نظر بگيريد كه نظر مساعدي نسبت به مرگ دارد (مي‌خواهد بميرد)؛ اگر قرار باشد كه او به زندگي ادامه دهد بايد غذا و پوشاك مناسبي داشته باشد، پس غذا و پوشاك فقط در صورت زنده بودن، نيازهاي او به حساب مي‌آيند. در اين شرايط، خواسته‌هاي او مشروط هستند و به او دليلي براي زنده ماندن نمی دهند. در مقابل پدری که قصد دارد دخترش را بزرگ کند، می خواهد (خواسته مطلق، نه مشروط) کودکش به خوبی زندگی کند و اين خواسته مطلق، دليل کاملی برای زنده ماندن را به او مي‌دهد زيرا او فقط در صورت زنده بودن مي‌تواند كودكش را پرورش دهد. در اين مثال، خواسته‌هاي اين پدر «مطلق» هستند. به نظر ويليامز، خواسته‌هاي مطلق‌مان به طرح‌ها و روابطي كه براي «خودمان» تعيين كننده‌اند، متصل مي‌شويم و با نابودي آنها احساس مي‌كنيم كه زندگي‌مان بي‌معني است و در يك كلام، نمي‌توانيم همان كسي باشيم كه قبلاً بوده‌ايم. طبق گفته ويليامز، مرگ واقعه قابل تحملي است؛ به اين دليل كه مردم مرگ زود هنگام را محكوم مي‌كنند چون خواسته‌هاي مطلق آنها را بي‌نتيجه مي‌گذارد. دوم، فناپذيري (ميرا بودن) خوب است زيرا افرادي با عمر طولاني بالاخره خواسته‌هاي مطلق‌شان را از دست مي‌دهند؛ زندگي نيز تازگي خود را از دست داده و افسردگي ناراحت‌كننده‌اي جايگزين آن مي‌شود. براي جلوگيري از ابتلا به ملالت شديد، سالمندان مجبور خواهند بود كه بارها و بارها خواسته‌هاي جديدي را جايگزين آرزوها و خواسته‌هاي پيشين خود كنند و اين به معني از دست دادن هويت است كه همان (يا حتي بدتر از) مرگ است.

همان طور كه ويليامز مي‌گويد، زندگي‌هايي با نظم كسل كننده (روزمرگي) اگر بيش از حد طولاني شوند، «روزمره» و به عبارت ديگر مستعمل خواهد شد؛ البته اين به معناي ساده و بي‌ارزش كردن فناپذيري عادي انسان نيست؛ بيشتر افراد پيش از نابودي شيريني و لذت‌هاي واقعي زندگي، از اين جهان رخت بر مي‌بندند. به هر حال طبق ديدگاه نظريه پردازان متعددي مانند نيگل، گلاوره فيشر هيچ الزامي وجود ندارد كه با  عمر طولاني، زندگي راكد و خسته كننده شود. ويليامز شايد به قابليت پيچيدگي و غناي زندگي – به ويژه براي سالمنداني كه پروژه‌هاي فراوان و نامحدود را به همراه ديگر همسن و سالان‌شان در دست اقدام دارند – توجه كافي نداشته است. ويليامز در پاسخ مي‌گويد كه حتي طرح‌هاي نامحدود و غني نيز در نهايت (حتي بعد از چند ميليارد سال)به روزمرگي مبتلا مي‌شوند. بنابراين اگر ما مي‌خواهيم كه به زندگي علاقه‌مند باقي بمانيم، بايد در طول زمان اهداف جديدي را  جايگزين اهداف پيشين خود كنيم. تغيير يك پروژه كامل – حتي در چند مرحله – به معني از دست دادن هويت است.

اين پاسخ ويليامز اعتراضاتي را در پي داشت. نخست، ما ممكن است با افزودن به اهداف و آرزوهاي‌مان و انتخاب راه‌ها و روش‌هاي متعدد در رسيدن به آنها، از ابتلا به ملالت و روزمرگي جلوگيري كنيم، بدون اينكه خواسته‌هاي مركزي مشخصي كه ما را تعريف مي‌كنند را رها كرده باشيم. دوم اينكه ويليامز ديدگاهي از هويت را سرلوحه نظريات خود قرار داده كه شايد زيادي باريك بينانه باشد. اين احتمال منفي و كم ارزش او، مورد استقبال بسياري از ما قرار مي‌گيرد. تغيير تدريجی علايق و اهداف فرد طی زمان، تغيير به معني مرگ نيست؛ مشخصاً تغيير متمايز از مرگ است و روشن است كه ارجحيت دارد. تغييري (تبديل) تنها در شرايطي كه هويت تنها راه ارتباط ما با دنياي بيرون باشد، مرگ محسوب مي‌شود. به هر حال، ما هويت را از جنبه تداوم (Continuity) در نظر مي‌گيريم. اگر ما مي‌توانستيم زندگي جاودانه داشته باشيم، مراحل زندگي ما در نمودار، سير نزولي ارتباط را نشان مي‌داد اما به هر حال، هنوز وجود داشت (اين ارتباط). حتي بعد از نوشيدن از چشمه جواني ابدي، ما تمايل خواهيم داشت كه روي بخش‌هاي كوتاه مرتبط با زندگي نامحدود و طولاني‌مان تمركز كنيم و در طول اين دوره‌ها ارتباط براي ما ارزشمند است زيرا ما با اهداف و ارتباط‌هاي مشخصي كه تنها به شكل ارتباط‌هاي متقابل در مراحل مختلف زندگي ديده مي‌شوند زنده‌ايم.

 

كاهش آسيب‌هاي ناشي از مرگ

بعد از اين بحث طولاني، اين سؤال مطرح مي‌شود كه «آيا مردن بد است؟». به جاي زير سؤال بردن مرگ و تلاش براي كشف حقيقت آن، فقط بايد باور كنيم كه مرگ بداقبالي نيست، اگر خودمان را براي آن آماده كرده باشيم. اين كار چندان هم دور از ذهن نيست. ما از راه تغيير خواسته‌هايمان ديگر اهدافي نخواهيم داشت كه با مردنمان ناتمام بمانند، پس ما مي‌توانيم خواسته‌هايمان را به نوعي مرتب كنيم؛ به اين معنا كه تمام آرزوهايي را كه مرگ ممكن است آنها را ناتمام بگذارد، رها كنيم. در اين ميان، خواسته‌هايي داريم كه با چند روز زنده ماندن بر آورده مي‌شوند و آرزوهايي كه با يك دوره زندگي عادي قطعاً به آن نمي‌رسيم. آرزوي «نمردن» خود از اين دسته خواسته‌هاست.

اين مرتب و تنظيم كردن، ما را از آسيب‌هاي احتمالي مرگ مصون مي‌سازد؛ به اين شكل كه ديگر خواسته‌اي نخواهيم داشت كه مرگ بتواند در آن اختلال ايجاد كند. متأسفانه، اهداف ما ممكن است چندان با اين نظريه مرتب كردن سازگار نباشند. به علاوه، حتي اگر ما بتوانيم آنها را كاملاً دستكاري كنيم، يك ايراد اساسي در پي خواهد بود؛ شايد اين آرزوي جديد سازگار شده ديگر براي ما جذاب نباشد. نكته اينجاست كه خواسته‌هاي سازگار شده نمي‌توانند انگيزه لازم براي زنده ماندن را در ما ايجاد كنند؛ تنها خواسته‌‌هاي مطلق، محرك ما براي ادامه زندگي هستند. با توجه به اينكه رها كردن تمام اهداف و آرزوها به منزله استقبال داوطلبانه از مرگ است، پس بايد به هر نحوي دليلي براي زنده ماندن خود داشته باشيم. هر دليلي كه براي زنده بودن داريم، بهترين دليل براي نمردن است؛ براي اجتناب از دومي بايد از اولي بپرهيزيم.

 

منبع: WWW.Plato.stanford.edu.com

 

    83 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   مرگ (73)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:24/06/1387

تاريخ شمسی نشر:00/01/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب