مرگ در نگاه نخست پديداري است فيزيكي و جسماني. قلب همه ما زماني از كار ميافتد، شعور متوقف ميشود، مغز كار نميكند و آنچه به لحاظ زيست شناختي حيات ناميده ميشود، خاموش ميشود. اگر به علتي يك انگشت ما قطع شود و از پيوند آن نوميد شويم ميتوانيم آن را دور اندازيم. انگشت ما آنجاست اما نه همان انگشت قبلي؛ انگشت حس ندارد؛ سوختن، له شدن و لگدمال شدن آن دردي ايجاد نميكند. در مرگ، تمام بدن مثل آن انگشت از من جدا ميشود. بدن آنجاست همچون گوشت وارهاي بيجان. من كجا هستم؟ وقتي انگشت قطع شده آنجاست، من هنوز هستم. انگشت آنجاست و من اينجا هستم. آن را ميبينم، پوسيدنش را ميتوانم ديد، ميتوانم بردارمش و مدتها نظارهاش كنم. حين اين نظاره لاجرم انديشههايي از ذهنم ميگذرند. اگر به جاي اين انگشت كوچك يك دستم، دو دستم، دستها و پاهايم و بالاخره همه بدنم آنجا بود، من كجا بودم؟ آدمي از ديرباز اين نتيجهگيري را كه من هم با آن بدن خواهم رفت و از ده و در برابر آن ايستادگي كرده است. آيا بعد از رفتن جان از بدن، من هنوز هستم؟ نيروي زندگي و شوق بودن، اين تمايل را غالب ميكند كه پاسخ اين پرسش مثبت باشد. نادر كساني نيز سعادت خود را در آن ميدانند كه يكسره نيست و نابود شوند. از زبان آنها ميتوان گفت: من قبل از تولد نبودهام؛ پس آن به كه بعد از مرگ نيز دوباره نباشم. به پاس شعور برتري كه دارم، اشرف مخلوقاتم ناميدهاند اما به سبب همين شعور من حساسترين، شكنندهترين، دردمندترين و پرتنشترين موجود و از همه اينها مهمتر ناهمگونترين موجود با طبيعتم. همه ميدانند يا منكر نميتوانند شد كه آدمي در كشتن، آزار و شكنجه همنوع خود، بيهيچ ترديدي اشرف مخلوقات است. بيدرنگ بر اين ايراد احتمالي پيشدستي كنيم كه ما تنها نيمه خالي ليوان را نميبينيم. اصلا كليشه ديدن نيمه پر، دعوت به خودفريبي است چه، آن كه نيمه خالي را نميبيند، نيمه پر را نيز هرگز به درستي نخواهد ديد. پذيرش مرگ به يك معنا پايان خودفريبيهاست. جامعه سرمايه سالار و پول مدار، مردگان را هر چه سريعتر و تشريفاتيتر از قلمرو عمومي دفع ميكند. فرد ميميرد اما لوياتان جاودانه است. موجود فاني به نفع دوام و بقاي سيستم هرگز نبايد به نفي و فناي آنچه هست فكر كند. نگاهي به نيمه پر اندازيم؛ چه ميبينيم؟ انسانهاي ناهمگون با زمانه و سيستم؛ كساني كه پايبند شرافت و اخلاق انسانياند، نيكوكاران، ايثارگران، صلحطلبان، مدافعان حقوق پايمال شده كودكان و زنان؛ كساني كه براي نجات زمين و محيط زيست تلاش ميكنند، روشنفكراني كه بياجر و مزد براي افشاي حقايق از سودانديشي، قدرت طلبي و حتي جان خود ميگذرند؛ طرد شدگاني كه در فقر و جنون و بيماري از حيطه شهروندي بيروناند. نگاهي به نيمة خالي مياندازيم؛ بايد خالي باشد تا با امكانات بيكران هنوز تحقق نيافته، خلأ خود را جبران كند ليكن اين نيمه خالي از نيمه پر پرتر است و افزون بر اين سنگينتر؛ سنگين از سيستم جاودانه و بيمفري كه آن نيمه پر كذايي با همه انسانهاي شريفش زير آن خفه و خاموش ميشود. هر دو نيمه پر از اشرف مخلوقات است؛ يكي اشرف در شرف و نكبت و دو ديگر اشرف در شرارت و مكنت. آنچه ناديده ماندنش غفلت از اصل ماجراست آن است كه صداي اولي در غريو دومي خاموش ميشود، زيرا اين دومي است كه ناظم اشيا، ناظم كلمات و ناظم جهان است؛ نظمي كه هنوز با كشتار گسترده همنوعان تأمين ميشود؛ نظمي كه اقتضاي آن همزيستي يكدگر خوارانه انسانهاست. از روابط شخصي گرفته تا مسابقه كسب قدرت، صداها متكثرند اما گوش كسي بدهكار صداي ديگري نيست. محض دلخوشي بياييد نگاهمان را معطوف به مطرودين كنيم. آنها در طرد شدگي با مردگان همسانند. به تعبير داستايفسكي (در يادداشتهاي زيرزميني) آنها، مرده به دنيا آمدگانند. تشريفات تدفين و سوگواري كه ظاهراً سنت كهني را محفوظ ميدارد، در عصر مدرن همچون ابزاري براي دفع مرگانديشي است. مرگ زيستي لاجرم پرسش از رابطه تن و من را در ميان ميآورد. من نميخواهد بميرد؛ تن اما ميميرد. من چنان ميزيد كه گويي جاودانه است يا با اين اعتقاد كه پس از دفن تن او هنوز هست؛ يا به شيوه مدرن با دفع انديشيدن به مرگ، همچون آنچه مخل زندگي است و حتي با جابهجايي سالخوردگان، بيكاران، گودنشينان و معترضان از بخشهاي نهادينه شده دولت – ملت به ورطههايي همچون گورستان.
اما در هر زماني مرگ در نگاه نخست، پديداري است فيزيكي و جسماني كه گريزي از آن نيست. اين پديدار، پايان جرياني است كه از بدو تولد آغاز ميشود و هم عنان با زندگي پيش ميرود. مرگ هم پايان زندگي و هم پايان ميرندگي است. ما فقط زندگي نميكنيم بل همزمان و توأمان در حال مردنيم. هر قدر نيز كه مرگ را خط پايان گيريم، باز بحق نميتوانيم نفوذ لحظه به لحظه ميرندگي در زندگي را دفع كنيم. زندگي ميكنيم و اين همزمان يعني ما داريم ميميريم.
اپيكور درباره مرگ ميگفت:« تا ما هستيم او نيست. چون او بيايد ما نيستيم». اپيكور لابد با اين سفسطه همان مقصدي را فراديد داشته است كه سنكا با توصيه انديشه دائم به مرگ، در منظر نظر داشته است؛ چيرگي بر هراس از مرگ. مونتني در آغاز عصر جديد با اين نظر كه فلسفه ورزي مرگ آموزي است، نظريه سنكا را احيا ميكند، ليكن هم او بعدا متوجه ميشود كه اين ايده با زندگي انسان عصر جديد سازگار نيست. تمدني كه قتل عام جماعات انساني را زيبا جلوه ميدهد بدون وقاحت نميتواند مرگ انديشي را زشت جلوه دهد. جهان سكولار شده آن تسلايي را كه قبلاً با ايمان به دوام روح حاصل ميآمد، از در بيرون راند و صورت قلب شده آن را از پنجره وارد كرد. كذب اين صورت گرچه با وقوع هر مرگي تأييد ميشود، تأييديه آن بيدرنگ اطفاء ميگردد. گردونه امور بايد ميرندگي توأم با زندگي و خط پايان آن را به عنوان امري ناسازگار و ناهمخوان از خود برون راند. در جهان پيشامدرن اعتقاد غالباً راسخ به آخرت و عالم پس از مرگ، چندان نيرومند بود كه ميتوانست در شيوه زندگي اين جهاني كارگر افتد. مرگ انديشي غالباً انديشيدن به تدارك ره توشه رحلت بود. گورستان معنايي ديگر داشت. شك هملت درباره «كشور كشف ناشدهاي كه هيچ مسافري از آن باز نگشته» در جانها نخليده بود. نحوست مرگ انديشي، وحشت از انتقال به سرزميني نامأنوس بود. جاودانگي روح از لاهوت نشأت ميگرفت. در عصر مدرن سازمان ديواني تكنيكي همين جهان مرگ را دفع ميكند.
دفع رويداد تجربي مرگ، فريبي است آشكار كه – نهاني – همگان بر سر آن به اجماع رسيدهاند. حيات مجدد و تولد دوبارهاي كه عيسي مسيح(ع) آن را دروازه ملكوت آسمانها ميدانست اينك به نويد باز توليد بيپايان و مكرر فرصت زيستن بريا جبران زندگي، ضايع و دگرگون شده است. لوياتان همچون ايدههاي آسمان افلاطوني سهمي از نور جاوادنگي خود را به پرندگان بيبال و پر محبوس در قفس آهنين ميبخشد. متاع شدگان،تمتع از اين مشاركت را با رضايت خاطر سپاس ميگويند. افلاطون به اين بده بستان قدرت و جماعت، متكسيس (methexis) ميگفت. آنچه او به راستي از اين واژه مراد ميكرد از دسترس ما دور است. تفسير مدرنيزه افلاطون را تيغ سانسور نهان كند. به همين منوال ميتوان گفت كه ما حافظ و فردوسي را به گونهاي مدرن شده ميفهميم. درست يا غلط، پسنديده يا ناپسند، تفسير امري ناگزير است. دغل كاري آن است كه تفسير برابر اصل جلوه داده شود. اگر بنا باشد كه افلاطون پدر تمامت خواهي و سانسور باشد، پس اين نيز ميتواند بود كه او نياي استعمار باشد.
نظامي كه در آن ويروسها تا آنجا كه بياثر باشند مجال نفوذ دارند، متكسيس را به صورت مراوده بهرهمندي و بهرهكشي مدرنيزه ميكند. آن نور جاودانگي و پرتو تسلي بخش ناميرايي كه تن رويين و زخمناپذير حاكم به تنهاي شكننده و فرساينده افراد انساني ميافكند، نقش خود را در هيچ كجا عيانتر از صحنه مرگ آشكاره نميكند. مرگ در مقام رخدادي فيزيكي و جسماني تا زمان بوده و خواهد بود، هر روزه رخ ميدهد؛ قلبي از كار ميافتد و تن زيستمندي به جسمي بيجان تبديل ميشود.
اين همه نگرش و تفسير درباره اين استحاله عادي براي چيست؟ آدمي نه با مرگ كه با زندگي مأنوس است. مرگ نحوست همه چيزهاي نامانوس و خوفناك را در خود جمع ميكند؛ هر آنچه فرد را از بهرههايي كه ميبرد بيبهره كند، هر آنچه فرد را از سازماني كه در آن امن گاهي ميطلبد، طرد كند، هر آنچه بر آشوبنده وضع موجود باشد، هر آنچه خلاف آمد عادت باشد، تهديد دائم مرگ دمساز با اين ناهمسازيهاست. پس چنين تصور ميشود كه دفع انديشه و اصلاً باور مرگ لازمه زندگي است. بايد تصور شود كه هماره فرصت براي جبران ضايعات هست. پيام مرگ به اين تصورات تسخر ميزند: زندگي را يك بار به تو دادهاند.
فرصتها همچون گذر ابرها ميگذرند پس فرصت شمار فرصت ميان عدمين را. هيچ لوياتاني نه فرصت رفته را باز ميتواند گرداند، نه وعده جاودانه سازياش را ادا تواند كرد. كاري كه او ميكند تعويق بيپايان زندگي آزاد است؛ كاري كه او ميكند نگه داشت رسم گدايي يک ذره جاودانگي است، در ازاي انبوه مصائب بيوقفه. مرگ هشدار ميدهد كه عمر را دوباره به كسي نميدهند.
در جهاني كه انسان گرگ انسان است، در جهاني كه رقابت بيرحمانه براي كار، براي نان و براي ورود به دانشگاه وقيحانهترين شيوههاي استثمار را عادي و عرفي ساخته است، در جهاني كه هر كس ميتواند جاي ديگري را تنگ كند و در نتيجه فضاي باز و ساحتي روشن در بيرون حيطه تحت سلطه يافت نميشود، در جهاني كه چه بسا انسانها يكدگر را ذره ذره ميكشند، در جهاني كه كم كم استثنا قاعده ميشود، صلح با جنگ و شكنجه تأمين ميشود و قدرت در حذف رقيب بيمي از دروغ و دسيسه و لاپوشاني حقيقت ندارد و در جهاني كه پول و وقاحت، گوي توفيق را از زحمتكشان واقعي سرقت ميكند، آري در چنين جهاني وقت وقوف بر حتميت مرگ هرگز نبايد فرا برسد. به قول فيلسوفي، عصر مدرن دقيقاً از وقتي آغاز شد كه فرد احساس كرد كه وقت ندارد. وقت نداشتن با توهم جاودانگياي كه بر حسب آن هماره وقت براي جبران ضايعات هست، همدوش و همگام است. اگر به راستي آنچه بازگشت به خويشتن ناميده ميشود تحققپذير باشد، پس اين بازگشت لاجرم هم سرآغاز با مرگ آگاهي است. مرگ آگاهي، انسانيت مدفون شده را به جنبش ميانگيزد.
با اين همه، اين امكان كه فرديت انسان خود را به تمامي بازيابد اگر اساساً و ذاتا ميسر و عملي باشد در عصر مدرن ظاهراً سهلتر از اعصار ماقبل مدرن، نشده است. اين حق كه ما از وضعيت انسان در عصر حاضر سخن گوييم، بر ما محفوظ است؛ چه ما خود يكي از ميليونها انسان اين زمانهايم. به بياني كه به ظاهر استعاري مينمايد، تاريخ عصر مدرن در من و شما رخ ميدهد. تاريخ عصر ماقبل مدرن در ما رخ نداده است. اين تاريخ در موژيكها و سرفهايي كه هراس مدام از اراده فئودالها و خوانين، تعيين كننده منشها و كنشهاي آنها بوده، رخ داده است.
ميتوان واژه هراس را با كشمكش، ستيزه، دلبستگي، احترام، ارادت، فرمانبرداري و غيرذلك عوض كرد، ليكن رابطه خواجگان و بندگان در هر حال رابطه انسان با انسان بوده است؛ انساني كه بنا به روايات فراداده، گاه براي آزادي همنوعان خود جان باخته و گاه با برجهاي سر و تپههاي چشم، دوام خدايگاني خود را افزونتر كرده است. تاريخ پيشامدرن به هيچ وجه بر آن بهشت آرامشي كه برخي از شعراي رمانتيك حديث آرزومندياش را سر دادهاند، گواهي نميدهد.
اين تاريخ نه در روح مطلق كه در روح فرد فرد انسانهايي رخ داده است كه هر يك به نحوي ميزيستهاند كه در عين تهديد هجوم لشكرها، فشار خراج گيران، زورتوزي شاهان و اياديها آنها، طاعون، وبا، بلاياي طبيعي و مانند آنها در هر حال خود را با قدرتي داراي شخصيت روياروي مييافتهاند. رواج مدح و ثنا و چاپلوسي در برابر قدرت، از باور به شخصيتي نشان دارد كه تصميمهاي او چون كاركرد نظام تكنيكي و بوروكراتيك نهادينه، كاملاً قابل پيشبيني نيست. شاه همچون خداگاه بر سر لطف و بخشش است و گاه ديگر، مصدر غضب و قهر. بادنجان دور قاب چينها چندان نيز كه تصور ميرود ابله و بيخاصيت نبودهاند.
آنان براي زنده ماندن نياز به علم نامكتوبي داشتهاند كه از هواشناسي امروزي آسانتر نبوده است؛ احاطه دائم بر دماسنج شاه. تاريخ دربارها آكنده از خون، عشق، خيانت، مؤانست، شادي، ماتم و احوال و حالاتي انساني است. آنچه امروزه از واژه انساني ميفهميم بيگمان چيزي ديگر است. امروزه اين واژه غالبا دلالتي دارد كه در مقولات شر نميگنجد. ميگوييم عواطف انساني، اخلاق انساني، عدالت انساني و كرامت انساني؛ گويي سبعيتهايي كه از انسان صادر شدهاند بايد به حساب وحوش جنگل واريز شوند؛ گويي هيتلر، استالين و فرانكو از جنس انسان نبودهاند؛ از اعمال غير انساني بوش و بن لادن سخن ميگوييم؛ دست و پاي جنگ افروزان و شكنجه گران را از مقوله تن افزارهاي انساني طرد ميكنيم. با اين همه ما در عالم استعاره و مجاز زندگي نميكنيم. هر آنچه از انسان صادر ميشود، انساني است.
ادامه دارد ...