در زندگيهاي به فرديت كشانده شده امروزي، يكي از مهمترين عوامل تحول در حوزههاي مربوط به فرهنگ و اجتماع، «رسانه»ها (در جلوههاي مختلف) هستند. رسانهها آنگاه كه از حوزههاي مستقيم و رسمي تأثيرات خود (سياست، فرهنگ و تاريخ) فراتر روند، تبديل به سوژهاي در مطالعات فرهنگي خواهند شد. اين فراتر رفتن آنگاه اهميت مييابد كه آن تغييرات محسوس و كلان فرهنگي و اجتماعي را به ساحت پنهان زندگي روزمره بكشانند. مطلب حاضر توصيفي است از اين وضعيت.
يك سوي تغييرات اجتماعي و فرهنگي، رسانهها هستند. امروزه بحث رسانهها در سياست، فرهنگ، اقتصاد و حتي زبان شناسي، تاريخ و نظاير آن مطرح شده است ولي در گذشته، فقط به حوزه خودش محدود بود. اگر بخواهيم كمي مسأله محور سخن بگوييم، بايد بپرسيم چه مؤلفههاي جديدي تغييرات در ايران را تسهيل يا تسريع ميكند؟ از نظر من يكي از آن متغيرهاي مؤثر، رسانه است.
مطالعه نظريهها و رهيافتهاي چهار تن از متفكران معاصر به ما كمك ميكند.
1-مانوئل كاستلز: به اين دليل كه مبناي مطالعاتاش را در مديريت، برنامهريزي و در تغييرات اجتماعي، رسانه يا ارتباطات، دانسته، نظرياتاش بسيار مهم است. او با نگاه چپ و انتقادي وارد اين حوزه فناوري شده است. نظريه جامعه شبكهاي او بسيار مهم است و به دليل واقع بينانه بودن ميتواند به ما كمك كند.
2-جان كين: او نزديك به 10 سال در باب رسانههاي جديد و نقشي كه در گشودن فضاهاي سياسي دارند، پژوهش كرد؛ موضوعاتي مثل اينكه رسانهها منجر به دموكراسي شدند يا خير. او با جديت، بحث خوشبيني و بدبيني نسبت به ارتباطات جديد از وبلاگها گرفته تا ماهوارهها را دنبال ميكند. او در ايران چندان مطرح نيست. مقاله مشهوري دارد كه در آن اين فرضيه را طرح ميكند كه «وفور ارتباطات، سد راه وفور ارتباطات ميشود». بحث فئودالي شدن شبكههاي ارتباطي او در ايران قابل طرح است.
3-داگلاس كلنر: از او در ايران به جز يكي دو مقاله چيزي ترجمه نشده است. كلنر بحث «عقل مردم به چشمشان است» را به طور علمي مطرح كرده است. در نظر او، رسانههاي جديد عمدتاً حس بينايي را تقويت كردند. كلنر بر اساس آن، نظريهاي را مطرح ميكند كه در مطالعات فرهنگي ميتوان بيشتر به آن پرداخت و آن نظريه «امر تماشايي» است كه بر اساس آن نقش سرگرم كننده رسانههاي جديد موضوعيت يافته است.
4-گيدبر: او نگاهي فلسفي دارد ولي مثل اغلب فيلسوفان فرانسوي، نميتوان مرز ميان فلسفه و جامعه شناسي را در تفكرش به دقت از هم جدا كرد. در نظر او هم جهان واقعي تبديل به تصويرهاي ساده ميشود.
اين چهار نفر زمينهاي براي طرح مسئله من هستند تا به نتيجهگيري برسيم.
در آغاز بايد به متغير رسانه بپردازيم تا ببينيم در زندگي روزمره و فرهنگ عامه چه تغييراتي رخ داده است. حاصل جمع نظريات اين گروه نظري اين است كه دنياي رسانهاي شده، دنياي رسانهاي شده را به اين دليل كه با دنياي مجازي ارتباط بسيار داريم، در چهارچوب دنياي مجازي تعريف ميكنيم. بعضي زمان اين تغييرات را يا نقطه وقوعشان را به انقلاب ارتباطات و آنچه در دره سليكان رخ داد بر ميگردانند و نقطه مبدا را زماني ميدانند كه از وسايل ارتباط جمعي استفاده شد. مصداق و مظهر وسايل ارتباط جمعي را نيز مطبوعات ميگويند. در اينجا ناگزيريم از مقوله «شتابندگي تاريخ» كاستلز فهم دقيقتري داشته باشيم. او نقطه عطف اين چرخش تاريخ را با نگاه ارتباطي، زماني در نظر ميگيرد كه صنعت چاپ شكل گرفت و آنگاه به اين بحث ميپردازد كه بر اساس تقسيمبندي بولدينگ در باب تاريخ تمدن چه اتفاق رسانهاي در اين دوران رخ داده است.
فرهنگ مجازي – واقعي را تا كنون بر 3 سه پايه تقسيم ميكردند اما اخيرا كاستلز در كارهاي جديدش، پايه ديگري نيز به آن اضافه كرده است: اول؛ ارتباطات يكپارچه شده؛ دوم: عصر مخاطبان گسترده و متكي بودن بر توده يا Mass به پايان رسيده و توليد انبوه پيام براي مخاطبان انبوه كه جاي خود را به مقوله سوم يعني «ظهور شبكههاي تعاملي» يا «ارتباطات» دو سويه داده است. مقوله چهارم هم كه موضوع مطالعاتي كاستلز قرار گرفته است پيدايش «ارتباطات خود گزين» است كه مصداق آن پيامك (اس ام اس)، تلفن همراه و وبلاگهاست. كارهاي يكي دو سال اخير او، در مورد پيامك و وبلاگ است. او رسانه تلفن همراه و وبلاگها را مانند زماني ميداند كه از ارتباطات چهره به چهره و سنتي وارد ارتباطات جمعي massmedia شديم. در نظر او، چرخشي در حال رخ دادن است كه از massmedia به ارتباطات خود گزين در حوزههاي مختلف ميرسد. تشبيه او براي اين تغيير چنين است: «درست وقتي ذهن الفبايي شكل گرفت يعني سخن توانست از گوينده تفكيك و انباشت شود، در شرايط ديگري از آن استفاده شد؛ تغييراتي كه منجر به ذهن الفبايي شد و سلسله مراتب و نظام رسانهاي ويژه خود را ايجاد كرد. همان اتفاق اينك در حال افتادن است اما يكپارچگي شيوههاي مختلف ارتباطات در يك چهارچوب تعاملي، ارتباطات را «خود گزين» ميكند».
بر اساس اصطلاح «خودگزين» انتقال و جريان يافتن فرهنگ خودش دچار دگرگوني ميشود. برخي ميگويند فرهنگ مجازي با فرهنگ واقعي متفاوت است و برخي نيز ميگويند فرهنگ واقعي محصول فرهنگ مجازي است و بعضي برعكس بر اين اعتقادند كه فرهنگ مجازي، محصول فرهنگ واقعي است و آن را باز توليد ميكند.
نظر كاستلز اين است كه چيزي القا نميشود بلكه به وجود ميآيد. بنابراين گاه ميگوييم اين رسانه ها تبليغات اند و چيزی را عرضه می کنند و گاه می گوييم خودشان را دارند توليد ميكنند؛ شتابي كه در سه حوزه زمان، مكان و فضا ايجاد ميشود. در هم تنيدگی زمان، مکان و فضا، سازنده و معنا بخش فرهنگ و هويت است. اين عناصر وقتی در هم تنيده شوند، چهل تكه بودنشان را ميتوان ديد؛ اينكه زمان ديروز، امروز و فردا و مكانها در هم آميخته شوند (مثل اينكه من در تهران باشم و با كساني كه در نيويورك و دهلي ساكناند، در يك لحظه، در مكان به هم آميخته زندگي كنيم). همچنين در هم آميختگي فضاها هم از نمادهاي رسانهاي شدن زندگي روزمره است.
تافلر كه مفاهيم علمي را ساده سازي ميكند، ميگويد در دوره غلبه رسانه، همه به گونهاي ژورناليست ميشوند. در محيط دانشگاه ژورناليست بودن يعني دم دستي بودن و هر چيز را فوري از توليد به مصرف رساندن. او ميگويد سياستمداران هم در حال ژورناليست شدن هستند و آكادميسينها و مديران هم همين طور؛ زيرا همواره در معرض عرضه و قضاوت قرار ميگيرند و بنا به اصطلاح رايج در مطالعات فرهنگي ما دائماً در حال «بازنمود» و «وانمود» هستند. به نظر كاستلز، بازنمود و وانمود فرهنگ ويژگي مهمي دارد؛ مركزيت خانه و فردگرايي را با فرهنگ سنتي تلفيق ميكند و خانه بسيار اهميت مييابد و همه كار را در خانه ميتوان انجام داد؛ فرد ميتواند خريد را در خانه انجام دهد، در كنفرانس شركت كند و بازي فوتبال را تماشا كند. مركزيت خانه اهميت پيدا كرده و ارتباطات هم شخصي ميشود. در عين حال خانه در حال داد و ستد با پيشزمينه و پس زمينههاي فرهنگي در دورهاي است كه فرهنگ در آن اهميت پيدا كرده است. اين نگاه كاستلز تا حدودي مبتني و متكي بر فناوريهاي جديد IT و ICT است. موضوع مطالعه او چندان هم مطبوعات و حتي راديو و تلويزيون نيست. او بر جامعه شبكهاي تأكيد دارد كه بر فضاهاي مجازياي كه تلفن همراه و وبلاگها در آن برجستهاند، تأكيد دارد. اين ديدگاه خود به خود جنبههاي خوشبينانه فضاي مجازي را بيشتر مطرح ميكند و بيشتر نظر بر گشودگي فضاها دارد و اينكه اين تكنولوژي در خدمت دموكراسي، مديريت و توانمند كردن جنبشهاي نوين اجتماعي به منظور معنا پيدا كردن كنشهاي هويتي و نظاير آنهاست. در كنار كاستلز، كساني هم هستند كه مشخصاً در حوزه سياست و علوم سياسي فعاليت ميكنند اما مثل او خوشبين نيستند. به طور خاص ميتوان به نظريات جان كين توجه كرد كه معتقد است هر چه پيام بيشتر توليد ميشود، در ارتباطات اختلال ايجاد ميشود؛ مثلا زيادي پيامكها و وبلاگها الزاماً به اين معنا نيست كه بين شهروندان ارتباطات هم شكل ميگيرد. به نظر اينكه بخواهيم قدرت را زير نور رسانهها واكاوي كنيم و ابعاد مختلفاش را نشان دهيم، نياز به بازانديشي دارد چون دچار عوام زدگي و سادگي ميشويم اگر فكر كنيم هالوژن رسانههاي جديد، كاملاً نور را به تمام تاريكخانههاي جهانياي كه ما در آن زندگي ميكنيم تابانده است. به نظر او ما وارد عصري ميشويم كه نورهاي طبيعي و مصنوعي زيادي بر پديدهها تابيده ميشود و خود همين نورها و رنگها مانع از ديدن واقعيت ميشود.
به اين ترتيب «وفور اطلاعات» باعث «مخفي ماندن اطلاعات» ميشود. در واقع سخن او اين است كه هر يك از ما در يك لحظه ميتوانيم اي ميلمان را چك كنيم، نمابر بفرستيم، پيام كوتاه دريافت كنيم، تماس تلفني برقرار كنيم، فهرست عناوين خبري را از چند منبع مختلف دريافت كنيم و عكسها و يادداشتهاي خودمان را منتشر كرده و دوستانمان را ملاقات كنيم. اينها صورتهاي ارتباطي مختلف است ولي هر يك پيامد خاص خود را دارد زيرا تكنولوژيهايشان هم متفاوت است. براي نمونه پيامك منتقل كننده حاشيههاست؛ زبان طنز را برگزيده و شالوده شكني ميكند. با پيامك نميتوان بحثهاي پر دامنه منطقي مطرح كرد. جان كين ميگويد اينترنت و در مجموع رسانههاي جديد به طور خاص توانستهاند فضاي ديگري به وجود آورند. اين فضاهاي ديگر ميتوانند مستقل از واقعيتهاي سياسي و اقتصادي باشند. هر يك از ما كه شب با وبلاگها، وبسايتها و شبكههاي مختلف سروكار پيدا ميكنيم، يك دنيا را ميبينيم و صبح كه از منزل بيرون ميرويم، دنيايي ديگر را مشاهده ميكنيم. بر اساس كامنتهايي كه دريافت ميكنيم فكر ميكنيم اتفاق مهمي در جامعه افتاده است و وقتي از منزل بيرون ميرويم، ميبينيم گويا اتفاق چندان مهمي نيفتاده است. مسئلهاي كه جان كين در اين ده سال گذشته مطرح كرده اين است كه رسانهها با اطلاعرساني ميتوانند به فرايند تشكيل و تقويت دموكراسي كمك كنند؛ اما بايد توجه داشت كه اين رسانهها با اطلاعرساني ميتوانند به فرايند تشكيل و تقويت دموكراسي كمك كنند؛ اما بايد توجه داشت كه اين رسانهها از جنس رسانههاي قرن 17 و 18 نيستند كه دغدغه حقيقت را داشته باشند بلكه «سرعت» در آنها خيلي مهم است. مهم اين است كه زودتر خبر را برسانيم. حرف بنيادي او اين است كه به كاركرد متفاوت رسانهها توجه كنيم. نبايد از رسانههاي جديد انتظار كاري را كه كتاب و مطبوعات ميكرد، داشته باشيم. از اينجا به ديدگاه سوم – يعني «داگلاس كلز» - ميرسم كه البته نظر جان كين هم به گونهاي با او مشترك است. «كلز» به نقش سرگرم رسانهها اشاره ميكند و ميپرسد چرا صفحه حوادث روزنامهها بيشتر خوانده ميشود؟ چرا رسانههاي جديد جنبه سرگرم كنندگياش بيشتر مورد توجه قرار گرفته و استفاده شده است؟ اين امر منجر به تغييراتي شده است، به صورتي كه حتي ايدئولوژيهاي زمخت و خشن هم سعي كردهاند خود را در قالب سرگرمي و زبان نرم مطرح كنند. به عنوان يك تجربه در ايران اين مصداق قابل ذكر است كه با مراجعه به تاريخ مذهبي ايران ميبينيد كه مقاومت نسبتاً ديرپايي در برابر تكنولوژيهاي جديد مانند بلندگو، راديو و امثال اينها شكل گرفته است. مرحوم دكتر شريعتي شكايت داشت كه پدرش – مرحوم محمدتقي شريعتي – هنگام سخنراني از گلويش خون ميآمد ولي كسي به فكر تهيه بلندگو نبود؛ چرا كه اگر كسي از بلندگو استفاده ميكرد انگار كه مدرنيته را با تمام عوارض آن پذيرفته بود. آل احمد هم همين انتقادها را داشت كه اين مقاومت باعث شد كارايي و كارآمدي اين رسانهها دير مورد توجه قرار بگيرد. ولي الان هر مداح معروفي را كه در تهران ميشناسيد، وبلاگ و وب سايت دارد. با اينكه مداحها معمولاً معرف سنتيترين بخش تبليغات مذهبي هستند ولي ميبينيد كه از رسانههاي جديد استفاده ميكنند.
جان كين ميگويد جنبه جذاب شدن رسانه، سادگي و سهولت آنهاست. كلز اين عنصر را «برجسته شدن حس بينايي در رسانهها» نامگذاري ميكند و ميگويد مغز انسان كه پيوسته در كار دريافت اطلاعات از وروديهاي مختلف است، اين كار را خيلي سادهتر كرده و كنسروي شده؛ يعني اطلاعات و هنر عرضه شده توسط رسانههاي جديد سادهتر و قابل هضمتر است. مبناي سخن او اين است كه وقتي جهان واقعي به تصاوير ساده تبديل ميشود، تصاوير ساده به موجودات واقعي و تلقيهاي محرك رفتارهاي هيبنوتيك تبديل ميشود و مانند حركتهاي هيبنوتيستي انجام ميگيرد؛ مثل هيبنوتيزم ميشود. اين رسانهها چون جذاب، خوب، قابل فهم و در دسترس هستند، فرد را وادار به ديدن «جهان ديگر» ميكنند. اين ديدن، امر تماشا را شكل ميدهد. امر تماشايي يعني برجسته شدن حس بينايي يا ممتد شدن حس بينايي براي درك جهان بيروني. كلز از اينجا به بعد مانند فرانكفورتيها ديدگاه انتقادياي دارد و ميگويد اذهان پيچيده اجتماعي را تبديل به اذهان ساده ميكند، اذهان جمعي را به اذهان فردي تبديل ميكند و به اين ترتيب است كه مفهوم «امر تماشايي» با مفهوم «جدايي»، «بيگانگي» و «انفعال» همبستگي دارد چون فرد با مصرف منفعلانه امور تماشايي از «توليد فعال در زندگي» غافل ميشود. او فرد را در زندگي روزمرهاش مصرف كننده زندگي و نه توليد كننده آن ميبيند. در واقع وقتي فرد از خلوت امن و آرام زندگي خصوصياش بيرون ميآيد، تماشاگر منفعل است و نه كنشگر فعال. در واقع محصول «امر تماشايي»توليد «فرد تماشا كننده» است و نه توليد بازيگر. اين بيننده در واقع مصرف كننده منفعل نظام اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي است. اين است كه اگر چه شكل غيرمستقيم منجر به اطاعت و انقياد ميشود اما اگر تفاوتهايي هم وجود دارد، برنامهريزي شده و قابل فروش است. در واقع او جامعه تماشازاده را نقد ميكند.
غير از زندگي روزمره كه امر تماشايي در آن برجسته شده، كلز به حوزه معماري نيز وارد ميشود. او ميگويد معماري جديد بيشتر در پي نماي بيروني ساختمان است. چرا؟ چون تصوير رسانهاي بر كاركرد آن ساختمان ترجيح دارد در حوزه سياست، احزاب و گروههاي سياسي بيشتر تمايل دارند از خود تصويري مخاطب پسند يا عامه پسند ارائه دهند. در نظر كلز نوعي پوپوليسم، محصول رويكرد تماشايي است. در حوزه فرهنگ رجحان پيدا كردن چشم يا حس بينايي مطرح است. در اين حوزه ميبينيد كه ادبيات جاي خود را به فيلم ميدهد و روند مصرف فيلم در جامعه افزايش مييابد، در حالي كه اين ميزان رشد در ادبيات وجود ندارد يا موسيقيهايي كه داراي جلوه بصري هستند بر موسيقيهايي كه كمتر جلوه بصري دارند، پيشي ميگيرند.
در امر تماشايي – به خصوص با توجه به فرهنگ ايراني – بيشتر دقت كنيم؛ چون فرهنگ ايراني مبتني بر اينكه خلوت و جلوت را ديگران چگونه ميبينند، متفاوت است. در مردم شناسي، اين بحث مطرح ميشود كه اين تفاوت كه ميان اتاق پذيرايي با ساير اتاقها وجود دارد، معرف دوگانگي است چون اتاق ما ديده ميشود و از فقر و نداري ما خبري نيست.
در پايان ميخواهم بگويم امر تماشايي – به خصوص تحت تأثير رسانهها – پديده تأثيرگذار و جديدي است؛ چون همه جا اين رسانهها ما را تحت پوشش قرار ميدهند. به همين دليل است كه دو گونه حرف ميزنيم، دوگونه رفتار ميكنيم و واكنش نشان ميدهيم. اين دو گانه شدن زندگي ما ميتواند متأثر از امر تماشايي باشد كه تحت تأثير تابانده شدن آن نور است. مثلاً من وقتي تدريس ميكنم، به اين فكر ميكنم كه شايد دانشجوي من، بعد ازظهر همان روز سخنانم را در وبلاگش ثبت كرده باشد؛ بنابراين مهم است كه من بر اساس اينكه او در وبلاگش چه مينويسد، سخن بگويم تا نگويند اين كلاس هم مثل كلاسهاي گذشته است كه در پايان آن دانشجو سؤال ميكند: استاد اين حرفها در امتحان ميآيد يا خير؟
ما در حوزه ارتباطات، شروع مطالعات ارتباطي را با گوستاولوبون ميبينيم. او تعبيري دارد به نام «انبوه خلق» كه از مطبوعات شروع ميكند. من امر تماشايي كلز را كه ميخواندم ياد اين نكته افتادم كه مرحوم دكتر كاردان وقتي ميخواسته مفهوم «in the crode» را ترجمه كند، از شعر سعدي گرفته:
همي ياد دارم زعهد صغر
كه عيدي برون ميشدم با پدر
به بازيچه مشغول مردم شدم
در «انبوه خلق» از پدر گم شدم
يعني از زمان كودكي سعدي تا زمان ما، همه به ويژگي فرهنگي و رسانه امروزي به امر تماشايي توجه داريم.