باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 1 آذر 1387 كاربران برخط 111 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
زندگي در بوته مرگ
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
يك ملاحظه فلسفي


 

منبع: هفته نامه - خردنامه همشهري - 1387 - شماره 25، فروردين و ارديبهشت - به نقل از WWW.naturalism.org/death.htm

   ● نويسنده: توماس دبليو. - كلارك

مترجم: سيد سروش - هاشم زاده

 
 

«مرگ همه معاني و شدن‌ها را نابود مي‌كند و به جاي آنها پوچي و پايان مطلق مي‌نشاند».

ف.گونزالس گروتسي

 

عبارت فوق‌الذكر، عصاره تلقي متعارف سكولار از مرگ را بيان مي‌كند. اگر ما اطمينان به وجود پس از مرگ را بر حسب ديدگاه اديان سنتي از خود دور كنيم و رويكرد نوين ماترياليستي به مرگ را بپذيريم، آن وقت با سخن گونزالس همراه خواهيم شد.

موضوع سرنوشت ما پس از مرگ، امري كاملاً سوژه محور است اما با وجود اين، در انتظار نيست شدن به سر بردن، خطايي است كه بايد در پي اصلاح آن بود. اين تلقي بسيار شايع بوده و حتي به لحاظ روان‌شناختي، شديداً تخريب كننده است. از اين رو ما كه دير يا زود با مرگ مواجه خواهيم شد، بايسته است كه با دقت نظر به اين خطا توجه كنيم؛ خطايي كه منطق‌ آن، متقاعد كردن ما به پذيرش اين امر است كه با مردم به سوي پوچي و بطلان سوق داده مي‌شويم.

بر اساس اين ديدگاه، وقتي كه مي‌ميريم، مرحله بعد از آن نيستي است. مرگ ورطه، گودالي سياه و پايان تجربه است. مرگ، نيستي جاودانه و فقدان هميشگي وجود است. اما به طور خلاصه خطاي مضمون در اين ديدگاه است كه به نيستي تجسم مي‌بخشد؛ وضع و كيفيت ايجابي دادن به مرگ (به عنوان مثال تعبير آن به تاريكي) و سپس قرار گرفتن افراد پس از مرگشان در آن؛ تو گويي كه در آن فرو مي‌افتند و تا ابد باقي مي‌مانند. اپيكور در هزاره گذشته خود را با زيركي از اين اشتباه مبرا كرده است و به گفته او «وقتي كه من وجود دارم، مرگ نيست و هنگامي كه مرگ هست، من نيستم»؛ اما از بيان او عمد تا چشم‌پوشي يا غفلت شده است.

البته تلاش‌هاي متأخري نيز براي تفكر درباره امر راز آلود نيستي شده است كه در اين ميان، اثر كلاسيك پل ادواردز (1969) با عنوان «اگزيستانسياليسم و مرگ» براي برخي پريشاني‌ها و بي‌معنايي‌ها قابل ذكر است. او به ديدگاه‌هاي كساني همچون شكسپير، هانيه، سنكا، سوئين برن، راسل و ديگران مي‌پردازد و بيان مي‌دارد كه همگي مرگ را همچون «شبي ابدي» مي‌دانند؛ كساني كه در مرگ، نيستي و هيچ بودن را مي‌يابند.

اگر نيستي نمي‌تواند به لحاظ ايجابي امري موجود باشد (آن‌گونه كه به لحاظ لغوي چنين بر مي‌آيد) آن وقت وضعيت مرگ نمي‌تواند مستلزم سقوط در نيستي باشد. كساني كه به وجود روح شك دارند، لازم نيست كه از تاريكي و پوچي ترسي به خود راه دهند؛ غيبت مطلق تجربه و گودال سياهي كه قرباني بخت برگشته مرگ را در خود فرو برد، در كار نيست. اگر ما با آگاهي، ميل به فرافكني خود در وضعيتي را كه پس از مرگ مي‌آيد، از خود دور كنيم و اگر تلقي نيستي ايجابي را به كناري بگذاريم، آن وقت چنين تصويري به نحوي معقول حذف مي‌شود و حتي تصوير ديگري به ظهور مي‌رسد.

آيا هنوز كساني هستند كه واقعاً به نيستي ايجابي باور داشته باشند؟ من موارد متعددي را نشان خواهم داد كه به دنبال افرادي كه ادواردز به آنها اشاره كرده است، اشخاص زيادي اين بدفهمي را پرورانده‌اند.

براي اينكه گزينه قابل قبول و معقولي را طرح كنم، مفروضات و فلسفه معيار خود را بر وفق طبيعت‌گرايي ريشه‌اي، مادي‌گرايي و فلسفه غيرثنويت انديش قرار مي‌دهم. طبق اين ديدگاه، انسان‌ها فاقد هر گونه شخصيه ذاتاً دروني (خود يا نفس لايتجزي) بوده و صرفاً تشكيل شده‌اند از انحاء ثابتي از حالات و ويژگي‌ها اعم از جسمي و روان شناختي. برخي از نتايجي كه من بدان‌ها خواهم رسيد، ممكن است به نظر، گرايش‌هاي طبيعت‌گرايانه داشته باشند و دليل آن چيزي نيست جز نقطه عزيمت من از مفروضات طبيعت‌گرايانه. براي خوانندگاني كه نسبت به طبيعت‌گرايي دچار شك هستند، اين نتايج چندان پذيرفتني نخواهد بود به شرطي كه فقط عزيمت بحث را در نظر داشته باشند.

آيزاك آسيموف در مصاحبه‌اي كه در مجموعه‌هاي «بيل مويرز» با عنوان «جهان ايده‌ها» انجام داده بود، تصور سنتي دين از سرنوشت ما پس از مرگ را به پرسش مي‌كشاند؛ «وقتي كه مي‌ميرم، به بهشت يا جهنم نخواهم رفت چرا كه ] پس از مرگ[ فقط و فقط نيستي در كار است». اين شك بنياداً طبيعت گرايانه آسيموف به بهشت يا جهنم، امري شايع در ميان همه سكولاريست‌هاست (از نظر آنها هيچ گواهي‌اي براي وجود چنين ساحاتي نيست) اما او در اين فرض خود درباره نيستي، همان مغالطه پيش گفته را مرتكب شده است.

آسيموف با جايگزين كردن نيستي به جاي بهشت يا جهنم، به طور فني بيان مي‌دارد كه چنين ساحتي پس از مرگ در انتظار ماست. در واقع خود واژه «Nothingness» به دليل پسوند آن يعني «ness»، اين تلقي عجيب را در ما ايجاد مي‌كند كه «چيزي هست كه وجود ندارد».

روبرت نازيك استاد دانشگاه هاروارد، در اثر خود «زندگي در بوته آزمون» ديدگاهي مشابه نظر آسيموف را بيان مي‌كند. او با لحني محترمانه، تفكري كه وجود عالم پس از مرگ را مفروض مي‌گيرد، نفي مي‌كند؛ «اعتقاد به چنين نظري جالب به نظر مي‌رسد اما آيا حقيقت مهم‌تر نيست؟ اين زندگي تنها وجودي است كه مي‌تواند باشد؛ پس از آن چيزي نيست». با اينكه احتمالاً منظور او اين نبوده است كه «هيچ» همچون وضعيتي است كه ما بدان وارد مي‌شويم و هرگز باز نمي‌گرديم اما با چنين بياني، ناخواسته چنين معنايي را عرضه مي‌دارد.

اما همان‌طور كه پل ادواردز در كتاب «اگزيستانسياليسم و مرگ» تبيين كرده است، مرگ وضعيت يا حالتي نيست كه در آن پس از مردن به پايان مي‌رسيم. البته من نمي‌خواهم منكر شوم كه ما مي‌ميريم و ناپديد مي‌شويم بلكه صرفاً رفتن به سوي چيزي را كه ناوجود، هيچ يا نيستي خوانده مي‌شود نفي مي‌كنم.

بهترين مثالي كه در اينجا بيان مي‌دارم مربوط است به خاطرات يك رمان پرداز به نام آنتوني بورگس كه با عنوان «شما زمان خود را در اختيار داشتيد» بخش دوم اعترافات به چاپ رسيده را شامل مي‌شود. پاراگراف ذيل كه از تاملات او درباره مرگ است، مشتمل است بر چندين ديدگاه جالب در باب موضوع «نيستي».

«آيا من خوشحالم؟ شايد نه. پس از سپري شدن عصر متصف به مسيحيت، مجبور به تفكر درباره مرگ شده‌ام و اين در حالي است كه من هيچ ميلي به انديشيدن ندارم. نشاني از ترس از جهنم و حتي از برزخ وجود دارد و بازخواني چندباره نويسندگان عقل گرا نمي‌تواند به رفع آن كمك كند. اگر پس از مرگ تنها تاريكي باشد، بدين ترتيب اين تاريكي واقعيت غايي است و عشق زندگي كه من آن را دارم، مقدمه‌اي براي آن نيست.

در مواجهه با تاريكي‌اي كه فرا مي‌رسد وينستون چرچيل آن را به طنز، مخمل سياه مي‌ناميده؛ دل مشغولي به عالمي كه به زودي همچون تصوير تلويزيوني به ناگهان منحصر مي‌شود و بيهودگي محض به نظر مي‌رسد. اما تنها انسان است كه خشم خود را عليه مرگ اين نور ابراز مي‌دارد؛ به ويژه زماني كه هنوز كاري براي انجام دادن باشد اما خشم خودم، گهگاه به نظرم ديوانگي مي‌آمد…».

در اينجا اصطلاحات هم ارزي را كه در متن به كار رفته است فهرست مي‌كنيم: «تاريكي پس از مرگ»، «تاريكي كه فرا مي‌رسد»، «مخمل سياه»، «عالمي كه به زودي محو مي‌شود» و «مرگ نور». همه اين تعابير بورگس اين معني را مي‌رسانند كه مرگ، ورود به قلمرو عاري از تجربه و كيفيات است؛ حالتي شبيه از دست رفتن همه احساسات، ادراكات و انديشه‌ها. او در برابر ورود قريب‌الوقوع نيستي و تجربه هميشگي عدم تجربه كه در آن خود سوژه دائماً به عدم خود گواهي مي‌دهد، اعتراض مي‌كند.

اما مرگ هر گونه تجربه يا گواهي‌اي از اين دست را كنار مي‌گذارد؛ مگر آنكه معتقد باشيم – همان طور كه بورگس به آن باور داشت – كه در مرگ همچون سوژه مجعولي كه ابديت خود را به آن به عنوان «مخمل سياه» معرفي مي‌كند، بقا داريم. بورگس، نازيك و آسيموف همگي منكر ادامه حيات به هر صورتي هستند، بنابراين تصور ژن‌ها از سوژه‌اي كه پس از مرگ در نيستي پرتاب مي‌شود، دچار تناقض است. با توجه به اينكه در نزد ايشان مرگ در واقع پايان فرد است، گواهي به ورود تاريكي توسط برخي امور به جا مانده شخصي، بي‌معناست.

يكي از 2 مثال موجز ديگر كه به عقيده من، مربوط‌اند به مواجهه كساني كه بدون اطمينان سنتي به عالم پس از مرگ، با مرگ روبه‌رو مي‌شوند، عبارت است از گفته‌هاي آرتور دبليو فرانك، نويسنده كتاب «درباره اراده جسم، تأملاتي در باب بيماري». او درباره حمله قلبي خود مي‌نويسد: «بعد از آن هميشه خود را در معرض خطر يك اشتباه فرمان قلب مي‌يابم؛ اشتباهي كه مي‌تواند مرا بار ديگر با مرگ مواجه كند. من هرگز ابديت نيستي و قطعيت مردن را از ياد نمي‌برم». و ديگري لاري جوزف، بيمار مبتلا به ايدز است كه در روزنامه تايمز چنين نوشته است: «اميدوارم هنگامي كه زمان مواجهه با مرگ فرا مي‌رسد، احساس قوي‌تري داشته باشم و از سقوط در ورطه سياه نيستي كمتر بهراسم».

اگر چه ترس از مرگ بدون شك علتي بيولوژيك دارد و بنابراين تا حدودي غيرقابل اجتناب است، ترس از نيستي و ورطه سياه را مي‌توان به طور موفقيت‌آميزي به كنار نهاد. اين امر منوط به آن است كه مرگ را پايان تجربه ندانيم.

 

    141 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   مرگ (73)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:30/05/1387

تاريخ شمسی نشر:00/01/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب