باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 1 آذر 1387 كاربران برخط 107 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
معطوف به مرگ
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
نقدي بر ديدگاه آرتور شوپنهاور در باب رنج زيستن


 
   ● نويسنده: جوليان - يانگ

منبع: هفته نامه - خردنامه همشهري - 1387 - شماره 25، فروردين و ارديبهشت

 
 

زندگي حيواني هر آينه جنگ همه عليه همه است. (bellum omnium contra omnes).

اراده معطوف به زيستن در يك حيوان، درگير نبردي آشتي ناپذير تا پاي مرگ با اراده زيستن در حيواني ديگر مي‌شود. قضيه در مورد گياهاني كه براي اكتساب نور در جنگل‌ با هم رقابت مي‌كنند نيز درست به  همين منوال است و حتي در تراز موجودات اصطلاحاً غير آلي هم نيروهاي مركز گريز براي آنكه بپايند بايد بر نيروهاي مركز گرا فائق آيند؛ همچنان كه صلابت براي بقا بايد بر نيروي ثقل غلبه كند.

حال اگر به زندگي بشر نظم كنيم، مي‌بينيم همين پديده بنيادي جنگ همه عليه همه در آن جريان دارد كه در سراسر طبيعت موج مي‌زند. ملت‌ها نهان يا آشكار با يكديگر در جنگ‌اند، افراد براي آنكه دچار زندگي سگي نشوند بايد به جان بكوشند تا چونان سگان درنده بزيند؛ كه در نظام طبيعت، ضعيف پامال است. شوپنهاور مي‌گويد همان گونه كه فرزانگان باستان دريافته بودند، آدمي گرگ آدمي است (homohominilupus).

عمده‌ترين و جذاب‌ترين استدلال شوپنهاور در دفاع از بدبيني نسبت به وضع اسفبار بشر كه من آن را برهان «ناراحتي يا كسالت» خواهم ناميد، نه بر كنش و واكنش ما با ديگران بلكه بر كنش و واكنش‌مان با طبايع دروني خودمان استوار است. طبق برهان او، حتي اگر با انباني از كتاب‌هاي عالي، سي‌دي‌هاي موسيقي و ذخيره نامحدودي از نوشيدني‌هاي خوشگوار زلاندنو به جزيره‌اي نامسكون در درياي جنوب بكوچيم باز هم از چنگال رنج ر‌ها نتوانيم شد.

همچون همه موجودات زنده، گوهر و ذات هستي بشر همانا اراده (will) است. ما از آن حيث كه موجوداتي بشري هستيم، چيزي جز اراده «عينيت يافته» نيستيم يعنی اراده‌اي كه در قالب كردارهاي جسماني روي نموده؛ «دندان‌ها، گلو و مجراي روده همان گرسنگي عينيت يافته‌اند؛ اندام‌هاي تناسلي، كشش جنسي عينيت يافته‌اند؛ دست‌هاي آزمند و پاهاي چالاك با تقلاهاي غيرمستقيم‌تر اراده همخواني دارند» (مجلد اول از كتاب «جهان همچون اراده و نمايش»). با توجه به اينكه اراده همان ذات ماست، آنچه مي‌كنيم – در همه حال، جز زماني كه خوابيم و گاهي حتي پس از آن – هر آينه خواستن است و اراده ورزيدن. همواره – بي‌وقفه و بي‌امان – نياز داريم، مي‌خواهيم، آرزو مي‌كنيم، در راه چيزي و ضد چيزي ديگر جان مي‌كنيم. به گفته شوپنهاور، خواهش‌هاي ما را مي‌توان كاملاً تشبيه كرد به عطشي فرونشاندني.

او مي‌نويسد: «بنيان همه خواهش‌هاي ما احتياج است و كمبود و همچنين درد و محنت، پس آدمي به حكم طبيعت و خاستگاه خويش – محكوم است به درد كشيدن – و چون از سوي ديگر، چيزهاي مطلوب خواهش خويش را به دست ندارد (چرا كه به واسطه ارضاي ميل‌اش از آنها محروم است) احساس پوچي و كسالتي هراس‌انگيز سراپاي وجودش را مي‌گيرد. به ديگر سخن، وجودش و هستي‌اش خود، باري مي‌شود كه ياراي به دوش كشيدن‌اش را ندارد. بدين سان، زندگي‌اش همچون آونگي بين درد و كسالت نوسان مي‌كند و اين دو، به واقع مقومات غايي وجودش هستند».

شوپنهاور نخستين – و چه بسا يگانه – فيلسوف بزرگ غربي‌اي است كه به مسئله خستگي و كسالت توجه جدي كرده است و حرف‌هاي پر مغز و نغزي در اين باره دارد.

به زعم او، كسالت – البته نه اوقات تلخي و نحسي بچگانه بلكه بي‌حوصلگي و كسالت واقعي بزرگسالي و به تعبير امروزي‌تر، «افسردگي» سه ويژگي بنيادي و سرشت نما دارد. ويژگي اول به حالت ظاهري اشيا مربوط مي‌شود، نه حالت اين يا آن چيز بلكه همه چيز؛ حالت جهان در كل. در كسالت،كل عالم رنگ و بويش را از دست مي‌دهد، بي‌مزه و بي‌روح مي‌شود، نه حالت اين يا آن چيز بلكه همه چيز؛ حالت جهان در كل. در كسالت، كل عالم رنگ و بويش را از دست مي‌دهد، بي مزه و بي‌روح مي‌شود، يكنواخت و بي‌حاصل مي‌نمايد؛ «ملال‌انگيز» و «دل‌مرده». ويژگي دوم كسالت به اراده باز مي‌گردد. در هستي و حيات عاري از كسالت، فرد همواره «فشار اراده» را تجربه مي‌كند. اين فشار اما وقتي كه فرد دچار ملال و كسالت مي شود نيز ادامه مي‌يابد. ولي از آن روي كه هيچ هدفي نمي‌يابد كه بدان بياويزد، فرد سرخوردگي و دلسردي وحشتناكي را تجربه مي‌كند؛ رنج ناشي از «اشتياقي شديد بدون هيچ متعلق {= ابژه} مشخصي». (به نظر من، شوپنهاور مي‌خواهد بگويد در كسالت، ما ميل و خواهشي دست دوم را تجربه مي‌كنيم؛ قسمتي «اراده معطوف به اراده» كه ارضا نشده؛ اراده‌اي كه بايد درگير خواهشي دست اول شود و هدف‌هاي آن را پي گيرد.) نشان سوم كسالت سرشتي فلسفي دارد؛ فرد محروم از توانايي عمل و به تعبيري، بيرون رانده از «بازي» زندگي، زندگي را دقيقاً چنان مي‌بيند كه سرگرم مهره‌بازي، پولك‌بازي يا گلف است؛ مجموعه حركاتي كه مطلقاً هدف يا قصدي جز پر كردن فاصله كسالت‌بار اكنون تا مرگ ندارند. در كسالت، زندگي خود را چونان پديده‌اي بيگانه و بي‌معنا  عرضه مي‌دارد.

پس كسالت‌ همان رنج است؛ و راستش را بخواهيد وحشتناك‌ترين صورت رنج، چون رنج ناشي از ميل ارضا نشده (اراده معطوف به اراده‌اي كه ارضا نشده) به طرز متناقض نمايي در رنج ناشي از ميل ارضا شده‌ ادغام مي‌شود؛ ليكن زندگي يا ميل ارضا نشده است («ناراحتي» يا «فشار عصبي») يا ميل ارضا شده است (كسالت و بي‌حوصلگي). از همين روي، زندگي رنج است؛ «همچون» آونگي است كه بين رنج ناراحتي و رنج كسالت نوسان مي‌كند (اولي – به باور شوپنهاور – عموماً تقدير فقر است و دومي تقدير اغنيا. از اين روي است كه افراد پولدار معمولاً به وسايل زمان كشي معتاد مي‌شوند چون ورق بازي، دود كردن سيگار و ضرب گرفتن روي ميز با انگشت‌هاي دست).

به نظر شوپنهاور، سرمشق نوسان زندگي ميان ناراحتي و كسالت را بايد در عشق جنسي يافت. تحت فشار غريزه جنسي، ما فضايل معشوق را برون از هر نوع تناسبي با واقعيت به عرش مي‌رسانيم. معشوق بدل مي‌شود به كامل‌ترين، دلخواه‌ترين و زيباترين ابژه هستي؛ چندان كه هيچ هدف يا غايت ديگري انگار ارزش جست‌و جو ندارد. ما از اندوه و عذاب عشق‌هاي يكطرفه و بي‌فرجام بسي رنج مي‌بريم اما اگر بنا بود معشوق نرمي كند و كوتاه آيد يا دست كم به روي عاشق آن گونه لبخند بزند كه سرانجام به كام دل و هدف‌اش برسد، از آن پس چندان عادي و معمول مي‌نمايد كه عاشق در شگفت مي‌شود كه اين همه هاي و هوي از براي چه بوده است. مثلي رومي هست كه مي‌گويد: «بعد از هم خوابگي، همه در دام يأس مي‌افتند».

پس زندگي – جملگي – رنج است ولي اين چه نسبتي دارد با سرشت آن اراده متافيزيكي كه {به زعم شوپنهاور} همان شيء في نفسه است؟ (يادتان باشد كه در فلسفه شوپنهاور، بحث بر سر اين است كه كدام تفسير از شيء في نفسه بهتر از همه وجود و ماهيت جهان را تبيين مي‌كند).

به زعم او، بر خلاف ديدگاه بي‌معناي مسيحي كه جهان آفريده يك نيروي سراپا خيرانديش و خيرخواه الهي است، ناچاريم دقيقاً خلاف آن را بپذيريم؛ منشا خلاق عالم «نه نيرويي قدسي و الهي بلكه نيرويي شيطاني و اهريمني» است (مجلد دوم «جهان همچون اراده و نمايش»). بر خلاف برهان‌هاي آشكارا سفسطه آميز لايبنيتس كه «اين جهان بهترين جهان ممكن است» شوپنهاور مي‌گويد: «حتي مي‌توانيم با جديت و صداقت اين برهان را در رد مدعاي او بياوريم كه اين جهان بدترين جهان‌هاي ممكن است». چون اگر اندكي بدتر از اين بود، اصلا نمي‌توانست در وجود آيد. به عبارت ديگر، خصائلي كه خداباوران دليل بر اين مي‌گيرند كه جهان به دست يك قوه متعقل خيرانديش آفريده شده (رشد منظم و به قاعده گياهان، يا اوضاع جوي‌اي كه منجر به حيات شده) في‌الواقع شرط‌هاي لازم براي هستي جهانند. محض نمونه، اگر گرماي زمين اندكي افزايش يابد ممكن است به نابودي كل حيات بينجامد. شوپنهاور بدين قرار به نتيجه‌اي درست برعكس مسيحيت مي‌رسد؛ «آفريننده قادر و قاهر مطلق عالم بيش از آنكه نماينده خير مطلق باشد از شر مطلق نشان دارد».

گرچه شوپنهاور هرگز به صراحت نگفته است، مي‌توان در فلسفه او اساسي‌ترين دلايل را نشان داد كه شيء في‌نفسه را بايد «اراده» ناميد. يكي از پذيرفتني‌ترين برهان‌هاي سنتي اثبات وجود خدا «برهان نظم» است كه چنين استدلال مي‌كند: «جهان از «نظمي» دقيق و طرح و نقشه‌اي بس ظريف و پيچيده نشان دارد كه فقط از منبعي هوشمند و ذي‌شعور مي‌تواند صادر شده باشد؛ براي مثال، سازگاري حيوانات با محيط زيست‌شان و بالعكس. وانگهي اين طرح و نقشه چندان خيرخواهانه است كه بايد نتيجه بگيريم‌آن منشأ ذي‌شعور را، اراده‌اي سراپا نيك و خيرخواه است و همه اجزاي طبيعت مطابق با هماهنگي و نظمي فوق‌العاده با يكديگر متناسب‌اند». شوپنهاور بخش اول اين برهان را مي‌پذيرد كه به راستي «طرح» و «نقشه‌»‌اي در عالم هست و اين متضمن فعاليت ارادي يك خالق ذي‌شعور است ولي با توجه به اينكه اين طرح و نقشه بدانديشانه مي‌نمايد – حداقل نظمي كه براي هستي موجوداتي قادر به رنج كشيدن لازم است – بايد نتيجه بگيريم خالق عالم اراده‌اي سراپا بدخواهانه دارد {و اين نه به معناي انكار وجود خالق جهان بلكه در حكم رد برهان نظم است}. به گمان من، استدلال بنيادي شوپنهاور بر اينكه شيء في نفسه همان اراده است، همين تصوير برعكسي است كه از برهان نظم خداباوران به دست مي‌دهد.

با رنج زندگي چه بايد كرد؟ شوپنهاور هر چند مدعي است با استقلال فكري كامل به نتايج فلسفي‌اش دست يافته، آيين بودا را سخت مي‌ستود و راستش، بدبيني وي با يكي از آموزه‌هاي اصلي دين بودا همخواني كامل دارد! نخستين حقيقت از «4 حقيقت شريف» كه بودا زبده تعليمات خود را در قالبشان خلاصه كرد اين است كه «زندگي رنج است {dhukkal به معناي «رنج جهاني»} . حقيقت دوم اين است كه «منشأ رنج آرزومندي {يعني «اراده ورزيدن»} است كه چنان كه ديديم، دقيقاً همان تحليل شوپنهاور است. بنا به حقيقت سوم بودا، «ايستادن رنج فقط از راه ايستادن آرزومندي ميسر مي‌شود».

-حقيقت چهارم، يعني «طريق هشت گانه» ايستادن آرزومندي در اينجا موضوع بحث ما نيست – اين هم درست همان پاسخ شوپنهاور است بدين پرسش كه با رنج زندگي چه بايد بكنيم و در برابر حقيقت بدبيني، چه كاري از ما ساخته است. با توجه به آنكه منشأ رنج همانا خواستن است و اراده ورزيدن، كليد حل «معماي» حيات – به گفته شوپنهاور» - در «نه گفتن به اراده» است.

در وهله اول، گذار از «آري گويي» به «نه گفتن» به اراده عبارت است از «گذار به زهد».

كسي كه حقيقت شوپنهاوري اشيا را ديده باشد از زندگي لبريز از جد و جهدهاي جاه طلبانه روي بر مي‌گيرند و به جانب حياتي با كمترين حد ممكن از اراده  و خواستن مي‌گرايد.

ويژگي‌هاي چنين حياتي همان فضايل رهبانيت سنتي خواهد بود؛ فقر، احسان و تعبد (در اينجا به طنين آراي افلاطون درباره «حيات فلسفي» دقت كنيد).

اما اگر چه شوپنهاور – شايد به طوري شگفت‌آور – خودكشي را رد مي‌كند، راه حل كامل و نهايي مسأله زندگي همانا مرگ است و روشني يا فته‌ترين مرگ از آن زاهدي است كه گرسنگي مي‌كشد، منتها نه با كنشي قصدي و ارادي، بلكه بدين دليل ساده كه آن چنان بي‌اراده شده است كه ميلي به خوردن ندارد (اين را نبايد با مرض «بي‌اشتهايي عصبي» (anotexia) خلط كرد كه به دلايل قوي، آري گويي قدرتمندي است به اراده).

ولي اين آيا نكبت‌بارترين صورت هيچ انگاري نيست؟ آيا مرگ هر آينه ورود به «نيستي» محض نيست؟ و بنابراين آيا شوپنهاور نيستي و نيست شدن را غايت و معناي قصواي زندگي نمي‌شناساند؟

بي‌گمان، پاسخ شوپنهاور اين است كه به نزد اذهان متناهي ما «آنچه پس از نابودي كامل اراده بر جاي مي‌ماند… به يقين نيستي است». ولي فقط بايد مراقب «آرامش و طمأنينه عميق باطني» باشيم، «آرام و قرار اقيانوس گونه روح» در سيماي عارفان، به قصد «بيرون راندن احساس ظلماني نيستي، كه غايت ايستاده پس پشت هر فضيلت و تقدسي است». به عبارت ديگر، عارفان چيزي را مي‌دانند كه از دسترس ذهن‌هاي عادي بيرون است. ايشان مي‌دانند آنچه به چشم ما هيچ است، في‌الواقع «جايي بهتر» است (شوپنهاور فكر مي‌كند گاهي آدمي مي‌تواند از راه موسيقي در روشن بيني باطني عارفان سهيم شود؛ همچون موسيقي فرانتس شوبرت – آهنگساز بزرگ اتريشي (1828-1797) – كه به زعم او با «هنر متبرك» خويش «ما را با خود به جايي بهتر مي‌برد»).

همان طور كه ديديم، شوپنهاور از مسيحيت بدش مي‌آيد؛ ولي به واقع از خود مسيحيت نيست كه بدش مي‌آيد؛ مي‌خواهد اين تصور ما را خوار بشمارد كه جهان را آفريده خداي مهر و محبت و قادري مطلق مي‌انگاريم. او بر ديگر جنبه‌هاي مسيحيت صحه مي‌گذارد؛ اين جهان «پرده‌اي سر شك‌آلود» است كه به «نجاتي» اخروي و آن جهاني از آن نياز داريم. پس در عين شگفتي مي‌بينيم كه شوپنهاور – آخر‌الامر – در صف نظريه پردازان «جهان حقيقي» {در تقابل با جهان واقعي و مألوف ما} مي‌ايستد. نجات و فلاح عبارت است از تعالي جستن از جهان Principium individuationis  {= اصل فردانيت}. بايد «پرده مايا» (maya) را دريد {يعني بايد از سراب فريبنده عالم كه آدمي را جادو مي‌كند گذشت} تا به اتحاد – يا اتحاد دوباره – با مطلق رسيد (تعالي از فردانيت بايد اتحاد و وحدت باشد زيرا وراي عالم پديدارها، هيچ كثرتي نيست). يگانه تفاوت واقعي ميان شوپنهاور و مسيحيت آن است كه در جهان حقيقي شوپنهاور، خدا و ملائك خانه ندارند؛ جهان حقيقي او عالم بي خداي آيين بودا و به بيان ديگر همان نيرواناست {«نيروانا» هدف عالي آيين بوداست، به معناي فرو نشاندن عطش تمايلات و رهايي از سلسله علل پيدايش‌ها و رنج جهاني؛ نيروانا ساحل نجات و كمال مطلوبي است كه بر اثر خاموشي ميل به واسطه نابودي كامل تمايلات حاصل مي‌آيد}.

در پايان، اگر از تعبير نيچه متأخر در مذمت او استفاده كنيم، بايد گفت شوپنهاور در نهايت يك «بودايي اروپايي» بود.

گواه شوپنهاور (و آيين بودا) در دفاع از بدبيني چيست؟ ابتدا نظر كنيم به بدبيني وي در طبيعت غيربشري. طبيعت – به اعتقاد شوپنهاور – دندان‌ها و چنگال‌هايي خون آلود دارد و صحنه وحشت است و درد و مرگ. اما راست آن است كه حيوانات از آن روي كه هيچ تصوير و تصوري از آينده دورتر از چند لحظه بعد ندارند، نمي‌توانند هيچ چيز را تجربه كنند الا وحشت و درد كوتاهي كه در خود لحظه مرگ از راه مي‌رسد. در مقابل اين تجربه، وضع بالنسبه خوشايندي است كه بخش اعظم زندگي‌شان در آن مي‌گذرد.

اين لااقل همان است كه عموماً گمان مي‌كنيم. دليل اينكه پرورش «مرغان خانگي» را مهم مي‌انگاريم، اين است كه خيال مي‌كنيم حيواناتي كه آزادانه مي‌چرخند و ول مي‌گردند از نوع عموماً خوشايندي از هستي و حيات كام مي‌گيرند.

به نظر مي‌رسد شوپنهاور با استناد به برهان «آدمي گرگ آدمي است» فرض مي‌گيرد كه زندگي حيواني لاجرم جنگ كم و بيش آشكار «همه عليه همه» است چرا كه رقابت بر سر منابع كمياب و نابسنده طبيعت نبردي ناگزير است. البته اين استدلال از توانايي تكنولوژي در خلق ميزاني بسنده و چه بسا مازاد از اين قسم منابع غافل است.

جذاب‌ترين بخش استدلال شوپنهاور در دفاع از بدبيني اما همان برهان «ناراحتي يا كسالت» است. فحواي آن چيست؟

اجازه دهيد براي سهولت ارجاع، استدلال آن را در قالبي صوري بريزيم. به گمانم مي‌توان آن را به قرار ذيل خلاصه كرد:

1) زندگي اراده ورزيدن است .

2) اراده ورزيدن دنبال كردن يك هدف است.

3) آدمي يا به هدفش مي‌رسد يا نمي‌رسد.

4) اگر نرسد، دچار فقدان مي‌شود؛ يعني رنج مي‌برد.

5) اگر برسد، دچار كسالت مي‌شود؛ يعني رنج مي‌برد.

پس:

6) زندگي رنج است.

اين استدلال گرچه جذاب است، چند ايراد به آن وارد است. در رد مقدمه (2)، مي‌توان يادآوري كرد كه ما موجودات بشري اهداف زيادي را اراده مي‌كنيم؛ پس در رد مقدمه (3)، مي‌توان گفت ارضا يا همان به هدف رسيدن از مقوله همه يا هيچ نيست. فرد شايد به بعضي هدف‌هايش نرسد و بدين سان حوصله‌اش سر نرود و دچار كسالت نشود و در همان حال به هدف‌هاي ديگرش برسد و در وضعي قرار گيرد كه در كل كسالت‌بار نيست و در مجموع، خوشايند است. در رد مقدمه (4)، مي‌توان گفت واقعاً چنان نيست كه ميل ارضا نشده هميشه به رنج بينجامد. بي‌گمان، درد گرسنگي مي‌تواند يكي از عناصر وضع و حال آدمي قبل از شام باشد اما تصور خوشايند وعده غذاي عالي قرقاول با سس نارنجي در رستوران آلماني محبوبش قطعاً بر آن درد غلبه مي‌كند. ممكن است دل عاشق براي معشوقي كه اكنون غايب است پر بزند اما لذت انتظار غروبي كه با هم خواهند بود – در ساحل، در پارك زير نور ماه – قطعاً بر هر رنجي مي‌چربد.

بسياري از ميل‌هاي ارضا نشده كيفيتي تلخ و شيرين دارند و شيريني‌شان اغلب بر تلخي‌شان مي‌چربد. در رد گزاره (5)، شايد بتوان گفت حتي اگر كسي در نهايت از هدفي كه تحقق يابد احساس كسالت كند چه بسا پيش از آغاز كسالت، دوره سرشار از كامجويي حقيقي در كار باشد كه در آن ممكن است هدفي تازه سر بر آورد كه فرد را  از كسالت مصون خواهد داشت.

گوياترين ايراد بر گزاره (5) اما به شرح ذيل است. برهان شوپنهاور فرض مي‌گيرد كه ارضاي يك ميل بلافاصله به حذف آن ميل مي‌انجامد؛ يعني همراه با هدفي كه محقق مي‌سازد. او اين امر را پيش فرض مي‌گيرد زيرا در غير اين صورت، كسالت – بي‌هدفي – نمي‌تواند پيامد خود به خود ارضاي ميل باشد. اين حرف درباره بسياري ميل‌ها كاملاً صحيح است. همين كه گرسنگي كسي ارضا شود، ميل رسيدن به آن هدف (به دلايل فيزيولوژيك) رنگ مي‌بازد ولي ميل‌هاي بسيار مهمي هستند كه مي‌توانند بدون حذف شدن ارضا شوند. محض نمونه، فيلسوف بودن براي خود من ميلي است كه به كل زندگي شكل مي‌بخشد. به علاوه، ميلي است ارضا شده كه همين دم دارم آن را ارضا مي‌كنم ولي اين بدان معنا نيست كه من هم  اكنون از هدف فيلسوف شدن محروم شده‌ام. اين هدفي است كه – تا جايي كه مي‌دانم – براي باقي زندگي‌ام نگاه خواهم داشت. باري، پاره‌اي ميل‌ها را مي‌توان ارضا كرد بي‌آنكه از دست بروند.

چرا ارضاي ميل‌هايي چون ميل فيلسوف شدن مستلزم حذف آن ميل نيست؟ در يك كلام من فكر مي‌كنم بدين سبب كه فيلسوف شدن (رمان نويس، شاعر، فيزيك‌دان، پزشك، مادر شدن و …) قسمي آغاز است، نه پايان. ارضاي ميل فيلسوف شدن با ايجاد مجموعه‌اي (به احتمال قوي، بي‌پايان) از ميل‌هاي ديگر همراه است؛ ميل برقراري ارتباط با ذهن‌هاي وقاد گذشته، درك ماهيت شناخت، حقيقت، وجود، سرشت انسان، حيات نيك و قس علي هذا . به تعبير هايدگر، اين يعني پا نهادن در «راه تفكر»‌ي كه به ظن قوي پايان ندارد.

پس به دلايل فراوان، برهان «ناراحتي يا كسالت» نمي‌تواند برهان قاطعي در تاييد بدبيني باشد (البته اين امر نبايد بصيرت نظرگير مندرج در اين برهان را مخدوش كند. ابناي بشر – نوعاً، هر چند فكر نمي‌كنم ناگزير – در دام قرباني كردن زندگي اكنون‌شان در محراب هدفي متعلق به آينده مي‌افتند تا شايد بدان اميد دست يابند. اينكه آدمي بگذارد زندگي‌اش را ميلي شكل دهد كه ارضايش مستلزم نابودي‌اش نيست، آدمي را از آن دام مي‌رهاند).

و آخرين نقد من بر شوپنهاور! وفق فلسفه متافيزيكي‌اش، ارجاع او به سرشت جهان پديدارها را به نحو احسن رمزگشايي مي‌كند، شيء في نفسه همان اراده است و اراده مطلقاً شر است؛ «اهريمني» است نه الهي. اما وفق حكمت عملي او، شرح او از اينكه با حقيقت بدبيني چه بايد بكنيم، «نجات» در تعالي جستن از اصل فردانيت و اتحاد با شر مطلق انديشيد و دچار وحشت نشد؟ اصلا چگونه مي‌توان در آن به ديده «نجات» و «فلاح» نگريست؟ چگونه ممكن است نظاره شر مطلق را متعلق «آرام و قرار اقيانوس گونه روح» عارفان گرفت؟ باري، به نظر مي‌رسد بين متافيزيك شوپنهاور و فلسفه عملي او ناسازگاري منطقي بزرگي وجود دارد. شاگرد و مريد پرشور شوپنهاور بود كه اين ناسازگاري را احساس كرد و راه حلي برايش پيش‌نهاد و او كسي نبود جز نيچه جوان.

ترجمه: صالح نجفي

 

نوشته حاضر ترجمه فصلي است از كتاب ذيل:

Julian Young, The Death of God and the Meaning of Life, firstpublished 2003 by Routledge, PP. 36-43.

 

    87 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   زندگي (26)
●   مرگ (73)

افراد مرتبط
●  شوپنهاور   آرتور(5)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:23/06/1387

تاريخ شمسی نشر:00/01/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب