علوم انساني چگونه جايگاهي در زندگي روزمره يكايك افراد يك جامعه دارند و به چه كار جوامع انساني ميآيند؟ كوتاهترين پاسخ به اين پرسش شايد اين باشد كه علوم انساني به ارتقاي كيفيت زندگي انسانها مدد ميرسانند. «در علوم انساني، به طور كلي جهت فكر متوجه انسان به عنوان شخص و زندگي و فعاليت شخصي او و در نتيجه متوجه نتايج انضمامي فعاليتهاي اوست. زيستن به عنوان يك شخص، يعني زيستن در چهارچوب جامعه كه در آن من و ما با هم و در حالت اجتماعي زندگي ميكنند و اجتماع، افق و زمينه آنهاست».(1)
اما گاه چيزهايي هست كه گريزي از آنها نيست و يكي از آنها به تعبير عام پايان اين زندگي است كه آن را «مرگ» ناميدهاند. آيا علوم انساني به مرگ هم ميانديشند يا بايد بينديشند؟ بيشك نه پايان يك چيز را ميتوان از خود آن چيز جدا دانست و نه مرگ از زندگي جداست؛ آن سان كه مرگ عزيزان بخشي از واقعيت زندگي بازماندگان است. با اين اوصاف انديشيدن به مرگ عين انديشيدن به زندگي است. بنابراين اگر علوم انساني ميخواهد به زندگي بينديشد گريز و گزيري ندارد جز آنكه به مرگ نيز بينديشد.
مرگ انديشي پديدهاي نوظهور نيست؛ همان مواجهه هميشگي آدمي است با پايان، با ميل بسط يافتن در زمان و شايد مكان و توامان مواجههاي نامنتظره با احتمال ناممكن بودن آن، با تنهايي ناگزير در تجربه نيستي. هر آنجايي كه آدمي ميزيسته است، مرگ نيز حضور داشته است و مرگ انديشي نيز. همواره زندگي آدميان با كيفيت مرگ آنها مرتبط بوده است و هست. پس اگر علوم انساني به كيفيت زندگي انسانها ميانديشند چارهاي ندارند جر آنكه در كيفيت مرگ آنها نيز تأمل كنند.
نگاهي گذرا به سرآغازهاي مدرنيته و دوران مدرن به وضوح آشكار خواهد كرد كه آنچه به تكنيك و فن بال و پر داد تا جهان مدرن را بسازند چيزي جر تلاش انديشمنداني نبود كه ميتوان آنها را اهالي علوم انساني ناميد. بنيان جهان مدرن را بايد در ميان فيلسوفان، جامعه شناسان، اديبان و هنرمندان جست. هم اكنون نيز در زمانهاي كه تكنيك و فن، شتابان تمامي حوزهها را در مينوردند، باز آنچه بر سازنده بنيان اين جهان و قوام بخش آن است، علوم انساني است. از همين روي است كه حتي ميتوان جديترين پژوهشها درباره فرهنگهاي ديگر و جهاني علوم انساني در هر حوزهاي اذن ورود دارند و به سادگي امكان حذف يا بيتوجهي به آنها وجود ندارد، در حالي كه در ايران ميتوان روندي ديگر را مشاهده كرد؛ چه در ميان برنامهريزان و سياستگذاران، چه در فرهنگ عامه و چه در ميان بسياري از تحصيل كردگان و فرهيختگان، آنچه مشهود است مفروض گرفتن اهميت و جايگاه بيچون و چراي پزشكان و مهندسان و تأثيرگذاري آنها در جريان روزمره امور و شكل دادن به آن چيزهايي است كه در پيش روي ماست و در اين ميان كمابيش جايي براي اهالي علوم انساني نيست. علوم انسانيها نه هويت صنفي دارند و نه تأثير گذارياي آن چنان كه شايسته آنهاست (اگر شايستگياي در كار باشد) و آنگاه كه چنين باشد انديشيدن به كيفيت زندگي انسانها سالبه به انتفاع موضوع خواهد بود و نتيجه آن ميشود كه هم اكنون هست.
جامعه ايران بيشك جامعهاي بس جوان است كه مخاطرات و فرصتهايي توامان را در خود نهفته دارد. اين جمعيت جوان نيرويي را در خود نهفته دارد كه اگر به درستي هدايت شود دستاوردهايي شگفت به همراه خواهد داشت و در غير اين صورت، بحرانهايي جدي دامنگير جامعه ايران خواهد شد. در اينجا باز هم اهالي علوم انسانياند كه بايد در اين باره بينديشند و راهي براي سامان دادن به اين حال و احوال بيابند كه گويا كمتر چنين است. اين روزها نه فقط دانشگاههاي ايراني از كاركرد اصلي خود دور افتادهاند و تنها بحرانهايي ] مربوط به ازدواج، شغل، هويت و … [ كه از انبوه جمعيت جوان ايران بر آمده است را به تعويق مياندازند بلكه دپارتمانهاي علوم انساني نيز كمتر توانايي و شايد تمايلي در انديشيدن به ارتقاي كيفيت زندگي ايرانيان و ايفاي نقش در اين عرصه از خود نشان دادهاند.
اما اين سيل در اين منزل آرام نخواهد گرفت و باز پيش خواهد رفت. جوانان به سنين ميانسالي خواهند رسيد، سپس به كهنسالي و عاقبت در منزل آخر خويش خواهند آرميد. اگر هم اكنون ارتقاي زندگي آنها به جد گرفته نميشود، آن زمان كه اين جمعيت انبوه در آستانه تجربه مرگ قرار گيرند و در ارزيابي آنچه به نام زندگي در نظر گرفتهاند به هر نتيجهاي برسند جز آنكه واقعاً زندگي دست كم براي آنها دير باشد يا به كاري نيايد. در اينجاست كه باز بايد دست به دامان اهالي علوم انساني شد تا نه فقط زندگي امروز ما كه مرگ فرداي ما نيز از ياد نرود.
آنگاه كه اين انبوه جوانان امروز به سنين كهنسالي و مرگ برسند بيشك پرسشهايي بيپاسخ در ذهن خواهند داشت و بحرانهايي را از سر گذراندهاند كه سبب خواهد شد آنان با كهنسالان كنوني متفاوت باشند. شايد آن زمان «اتانازي» جديتر از پيش مطرح شود و مرگ، معنايي ديگر و متفاوت از اكنون داشته باشد. به ديگر سخن در جهاني كه هر روز بيشتر از روز پيش چيزها تغيير ميكنند احتمالاً مسائلي در پيش روي ما خواهند بود كه تأمل در باب آنها و سامان دادن آنها كار اهالي علوم انساني است. با اين اوصاف اگر نيم نگاهي به فرداي پيش رويمان داشته باشيم و لحظهاي به كيفيت زندگي امروز و مرگ فردايمان بينديشيم، بيشتر از پيش علوم انساني را به جد خواهيم گرفت كه بيراه نيست اگر ادعا كنيم نه زندگي و نه مرگ بيعلوم انساني معنايي نخواهند داشت.
پينوشتها:
1- ادموند هوسرل، فلسفه و بحران غرب، ترجمه محمدرضا جوزي، ص 78