باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 127 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مرگ روزمره
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: امين - بزرگيان

منبع: روزنامه - کارگزاران

 
 

سازندگان تجربه مرگ زندگی‌ روزمره موضوع مناسبی برای فلسفه است زیرا فلسفه را از موضوعات سنتی به سمت رویدادهای تكراری و اینكه هستی اجتماعی اشخاص چگونه تولید می‌شود، هدایت می‌كند. [.... ] وظیفه دانش‌پژوهان زندگی‌ روزمره، یافتن انتقادی نوعی الگوی معنادار در زندگی‌ روزمره اشخاص نوعی است؛ یعنی در فعالیت‌های تكراری، در اشیایی كه می‌خرند و مورد استفاده قرار می‌دهند، در اخباری كه می‌خوانند، آگهی‌هایی كه می‌شنوند و می‌بینند و.... هانری لوفور

 

1- تجربه مرگ از درون زندگی روزمره ما به بیرون پرت شده است. ما دیگر مردگان را نمی‌بینیم، گورستان‌ها، محل‌های شستن اجساد (غسال‌خانه‌ها) و سردخانه‌ها از جلوی چشمان ما دور شده‌اند. در واقع، ما مردگان واقعی را نمی‌بینیم بلكه آن چیزی كه می‌بینیم، بازنمایی مردگان در تصاویر تلویزیونی است.

به دلیل پیشرفت‌های بشری در حوزه پزشكی و نیز رشد فرآیندهای متمدن شدن، مردگان از واقعیت به «تصویر» تبدیل شده‌اند. كمتر اتفاق می‌افتد كه جسدی را دیده باشیم. مردگان طی یك فرآیند شبه بوروكراتیك، سریعا از مناظر عمومی جمع‌آوری می‌شوند و به دورترین مناطق بیرون از شهر برده شده و توسط كارگرانی حرفه‌ای و مخصوص، آماده خاكسپاری شده و به گونه‌ای پوشیده دفن می‌شوند. والدین تا می‌توانند كودكان را از گفتن واژه «مرگ» برحذر می‌دارند، آنها را به مراسم خاكسپاری نمی‌برند و به بهانه تاثیرات بد روانی از كنار مردگان دورشان می‌كنند.

اما در گذشته، مرگ به گونه‌ای تجسدیافته و ملموس در زندگی‌ روزمره افراد حضور داشته است. گورستان‌ها نه مكان‌هایی دور افتاده از شهر بلكه مكان‌هایی درون شهر بودند و افراد می‌توانستند اجساد را تجربه كنند. از سویی دیگر، در قرون گذشته، انسان‌ها امكانات ناچیزی برای تسكین دردهای خود داشتند و فرآیند بیماری‌های آنها تا مردن به وسیله داروهای تسكین‌بخش یا اتاق‌های پنهان در بیمارستان‌ها غیب نمی‌شد. افراد در میان اقوام و نزدیكان خود درد و رنج پیش از مرگ را تحمل می‌كردند و همه شاهد دردهای آنها بودند.

امروزه افراد «به یك‌باره» می‌میرند. مرگ تبدیل به «رخداد»ی غیرمنتظره شده است كه دیگران را غافلگیر می‌كند؛ به این خاطر كه فرآیند مرگ از جلوی چشم همه- و حتی خود بیمار- پنهان می‌شود. داروها و صنعت پزشكی، مرگ را تبدیل به رخداد كرده‌اند. از سویی دیگر، مناسبات پیچیده شهری نیز در این امر بی‌تاثیر نبوده‌اند. زندگی شهری خالق نوعی خاص از امراض و شیوه‌های مردن شده است. امروزه در همه‌جا می‌خوانیم كه سكته‌های قلبی و مغزی مهم‌ترین عامل مرگ‌ومیرها هستند. افزایش سكته‌های قلبی و مغزی در دوران جدید بی‌شك محصول شهرها و مناسبات شهری است. صف‌های طویل بیماران منتظر جراحی قلب در بیمارستان‌های شهرهای بزرگ از واقعیت تاثیر نوع زندگی در نوع مرگ خبر می‌دهند.

مرگ بدون درد، آرام‌تر و رخداد‌گونه، منجر به پوشیدگی مرگ از زندگی‌ روزمره ما شده است. نوربرت الیاس در این‌باره می‌نویسد: «آنچه قطعی است، این است كه در قرون وسطی به نسبت روزگار ما، به شیوه‌ای آشكارتر و پربسامدتر سخن از مرگ و مردن می‌رفت. ادبیات عامیانه آن روزگار بر این امر گواهی می‌دهد». آنچه مشخص است این است كه در مقایسه با اكنون، مرگ در گذشته چندان پوشیده و درپرده نبود بلكه وجهی فراگیرتر و مانوس‌تر داشت. امروزه ما با تصویر مرگ روبه‌رو هستیم. تلویزیون، تصاویری از كشته‌شدگان یا مردگان را از سراسر دنیا مخابره می‌كند؛ مردگانی كه محصول خشونت‌ها و حوادث طبیعی‌اند یا فیلم‌های سینمایی پر زد‌و‌خورد و خشن كه نشان می‌دهند افراد زیادی در آن به راحتی می‌میرند. این نوع مواجهه ما با مرگ (بازنمایی شده) مهم‌ترین نقش را در تقویت حس نامیرایی ما بازی می‌كند.

تجربه با واسطه ما از مرگ، به سبب تصویر، برانگیزاننده این باور برای ماست كه مرگ «دور» از ماست و در جایی دیگر یا مجازی، رخ می‌دهد. در حقیقت پنهان شدن مرگ در زندگی‌ روزمره و انعكاس آن در تلویزیون در میانه هزاران هزار تصویر تخدیر‌كننده دیگر (در قالب سریال‌ها، سرگرمی‌ها و...) بودن مرگ را غیرباورتر می‌سازد.

ایمنی ما در برابر خطرات غیرمترقبه طبیعی و تهدیدهای جانی مرسوم در گذشته، هم به (پروژه) سكولاریسم (كاهش باور به دین) كمك كرده است و هم منجر به افزایش عمر افراد شده است. با طولانی‌تر شدن زندگی، مرگ به تاخیر می‌افتد. در این حال، دیگر منظره مردن و افراد مرده دیگر، امری عادی و پیش پا افتاده نیست. دنیای جدید با ساختن این باور (مرگ برای پیری است)، در واقع تجربه مرگ را هم به مثابه یك تجربه عینی كاهش داده است و هم به مثابه یك تجربه ذهنی. افراد دیگر تا جوان‌اند و از متوسط عمر دور هستند، به مرگ نمی‌اندیشند؛ اگر هم بیندیشند، اندیشه آنها اشكال فانتزی پیدا می‌كند. عدم ‌اندیشیدن به مرگ كاملا مبتنی است بر تسلط تكنولوژیك بر واقعیت با بهره‌گیری از دستاوردهای مبهوت‌كننده علوم طبیعی نوین.

این عدم‌ اندیشیدن گویای این نكته نیز هست كه نیاز به اندیشیدن به مرگ از میان رفته است. مرگ در نظر پیشینیان، اسطوره‌ای بود كه برای دردها، فقدان و نیز ندانسته‌های آنها پاسخی آرامش‌بخش دست و پا می‌كرد. علم مدرن با صورت‌بندی جهان‌بینی تازه درباره منشأ حیات و چگونگی كاركرد آن و نیز كاستن بسیاری از دردها و فقدان‌ها، مفهوم مرگ را تغییر داده و نیاز به اندیشیدن به آخر را كمرنگ ساخته است. همان‌گونه كه مشخص است، تغییر در نوع زندگی انسان‌ها در طول تاریخ، بینش آنها را نسبت به مرگ تغییر داده است. این به این معناست كه تجربه مرگ به عنوان یكی از عناصر زندگی‌ روزمره، از منطق حاكم بر كلیت زندگی روزمره پیروی می‌كند.

در این حال، اگر یكی از مهم‌ترین دغدغه‌های مطالعات فرهنگی را فهم سویه‌های سلطه در لایه‌های پنهان كنش‌های روزمره بدانیم، توجه به ایدئولوژی‌های مستتر در تجربه مرگ، یكی از وظایف نگاه مطالعات فرهنگی به این عنصر مهم در زندگی روزمره است.

 

2- منطق زندگی روزمره به تجربه مرگ نیز سرایت كرده است. بهشت زهرا نمونه عالی این نفوذ است. بهشت زهرا به عنوان تجسد مكانی تجربه مرگ، براساس منطق حاكم بر تمام عناصر زندگی روزمره مدرن عمل می‌كند؛ روزانه صدها جسد را به صورت كامپیوتری ثبت كرده، با بهره‌گیری از مكانیسم منظم آ‌مبولانس، مرده‌شورخانه و غسل، كفن، روحانی متصدی نماز میت (كه در اتاقكی در انتظار مرده‌ها نشسته‌اند و به نوبت جا عوض می‌كنند) و قبرهای از قبل آماده شده، نظم حاكم بر سیستم را تا لحظات آخر بودگی فرد روی زمین، حتی بر جسد او تحمیل می‌كنند.

نكته جالب در اینجاست كه بهشت زهرا در ایران یكی از منظم‌ترین ادارات است. بوروكراسی در آنجا بهتر از هر اداره و وزارتخانه‌ای عمل می‌كند و معمولا مراجعان، راضی‌اند. شاید این مسئله بدین خاطر باشد كه هدف مشخص است و نیازی به پارتی‌بازی نیست. در بهشت زهرا همه می‌دانند كه چه كاری باید انجام دهند و تا پایان مسیر، كارها مشخص است. انضباط بر بدن‌هایی اعمال می‌شود كه صامت‌اند و برای همین مشكلی درست نمی‌كنند؛ كسی از آنها به دنبال پارتی‌بازی برای راه‌افتادن كارهایش نیست، تو صف نمی‌زند، رشوه نمی‌دهد، شكایت نمی‌كند و.... همراهان مرده نیز آ‌نقدر درگیر دلشوره و ترس شخصی، فضای خاص قبرستان و غم ازدست‌دادن هستند كه توانایی اختلال در نظم سیستم را ندارند. در واقع بهشت زهرا اتوپیای ادارات ماست. اگر در شهرهای ما سازمان عقلانی كاریزماتیك یا سنتی حاكم است، در بهشت زهرا عقلانیت معطوف به هدف، به بهترین نحو جلوه‌گر می‌شود. در این میان، آنچه در بهشت زهرا بازتولید می‌شود، بیش از آنكه احساس ترس از مرگ، ایمان به خدا و... باشد، قدرت نهادهای متصدی كفن و دفن و نظام پزشكی است.

نظام پزشكی چنان تصویر غلوآمیزی از خود در اذهان عمومی ساخته است كه به افراد، نوعی از حس نامیرایی بخشیده است. افراد حتی در درون قبرستان‌ها هم دل به امید تكنولوژی پزشكی بسته‌اند و مرگ خود را باور ندارند؛ برای همین است كه تا از فضای قبرستان فارغ می‌شوند (معمولا هنگام نهار در یك رستوران مجلل) مراسمی را كه قرار بود برای آنها حزن‌انگیز و عبرت‌آموز باشد، به كارناوالی جهت خنده و شادی با دوستان تبدیل می‌كنند.

ارجاع علت مرگ از سوی بازماندگان به یك عامل پزشكی‌ـ درمانی و دورشدن از پایان عمر به مثابه یك علت خودبنیاد مورد قبول درگذشته، از دیگر جلوه‌های قدرت گفتمان پزشكی است.

 

3- تكنولوژی مدرن تجربه مرگ را نیز همچون دیگر عناصر زندگی روزمره در بر‌گرفته و سیستم اقتصاد، تجربه مرگ را مورد هجوم قرارداده است. این‌گونه القا می‌شود كه صنعت پزشكی می‌تواند جلوی مرگ شما را بگیرد. اقتصاد، این‌بار در هیات صنعت پزشكی از ترس از مرگ افراد بهره برده و با استفاده از تبلیغات به واقع اقتصادی (و به ظاهر پزشكی) فوبیای مرگ را به گونه‌ای دروغین تشدید می‌كند. درواقع این فوبیای دروغین است كه جایگاه پزشكی و بیمارستان را در زندگی روزمره شهرنشینان تا بدین‌سان ارتقا بخشیده است.

فوكو در كتاب «زایش درمانگاه» سعی می‌كند به چگونگی ایجاد «گفتمان پزشكی» در دنیای جدید و ارتقای جایگاه پزشكی در زندگی روزمره توجه نشان دهد. فوكو با شیوه تباركاوی نشان می‌دهد كه در پزشكی قرن هجدهم، آنچه اهمیت داشت، طبقه‌بندی بیماری‌ها بود. پزشك در آن دوره سعی می‌كرد هر بیماری‌ای را درون یك طبقه‌بندی خاص جای دهد و براساس جایگاه آن طبابت كند. بنابراین، فرد بیمار در این معادله پدیده‌ای حاشیه‌ای محسوب می‌شد و پزشك ابتدا بیمار را در تشخیص مرض فاقد اهمیت می‌شمرد و در پی آن بود تا موضع و جایگاه بیماری را در طبقه‌بندی پزشكی كشف كند. در نیمه دوم قرن هجدهم، ناگهان مناسبات میان نوع بیماری و ارتباط آن با ارگانیسم خاصی كه بیماری در آن استقرار دارد، اهمیت خاصی یافت؛ به عبارتی دیگر كالبد بیمار اهمیت یافت.

از نظر فوكو، همان‌گونه كه جنون و دیوانگی موضوع علم روانپزشكی شد، مرگ نیز به علم پزشكی جهتی تازه بخشید. درواقع تضاد میان قدرت پزشك با ناتوانی و مرگ بیمار، گفتمان جدید پزشكی را سامان داد. از نظر او در پزشكی جدید، سوژه پزشك در برابر ابژه بیمار قرار گرفت و بدن بیمار بعد از مرگ تبدیل به موضوع تجربی شد. روش‌شناسی این دانش‌ نوین، آناتومی‌ای بود كه با جسم بی‌جان انسان سروكار داشت. دراین راستا، مرگ سرآغاز تكوین معرفت به‌شمار می‌رفت؛ برخلاف قرن هجدهم كه نه‌تنها مرگ پایان زندگی محسوب می‌شد بلكه پایان بیماری و محدودیت‌ها نیز بود. درواقع در پزشكی جدید، جسم مرده، ابژه‌ای است برای شناخت بیشتر از طریق كالبدشكافی و آناتومی. این نكته بدین معنا نیست كه شیوه كالبدشكافی یا آناتومی، منجر به تغییر جایگاه پزشكی شده است بلكه به این معناست كه پزشكی جدید، نتیجه برقراری رابطه‌ای جدید در گفتمان پزشكی است كه میان چندین عنصر مجزا پدیدار شده است. بعضی از این عناصر به جایگاه پزشكان مربوط می‌شد، برخی دیگر به موقعیتی نهادی و تكنیكی- كه پزشكان از دریچه آن سخن می‌گفتند- ارتباط داشت و برخی هم به مقام پزشكان به‌عنوان فاعل شناسا. فوكو معتقد است كه این رابطه میان عناصر مختلف، به وسیله گفتمان پزشكی ایجاد می‌شود. در واقع گفتمان پزشكی است كه به مثابه كردار میان همه این عناصر، منظومه‌ای از روابط را برقرار می‌كند و دائما از آن استفاده كرده و بر قدرت خود می‌افزاید. در واقع راهكارها و عملكردهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی درمانگاه‌ها در ارتباط با حوزه‌های قدرت در متن جامعه پیوند یافت. ادراك پزشكی ماهیتی اجتماعی حاصل كرد و از عرصه بیمارستان‌ها به متن جامعه راه یافت و دانش پزشكی با بافت اجتماعی قدرت در هم آمیخت. به راستی كه در رسانه‌ها و به‌خصوص تلویزیون- با انواع برنامه‌های پزشكی و كارشناسان رنگارنگ سلامت‌- ترس از بیماری و بالطبع مرگ بازتولید ‌شده و این یكی از مهم‌ترین عناصری است كه در شكل‌دهی گفتمان پزشكی جدید نقش بازی می‌كند. همواره این‌گونه تصویر می‌شود كه پزشكان می‌توانند مرگ را به تاخیر بیندازند؛ درحالی كه آنها تنها قادرند به حفظ مصنوعی حیات منجر شوند. همان‌گونه كه گادامر می‌نویسد، پزشكان با طولانی‌كردن مصنوعی حیات در واقع به طولانی‌كردن مرگ دست می‌زنند. بسیاری از بیماران را دیده‌ایم كه مدت‌های مدیدی را در بیمارستان سپری كرده‌اند و در نهایت مرده‌اند. آنها در واقع تنها به چرخش مالی گفتمان پزشكی خدمت رسانده‌اند. نكته جالب اینجاست كه بیماران و نزدیكان‌شان بعد از تحمل دردها و رنج‌های طولانی (تجربه مرگ طولانی) از عاملان همین درد و رنج طولانی (تكنولوژی پزشكی) ملتمسانه می‌خواهند كه به این وضعیت پایان دهند و مرگ را به بیمار هدیه كنند. بیمارستان‌ها با وجود تلاش صادقانه‌شان در زندگی‌بخشیدن به بیماران، در كار ترتیب‌دادن مرگ‌اند. این نكته به معنای نفی خدمات پزشكی به انسان نیست بلكه بر این مسئله تاكید دارد كه چگونه گفتمان پزشكی در زندگی روزمره جدید، تا بدین حد قدرت یافته و افراد را به خود وابسته كرده است. همان‌گونه كه فوكو می‌نویسد، این قدرت ناشی از مجموعه روابط گفتمانی حول و حوش واقعیت مرگ است.

 

4- مرده‌ها را چندی است كه در تهران با مرسدس‌بنزهای آخرین سیستم حمل می‌كنند، چرا؟ شاید به این خاطر كه زنده‌ها را همچنان با بدترین اتومبیل‌ها حمل می‌كنند. تصویر قبلی ما از نعش‌كش‌ها، اتومبیل‌ها و انسان‌هایی بودند با رنگ‌های پریده، ماشین‌هایی قدیمی و آدم‌هایی معمولا عصبی و محروم. این تصویر امروزه عوض شده است، اما به‌نظر می‌رسد كه راه زیبایی‌‌شناسانه‌ كردن مرگ این نباشد. معمولا برای این كار در كشورهای پیشرفته دنیا از تئاتر، ادبیات و سینما استفاده می‌شود نه از بنز. سواركردن اجساد در درون اتومبیل‌های آخرین سیستم از همان منطقی پیروی می‌كند كه گرفتن سمینار و یادبود برای بزرگان و دانشمندان بعد از مرگ آنها.

 

5- نظام «تمایز»- آن‌گونه كه پیر بوردیو بدان می‌پردازد ـ در تجربه مرگ نیز بازتولید می‌شود. به عبارت دیگر، افراد از طریق نوع تجربه مرگ‌شان خود را از دیگران متمایز می‌سازند. آنها درواقع با بهره‌گیری از مناسبات مرگ به كسب منزلت اجتماعی و تعیین طبقه خویش دست می‌زنند. چگونگی مراسم ختم، امروزه در بخش قابل‌توجهی از طبقه متوسط شهرنشین، ابژه‌ای قابل‌توجه برای درك منازعات اجتماعی است. مكان مسجد و اینكه در چه منطقه‌ای از شهر باشد، عنصر بسیار مهمی در كسب منزلت اجتماعی برای خانواده متوفی است. مسجدها در این‌گونه مراسم با تغییر كاربری، محتوایی همچون سالن‌های جشن و عروسی پیدا می‌كنند و پرمراجعه و معروف‌بودن آنها نقش قابل‌توجهی در ارزش‌گذاری اجتماعی پیدا می‌كند. مسجد امیرآباد، مسجد نور (میدان فاطمی) و میدان كاج سعادت‌آباد ازجمله این مسجدهاست. هر خانواده‌ای بتواند در این دسته مسجدها، مراسم ختم متوفای خود را برگزار كند، جایگاه منزلتی بالاتری پیدا می‌كند. از دیگر عناصر مهم منزلت‌بخش در مراسم ختم، دسته‌گل‌هاست. حجم، تعدد، تنوع، قیمت و صاحب اسم و رسم‌بودن افراد و شركت‌های فرستنده دسته‌گل‌ها، در ارزش‌گذاری اجتماعی جایگاه قابل‌توجهی دارد.

نظام تمایزبخش به غیر از خانواده و بازماندگان متوفی، بر خود مردگان نیز اعمال می‌شود. امروزه بهشت زهرا، طبقه‌بندی شده است؛ قطعه شهدا، هنرمندان، خبرنگاران، خانواده شهدا و.... طبقه‌بندی اجتماعی‌ـ فرهنگی زندگان به ساحت مردگان نیز سرایت كرده و آنها نیز دسته‌بندی شده‌اند. این اتفاق بی‌شك محصول خواست زندگان بوده است. زنده‌ها از این بابت كه مرده‌شان در كدام قطعه و در چه طبقه فرهنگی‌ـ اجتماعی‌ای مدفون شده باشد، برای خود منزلت اجتماعی دست و پا می‌كنند. در گذشته افراد از طریق داشتن مقبره‌های خانوادگی ارزش‌گذاری می‌شدند اما امروزه با تغییر در مناسبات اجتماعی و اهمیت‌یافتن سبك زندگی، طبقه‌بندی‌های فرهنگی‌ـ اجتماعی برای طبقه متوسط، ارزشمندتر می‌نمایاند. مقبره‌های خانوادگی، طبقات اقتصادی را نشان می‌داد و افراد سعی می‌كردند با داشتن این نوع قبور طبقه اقتصادی خانواده خود را از دیگران متمایز سازند. در دوره جدید با افول محوریت اقتصاد در طبقه‌بندی‌های اجتماعی و جامعه‌شناسانه و اهمیت‌یافتن سبك زندگی به عنوان شاخصی اجتماعی‌ـ فرهنگی، مقبره‌های خانوادگی اهمیت خود را به اشكال جدید داده است. این تحول را در گرافیك روی سنگ‌های قبرستان و تغییرات آن در سالیان اخیر، به خوبی می‌توان ردیابی كرد.

 

6- به طوركلی می‌توان گفت كه تجربه مرگ همچون دیگر تجربیات زندگی روزمره در دنیای جدید، زنانه شده است. این اتفاق ـ همان‌گونه كه باكاك درمورد زندگی روزمره توضیح می‌دهد ـ محصول مصرف‌گرایی مدرن و تغییر نقش‌های كلیشه‌ای زنان و مردان در زیست جدید است. اهمیت‌یافتن نوع پذیرایی در مراسم ختم و ظهور نمادهای زیبایی‌شناسانه در این‌گونه مراسم، گویای این وضعیت تازه است. عكس‌های رنگی و متنوع با طرح‌های گرافیكی جذاب از مردگان، صحنه‌پردازی و چینش مكان‌های برگزاری مراسم هماهنگ با طرح‌های دكوراسیون داخلی، تزئینات قابل توجه روی خوراكی‌ها (حلوا، خرما و...) و نیز تنوع در غذاها و نوشیدنی‌ها در این‌گونه مراسم از جمله مهم‌ترین مظاهر زنانگی در تجربه مرگ است. از سویی دیگر، تجربه مرگ به سمت یكسان‌سازی و غیرسیاسی شدن پیش‌رفته است. مداحان و واعظان در مراسم عزاداری از پرداختن به مسائل سیاسی (به خواست بازماندگان) اجتناب می‌كنند و به گونه‌ای یكسان- تنها با تغییر نام متوفی در پایان اجراهایشان- مجالس را برگزار می‌كنند. در واقع می‌توان گفت كه مراسم عزاداری‌ معمولا به صورت فرمال و غیرسیاسی برگزار می‌شود و ما با نوعی «صنعت ختم‌سازی» مواجه هستیم. در این صنعت از مسجد گرفته تا واعظ و مداح با قیمت‌هایی از پیش تعیین شده، در زمان‌هایی مشخص و دقیق، سخن‌ها و اشعار یكسان و هم‌شكلی را ارائه می‌دهند و برای آنها، شخصیت متوفی و خانواده او اهمیت چندانی ندارد. واعظان بدون توجه به سبك زندگی متوفی، او را عاشق اسلام و اهل‌بیت معرفی كرده و برای شادی روح او از حضار طلب صلوات و فاتحه می‌كنند. این یكسان‌سازی، بازتاب زیست همسان‌شده طبقه متوسط شهری در ایران است؛ همسان‌سازی‌ای كه بی‌شك محصول نظام مصرفی اقتصادی و فرهنگی آنهاست. خواندن حجم زیادی از نام‌های خانوادگی در پایان مراسم عزاداری از سوی واعظان، در واقع حد اعلای ساختار تقلیل یافته به فرم در این‌گونه مراسم است، اسامی‌ای كه امروزه در همه‌جا و به گونه‌ای بی‌ارجاع حضور دارند و همه به دنبال ثبت آنها در جایی هستند؛ حتی ثبت روی آگهی‌های تسلیت.

 

 

 

    72 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   مرگ (74)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:29/05/1387

تاريخ شمسی نشر:13/05/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب