يك رؤياي ارسطويي تباه شده
در قاموس تفكر فلسفي ارسطو، ما با 2 سطح از فعاليت فكري روبهرو هستيم: نخست تئورتيك (Theorique يا نظري) و دوم تئوريك (Theorique يا نظريهاي). بر حسب نظر ارسطو، تئوريك هسته سخت فلسفه است و جداناپذير از آن؛ به نحوي كه ميتوان اذعان كرد كه فلسفه، گونهاي شيوه زندگي تئورتيك است؛ يعني فيلسوف در كار همسازي با روان (Theoria) است و اين كار (يعني كار انديشه) را هيچگاه پاياني متصور نميتوان شد؛ چنان كه ارسطو گوشزد ميكند: «روان ما به اين اعتبار كه تصميم ميگيرد و بهترينهاست، من ماست». نكته ديگر كه بجاست بر آن نظر بيفكنيم اين است كه ما تنها در حد امكان ميتوانيم به شيوه زندگي تئورتيك بر سيم؛ يعني همان همسازي با روان، و وجه مطلق جايگير شدن در اين گونه هستي، حكيم بودن است كه ضرورتاً مترادف است با خداگونگي. پس هستي فيلسوف مداوماً در حال شدن يا صيرورت (Becoming) بر گرد شيوه زندگي تئورتيك است يك هستي شناسي ماترياليستي ارسطويي بر مبناي وجه انديشكي تئورتيك، تحويل به نوعي همسازي با طبيعت ملموس و مادي ميشود. تئوريك واژهاي است كه ريشه يوناني دارد ولي ارسطو آن را به كار نميبرد و معناي آن در زيست – جهان يوناني غير از فلسفه، عبارت است از آنچه به توالي رويدادها مربوط باشد و به زبان امروزي غالباً در برابر امر عملي (پراتيك) به كار ميرود و از اين منظر شايد بتوان گفتار فلسفي نظريهاي محض را نقطه مقابل زندگي فلسفي عملي و واقعي دانست كه مدنظر ارسطو، دومي يا همان تئورتيك است. ارسطو فقط واژه تئورتيك را به كار ميبرد و از آن براي بيان طرز شناختي بهره ميگيرد كه هدفش از يك سو دانايي – و نه براي چيزي جز نفس دانايي – و از سويي ديگر، شيوه زندگي داير بر اختصاص زندگي شخص به اين شكل از شناخت است. پس تئورتيك بر خلاف تئورتيك در برابر امر عملي نيست بلكه ميتواند با فلسفهاي عملي، واقعي و فعال كه حامل نيكبختي است، سازگار باشد. ارسطو تصريح ميكند كه «زندگي عملي چنان كه گروهي ميپندارند، ضرورتاً معطوف به غير نيست و انديشههاي عملي، تنها انديشههايي نيستند كه نتايج عمل را منظور نظر داشته با شند؛ زيرا فعاليتهاي روان (Theoria) و تأملاتي كه هدفي جز خود ندارند و به خاطر خود گسترش داده شدهاند نيز، بيش از آنها عملي هستند».
لويي آلتوسر گرچه در رساله «عناصر انتقاد از خود» صراحتاً ابراز ميدارد كه از منظر راه و روش معرفتي – فلسفي، يك اسينوزايي است اما در مقياسي كلانتر و به مراتب عظيمتر، شريك رؤياي ارسطوست؛ يعني زندگي فلسفي عملي و واقعي معطوف به همسازي با روان (تئورتيك). فيالنهايه، اين رؤياي ارسطويي آلتوسر، از بنياد معضله (Problematic) هستي شناختي شخصي وي در حيات فكري اين فيلسوف ماركسيست است؛ معضلهاي كه 2 بار مرگ وي را رقم ميزند؛ نخست در 1980 با خفه كردن همسرش هلن ريتمان كه 8-7 سالي از وي بزرگتر بود و دوم از 1980 تا 1990 كه باقيمانده نيمچه حيات وي در يك آسايشگاه رواني سپري شد و همانجا مرد. مرگهاي دوگانه آلتوسر، تباه شدگي رؤياي ارسطويي اوست. آلتوسر در همساز كردن وجه دانايي براي دانايي و نه براي چيزي جز نفس دانايي و به عبارتي كوتاه، اخلاق ايثار و بينظري (به دنبال سود شخصي نرفتن) يعني اپيستمولوژي (معرفت شناسي) اسپينوزايي از يك سو و همبستگي با فلسفهاي عملي، واقعي و فعال كه حامل نيكبختي (لاجرم ستمكشان و كارگران و امثالهم) باشد يعني آنتولوژي (هستي شناسي) ارسطويي از سويي ديگر، دچار معضلهاي بحرانزا و مرگ ساز شد. لازم است به ذكر پارهاي از فقرههاي دستگاه معرفت شناختي اسپينوزا بپردازيم تا اين معضله، وضوح بيشتري پيدا كند. آلتوسر به تأسي از اسپينوزا، بر اين باور است كه فيلسوف (به مفهوم اسپيوزايي كلمه) از موارد خاص عيني بلاواسطه مشاهده شده، شروع نميكند؛ يعني آنچه در الگوي تجربي (امپريستي) و حس گرايانه ديده ميشود، بر خلاف علم، در لحظه شكلگيرياش هميشه مبتني بر مفاهيم موجود (يعني عناصري كه فيلسوف يا عالم از تجربه زيسته يا دروني يا درون ماندگارش كسب ميكند) است و نه مبتني بر وجودي كه ذاتش حضور بالفعل (بيواسطه) و منفرد (حواس يا افراد) است. تكيه آلتوسر بر وجه درون ماندگارانه (Immanent) معرفت فلسفي، به واقع، برگردان همان آموزه دانايي بماهو دانايي ارسطو است. آلتوسر ميخواست بر مبناي تعريف يوناني (و ارسطويي) فلسفه به كار فلسفه در درون ماندگارترين و مفهوميترين وجه كلمه بپردازد و در سطح دوم آن را با عمل (يا فلسفه عملی) بياميزد كه اين خود بدل به گونهاي پارادوكس غريب شد كه او را از بحراني صرفاً معرفت شناختي به بحراني هستي شناختي سوق داد كه نتوانست از آن دامن بر گيرد و غرق شد. عمل تئوريك آلتوسر كه به باورتري ايگلتون بيش از آنكه جامعه شناختي (عيني) باشد، معرفت شناختي (مفهومي) است، در وهله اول، عهدهدار نمايان كردن يك تقابل است؛ تقابل يا رزمگاه 2 سنت ايدئاليسم و ماترياليسم كه همواره در لابهلاي خطوط تاريخ فلسفه، از اهميتي بسزا برخوردار بودهاند. آلتوسر ميافزايد كه فلسفه در وهله نهايي، مبارزه طبقاتي در عرصه تئوري است؛ يعني مفاهيم به جنگ يكديگر ميروند تا خط فاصل قاطعي را ميان خود رسم كنند و تمام اين منازعات در مفهوم بزرگتري نظير مبارزه طبقاتي تبلور مييابند. مشكل آلتوسر اين است كه در زايمان دردناك و كشنده رؤياي ارسطويياش، بيش از حد به مسئله درون ماندگاري مفاهيم فلسفي اهميت و پرو بال ميدهد. او پارادوكس مهمي را در هسته سخت فلسفهاش پيش ميكشد كه درد و كشندگي و نيز مرگزايياش را تشديد ميكند. از طرفي ما عرصه مفاهيم موجود را فارغ از موارد خاص عيني مستقيماً مشاهده نشده داريم كه صراحتاً انتزاعي است و از طرف ديگر، پهنه آماس عينيت زمخت نرد طبقاتي براي كسب اشكال نيكبختي و رهايي از طبقه محروم را داريم كه اساساً متعلق به سطح ملموس و مادي و عملي هستي اجتماعي آدميان تحت قيادت است. او از مكاشفه ارسطويي ميآغازد تا به يك استراتژي قاطع ماركسيستي دست يابد؛ او از حكمت (به خداگونگي حكيم نزد ارسطو رجوع كنيد) شروع ميكند تا به علم يا شناخت (در مفهوم مدرن كلمه) ماركسيستي يا ماترياليستي پيكار جو برسد. آيا او به دنبال ترسيم چهره يك «حكيم ماترياليست» است؟ چنان كه در درس گفتارهايش با اندكي طمطراق و تكلف درباره نيكولو ماكياول ميگويد اين حكم اهل فلورانس، بزرگترين فيلسوف ماترياليست تاريخ است. به واقع طرح آموزه «حكمت ماترياليستي» كه آلتوسر بر آن پاي ميفشارد، ممكن است رؤياي ارسطويي او را به نحوي از انحا تعبير كند اما زايمان اين رؤيا در شكل عملياش حاصلش چيزي جز عمدهتر شدن و ترسناكتر شدن اين پارادوكس غريب نخواهد بود.
يك تجربه، يك گزينش و خوارداشت رؤيا
«و اين بار با دست تو حقيقت را لمس ميكنم». اين سطري از نامهاي است كه آلتوسر خطاب به دوست گرجي فيلسوفاش، مراب مامارداشويلي، در 16 ژانويه 1978 نوشته است. چند سطري پيشتر، حوزه تجربه زيسته كه مقوم معرفت ناب و اصيل اسپينوزايي مدنظر آلتوسر است، مورد شك واقع ميشود؛ «در مجموع به من ميگويند كه تو «روبهراهي». من بعضيهاشان را باور ميكنم و بعضي ديگر را نه؛ چون به جز اين دو، هميشه حالت سومي هم وجود دارد. اما من تو را بيش از اينها ميشناسم و با خود ميگويم كه حتماً حق با من است و اين در حالي است كه تمام نشانهها، خلاف آن را ثابت ميكنند». اين حالت سوم، همواره خارج از حوزه شناختي غير يا اغيار است؛ يعني ديگران را به آن راهي نيست و گاه حتي خود فرد هم از دسترسي نسبت به آن محروم است. فرد در مواجهه با تجربه انفسي خودش به مرزي ميرسد كه ميتوان بر آن نام «تهي بود» (يا خلأ) نهاد كه برابر نهاد لفظ لاتين Void است. تجربه تهي بود، تجربهاي است كه فرايند فهم را ناگزير و ضروري جلوه ميدهد و آن را در تماسي هميشه با ايده مرگ نگه ميدارد؛ «من در ميمانم كه ما اين چنين ژرفاي همه چيز را برهنه و عريان ميبينيم. ناگزيريم كه بفهميم اما كداميك گرانتر تمام ميشود؟ من اين را با نبود آناني كه رفتهاند، قضاوت ميكنم؛ تاوان نماندن سنگينتر است». برجا ماندن فهم در مواجهه با مرگ، تجربهاي را رقم ميزند كه همان تهي بود است؛ فهمي كه از واقعيت ماديت يافته تن ميزند تا به ناب بودگي يا درون ماندگاري محض برسد. شايد اين وهله نهايي در رسيدن مرگ باشد؛ تماسي كه هنگام زيستن، واقعيت فهم را به چالش ميگيرد تا آن را به مرزهاي خلأ بسپارد. اما فهم برجاست چون هنوز تن (يا فرد خود) را به مرگ تسليم نكرده است؛ چرا كه اساساً به قول اپيكور «مرگ با ما سروكاري ندارد زيرا هر چه معدوم شد فاقد حساسيت ميشود و چيزي كه موجب حساسيت نشود با ما كاري ندارد». از منظر اپيكور، تن با فرد (خود فرد) همسان انگاشته ميشود. بنابراين فهم (لذتبخش ترين گونه تجربه بشري) تنها از تن و با تن است و تن تا هنگامي كه زنده است، در فهم است؛ يعني حساس است و چون تن بميرد، فهم هم ضرورتاً ميميرد. آلتوسر در نامهاش، مفهوم مرگ را دارد و به عبارتي با خود به دوش ميكشد اما از سويي تجربهتن فهيم را داريم و از سوي ديگر، گزينش تهي بود را و باز مفهوم مرگ كه ميانه يا مياندار اين دواست. آلتوسر به رؤيايش ميانديشد؛ «من آشكارا روزي را ميبينم كه دوره انجام كارهايم به 15 سال كشيده است و همهاش صرف تدارك كمي توجيه آن هم از نوع فرانسوياش شده كه با كمي خردگرايي مفيد با منابعي (نظير كاوايه، باشلار،كانگيلهم و در كنارشان، انگل سنت اسپينوزا – هگلي) تقويت شده است و كمي ادعاي ماركسيستي (ماترياليسم تاريخي) كه از آن به منزله معلوماتام استفاده ميكنم؛ همان چيزي كه در انتها در سنت پسنديده همه آثار فلسفي وجود دارد؛ مثل ضمانت و تعمد». آلتوسر نسبت به رؤياي ارسطويياش كناره ميگيرد؛ نوعي سكوت و نوعي شكست و نوعي ناكارآمدي؛ «من چيزها را ميبينم. آنها همانند كه بودهاند». به واقع آلتوسر تهي بود مفاهيم، ابژهها و سوژهها را بر ميگزيند.
نهايتاً از اين خوار داشت رؤيا آنچه نصيب تجربه تن فهيم فيلسوف ميشود، اين است: «هيچ كس در اين جنگ برنده نيست، هيچكس؛ زيرا منطق بازي نظريهها با خود نظريهها منطبق نيست». آلتوسر دست روي شكاف و حفرهاي بزرگ ميگذارد كه ميتوان از آن تعبير به تقابل يا مواجهه درون ماندگاري نظريه محض و فلسفه عملي، واقعي و فعال كه حامل نيكبختي است كرد؛ يعني همان رؤياي ارسطويي تباه شده. ما در مورد آلتوسر از يك تجربه – تجربه تن فهيم – و از يك گزينش – گزينش تهي بود كه به تباهشدگي رؤياي زيستن (طبق نص ارسطو، تئورتيك) مبدل شده – سخن گفتهايم. اگر حالت مثالي تئورتيك ارسطويي، اسب باشد، ما بايد بدانيم كه در هنگام عقبنشيني بزرگ و پرهيمنه در سرما، چگونه ايستاده روي اسب بخوابيم اما مسئله ديگري در كار است؛ «ديگر اسبي نداريم (ديگر ما اسبي نداريم و بياسب چگونه ميتوان روي اسب خوابيد؟)». پس ما از يك طرف مسئله «نبود» را داريم (فقدان را) و نيز تماس مرگ را با تن فهيم؛ «اما سؤال در آگاهي از اين امر است كه چگونه اين گذشته فرضي يا نظري را در شرايطي اين چنيني كه بدان تن دادهايم، ميتوان اداره كرد؟ تنها جوابي كه سريع به ذهنم ميرسد، سكوت است». در برابر اين معضله هستي شناختي، آلتوسر به سكوت و انزواي (Solitude) اسپينوزا و ماكياول تن ميدهد تا به آن گزينش يكه و تام يعني تهي بود دست بزند. آثار و آموزههاي وي پس از 1980 تا 1990 حاكي از زمزمههاي به سختي شنيده شده فيلسوفي است كه تن به سكوت و انزوا سپرده است؛ «تو از «بيزاريها» ميگويي. من در اطراف خود به انتظار كلام نشستهام، در كنار بهترينها. با اين همه اينجا مثل زماني نيست كه نزد تو بودم اما كلام همان است كه بود؛ كلامي بسيار دور كه ديگر پيدايش نميكنيم؛ در همه اين كثافتها گم شده است. كلام در جستجوي حقيقت پيروز ميشود چون همه جايگاهها با جريان ديوانهوار چيزها كنده شدهاند. ما ديگر نميتوانيم در هيچ رودخانهاي شنا كنيم مگر اينكه تيرك عادياي باشيم كه در زمين فرو رفته است؛ هماني كه در سكوت همچنان استوار مانده است؛ روي زميني كه ميتوان بدان اطمينان كرد. و همه در تب و تاب پيدا كردن تكه زميني در زير آبها هستند و در پس همه اينها، «نوسان جهان» مونتني است كه زمين را پيدا كرده، در ستيزههايش با موقعيتها آن را ديده است. اما كتاب قبلاً تمام شده است؛ بايد چيز ديگري پيدا كرد». آلتوسر به اين نتيجه رسيده بود كه بهتر است در كسوت فيلسوفي، تيركي باشد فرو رفته در زمين فرهنگ و فلسفه با بارانها و تگرگهايش كه ميتوان به استواري و پابرجايياش اعتماد كرد؛ در زمين فلسفه، در جايي حتي در زير آن زمين، در زير آبها چونان يك جريان زيرزميني كه با نوسانهاي جهان مونتني همساز است. اين سطور دقيقاً با سطور رساله ديگري از آلتوسر تحت عنوان «جريان زيرزميني ماترياليسم مواجهه» كه متعلق به دوره دوم حيات فكري اوست، همخوان و همراه است. خزيدن آلتوسر به جريانهاي زيرزميني و كشف رگههاي ناپيدا در سنتهاي فلسفي غرب، بيش از پيش مؤيد اين نكته است كه آلتوسر در دوره دوم كار فلسفي خويش ميكوشد با سكوتها، نينديشيدهها و نهانها و ناخودآگاه تاريخ فلسفه غرب دمخور شود. به راستي آلتوسر، آخرين مدافع برداشت مدرسي (اين خط را از ارسطو بگيريد تا به اسپينوزا) از فلسفه بود. اين نگره، اساساً معطوف به خود – بسندگي يا خود – بنيادي تفكر فلسفي و به عبارتي كوتاهتر، دانايي بماهو دانايي است، چنان كه پيشتر اشاره شد. اما اين برداشت مدرسي يا اسكولاستيك نسبت به فلسفه، تداعيگر «بازگشت جاودان» نيچه و گونهاي گريز اضطراري است به بال گشودن جغد مينروا در شامگاهان كه استعاره كهن فلسفه را نمايندگي ميكند. اين مدرسيگري فلسفي گرچه در حوزه معرفتشناسي ميتواند سنتهاي فراموش شده ذيل ماترياليسم را به بال گشايي دعوت كند تا آن استعاره پيشگفته احيا شود اما در سطح هستي شناختي، معضلهاي جدي قد بر خواهد افراخت؛ معضلهاي كه ماركسيسم را گونهاي مدرسي گري مدرن معرفي خواهد كرد و شايد به تعبيري طنزآميز، علم رستگاري. آلتوسر اين تصور (Conception) را به تمامه در رساله «لنين و فلسفه» كه نخست به صورت خطابه رد 1968 در «انجمن فرانسوي فلسفه» ايراد شد پيش ميكشد. وي در اين خطابه – رساله با لحني آخرالزماني، پيشگويانه و از همه مهمتر مدرسيگرانه، خبر از قد علم كردن دوباره ماركسيسم ميدهد كه با واكنش نسبتاً تند و اعتراض آميز فيلسوفان حرفهاي حاضر در جلسه روبهرو ميشود. گويي آلتوسر سر آن داشت كه با تزريق آخرين و واپسين قطرات مدرسي گري به شريانهاي متصلب ماركسيسم، دمي مسيحايي به كالبد مرده يا نيمه جانش بدمد. او به راهي ميرفت كه ميپنداشت رستگاري ژرفي در پايان خط نصيبش خواهد شد اما برخلاف، به قول خودش «اين منطق شايسته، براي ايجاد اغتشاش كافي نيست».
موجود ميرا بايد افكار ميرا در سر داشته باشد، نه افكار ناميرا
از تئوري «كينهتوزي» (ressentiment) نيچه (ماكس شلر براي توضيح آموزههاي جامعه شناختياش از آن استفاد كرد) تا ايده «حكمت جاودان كه بر خاسته از سنت مدرسي كهن در فلسفه است خط ارتباطي وثيقي ميبينيم كه ميتواند به تكميل تك چهره معرفتي – هستي شناختي آلتوسر و گره خوردگي آن با تقدير تراژيك و مرگزاي وي، مدد برساند. انكار و لحن و طرد گذشته با لحني حاكي از ملامت خويش و دل سپردن به طريقي كه درست نقطه مقابل طريق گذشته را نشان ميدهد، اگر نگوييم لزوماً كينه توزي عملي را در بردارد، لاجرم بدل به گونهاي شوك ميشود كه عناصر ارزشي قديم را يكباره نفي و گونهاي ناتواني، ناكارآمدي و شكست دروني را تحويل به موقعيتي نو و ارزشهاي نو پديد ميكند. غالباً چرخشهاي 180 درجهاي افراد در برهههاي مختلف زندگي و زير و زير شدن كيش شخصي و هستي اجتماعي آنان در پرتو اين نوع چرخشهاي بن فكنانه، باعث بروز نوعي تأثر منفي (Negative impression) ميشود؛ يعني خط بطلان بر آن «خطاي بزرگ گذشته» و تأييد «همسازي دروني كنوني» با حفره يا شكافي به نام انزجار و منفيت رشد يابنده. اين كينهتوزي، نوعي آرمان خواهي منفي را بر تاب ميدهد، بدين نحو كه فرد در مواجهه با عناصر ارزشي جديد ميكوشد چون مؤمني راست كيش عمل كند و چون در گذشته نسبت به عناصر ارزشي كهنه نيز با چنين شدت وحدتي سر سپردگي داشت، هيچگاه نميتواند از احساس كينهتوزي نسبت به خود و منالنهايه تخريب نفس تن بزند.
اين بيتابي باطني را ميتوان تأويل به جاودانگي واژگونه كرد؛ جاودانگياي كه به مثابه ابر تجربهاي، ريز و درشت هستي فرد را به توبره ميكشد تا وي بتواند از طريق نفي و كسر، به نوعي سرمديت و مرگ ناپذيري قدم گذارد؛ مرگي كه بيمرگي را رقم خواهد زد از سر تا به انتها و تاريخي كه تاريخ ندارد، مهر تاريخ نخورده است و گونهاي زوال شكوهمند اين فرايند را از پولس قديس تا آلتوسر ماركسيست ميتوان دنبال كرد. ريمون بودن به خاطر ميآورد كه در دهه1940، آلتوسر با عزمي جازم هر روز در كليسا حضور مييافت و به سخنان كشيش به دقت گوش ميداد؛ به نحوي كه دانشجويان دانشسراي عالي به شوخي او و امثال او را «شازده سر وقت» خطاب ميكردند. آلتوسر در اين برهه زماني چندي به يك گروه اجتماعي كاتوليك پيوست و با 2 تن از استادان بنام كاتوليكاش، ژان لاكروآوژان گيتون، دوستياي به هم زد كه تا پايان عمرش ادامه يافت. آلتوسر پس از آشنايي با كمونيستي به نام كورژ، چنان دل به ايده كمونيسم و آموزههاي ماركسي ميبندد كه در نوامبر 1948 در حزب كمونيست فرانسه ثبت نام ميكند و سپس با يكي از همپالكيهاي حزبياش به نام هلن ريتمان، طرح يك زندگي زناشويي را ميريزد. البته 2 سال طول ميكشد تا آلتوسر ايمان مذهبياش را براي هميشه كنار بگذارد. او كه زماني يك كاتوليك بورژواي سخت كيش بود در دهه 1950 به عنوان ماركسيستي سختكوش و راست كيش به كار فلسفه ميپردازد تا اندك زماني بتواند به عنوان تئوري پرداز، جايي براي خود در حزب كمونيست فرانسه باز كند. او تا آنجا پيش ميرود كه از مرلوپونتي – اين كاتوليك ماركسيست شده كه استاد آلتوسر بود به خاطر گرايشهاي ايدئاليستياش به شدت انتقاد ميكند و حيات فكري استادش را با سخناني گزنده و طعنهآميز به ريشخند ميگيرد و تمامي آن را نفي ميكند. ميان شاگرد و استاد توفاني از خشم و قهر شكل ميگيرد كه مآلا به قطع رابطه اين دو تا زمان مرگ و مرلو ختم ميشود. آلتوسر ميكوشد با ولعي غيرعادي، تمام عناصر ايدئاليستي نظير تاريخ باوري، سوبژكتيويسم و اومانيسم را از ماركسيسم بزدايد و آن را به شكل حكمتي خود بسنده در آورد؛ به نحوي كه وي از ماركسيسم به مثابه علم و نه ايدئولوژي ياد ميكند اما با قرائت متون آلتوسر در تفسير ماركسيسم، ما با نوعي «حكمت مدرسي مدرن انقلابي» روبهروييم البته حساسيتهاي تئوريك افرادي نظير ارسطو و اسپينوزا را به هيچ وجه نبايد كمرنگ انگاشت.
اين دو از اعاظم حكمت مدرسي كهن و مدرن هستند كه آلتوسر بسيار وامدار آنان است، اگرچه آلتوسر، نفر اولي را چندان به زبان نميآورد. چنان كه پيشتر گفتيم،آلتوسر در «انجمن فرانسوي فلسفه» در خطابهاي تحت عنوان «لنين و فلسفه»، با چنين لحن مدرسي گرايانهاي از ماركسيسم حرف ميزند: «روز هنوز دراز است ولي از آنجا كه خوشبختانه ساعاتي از آن گذشته است، اكنون شامگاهان فرا ميرسد. فلسفه ماركسيستي را ميبينيم كه قد علم ميكند». با دوباره يا چند باره خواندن اين سطور، ميتوان سوداي تئوريك آلتوسر را دريافت؛ او سر آن دارد (و يا مصمم است) كه ماركسيسم را تحويل به نوعي رستگاري فيلسوفانه (نظيرش را ميتوان در اسپينوزا به مثابه مسيح فلاسفه ديد) يا حكمت خالده ماترياليستي(؟!) يا بيمرگي و سرمديت حكمت بالغه انقلابي كند؛ اما متأسفانه اين پروژه با شكستي اجتماعي از يكسو و شكستي فردي و تئوريك از سوي ديگر در دهه 1970 دچار فرو خفت ميشود. اين طلب جاودانگي تئوريك يا به عبارتي بسط حكمت خود بسنده ماركسيسم، آلتوسر را به انزوا، افسردگي و جنون سوق ميدهد. او كه عملاً در دهه 1970 در مواجهه با رويدادهاي نامبارك عقب افتادن قافله ماركسيسم از جنبش دانشجويي مي 1968 در فرانسه از طرفي و از طرف ديگر خيانت آشكار حزب كمونيست فرانسه به اين جنبش و همراهي با عوامل حكومتي در تخطئه شورشيان، تمامي نقشهها و پروگرامها و پروژههاي فكري و سياسياش را نقش بر آب ميديد، بيش از پيش دچار احساس كينهتوزي نسبت به خود شد و موضعي تدافعي نسبت به همكاران، شاگردان، هم حزبيها، همسرش و حتي خود گرفت. او كه نميتوانست باور كند به آساني تمامي باورها و آموزههايش به اين شدت به محك آزمون عينيت گذاشته شده و نتيجه منفي داده است، در موقعيتي قرار گرفت كه دست كم بتواند انتقاماش را از خود بستاند. آلتوسر به واقع خودكشي نكرد اما در سال 1980 با خفه كردن زنش حقيقتاً خودكشي كرد و 10 سال پايان عمر را كنج آسايشگاه رواني گذراند و زندگياي دور از چشم مردم و نهاني را تجربه كرد.
منابع و مآخذ
1) پيير آدو، «فلسفه باستاني چيست؟»، ترجمه عباس باقري، نشر علم.
2) ژان برن، «فلسفه اپيكور»، ترجمه سيد ابوالقاسم پورحسيني، نشر كتابهاي جيبي.
3) لويي آلتوسر، «مقالاتي در انتقاد از خود»، انتشارات نيولفت بوكز (NLB).
4) لويي آلتوسر، «لنين و فلسفه و مقالات ديگر»، انتشارات نيولفت بوكز (NLB).