گمان من بر اين است که ما در ايران براي نشان دادن اينکه به لحاظ فکري و عملي از وضعيت ايدهآلي برخوردار نيستيم نيازمند استدلالهاي پيچيده و شواهد بي شمار نيستيم. همچنين براي نشان دادن اين واقعيت که شکاف تواناييهاي اقتصادي ما با جهان پيشرفته به صورت فزايندهاي رو به گسترش دارد نيز چندان با مشکل روبرو نيستيم. کافي است به گزارش جان فورن در کتاب مقاومت شکننده مراجعه کنيم که نشان ميدهد در حالي که حتي تا سالهاي پاياني قرن شانزدهم توليد سرانه ما تقريباً همطراز کشورهايي مانند انگلستان و فرانسه بوده است. از آن زمان به بعد مرتباً به سمت حاشيه نظام جهاني رانده ميشديم.
در ميان کساني که با رويکرد تاريخي مسئله توسعهنيافتگي ايران را ردگيري کردهاند چند نقطه عطف تاريخي مطرح است که انتظار ميرفت پس از آنها ما به هوش بياييم و با شناخت و بصيرت کافي از خود و اوضاع زمانه و با مشخص کردن نسبت خود با اقتضائات زمانه گامهايي با سرعت قابل قبول به سمت بهبود وضعيت برداريم صرفنظر از آنکه کداميک از آن نقاط عطف را نقطه آغازين يا مهمترين نقطه عطف به شمار آوريم، ميتوانيم با اطمينان بگوييم که در طي نزديک به دو قرن گذشته در عرصه عملي کوششهاي فردي و گروهي بيشماري در اين زمينه صورت گرفته است که هر کدام از آنها دستاوردهاي مقطعي نسبتاً قابل توجهي هم به همراه داشته است. اما از نظر پايداري و تداوم با چالش روبهرو گشته و به تدريج آن دستاوردهاي مقطعي را نيز از دست دادهايم.
اينجانب چنين تصور ميکنم که يکي از درخشانترين جمعبنديها در مورد اين فراز و نشيبهاي توأم با عدم تحقق انتظارات توسط مرحوم دکتر شريعتي صورت پذيرفته و در جلد چهارم مجموعه آثار ايشان انعکاسيافته است . هنگاميکه اين کار با تلاشهاي امثال زندهياد «جلال آل احمد» در ايران و فرانتس فانون، امه سزر، عليون ديوپ، عمار اوزگان و ديگران در خارج از ايران مقايسه ميشود به روشني ميتوان دريافت که با وجود آنکه همه اين بزرگان تقريباً همعصر بودهاند اما کار تحليلي دکتر شريعتي ذيل عنوان «بازگشت به خويشتن» يک سروگردن از کارهاي مشابه صورت گرفته بالاتر است.
امروز نسل ما اين توفيق را دارد که به مدد ميراث گرانبهاي به يادگار مانده از چهرههاي درخشاني همچون آيتاللهشهيد دکتر سيدمحمد بهشتي در عين حال که قدردان زحمات دکتر شريعتي است به کاستيهاي تلاش او نيز وقوف قابل قبولي دارد اما سؤال اين است که چرا ما نميتوانيم همچون شريعتي و اسلاف او روشنگر راه خود و همراهان و همفکرانمان باشيم.
پاسخ اينجانب اين است که جريان روشنفکري و به ويژه روشنفکران ديني مسئله خودشناسي را به معناي دقيق و کامل کلمه به درستي درک نکردهاند و به همين خاطر ما قادر به انجام قابل قبول وظايف روشنفکري ديني نبوده و نيستيم تعبيري که به عنوان مهمترين مشخصه روشنفکري ديني به صورت مشترک توسط شريعتي، بهشتي، مطهري، بازرگان و همطرازان و همفکران آنها به عنوان مهمترين مشخصههاي روشنفکري ديني ذکر شده خودشناسي توأم با زمان آگاهي است که با آرمانخواهي پيوند خورده و منشأ حرکت ميشود همانطور که اين «خود» از جنبههاي فردي، اجتماعي و جهاني بايستي به درستي تعريف و فهم شده باشد عنصر «زمان آگاهي» نيز بسيار تعيينکننده است و روشنفکر زمان آگاه البته کسي نيست که تابع انديشه دترمينيسم تکنولژوژيک يا هر «ايسم» ديگري باشد که مضمون اصلي آن ترويج ايدئولوژي «تسليم» نسبت به واقعيتهاي موجود باشد بلکه آگاهي از واقعيتهاي زمانه کنشگر فعال و آگاه ما يعني روشنفکر ديني را برميانگيزاند که براساس هويت خودي اقدامات خود را سامان داده و با بصيرت کافي نسبت خود را با تحولات زمانه مشخص کرده و با تکيه بر اصول و ارزشها و آرمانيهاي خود در واکنش به اوضاع تصميمگيري کند.
اين مسئله که به طور همزمان از سوي بزرگان روشنفکري ديني معاصر ما همچون شريعتي، بهشتي، مطهري و بازرگان بحث از «اسلام و مقتضيات زمان» به ميان ميآيد از اين زاويه قابل تحليل به نظر ميرسد و مرز آنها را با دينباوران متحجر و غيرآگاه نسبت به مقتضيات زمان مشخص ميسازد.
در طي يکي دو دهه گذشته پديده شتاب تاريخ و پيشرفتهاي شگرف علمي – فني ابعاد خيرهکننده و خارقالعادهاي پيدا کرده است. اما در عين حال و به طور همزمان اين ايده نيز به صورت فزاينده مورد توجه قرار گرفته که همزمان با اوجگيري دستاوردهاي علمي و فني جديد که رفاه و فراغت بيشتري را با خود به همراه دارد تأملات ديني و متافيزيکي نيز در مقياس جهاني گسترشي به مراتب فوقالعادهتر پيدا کرده است يعني بازار دين با روش فزايندهاي روبرو شده و پيشبيني ميشود که در آينده اين روش افزايش هم پيدا کند اما درست در همين زمان نوعي عقبنشيني در اين زمينه مشاهده ميشود که از جهات متعددي قابل تأمل و باعث تأسف است.
با توجه به اين ملاحظات مهمترين انتقاداتي که طي نزديک به دو دهه اخير به جريان روشنفکري ديني به عنوان يک طيف گسترده از انديشهورزان ايراني وارد ميدانم به شرح زير است:
1- روشنفکران ديني ايراني معاصر عموماً پوست و گوشت و استخوان و هويت و فلسفه وجودي خود را در هم تنيده با نهضت امامخميني ميدانستهاند، اما هنگاميکه نظام جمهوري اسلامي شکل گرفت دغدغهاي در وجود آنها پديدار شد که يک سر آن دلبستگي تمام عيار به حرکت اسلامي و سر ديگر آن را انتقادهاي عمدتاً وارد به «عملکرد» دولتمردان جمهوري اسلامي شکل ميداد.
دوستان ما در اين فرايند راهي که انتخاب کردند مرزبندي تدريجي با بخش دائماً رو به گسترشي از حاکميت جمهوري اسلامي بود. در اين مسير کساني آنقدر پيش رفتند که به تدريج مرزبندي با جمهوري اسلامي در نزد ايشان رنگ و بوي مرزبندي با اسلام هم پيدا کرد. گرچه اين مسئله فينفسه تأسفبار است و نشان از نوعي انفعال و خروج از مقياس روشنفکري به معني دقيق کلمه است از يکطرف نشان از جدايي تدريجي از جامعه را هم دارد و از طرف ديگر به روشني منعکسکننده اين واقعيت است که دوستان حتي بصيرتهاي زمان آگاهانه جهاني نيز در حد نصاب نداشتهاند.
دست کم گرفتن نقش دين در توسعه ايران و در تحولات جهاني از يکسو به معناي آن است که وجه ديني کوششهاي فکري و برنامهريزي پژوهشي در ميان دوستان افت قابل توجهي حتي نسبت به دهههاي 1350، 1360 و 1370 پيدا کرده و از سوي ديگر نشان از افت قدرت تشخيص مهمترين روندهاي جهاني دارد و از همه مهمتر آنکه نشان ميدهد ما در شناخت جامعه خود نيز از بصيرت و عمق کافي برخوردار نيستيم.
2- دست کم گرفتن نقش مردم در حرکت اصلاحي دومين کاستي نظري و اجرايي مهم تلاشهاي روشنفکران ديني ما در طي سالهاي اخير ميباشد. همه ما نيک ميدانيم که فرقي است ميان عوامزدگي و عوامگرايي و عوامفريبي با درک مسائل و نيازهاي اصلي مردم. برخي دوستان اصلاحطلب ما به محض آنکه سيدمحمد خاتمي انتخاب شد به صراحت مصاحبه کردند و اظهار داشتند که چون آقاي خاتمي در مبارزات انتخاباتي خود وعده خاصي در زمينه مسائل اقتصادي نداده است پس دولت جديد مسئوليتي در زمينه امور اقتصادي و معيشتي مردم عهدهدار نيست. گرچه صغراي اين عبارت از اساس دچار اشکال است و واقعيتهاي مکتوب نشان ميدهد که اتفاقاً سيدمحمد خاتمي وعدههاي خيلي مشخص و روشني در سطوح خرد و کلان در اين عرصه داده بود که بعضي از آنها نيز به معناي دقيق کلمه بسيار راديکال بود و حتي پس از انتخاب شدن نيز وي هنگام ارائه جمعبندي خود از بحثهايي که تحت عنوان ساماندهي اقتصادي ايران مطرح کرد باز هم، همچنان محور اصلي بحثهاي وي وعدههاي اقتصادي نسبتاً راديکال، انسانگرا و عدالتخواهانه بود. اما سخن بر سر اين است که آن بخش از روشنفکران ديني که درگير مسئوليت اجرايي شدند به عنوان يک روشنفکر ديني آيا ميتوانند بگويند که يک دولت حتي اگر وعده انتخاباتياش هم چيز ديگري باشد بايد آشکارا ادعا کند که مسئوليتي در قبال معيشت مردم ندارد و اگر چنين کرد آيا نبايد بالاخره روزي از سر ارزيابي عملکرد گذشته خويش انتقادي از خود در اين زمينه بنمايد؟ حتي اگر در قالب گفتمان اصلاحي بخواهيم به اين مسئله بپردازيم آيا ميتوان به لحاظ نظري مشارکت سياسي را به کلي مستقل از مشارکت اقتصادي جدا در نظر بگيريم؟ و در عمل با شرايطي روبرو شويم که از سر اضطرار و استيصال و ناپختگي و ناسنجيدگي به صورت شتابزده ناگزير به ارائه طرح ضربتي اشتغال شويم و عملکرد چنين طرحي کار را به جايي برساند که حتي مجلس ششم را نيز ناگزير به مطرح کردن ايده ضرورت تحقيق و تفحص در باب طرح ضربتي اشتغال نمايد؟
3- يکي ديگر از مسائلي که در طي چند ساله گذشته رواج قابل توجهي در ميان روشنفکران ديني داشته است برخورد سهلانگارانه و سطحي با آموزه اقتصاد بازار است. مطلقانگاري در باب فوايد رقابت قبل از آنکه پيشنيازهاي آن فراهم شده باشد و همراستا دانستن آموزه اقتصاد بازار با دموکراسي سياسي و تصور آنکه هر چيزي را ميتوان به بازار حواله کرد و انتظار داشت که کارکردي مناسبتر از شرايط موجود به همراه آورد مهمترين مؤلفههاي اين رويکرد جديد هستند.
بدون ترديد هر رويکرد نظري ظرفيتها و قابليتهاي خاص خود را دارد اما در عين حال ميبايست پيششرطهايي که با تکيه بر آنها قابليتهاي مزبور امکان تحقق پيدا ميکنند در کنار کاستيها و محدوديتهاي آن نيز مورد توجه قرار گيرد. اين يک مسئله حداقلي است که انتظار ميرود هر دانشپژوه معمولي نيز آنها را رعايت کند تا چه رسد به انديشهورزاني که داعيه اصلاح جامعه را دارند و خطاهاي روششناختي و تحليلي آنها اگر نه بيشتر از اشتباهات فاحش نظري دولتها حداقل همطراز با آنها ميتواند خساراتبار و دورکننده جامعه از حرکت بالنده و رو به جلو باشد.
شگفتآورترين قسمت قضيه آن است که موج شيفتگي اين دوستان به آموزه اقتصاد بازار و برخوردهاي مطلقانگارانه و ايدئولوژيزده به آن از نظر زماني در هنگامي اوج گرفت که در مقياس جهاني کشتي برنامه تعديل ساختاري به گل نشسته بود و حتي کارشناسان صندوق بينالمللي پول و بانک جهاني نيز دهههاي 1980 و 1990 را «دهه از دست رفته» و «دهه فاجعهآفرين» خوانده بودند و سرمنشأ اين فاجعهآفريني و از دسترفتگي را نيز بيمبالاتي در زمينه بکارگيري آموزه اقتصاد بازار ميدانستند. به راستي دوستان فکر کردهاند که چرا حتي صندوق و بانک هم امروز شعار اولويت حکمراني خوب را مطرح کردهاند که البته اين ايده هم کاستيهاي جدي خاص خود را دارد و بايد در زمان مناسب به آن نيز پرداخته شود.
در شرايطي که به اعتبار تجربه نسبتاً موفقيتآميز چين و تجربه شکستبار کشورهاي بلوک شرق سابق و بحران شرق آسيا حتي کارشناسان معمولي نيز واقعگرايي بيشتري نسبت به حدود توانايي و قابليتهاي آموزه اقتصاد بازار پيدا کرده بودند شکست برنامه تعديل ساختاري در مقياس جهاني و به ويژه در ايران نيز نتوانست بسياري از دوستان ما را از خواب غفلت بيدار کند.
بدون ترديد حرکت به سمت جلو و تلاش در راستاي ارتقاء ظرفيتهاي «زمان آگاهي» در ميان روشنفکران ديني و گسترش و تعميق مطالعات ايشان در اين زمينه ميتواند ضريب واقعگرايي را نسبت به توانمنديها و محدوديتهاي آموزه اقتصاد بازار افزايش دهد. کافي است اين دوستان اندکي به خود زحمت داده و در کنار توجه به واقعيتهاي جامعه امروز ايران، آراء برخي از نظريهپردازان برجسته اقتصاد توسعه از جمله آمارتياسن و جوزف استيگليتز و داگلاسنورث را مورد مطالعه قرار دهند تا برايشان محرز شود که در شرايط کنوني پيشگامان اصلي توجه به کاستيها و محدوديتهاي آموزه اقتصاد بازار ديگر اقتصاددانان راديکال به تنهايي نيستند بلکه حتي کسانيکه از دل اتکا به اين آموزه کار علمي خود را شروع کردند و هنوز نيز به برخي از ظرفيتهاي آن براي پيشبرد امور تحت شرايط مشخصي اذعان دارند نيز نکات بسيار آموختني در اختيار قرار ميدهند.
غمانگيزترين قسمت اين ماجرا کوبيدن چشمبسته بر طبل خصوصيسازي در کشورمان در طي نزديک به دو دهه گذشته از سوي برخي از اين دوستان است. اينجانب در جاي ديگري مباني نادرست تحليل کساني که با انگيزه و دغدغه ملي و مستقل از ملاحظات رانتجويانه به صورت چشمبسته از ايده خصوصيسازي در ايران حمايت ميکردهاند را تشريح کردهام اما براي روشنفکران ديني اين همه غفلت از واقعيتهاي جامعه خودمان و خوشبيني غيرمتعارف به يک ابزار سياستي و ناآگاهي از تجربيات جهاني در اين زمينه به واقع پذيرفتني نيست به گونهاي که حتي از مردمان عادي کشورمان نيز در اين زمينه بعضاً عقب افتادهاند کافي است به نتايج موجهاي اول و دوم سنجش ارزشها ونگرشهاي ايرانيان مراجعه کنيد تا ببينيد تحليلهاي مردم عادي در اين زمينه تا چه ميزان واقعگرايانهتر است.
به نظر اينجانب کوتاهبينيها و غفلتهايي که در زمينه نوع برخورد با «عدالت اجتماعي» و سازوکارهاي جديد اعمال «سلطه» طي دو دهه اخير از سوي برخي از روشنفکران ديني مشاهده شده است با موضوع اخير يعني برخورد سهلانگارانه و سطحي با آموزه اقتصاد بازار کاملاً مربوط است و در يک فرصت مناسبتر ميبايست به صورت مبسوطتري اين بحث مورد توجه قرار گيرد که چرا در شرايطي که کارشناسان و نظريهپردازان توسعه با اتکا به شواهد بيشمار مسئله عدالت اجتماعي را يک متغير تعيينکننده براي توسعه به حساب آوردهاند. کساني که به اعتبار ملاحظات ديني خود ميبايست پيشگام و پرچمدار عدالت اجتماعي باشند تا اين اندازه حساسيت خود را به اين اصل بنيادي از دست دادهاند. در مورد نظام سلطه نيز «جان کنت گالبريت» در کتاب ارزشمند آناتومي قدرت توضيح داده است که سازوکارهاي سلطه به ويژه از دوره انقلاب صنعتي تاکنون همواره پيچيدهتر و نامرئيتر شده است. اگر مردم عادي چون پديدهاي را به رأيالعين نميبينند اصل وجود آن را انکار کنند عجبي نيست اما اين امر به همان اندازه که براي ايشان طبيعي است براي انديشهورزان مصلح به هيچوجه پذيرفتني نيست و نشان ميدهد که آگاهي ما از زمانهاي که در آن به سر ميبريم گاه حتي به طور نسبي از آگاهي روشنفکران دورانهاي قبل به مراتب کمتر شده است مراجعه به آثار چهرههاي بزرگ روشنفکري ديني همچون «سيد حسن مدرس» در اين زمينه ميتواند بسيار الهامبخش باشد.
کلام آخر
اينجانب شهيد مطهري و شهيد بهشتي را در کنار دکتر شريعتي به عنوان برجستهترين روشنفکران ديني معاصر ميشناسم. شهيد مطهري نزديک به چهل سال پيش هنگامي که در باب ريشههاي عقبافتادگي مسلمين تأمل ميکرد به صراحت اظهار ميدارد که انکار اصل عدل و تأثير کم و بيش اين مسئله مهم در افکار مهمترين عامل پيشگيرنده از رشد فلسفه اجتماعي اسلام و فاصله گرفتن آن از مباني عقلي و علمي بوده و بيشترين آسيبها را به فقه ما وارد ساخته و فقهي ايجاد کرده غيرمتناسب با ساير اصول اسلام و بدون اصول و مباني و بدون فلسفه اجتماعي را از ديدگاه ايشان بيتوجهي به کار جدي بر روي مسئله عدالت اجتماعي سبب رکود تفکر اجتماعي در ميان فقهاي ما گرديده است.
شهيد بهشتي نيز در زمينه جايگاه انديشه آزادي در اسلام به صراحت اظهار ميدارد: «نقش خدا به عنوان مبدأ هستي و آفريدگار «فعال لما يريد»، نقش پيامبران به عنوان رهبران و راهنمايان است، نقش امام به عنوان زمامدار و مسئول است و مدير جامعه نقشي است که بايد به آزادي انسان لطمه وارد نياورد. اگر اين نقشها بخواهد به آزادي انسان لطمه وارد بياورد برخلاف مشيت خدا عمل شده است.»
ايشان در ادامه تصريح ميکنند که به گواه قرآن در آيات متعدد اگر خدا ميخواست مشرکين، مشرک نشوند ميتوانست چنين کند و بعد هم مشرکين مشرک نميشدند ولي قرار بر اين بود که اينها بتوانند مشرک شوند.
مرحوم دکتر شريعتي نيز در کتاب ارزشمند بازگشت خود سخن از معجزه خودشناسي و زمان آگاهي براي کشورهاي عقبافتاده به ميان ميآورد و در اين راستا به ويژه براي روشنفکران ديني نقش و مسئوليتي خطير در نظر ميگيرد که مهمترين مؤلفه آن عقلانيسازي ذهنيتها و تنظيم روابط انساني و اجتماعي براساس عقلانيت و ديانت است.
گمان اينجانب بر آن است که راه نجات جامعه ما همچنان ترويج آن قرائني از دين است که ترکيبي خردمندانه از عقلانيت، عدالت و آزادي را سرلوحه برنامه پژوهشي و مبارزات اصلاحي خود قرار داده باشد. اينکه ما نسبت به آنچه که به نام دين صورت ميپذيرد و با گوهر دين و روح قرآن و سيره پيامبر اکرم و امامان معصوم فاصلهاي آشکار دارد بخواهيم مرزبندي داشته باشيم نه تنها توجيهکننده عقبنشيني ما از دينمحوري و عقلمحوري و عدالتمحوري و آزادي محوري نيست بلکه حکايت از آن دارد که بايد بر ژرفکاويها و اقدامات انديشيده خود به مراتب بيش از پيشينيان بيفزاييم نه آنکه در هيچيک از اين زمينهها عقبنشيني کنيم و ميدان را براي ديدگاههاي تحجرآلود، تعصبزده و ناآگاه نسبت به زمان خالي بگذاريم که اگر چنين کرديم بيشترين جفا را به خود و دين خود و کشور خود روا داشتهايم و چنين مباد.