ورود شاه به آمريكا
هواپيماي حامل شاه دستور داشت كه به منظور انجام تشريفات گمركي در فورت "لادرديل" فرود آيد. فرح بعدها گفت: «بديهي است كه ما ميبايست در يك فرودگاه ناشناس فرود بياييم»
هيچ كس در اين فرودگاه در انتظارشان نبود، جز يك بازرس كشاورزي كه ميخواست بداند آيا آنها گياهي با خود نياورده و قصد ريختن زبالههايشان را ندارند. شاه به خنده افتاد.
ناچار شدند يك ساعت منتظر بمانند تا مأموران مربوطه از شهر برسند. فرح به خاطر ميآورد:
«اجازه نداشتيم هواپيما را ترك كنيم. من در زمين فرودگاه قدم ميزدم . در درون هواپيما هوا به قدري گرم بود كه ميخواستم قدري هواي تازه تنفس كنم».
سرانجام هواپيما به نيويورك پرواز كرد و در ساعات سرد پيش از سپيده دم 23 اكتبر 1979 در فرودگاه لاگارديا به زمين نشست. به متصديان فرودگاه گفته بودند محموله هواپيما محتوي اشياء گرانبها از بانك مكزيك است.
عمل جراحي شاه
بيمارستان نيويورك كه به مركز پزشكي "گورنل" شهرت دارد، مجتمع بزرگ خاكستري رنگي است در حوالي خيابان شصتم، درست در كنار "ايستريور". اتومبيل شاه در محوطه بيمارستان چرخي زد و در برابر ورودي شيشهاي ايستاد . شاه پياده شد و از هال بيمارستان كه به سبك هنر نو آراسته شده، و از زير كتيبهاي كه رويش نوشتهاند: «دروازه معبدي كه زيبايي نام دارد» عبور كرد و با آسانسور خصوصي به طبقه هفدهم برده شد.
همراهان شاه نام او را در دفتر بيمارستان « ديويد نيوسام» ثبت كردند. يكي از مستخدمين شاه يك نوار پلاستيكي به اين نام به مچ دست او بست. اين نوار در تمام مدتي كه او در نيويورك بسر ميبرد همچنان باقي بود. تا زمان مرگ شاه در همه گزارشهاي پزشكاني كه به وضع او ميپرداختند نام وي «ديويد نيوسام» قيد ميشد. ديويد نيوسام حقيقي كه معاون امور سياسي وزارت خارجه و از ماهها پيش رابط آن وزارت با اطرافيان شاه بود، زياد از اين موضوع خوشش نيامد.
عمل جراحي در بيمارستان به صورت محرمانه بر روي شاه انجام شد و فرداي روز عمل جراحي يعني 24 اكتبر اطرافيان شاه شروع به پخش خبر آن كردند. در حاليكه شاه در طبقه هفدهم بيمارستان خوابيده بود و تظاهركنندگان در خارج فرياد «مرگ بر شاه» ميكشيدند، رابرت آرمائو (*) يك مصاحبه مطبوعاتي ترتيب داد.
شگفت آنكه در اين مصاحبه مطبوعاتي كه درباره وضع مزاجي يك بيمار در بيمارستان صورت ميگرفت، هيچ يك از پزشكان حضور نداشتند. آرمائو آنچه را كارمندانش روز پيش تكذيب كرده بودند، تأييد كرد : شاه به سرطان لنف مبتلاست .
او گفت كه شاه تاكنون به خاطر «مصالح مملكتش» مايل نبوده كه اين خبر منتشر شود. شاه را قبلا پزشكان فرانسوي معالجه كردهاند. وقتي از او پرسيدند چرا شاه به فرانسه نرفته است آرمائو پاسخ داد شاه قبلا در آنجا معالجه شده بوده است. از او پرسيدند در چه تاريخي؟ آرمائو گفت اطلاعي ندارد.
بهترين دستگاههاي پرتو درماني در مركز سرطان بيمارستان كترنيگ ـ اسلون در آن سوي خيابان وجود داشت. مادر شاه را پزشكان همين مركز معالجه كرده بودند و شاه به عنوان سپاسگزاري يك ميليون دلار به بيمارستان مزبور اهدا كرده بود. اما در اين زمان دو تن از رؤساي بيمارستان اصلا مايل به معالجه شاه نبودند. سرانجام بيمارستان زير فشار زياد موافقت كرد. ولي اصرار ورزيدند كه راهروي زيرزميني كه دو بيمارستان را به يكديگر متصل ميكرد، در روز شلوغ و براي امنيت شاه خطرناك است. لذا شاه را بايد شبها براي درمان به آنجا ببرند.
بدين سان شاه را ده بار با آسانسور به زيرزمين و از آنجا با صندلي چرخدار از راهروي زيرزميني به ساختمان روبرو بردند. اين كار بسيار ناخوشايند بود و ترس زيادي وجود داشت. به دلايل امنيتي، خانم راديولژيست هر روز مسير خانهاش تا بيمارستان را عوض ميكرد.
فرح هميشه شوهرش را همراهي ميكرد. ميگويد: «اگر ميگفتند ساعت پنج صبح بياييد، من از خواب برميخاستم و به بيمارستان ميرفتم. گاهي ميگفتند ساعت پنج صبح خوب نيست، ساعت ده بياييد يا اينكه دكتر نيامده و به ييلاق رفته است. با اينكه بيمارستان امروز از پذيرفتن شاه معذور است، زيرا ميترسد مورد حمله تروريستها قرار گيرد».
اين كارها خسته كننده بود.
تاثير تصرف سفارت آمريكا
چند روز پس از آنكه دانشجويان سفارت را اشغال كردند، پاپ پيشنهاد ميانجيگري بين ايران و ايالات متحده نمود. آيتالله خميني با خشم فراوان او را محكوم كرد و پرسيد:
«وقتي كه شاه جوانان ما را در تاوه بو ميداد و پاهايشان را اره ميكرد آقاي پاپ كجا بود؟»
در آمريكا تكاني كه در اثر اشغال سفارت به افكار عمومي وارد شده بود، منجر به خشم گرديد. ميليونها امريكايي حضور شاه در ايالات متحده را علت گروگانگيري ميدانستند و اين اقدام را يك توهين شخصي واقعي تلقي ميكردند. خود شاه نيز به زودي اين مطلب را فهميد. در 8 نوامبر پيامي از طريق دفتر ديويد راكفلر به پرزيدنت كارتر فرستاد و گفت درباره وقايعي كه روي داده است احساس ناراحتي ميكند و اگر دست خودش بود همين امروز امريكا را ترك ميكرد. اما پزشكانش گفته بودند كه در وضعي نيست كه مسافرت كند. وزارت خارجه اطلاع يافت كه «او شبها به شدت عرق ميكند و ممكن است دچار ذاتالريه شده باشد، هر چند گزارش دقيقي از پزشكان واصل نشده .
در اين روزها شاه بيشتر اوقات خود را به نشستن در اتاق بيمارستان، ورقبازي، يا ديدن تلويزيون ميگذراند كه پر بود از اخبار و اطلاعاتي درباره ايران. سواي منظره دائمي تظاهركنندگان در برابر سفارت آمريكا در تهران كه خشم خود را به ايالت متحده نشان ميدادند، مطلب زيادي درباره ايران و پيشينه روابط آن با امريكا و آشوبهاي كنوني آن به بينندگان امريكايي گفته ميشد و آنان درباره اين كشور اطلاعاتي كسب ميكردند كه از زمان جنگ ويتنام در مورد هيچ كشوري به آنها داده نشده بود.
همه روزه كارشناسان و سياستمداران و ورزنامهنگاران و دانشگاهيان يكي پس از ديگري در برابر دوربينهاي تلويزيون حاضر ميشدند و نظريات تحليلي خود را ارائه ميدادند. همه اين تحليلها منطبق با واقعيت نبود، اما بيشترشان نسبت به شاه نظر خصمانه داشت و او را دزد و شكنجهگر و گرفتار جنون خودبزرگ بيني معرفي ميكرد.
اين وقتگذراني بر ترس ذاتي شاه افزود و برايش يقين حاصل گرديد كه واقعا يك توطئه غربي عليه او وجود داشته است.
فرار از نيويورك
يك روز كارتر با شتاب هر چه تمامتر لويد كاتلر مشاور خود را به ديدار شاه فرستاد . كاتلر خواهش كرد كه شاه بيدرنگ و بيسر و صدا عازم پايگاه هوايي لك لند در تكزاس شود. كاتلر گفت در آنجا بيمارستان خوبي وجود دارد و او ميتواند تا وقتي كه دولت امريكا كشور ديگري را برايش بيابد در آنجا در نهايت آسايش بسر برد. شاه موافقت كرد. موضوع را به فرح اطلاع داد و گفت بايد همان شب حركت كنند.
بعدها فرح تعريف كرد: «نميتوانستم با هيچ كس صحبت كنم، حتي با مادرم، حتي با فرزندانم. وضع بسيار دشواري بود». او فقط چند ساعت براي بستن جامهدانها فرصت داشت و نميدانست چه چيزهايي با خودش بردارد. ميبايست پيش از سپيدهدم حركت كنند. دختر كوچكش ليلا كه فقط نه سال داشت در خانه بود. صبح روز بعد كه از خواب بيدار شد و به جستجوي مادرش پرداخت، فهميد كه او رفته است.
اندكي پيش از سپيده دم روز دوم دسامبر، دكتر كين نوار پلاستيكي را كه نام ديويد نيوسام بر روي آن نوشته شده بود از مچ دست شاه باز كرد. شاه را با صندلي چرخدار از اتاق خارج ساختند و از راهروهاي ساكت و خلوت بيمارستان عبور دادند. سايههاي تاريك افراد مسلح «اف بي آي» چنان او را دوره كرده بودند كه انسان بياختيار به ياد فيلمهاي گانگستري سالهاي 1930 ميافتاد . او را از زيرزمينهايي كه ديوارهاي كثيف سرد خاكستري داشت و مملو از اثاث شكسته و ماشينآلات و چرخدستيهاي مخصوص خاكروبه بود به درون گاراژي بردند كه پر از مأمورين امنيتي بود. اتومبيلهاي فراريان غرشكنان از سربالايي پاركينگ بالا رفتند و وارد خيابان هفتاد و يكم كه هنوز تاريك بود شدند.
نظير همين اسكورت براي فرح و سگها فراهم شده بود. فرح ميگويد:
«مأمورين «اف بي آي» با دستگاههاي واكي ـ تاكي و هفت تيرها و قيافهها جدي و بدون لبخند در همه جا حضور داشتند و ميكوشيدند خود را نامحسوس جلوه دهند. در نظر او كه از شوهرش جوانتر بود اين منظره «مثل فيلمهاي جيمزباند» بود. مأمورين «اف بي آي» و سيا در اتومبيل من قرار گرفتند و چند وانت سرپوشيده مملو از مأمورين امنيتي در جلو و عقب ما راه ميپيمودند».
كاروان اتومبيلها از خيابانهاي تاريك و سرد و خلوت قبل از سپيده دم عبور كرد و به سوي فرودگاه لاگارديا رفت. در آنجا يك فروند هواپيماي «دي سي 9» متعلق به نيروي هوايي امريكا بوسيله مرداني كه نيمتنههاي ضد گلوله پوشيده بودند و مسلسل دستي داشتند محاصره شده بود. آنها دسته جمعي سوار شدند و هواپيما بيدرنگ از زمين برخاست.
هواپيما به سوي جنوب غربي ميرفت و هوا رفته رفته روشن ميشد. آنها در حدود ساعت صرف صبحانه در لك لند به زمين نشستند.
پناهگاه جديد
در لكلند نيز تدابير امينتي بسيار شديد بود. پس از اداي احترام و دست دادن، افراد نظامي بدون هيچ نزاكتي آنان را به درون آمبولانسي راندند كه بيدرنگ آژيركشان از فرودگاه خارج شد و شاه و ملكه با قيافههاي عبوس در درون آن نشسته بودند و با هر تكان و تمركز شديد به جلو و عقب تاب ميخوردند.
در اين هنگام بدترين لحظات اين سفر طولاني و دور دنيا براي فرح فرا رسيد. آمبولانس با صدايي گوشخراش توقف كرد. درها باز شد و از آنان خواستند كه پياده شوند. ناگهان خودشان را در درون بخش رواني بيمارستان نظامي يافتند. مرداني با روپوشهيا سفيد، پرستاران مرد كه شبيه گوريل بودند، پنجرههاي ميلهدار، نوعي احساس خردكننده افسردگي و پايان كار. نظاميان به آنان گفتند اين امنترين محل در پايگاه است . ملكه منفجر شد.
او از آن لحظات چنين ياد ميكند: «خدايا بعد از اين همه فشار و بيخوابي و بيداري در سراسر شب اكنون ما را به بخش رواني آوردهاند. شايد پنج دقيقه پيش ديوانگان روي اين تختها خوابيده بودهاند. احساس وحشتناكي بود. شوهرم را در اتاقي جا دادند كه فاقد پنجره بود».
او نيز به دوروبر اتاقش نگريست. يك ميكروفون در سقف كار گذاشته بودند كه گمان كرد براي دستور دادن به بيماران است. در ورودي از درون فاقد دستگيره بود. او بشدت احساس خفقان كرد. اما دست كم پنجرهاي داشت. كوشيد پرده را عقب بكشد. يك پرستار مرد وارد شد و او را از اين كار منع كرد.
ملكه گفت: "من ديوانه خواهم شد. بايد آسمان را ببينم و كمي هوا تنفس كنم. " پرده را باز كرد. پنجره فقط به مقدار كمي باز ميشد و پشت آن ميلههاي آهنين داشت ولي بهرحال بهتر از هيچ بود. ميگويد: "ناگهان اين پنج سانتيمتر هوا زندگي من شد. " واقعا ترسيده بود كه دستگاه حكومتي كارتر آنها را ربوده باشد. بر سر مارك مرس فرياد كشيد: "آيا ما در زندان هستيم؟ آيا كارتر ما را زنداني كرده است؟ آيا در بازداشت بسر ميبريم؟" كسي نميدانست بعد چه خواهد شد. شايد از آمريكا اخراج شوند. شايد به ايران بازگردانده شوند. او و شوهرش به هيچ وجه به كارتر اعتماد نداشتند.
وقتي به ملكه اجازه دادند از تلفن استفاده كند، قدري آسوده خاطر شد. به دوستانش تلفن كرد كه بگويد كجا هستند و گفت: "اگر خبري از ما نشنيديد بدانيد در اينجا به سر ميبريم. " سپس در سلول خود در كنار ميز نشست و شروع به نوشتن كرد. "نوشتن چيزي يا هر چيزي براي وقتگذراني و ديوانه نشدن. "
چند ساعت گذشت تا آنها را از سلولهايشان خارج كردند. ملكه ميگويد: "بعدا به من گفتند كه خدا را شكر كنيد كه اتاق پهلوئي را نديديد چون پر از غل و زنجير بود. "
فشار افكار عمومي براي اخراج شاه
روز به روز اشتياق كاخ سفيد به اينكه شاه هر چه زودتر از آمريكا برود بيشتر ميشد. نظر جيمي كارتر اين بود كه به شاه فقط به منظور معالجه اجازهي ورود داده شده و اكنون كه اين كار انجام شده است او بايد خاك آمريكا را ترك گويد. او اطمينان داشت اگر شاه را بيرون كند خواهد توانست گروگانها را به خانههايشان بازگرداند. اميدوار بود اين كار قبل از عيد ميلاد مسيح صورت بگيرد.
در واقع دلايل زيادي در دست نبود كه نشان بدهد عزيمت شاه از آمريكا به آزادي گروگانها كمك خواهد كرد. مقامات ايراني مرتبا هشدار ميدادند كه فقط بازگشت او و حضور وي در دادگاه براي "كليه جناياتي كه مرتكب شده است ميتواند باعث آزادي گروگانها شود. " با اين حال كارتر مايل بود او هر چه زودتر از ايالات متحد بيرون برود.
يك واقعه شگفتانگيز ديگر نيز روي داد. هر چه اقامت شاه طولانيتر ميشد، بخشهاي عظيمي از ملت آمريكا از او روگردان ميشدند. هر چه گروگانگيري طولانيتر ميشد، ناتواني آمريكا نوميدكنندهتر و خفتبارتر ميشد.
بخشي از اين خشم را سياستمداران صريحاللهجه ابراز نمودند. ادوارد كندي كه در آن هنگام تازه مبارزات انتخاباتي خود را براي انتصاب به نامزدي حزب دموكرات در برابر كارتر آغاز كرده بود، اظهار كرد:
"شاه يكي از خشنترين رژيمها را در تاريخ بشر اداره ميكرده است. " و پرسيد "چرا بايد به اين شخص اجازه داده شود با ميلياردها دلاري كه از ايران دزديده بيايد و در اينجا استراحت كند در حاليكه اسپانيايي تباران فقيري كه طبق قانون در آمريكا مستقر شدهاند بايد نه سال منتظر بمانند تا به فرزندانشان اجازه ورود داده شود؟"
يك بحث موازي در ستون نامههاي وارده نيويورك تايمز آغاز شد كه چرا و چگونه بايد شاه را محاكمه كرد. پارهاي از نويسندگان پيشنهاد كردند كه يك دادگاه بينالمللي تشكيل شود. مقامات انقلابي ايران اشاره به دادگاه نورنبرگ كردند.
در ميان بعضي از اعضاي مطبوعات و نويسندگان، اين فكر گسترش يافت كه تنها كار شرافتمندانهاي كه براي شاه باقي مانده اين است كه خودش را فدا سازد و براي حضور در دادگاه به ايران برگردد. بدين سان خواهد توانست آبروي از دست رفتهاش را بازيابد.
جيمي برسلين مقالهنويس نيويورك ديلي نيوز در ستون مخصوص خودش نوشت:
« در يك جايي بايد شيپوري وجود داشته باشد كه اين مرد را از خواب بيدار كند و بدون هيچ فشار يا وعدهاي وادار به عملي مجرد سازد كه به خطر جاني ديگران خاتمه دهد.»
برسلين با نقل قول از كتاب داستان دو شهر نوشته چارلز ديكنس اعلام داشت كه تسليم اختياري شاه بهترين كاري خواهد بود كه تاكنون انجام داده است و افزود:
«او مردي است كه يك فرصت منحصر به فرد براي ابراز نجابت واقعي به او عرضه شده است تا زندگي كساني را كه اكنون در اسارت به سر ميبرند و كودكاني كه بعد از آنها متولد خواهند شد، نجات دهد.»
شاه هيچ نشانهاي از اينكه اين شيپورها را شنيده است از خود ابراز نكرد. در برابر پيشنهاد باربارا والترز خبرنگار تلويزيون «اي بي سي» گفت: «تاكنون دشمنانم صفات متعددي به من نسبت دادهاند، اما هيچ كس مرا احمق خطاب نكرده است.» ولي مثل هميشه مساله اين بود كه به كجا بروند؟
دردسري به نام شاه
وزارت خارجه آمريكا دنيا را براي يافتن سوراخي براي آنها جستجو ميكرد. فهرست كشورهايي كه ممكن بود به آنها اجازه ورود بدهند چندان دلگرم كننده نبود. سايروس ونس به كارتر گزارش داد در ميان كشورهايي كه بلافاصله پاسخ منفي نداده بودند كاستاريكا و پاراگوئه و گواتمالا و ايسلند و تونگا و باهاما و آفريقاي جنوبي و پاناما وجود داشتند. اما بيشترشان بياندازه مردد بودند. گواتمالا متعاقب حمله كندي موافقت خود را پس گرفت.
هادينگ كارتر سخنگوي ونس به روزنامهنگاران اظهار داشت كه دستگاه حكومتي هنوز اميدوار است كه شاه هر چه زودتر امريكا را ترك گويد ولي تا زماني كه جايي برايش يافت نشده آزاد است بماند، و افزود: «ما نميتوانيم كسي را كه هيچ پناهگاهي ندارد سوار يك قايق ساحلي كنيم و از آبهاي ساحلي خود دور سازيم.»
البته هنوز مصر وجود داشت. بلافاصله پس از آنكه مكزيك با اقامت شاه مخالفت كرد، سادات دعوت خود را به بازگشت شاه تجديد كرد. اما هم "حسني مبارك" (معاون رئيسجمهوري) و هم "اشرف غربال" (سفير مصر) در آمريكا به واشنگتن توصيه كردند كه بازگشت او جز به تيره شدن روابط مصر با ساير كشورهاي عرب كه هم اكنون نيز خوب نيست، كمكي خواهد كرد.
كارتر در دفتر خاطرات روزانهاش نوشت:
«وضع از اين قرار است كه من مايلم او به مصر برود ولي نميخواهم به سادات صدمهاي برسد، سادات مايل است او در ايالت متحد بماند ولي نميخواهد به من صدمهاي وارد شود.» به نظر ميرسيد كه هيچ راهحلي وجود ندارد. اما در اين هنگام يك شواله نسبتاً غيرعادي تاختكنان به نجات كارتر شتافت.
ژنرال "عمر توريخوس" (ديكتاتور پاناما)، هنگامي كه مخالفت مكزيك با ورود مجدد شاه اعلام شد در لاس وگاس مشغول تماشاي يك بوكس بازي حرفهاي پانامايي بود. در روحيه حاكم بر لاس وگاس، ژنرال از دستيارانش پرسيد كه آيا گمان ميكنند شاه ورق مهمي در بازي باشد؟ توريخوس يك قمارباز درجه يك بود.
جردن دستيار وفادار كارتر، مامور شد به شاه بفهماند كه آمريكا مايل است او به پاناما برود.
شاه گفت: «اطمينان دارم اطلاع داريد كه من مايلم هر كاري از دستم ساخته است در كمك به كشورتان در حل بحران گروگانگيري بكنم. نميخواهم براي اين قضيه وحشتناك مورد سرزنش تاريخ قرار بگيرم.»
جردن گفت دستگاه حكومتي معتقد است مادام كه شاه در آمريكا بسر ميبرد بحران گروگانگيري حل نخواهد شد.
شاه گفت اشخاصي كه دست به گروگانگيري زدند كمونيستهاي ديوانهاي هستند كه با منطق نميشود با آنها كنار آمد. او گفت آماده است كه آمريكا را ترك كند اما مسئله اين است كه به كجا برود؟ پرسيد: «آيا به اتريش و سوئيس هم مراجعه شده است؟»
جردن گفت كه هر دوي كشورها جواب رد دادهاند. شاه بشدت ناراحت شد. روابط او با برونو كرايسكي هميشه خوب بود. و در سوئيس نيز از سالها پيش مالك خانهاي بود. با صداي خفه و غمناكي به جردن گفت: «مثل اينكه در اين دنياي بزرگ هيچ كشوري حاضر به پذيرفتن من نيست. جردن فوراً جواب داد: «اعليحضرتا اينطور هم نيست.» شايد هم اين پاسخ شاه سابق را تشويق كرد. آنگاه جردن مانند يك شعبدهباز از درون كلاهش پاناما را بيرون كشيد. شاه آشكارا خوشحال نشد.
شكايت كرد كه توريخوس «از سنخ ديكتاتورهاي آمريكاي جنوبي است.» بعدها جردن نوشت كه از شنيدن اين سخن يكه خورده است. مگر خود شاه ديكتاتور نبود؟ كوشيد محسنات توريخوس را براي شاه شرح دهد و گفت از زماني كه كارتر زمام امور را در دست گرفته، سواي سادات او جالبترين شخصيتي است كه ملاقات كرده است. حافظهي جردن ياري نميكند كه واكنش شاه را نسبت يه اين قضاوت بازگويد.
نيز جردن اظهار داشت كه توريخوس مرد باصداقتي است و ميكوشد در كشورش رژيم دموكراسي برقرار سازد. وسوسه شده بود به شاه بفهماند كه اين «ديكتاتور» كارهايي كرده است كه اگر او كرده بود رژيمش ساقط نميشد.
آمريكايي مرموزي كه از ابتداي خروج شاه او را همراهي ميكرد و تا لحظه مرگ شاه در كنار او بود و همه امور شاه را شخصا كنترل و برنامه ريزي ميكرد.
منبع:
آخرين سفر شاه، ويليام شوكراس، عبدالرضا هوشنگ مهدوي، نشر البرز 1371.