باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 126 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مرگ و ايدئولوژي(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: سياوش - جمادي

منبع: هفته نامه - خردنامه همشهري - 1387 - شماره 25، فروردين و ارديبهشت

 
 

انسان پيشامدرن همان طور كه با تيرو كمان و شمشير با دشمن و مهاجم رويارو مي‌شد، اين را نيز با دو چشم خود مي‌ديد كه گروهي انسان، انسان‌هاي ديگري را از دم تيغ مي‌گذرانند. تاريخ در درون اين تماشاگران كه هر دم ممكن بود جاي خود را با بازيگران عوض كنند، مي‌گذشت. تاريخ‌هاي رسمي و مكتوب، اين ماجراي دروني را نشان نمي‌دهند بل چه بسا آن را مي‌پوشانند.

تاريخ‌هاي مكتوب از حال آن دختر دم بختي كه به زور تازيانه ايادي سلطان به حرمسراي دربار رانده مي‌شد، چيزي به ما نمي‌گويند. ليكن اگر همه روايات انساني گذشته را به كمك تاريخ فتوحات و كارهاي بزرگي قدرتمندان گسيل داريم، گزارش احوالي به گوشمان مي‌رسد كه باور آن براي ما امروزيان دشوار است. ابن عربي در مقدمه فصوص الحكم مي‌گويد: «لقد صار قلبي قابلا لكل صوره» (همانا دلم پذيراي هر صورتي شد). از دل‌هايي با خبر مي‌شويم كه در اثر مجاهدت و سير و سلوك باطني از هر تعلقي رسته‌اند و در پي آن قلب آنها بر واردات عوالم وراي عقل و ذهن مفتوح شده است.

كساني به ما مي‌گويند كه خود، حجاب خود است. كساني به ما مي‌گويند كه از پي موت اختياري از نو متولد شده و به ملكوت سماوات والارض پيوسته‌اند. سخن از حجاب‌هايي مي‌شنويم كه كشف و رفع آنها نيازمند رستن از طبيعت انساني و گونه‌اي فنا و مرگ خويشتن است. چيزي چون من بي من براي انسان مدرن قابل تصور نيست. چيزي وراي من فردي و اجتماعي حتي اگر انكار نشود از حد اميدي معلق و مصور در فيلم‌هاي علمي – تخيلي فراتر نمي‌رود. خداي مدرن، خود دگرگون شده است. نيايش اين خدا نيايش خويشتن است.

انسان مدرن سجاده رو به سوي خود پهن مي‌كند. اما ماجرا به همين جا ختم نمي‌شود. فرديت انسان مدرن در كمال آرامش در سيستم فراگيرنده و احاطه كننده‌اي مستحيل شده است كه چندان شباهتي به شخصيت انساني امپراتوران قديم ندارد. فرد در برابر شخصيت كه بر سرنوشت او مستولي است، ناآرامي و هراسي را تجربه مي‌كند كه گوياي مسئله مرگ و زندگي است. تصوير چوپاني و رمانتيك قرون وسطايي در كارگاه خيال شعراي رمانتيك قرن نوزدهم نقش زده شده است.

البته چوپان‌ها و بسياري از انسان‌ها دور از دسترس دست انساني امپراتور به شرط تأمين نان روزانه احتمالاً فارغ از درگيري مستقيم با قدرت در نوعي آرامش مي‌زيستند كه بازتاب آن در همه انواع موسيقي‌هاي سنتي دريافتني است. با اين همه مواجهه با قدرت همچون شخصيت مواجهه‌اي فارغ از هراس نيست. و از سوي ديگر اين مواجهه يك سيستم احاطه دائم نيست.

چشم قدرت در گذشته، ديدرس خود را با چشم محدود بين انساني گسترش مي‌داد؛ صداي قدرت به كنج خانه‌ها و صومعه‌ها نمي‌رسيد. همه آن گزارش‌هاي احوال انتقال ناپذير عرفاني داعيه آن دارند كه گريز از قدرت حكومت، قدرت جماعت و حتي قدرت نفس ناممكن نبوده است. انسان عصر مدرن اصلاً آزاد به دنيا نمي‌آيد؛ او در سيستمي پايه عرصه وجود مي‌نهد كه كمابيش همه چيزش را از بيرون سو تعيين مي‌كنند. قوانين نظام مبادله سرمايه‌داري، بوروكراسي عظيم و فراگير تكنيكي، رسانه‌هاي تكثيرپذير كه چون اشباح هيچ سدي نمي‌شناسند و از ديوارها به خانه‌ها نفوذ مي‌كنند، نظام آموزش همگاني، اشتغال و مناسبات. تكنيكي و خلاصه قدرت نيك يابد يك كليت احاطه كننده، گريز گاهي براي فرار به بيرون اين كليت باقي نمي‌گذارد. اين كليت، شخصيت انساني ندارد؛ هم از اين رو ناآرامي در برابر آن بروز نمي‌كند. او چون اساطير باستاني به جاي فرد تصميم مي‌گيرد. اين كليت براي فرد همچون دريا براي ماهي مي‌نمايد. اين كليت تشويش و كمبود وقت را به امري عادي تبديل مي‌كند. فرد جزئي از برنامه است.

هم از اين رو اگرچه مرگ آگاهي مي‌تواند انسانيت مدفون را بيدار كند، خام انديشي است. اگر مرگ آگاهي مضمون موعظه‌اي براي آگاهي رهايي بخش اجتماعي تلقي شود. هستی به سوی آينده ای که پيشاپيش طرح افکنده شده است، هستي به سوي مرگ را چون آوايي شوم و كار آشوب بي‌درنگ دفع مي‌كند. هستي به سوي مرگ همچون رويارويي با تناهی و محدوديت زندگي فرد را از برنامه خارج مي‌كند. اين شيوه هستي مسبوق به فرض امكان رهيافت به فرديتي گسليده از جامعه است. عمل اصيل چنين فرديتي ناهمخواني و نااينهماني خود با جامعه را يا بايد با نوعي عزم انگاري (Dezisionismus) غير اخلاقي شبيه آنچه كارل اشميت (Carl Schmitt) مراد مي‌كرد تحميل كند يا با خودكشي به شيوه كريلوف – قهرمان تسخير شدگان داستايفسكي – در درون سيستم از سيستم خارج شود. نه فقط شيوع بي‌سابقه خودكشي بل شيوه‌هاي متنوع خود نيست گرداني تدريجي از اين سركشي درون سازماني نشان دارند.

مطمئن نمي‌توان بود كه در شوق مرگ حلاج‌ها و سقراط‌ها كه به حياتي جاودانه يقين داشتند، انگيزش گريز ناگزير از وضعيت ناسوتي قوي‌تر از مرگ خواهي‌هاي مدرني بوده باشد كه از فرط جان به سر شدن در گردونه گلو فشار نظم‌هاي نوين مرگ را همچون نيستي، همچون رهايش از اين هستي مي‌طلبند يا به قول زنده ياد مهدي اخوان همچون «آزادي بزرگ … زين توبه تو حصار مصائب». افلاطون شاعران را با تقدير و نشان افتخار از پوليس تبعيد كرد. در شهر آرماني افلاطون جايي براي گم و گور شدن و گم و گور كردن وجود نداشت. اين شهر خيالي چندان گسترده و بي در و پيكر نبود كه حاشيه‌هايي به وسعت متنش داشته باشد. در مدينه مدرن نيازي به تبعيد شاعران و كلا معترضان نيست؛ آنها در موطن خود تبعيد شده‌اند؛ آنها از بخش‌هاي نهادينه قلمرو عمومي، دانشگاه‌ها، كارخانه‌ها، سازمان‌هاي مجتمع كننده صداهاي مشترك به مغاك شهر و جمعيت پرتاپ مي‌شوند. اي بسا فريادها كه در اين مغاك، خاموش و افسرده مي‌شوند. عصر مدرن دايره بسته‌اي است كه بيروني ندارد.

مرگ آگاهي وقوف بر تناهي، بر حد و بر مرز است. مرز هماره فراسويي دارد ورنه ديگر مرز نيست. دايره بسته با انديشه حد و مرز ناهمساز است. مردگان با تشريفاتي كمابيش خودكار و يكدست هر چه زودتر دفن مي‌شوند و گورستان‌ها نيز. مردگان در گورستان و گورستان در آيين اداري مدفون مي‌شود. مدرنيته به آيين‌هاي تولد و مرگ بيش از آيين‌هاي مذهبي ديگر وفادار مانده است، ليكن آنها را به بخشي از برنامه اداري تبديل كرده است. اين آيين‌ها از مرگ آگاهي كه اساساً بر آشوبنده برنامه‌هاي بي‌وقفه است حراست مي‌كنند. مرگ نيز از انساني بودن معاف مي‌شود؛ گويي انسان همان سيستم نامير است.

از افق تاريخي كه در ما رخ مي‌دهد، هرگونه شناختي از خود بسته شناخت ديگري است؛ علت آن است كه جدايي و تجرد فرديت از امر اجتماعي از حد ايدئالي انتزاعي فراتر نمي‌رود. هستي من هستي در جامعه است. از افق تاريخي كه در ما رخ مي‌دهد گسست زاهد غارنشين از عالم و آدم قابل درك نيست. زاهد همه چيزش را بيرون از غارش رها مي‌كند جز نفسش كه آن را با خود به غار مي‌برد. از آن پس او در كشمكش با وسوسه‌هاي نفساني چنان رفتار مي‌كند كه گويي از خلق رسته است. نفس به مفهوم مدرن كلمه پيوستار خود را در فرآيند رابطه تقويم مي‌كند. نفس در حركت به برون سو شكل مي‌گيرد حتي اگر مداومت و پيوستاري داشته باشد كه با واژه من در بيان مي‌آيد. قطع تعلق از خلق يعني فروپاشي اين پيوستار. به زباني ساده‌تر براي انسان مدرن خلوتي كه جلوت را بدان راه نباشد چيزي جز تنهايي نيست. از افق تاريخي كه در ما رخ مي‌دهد تاريخي كه در عارفان پيشامدرن رخ داده و گزارش آن در شرح فتوحات، مشاعر، مكاشفات، مشاهدات، سوانح احوال و واردات قلبي به ما رسيده است يك مسئله پارادوكسيكال است.

اين گزارشگران كه همواره از سلوكي وراي عقل سخن گفته‌اند، در انسان عصر مدرن (البته اگر اين انسان در برابر توهم و خودفريبي مقاومت كند) اين پرسش را بر مي‌انگيزند كه بدون معرفت نفس و در نتيجه بدون ژرف كاوي در مراوده درون و برون چگونه مشاهده ساحتي وراي فرديت و جمعيت ممكن است؟ كسي كه در كشف سوژه به مفهوم استعلايي آن در عصر مردن فضل تقدم دارد ايمانوئل كانت است. هم اوست كه باني ماتريس يا بن كالبد پرسشي فلسفي بود كه محل نزاع آن در عبارت «شرط امكان» ملفوظ مي‌شود.

شرط امكان فهم، شرط امكان اخلاق، شرط امكان حكم در باب زشت و زيبا، شالكه گونه‌اي پرسش فلسفي مدرن بود كه كانت آن را متداول ساخت. بر همين غلط از زبان تاريخ اينجايي و اكنوني اين پرسش هماره ممكن است كه «شرط امكان مشاهدات عرفاني يا به نحوي ما تقدم‌تر شرط امكان تجرد يا تخليه نفس چيست؟». تفكر مدرن مادام كه در كليت بي‌خارجيت خود هر معرفتي را به هر سوژه – اعم از سوژه گوهرين دكارتي، يا سوژه استعلايي كانتي يا سوژه تاريخي و بين‌الاذهاني همچون روح هگلي – ارجاع مي‌دهد، پاسخي به اين پرسش ندارد و جهان يا دوران پيشا مدرن نيز پاسخ خود را به ما امروزيان انتقال نمي‌تواند داد، مگر آنكه شهود ناگفتني را به قول مدرن در قلمرو ناانديشيدني‌هايي وارد كند كه صرفاً بازاري است براي رونق كسب و كار نوعي نوجويي فريبنده در سينما، تلويزيون يا شگفتي‌ آفرينايي چون كارلوس كاستاندا و پائولوكوئيلو. سخن گفتن، نوشتن و فيلم ساختن درباره پيام‌هاي ماورايي امروزه نه امري آزموده بل كالايي كه ناديده گرفتن مصرف آن با طرد آن برابر و فرايند قرار دادن مصرف آن از در افتادن تفكر در ورطه ايدئولوژي ناگزير است.

ارزش اين كالانه به جانمايه دروني آن بل به نگاه خريداران وابسته است. تفكر و شهود اصيل – به فرض كه اساساً ممكن باشند – در اين ميان جاي خود را به ترفندهايي براي باورپذيري و راست‌نمايي و به تعبيري به «نيرنگ‌ عقل» مي‌دهند. مشاهده از هر نوعي كه باشد محكوم به آن مي‌شود كه پيشاپيش آنچه بايد ديده شود تعيين شده يا جهت داده شده باشد.

در اينجا مي‌توانيم صرفاً براي توضيح مطلب خودمان از نقش مونتاژ از ديد كارگردان‌هاي دوران اوليه تاريخ سينما در شوروي سابق مدد جوييم. آيزنشتاين و پودوفكين اساساً از مونتاژ، چيزي افزون بر تكه‌هاي به هم وصل شده مي‌طلبيدند. اين امر افزوده چيزي بود كه تماشاگر مي‌ديد. براي مثال شما مي‌توانيد نماي درشتي را از يك چهره تماشا كنيد. تا به اينجا شما در اينكه اين چهره را چگونه تفسير كنيد، كما بيش آزاد يا به بياني ديگر آزادتريد. اگر امكاني براي تفكر، آگاهي يا شهود بي پيش‌ فرض باشد اين امكان كمتر منتفي است.

اينك دوربين به سراغ تن افزاري ديگر مثلاً دست متعلق به چهره ياد شده مي‌رود و بار ديگر همان چهره را پيش نگاه مي‌نهد. اينك بسته به آنكه آن دست در چه كاري بوده تفسير شما نيز فرق مي‌كند. اگر دست در حال شكنجه يك زنداني بوده شما چهره را قسي و نفرت‌انگيز مي‌بينيد. اگر دست در حال نوازش كودكي يتيم و ژنده پوش بوده – كاري كه هيتلر و استالين و ديكتاتورهاي ديگر معمولاً به نمايش مي‌گذارند – شما چهره را دلرحم و دوست داشتني مي‌بينيد.

اين تئوري پردازان سينما وانمود مي‌كردند كه شيوه فيلمسازي آنها بر وفق ماترياليسم ديالكتيك يا به ديگر سخن قوانين حركت مناسبات ذاتاً مادي است اما هر فيلمسازي مي‌تواند از اين سفسطه به نفع سينماتوگراف يا حركت نگاري بهره برد. با اين همه اين مثال بي‌آنكه به هنر و خود آييني كار هنري ربطي داشته باشد شايد فرايند نوعي ايدئولوژي سازي را نشان دهد كه در عصر مدرن هر چيز پيشامدرني را مدرنيزه مي‌كند. در عصر مدرن هر جا از سنت و خزائن آن دفاع مي‌شود چون نيك بنگريم اين پرسش به ذهنمان متبادر مي‌شود كه كدام سنت؟ كدام آيين؟ كدام عرفان؟ زيرا همين كه سنت به مثابه يك غيريت يا ديگري نسبت به غرب و مدرنيته قد علم مي‌كند، صرف نظر از دام‌هاي ايدئولوژيك اين سنت خود جزئي از مدرنيته و در دايره بسته و بي‌مفر آن است. اين سنت براي دفاع از خود، از راديو، روزنامه، تلويزيون و سينما يعني از ابزار مدرن بهره مي‌گيرد.

شرط امكان مشاهدات عرفاني از نگاه عرفاي قديم نه تنها تزكيه و مجاهدت نفسي است كه مي‌تواند از هر غيري و حتي از خود، انقطاع حاصل كند، بل مهم‌تر  از آن عنايت و فيضي الهي است كه مبدأ و مصدر آن درست در همان جايي است كه بايد خارج از كليت بي‌خارجيت مدرن باشد.

كليساها در عصر مدرن به تعبير نيچه جز گورستان خدايان نمي‌توانند بود و خدايي كه عقلانيت مدرن در آثار دكارت و لايب نيتس اثباتش مي‌كند منقاد علم سوژه است. اين خدا با سازمان تكنيكي مدرن سازگارتر است تا با شخصيت پيشامدرن. در حقيقت اين خدا خدايي بي‌اثر يا به تعبير نيچه خدايي مرده است. او خدايي است فاقد شخصيت حي و زنده‌اي كه تصميمش پيش‌بيني ناپذير باشد و دعا را ممكن سازد. او اصلاً سخن نمي‌گويد و همان طور كه اينگمار بر گمان در فيلم‌هايي چون « مهر هفتم» و «نور زمستان» نشان مي‌دهد گنگ، اصم و فرورفته در سكوت است. مدرنيته ميراث متافيزيك يوناني‌اي است كه نه فقط انسان را حيوان ناطق مي‌داند. دعاي انسان  عصر مدرن بومرنگ وار به سوي خودش كمانه مي‌كند. اين انسان جزو پژواك صداي خودش نمي‌شنود؛ صدايي كه از زمينه مناسبات تكنيكي، ديوان سا لارانه و تنگ وقت مدرن بر مي‌خيزد. اگر اين دريافت نادرست نباشد پس به طريق اولي خداي مراسم تدفين تكليف مرگ و عالم پس از مرگ را به انسان مرگ گريزي موكول مي‌كند كه مونتني در صدر عصر جديد رمندگي او از مرگ را به گرفتاري  در دام، به بلاهت و به نيرنگ تعبير كرد. او دريافت كه وازدن مرگ آگاهي تن زدن به اسارت است. «پرواي مرگ را داشتن پرواي آزادي است». اين پروا در اندرزنامه مونتني فراخواني به مرگ آگاهي دائم حتي در جشن و پايكوبي است. ليكن ديري نپاييد كه وي به خيال محال خود پي برد. در عصر پيشامدرن قول الهي كه هنوز بي‌اثر نشده بود گوياي آن بود كه مرگ، انتقال به حياتي ديگر و زندگي اين جهاني معبر اين انتقال است.

انديشه مدرن از مونتني تا گئورگ زيمل و از زيمل تا هايدگر جوياي آن است كه مرگ با زندگي اين جهاني ما چه مي‌كند. صدق و كذب اين دو نگرش مسئله اين مقاله نيست. آنچه تا به اينجا فراديد بوده است چيزي نيست جز اشاره به مرگ در مقام واپيشين نشان برونشد از احاطه تمامت خواهانه كليتي ناپيدا كه ديگر همچون شخصيت عمل نمي‌كند، بل با سلطه و سرايت مدام و بي‌لگام خود وقتي براي تنفس هواي آزاد باقي نمي‌گذارد. در عين حال خطايي خام انديشانه است كه اين نشان را قابل حمل بر جامعه و همچنين گوياي امكان فرديتي گسليده از كل تصور كنيم. مرگ هر چه باشد، خود نشان انسانيت است چندان كه طرح هستي آدمي با غفلت از اين نشان همواره ابتر و گمراه كننده است. هم از اين رو غفلت از مرگ از جمله ملازمان هر شكلي از  انسانيت زدايي است. انباشت سرمايه سرمايه‌داران در گرو آن است كه مولدان، فرمانبرداراني مهره‌گون باشند. فاشيسم، سرمايه‌داري و استالينيسم در عين تفاوت‌هاي اساسي در عمل به شيوه‌هاي متفاوت انسانيت زدايي گراييده‌اند. در جوامع سرمايه‌داري پيشرفته مقدم بر قوانين دموكراتيك، قانون سرمايه حكومت مي‌كند.

همواره ديكته‌اي در كار است كه نافرماني از آن بيش از آنكه آزادي اي كه كلي و انتزاعي نباشد به فرد اعطا كند، فرد را از مجموعه بيرون مي‌اندازد. كاركرد اين ديكتاتوري و همچنين چگونگي بيرون رانده شدگي، چندان نهاني، پيچيده و مرموز است كه تحليل آن نه در اين مقاله مي‌گنجد و نه با وسع نگارنده مي‌سازد. شواهد در سطح جهان خبر از شمار ميلياردي انسان‌هايي مي‌دهد كه از ابتدايي‌ترين امكانات لازم براي زنده ماندن محرومند. مسلماً بررسي چند و چون اين وضعيت نيازمند پژوهشي دشوار و دقيق است. مقايسه اين وضعيت با وضعيت احتمالي پيشامدرن از سرنوستالژياي مرتجعانه نيست. اين مقايسه گرچه كلي و شتابزده مي‌نمايد، آن قدر هست كه مواجهه تصادفي فرد قرون وسطايي با شخصيتي هويدا و شناختني را در تضادش با وابستگي ناگزير و پيوسته انسان مدرن با ديكتاتوري پنهان و دسترس ناپذيري نشان دهد كه خود را با شيوه‌اي به مراتب نهاني‌تر از آنچه نزد ماركس القاي ايدئولژي وارونه نما و پرده پوش تنازع واقعي طبقاتي محسوب مي‌شد، از دسترس آگاهي دور نگه مي‌دارد. اين ديكتاتوري نيازي به آن ندارد كه خود را سايه كردگار جا بزند يا پيرامون خود هاله راز و هيبت بتند، چرا كه به اقتضاي سازوكار پيچيده‌اش دم به تله نمي‌دهد. مغزشويي و انسانيت زدايي ‌اي كه انسان همچون حيوان ميرا و مرگ آگاه را تحمل نمي‌كند به مراتب از رو بناهايي كه ماركس و انگليس آنها را رهزن وقوف بر مناسبات زميني و مادي مي‌دانستند ايدئولوژيك‌تر است.

بازيافت معناي زندگي انساني بدون وقوف بر ميرندگي‌اي كه دوشادوش زندگي به سوي پايان پيش مي‌رود ممكن نيست. فاشيسم با القاي مرگ قهرمانانه يا مرگي كه پيشواي زندگي است (Der Lebens- Fuhrer Tod) درست همين وقوف را وارونه مي‌ساخت. چنين مرگي به نحوي كاذب زندگي را معنا مي‌كرد. مرگي كه فاشيسم در جنگ افزاري مي‌ستودش خط پاياني بود كه زندگي را يكجا و در يك آن معدوم مي‌كرد. مرگ آگاهي وقوف بر آن است كه اين خط پايان نشان از محدوديت و تماميت‌پذيري جريان زندگي – ميرندگي‌اي دارد كه پرده از كذب تعليق ابدي فرصت براي جبران زندگي ضايع شده بر مي‌دارد. بدين سان مرگ در مناسبت با نظم سياسي – تكنيكي، هم مي‌تواند آبشخور ايدئولوژي‌هاي قرباني طلب شود و هم مي‌تواند پرده از چهره اين ايدئولوژي‌ها براندازد.

 

    118 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   ايدئولوژي (47)
●   مرگ (74)

عناوين مرتبط
●  مرگ و ايدئولوژي(1) 

دسته
●  

رسته :2

تاريخ ارسال:05/06/1387

تاريخ شمسی نشر:00/01/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب