و نيز:
و يكي از آن دو سخن يحيي را شنيده، پيروي او نمودند... او اول برادر خود شمعون را يافته به او گفت: مسيح را (كه ترجمه آن كرستُس است) يافتيم. [53]
از زمره دعاهاي مسيحيان صدر مسيحيت اين بود: «ماران اَتا» و معناي آن اين است: «اي خداوند (عيسي) بيا.»[54] از سوي ديگر در جوامع يونانيزبان آن دوره، واژه «يسوس[55]» بهمعناي «شفا دادن[56]» بوده است و يقيناً اطلاق آن به عيسي از سر اتفاق نبوده است.
در ساير فقرات عهد جديد نيز مراد از «مسيح» همان «پادشاه خداوند» و يا «خداوند پادشاه» است كه در ميان بنياسرائيل مفهومي كاملاً آشنا و رايج بوده است. اين معنا بهويژه در رساله مكاشفه يوحنا با همان مضمون اسطورهاي و پيشگويانه يهود تكرار شده است:
در آسمان شنيدم كه ميگويد اكنون نجات و قوت و سلطنت خداي ما و قدرت مسيح او ظاهر شد... [57]
در رسالههاي ديگر عهد جديد نيز ميان مفاهيم «داود» و «مسيح» و «خداوند» و «نجات» پيوند برقرار ميشود:
كه امروز براي شما در شهر داود نجاتدهندهاي كه مسيح خداوند باشد متولد شد. [58]
و نيز:
و در هيچكس غير از او نجات نيست؛ زيرا كه اسمي ديگر زير آسمان به مردم عطا نشده كه بدان نجات يابيم. [59]
اما چگونگي انتقال باور مسيحايي يهود در عهد عتيق به عهد جديد در تلاش نويسندگان اناجيل و بهويژه در بيان چگونگي زندگي و احوالات و اقوال عيسي مسيح منعكس شده است. براي ورود به اين مقوله، مناسب است كه به استناد عهد جديد، از تولد و طفوليت عيسي فقراتي را نقل كنيم:
و چون ايشان روان شدند ناگاه فرشته خداوند در خواب به يوسف ظاهر شده گفت برخيز و طفل و مادرش را برداشته به مصر فرار كن و در آنجا باش تا به تو خبر دهم؛ زيرا كه هيروديس طفل را جستجو خواهد كرد تا او را هلاك نمايدـ پس شبانگاه برخاسته طفل و مادر او را برداشته بهسوي مصر روانه شدـ و تا وفات هيروديس در آنجا بماند تا كلامي كه خداوند به زبان نبي گفته بود تمام گردد كه از مصر پسر خود را خواندم. [60]
ملاحظه ميشود كه در گزارش متي از ماجراهاي قبل از تولد عيسي، شرايط و زمينههايي به تصوير كشيده ميشود كه عيناً در مورد موسي عليه السلام در سرزمين مصر وجود داشته و چنان وانمود ميشود كه عيسي عليه السلام همانند موسي عليه السلام در هنگاميكه حاكمان ستمگر، اولاد ذكور را به قتل ميرساندند، پا به عرصه وجود گذارده و جالب اينكه يوسف نامي (همسر مريم عذرا) از طرف خداوند مأموريت مييابد كه به اتفاق مريم و طفلي كه زاده شده از شهر و ديار خود عزيمت كرده به سرزمين مصر سفر كنند!
اين گزارش در ساير اناجيل ديده نميشود و ابواب نخستين اناجيل عمدتاً به بشارتهاي يحياي تعميددهنده و بيان برخي علايم و آثار پديدار شدن نجاتدهنده قوم اسرائيل و بهطور مشخص خبر دادن قبلي الياس در اين زمينه اختصاص دارد. از باب قياس و مشابهت ميبينيم كه «ايلياي» عهد عتيق با عنوان «الياس» در عهد جديد ظاهر ميشود، كسي كه آمدن موعود (مسيح) بنياسرائيل را بشارت ميدهد:
زيرا جميع انبيا و تورات تا يحيي اخبار مينمودند، و اگر خواهيد قبول كنيد، همان است الياس كه بايد بيايد. [61]
شاگردانش از او پرسيده گفتند پس كاتبان چرا ميگويند كه ميبايد الياس اول آيد. او در جواب گفت البته الياس ميآيد و تمام چيزها را اصلاح خواهد نمود، لكن به شما ميگويم كه الحال الياس آمده است و او را نشناختند... آنگاه شاگردان دريافتند كه درباره يحيي تعميددهنده بديشان سخن ميگفت. [62]
در فقره مذكور «الياس» همان «يحياي تعميددهنده» تلقي شده است. اضافه كنيم كه در منابع يهوديـ مسيحي، يحياي مذكور موعظهگري است از فرقه «اِسنيها» كه در منطقه فلسطين نزديك شدن ملكوت خداوند را نويد ميداده است.
و نزديك به ساعت نهم عيسي به آواز بلند صدا زده گفت: ايلي ايلي لما سبقتني، يعني الهي الهي مرا چرا ترك كردي؟ اما برخي از حاضرين چون اين را شنيدند گفتند كه او الياس را ميخواند. [63]
و در اين فقره و مشابه آن، «الياس» با خداوند يكسان گرفته شده است.
و بالاخره در فقره ذيل كه تأثير واضح مضامين عهد عتيق در عهد جديد قابل مشاهده است، عيسي مسيح با دو چهره اسطورهاي يهود، يعني «موسي» و «الياس» به گفتوگو مينشيند:
و از اين كلام قريب به هشت روز گذشته بود كه پطرس و يوحنا و يعقوب را برداشته بر فراز كوهي برآمد تا دعا كند، و چون دعا ميكرد هيئت چهره او متبدّل گشت و لباس او سفيد و درخشان شد، كه ناگاه دو مرد، يعني موسي و الياس با وي ملاقات كردند... و درباره رحلت او كه ميبايست به زودي در اورشليم واقع شود، گفتوگو ميكردند. [64]
نكته حائز اهميت آن است كه بنابر آنچه كه در ابتداي انجيل متي مبني بر شجرهنامه عيسي مسيح و اتصال آن به داود نبي آمده، در باب خصوصيات «مسيحا» و نجاتدهنده قوم نيز از «داود» و ويژگيهاي او به كرّات نام برده ميشود. در مجموع بهنظر ميرسد بخش عمدهاي از آنچه كه درباره دو چهره داود و الياس در عهد عتيق ديده ميشود، به اوصافي كه درباره عيسي مسيح ذكر شده، انتقال داده شده است:
پس چون به دست راست خدا بالا برده شد روحالقدس موعود را از پدر يافته اين را كه شما حال ميبينيد و ميشنويد ريخته است؛ زيرا كه داود به آسمان صعود نكرد لكن خود ميگويد خداوند به خداوند من گفت بر دست راست من بنشين. [65]
داود عهد عتيق و عيساي عهد جديد هر دو بر دست راست خداوند جاي دارند:
خداي پدران ما آن عيسي را برخيزانيد كه شما به صليب كشيده كشتيد، او را خدا بر دست راست خود بالا برده سرور و نجاتدهنده ساخت تا اسرائيل را توبه و آمرزش گناهان بدهد. [66]
با اين وصف ميتوان گفت آرمان مسيحايي يهود در آن عصر چنين بود: ظهور نهالي از خاندان داود و تأييد الياس در اين زمينه و پادشاهي مقتدر او بر زمين آنگونه كه در عهد عتيق وعده داده شده است:
و بعضي گفتنتد او مسيح است و بعضي گفتند مگر مسيح از جليل خواهد آمد، آيا كتاب نگفته است كه از نسل داود و از بيت لحم [يعني آن] دهي كه داود در آن بود مسيح ظاهر خواهد شد. [67]
«شائيل در جواب او گفت: اي استاد تو پسر خدايي، تو پادشاه اسرائيل هستي.»[68]
«و پيلاطس تقصير نامه نوشته صليب گذارد و نوشته اين بود عيسي ناصري پادشاه يهود.»[69]
«و اينك من موعود پدر خود را بر شما ميفرستم پس شما در شهر اورشليم بمانيد تا وقتيكه بهقوت از اعلي آراسته شديد.»[70]
«من عيسي فرشته خود را فرستادم تا شما را در كليساها بدين امور شهادت دهم من ريشه و نسل داود و ستارة درخشندة صبح هستم.»[71]
«و من ملكوتي براي شما قرار ميدهم چنانكه پدرم براي من مقرر فرمودـ تا در ملكوت من از خوان من بخوريد و بنوشيد و بر كرسيها نشسته بر دوازده سبط اسرائيل داوري كنيد.»[72]
در بخشي از انجيل متي و در بيان احوالات عيسي مسيح آمده است كه وي قبل از عزيمت به اورشليم، سه تن از شاگردان او را روي كوهي ميبينند كه در جامهاي درخشان با موسي و الياس مشغول گفتو گو است. در همين حين صدايي از آسمان وي را «پسرخدا» اعلام ميدارد[73]. پس از اين واقعه، شاگردان وي ازاو درباره الياس سئوال ميكنند و عيسي به كنايه يحياي تعميد دهنده را همان الياس عهد عتيق معرفي ميكند. [74]
اما بهجاست كه بدانيم واكنش يهوديان فلسطين در برابر معجزات عيسي مسيح چه بوده و نوشتههاي مقدس يهوديان پس از اين دوره چه تصويري از عيسي مسيح عرضه ميكنند؟
يهوديان، معجزات عيسي را به عوامل شيطاني نسبت ميدهند؛ آنان در هر مورد از پذيرفتن مسيحاي مصلوب امتناع ميكنند؛ آنان در برخورد با داستان رستاخيز عيسي پاسخ ميدهند كه شاگردانش، بدن او را دزديدند. ايشان داستان انجيل را به طور كلي رد نميكنند، ولي تفصيلات آن را در مفهومي مخالف با مفهوم مسيحيان توضيح ميدهند.... [75]
مهمتر از همه، با تأمل در آيات عهد جديد معلوم ميشود كه عيسي مسيح به دلايل مختلف نهتنها بهعنوان «نبي منتظر» يهوديان مورد قبول آنان واقع نشد، بلكه حتي بهعنوان «پادشاه يهود» نيز ظاهر نگرديد:
و اما عيسي چون دانست كه ميخواهند بيايند و او را به زور پادشاه سازند، باز تنها به كوه برآمد. [76]
در اين روايت، عيسي و يارانش تنها به اجتماع در هيكل و انجام عبادتـ حتي پس از عروج عيسيـ تمايل داشتند:
«و هر روز در هيكل به يك دل پيوسته ميبودند.»[77]
«و خدا را حمد ميگفتند و نزد تمامي خلق عزيز ميگرديدند.»[78]
و براي آنكه با تأسيّ به تورات كه بيان داشته غير از موسي شريعتگذاري در ميان بنياسرائيل ظهور نخواهد كرد و هيبت و قدرت و جلالت او را نخواهد داشت[79]، در اناجيل نيز عيسي مسيح شكستخورده، مغلوب و منفعل[80] توصيف شده و اعلام ميشود كه «پادشاهي او از اين جهان نيست»:
عيسي جواب داد كه پادشاهي من از اين جهان نيست. اگر پادشاهي من از اين جهان ميبود خدّام من جنگ ميكردند تا بيهوده تسليم نشوم، ليكن اكنون پادشاهي من از اين جهان نيست. [81]
و هم چنين:
«... ايشان از جهان نيستند، چنانكه من از جهان نميباشم.»[82]
اما به غير عهد عتيق و عهد جديد، وضعيت در ديگر متون مقدس يهود، يعني تلمود و اجزا و ملحقات آن بهگونهاي ديگر است.
در مجموعه تلمود و در ميشنا هرگز به «عيسي» يا «مسيحيت» اشارهاي نشده است، ولي گمارا اشارات بسياري به هر دو دارد؛ بدين نحو كه عيسي يا «يهوشع بن پنديرا» (يا «بن استارا») در گمارا چهرة مهآلودي است كه در زمان فرمانروايي اسكندر جانيوس (سالهاي 103ـ 78 قبل از ميلاد)، وي در مصر جادوگري ميآموزد، قوم را گمراه ميكند و از اين رو سنگسار شده، در آن ديار به دار آويخته ميشود. وي با لقب هنصري (ناصري) نيز خوانده شده است. [83]
رواج افسانه «پنديرا» توسط يهوديان ظاهراً واكنشي در جهت مخدوش كردن و ترديد در معجزات عيسي و حتي تشكيك در وجود تاريخي او بوده است. برخي از نويسندگان و عالمان يهودي بر اين باور بودند كه عيسي نميتوانست همان مسيحاي قوم يهود باشد؛ زيرا به دست «الياس» تدهين نشد و به همين جهت گرفتار و مصلوب گرديد و حتي مصلوب شدن او كفارهاي بود براي اين ادعاي كذبش كه او مسيحا است:
اين شخص كه خود را مسيحا ميناميد، چنان خوار و ذليل بود كه آخرين لعنت... در شريعت خدا (تورات) به او تعلق گرفت، زيرا مصلوب شد. [84]
در اواخر قرن دوم ميلادي شخصي به نام «سلسوس[85]» از زبان يك يهودي ميگويد كه عيسي درواقع فرزند شخصي به نام «پنديرا» در مصر بوده و در آنجا جادوگري آموخته بود. بعدها «اريژن اسكندراني[86]»، عليه همين «سلسوس» رسالهاي مينويسد و از مسيحا بودن عيسي دفاع ميكند.
ترديدي نيست كه ظهور عيسي مسيح در جامعهاي واقع شد كه انديشه مسيحايي در آن بسيار ريشه دوانيده بود و تصور عام مردم آن بود كه منجي و پادشاه آنهاـ آنگونه كه در عهد عتيق توصيف شدهـ براي نجات آنها و برقراري حكومت داود و سليمان به زودي ظاهر ميشود. اما نخستين پرسش در زمان عيسي آن بود كه آيا مسيحاي عهد عتيق همين شخص است يا خير؟ يك پاسخ آن است كه مطالعات انتقادي معاصردر اين باب نتيجة واحدي را عرضه نكرده است و به طور مثال، نويسنده كتاب عيسي، اسطوره يا تاريخ چنين عقيده دارد كه:
رابرتسون حاضر است امكان وجود يك عيساي تاريخيـ و شايد بيش از يكي را ـ كه در داستان انجيل سهمي داشته، بپذيرد. ممكن است آموزگار يا آموزگاراني به نام عيسي يا چند آموزگار با نامهاي گوناگون و لقب مسيح، (كه بسياري از آنان معروفند) برخي از سخنان اناجيل را بر زبان آورده باشند. عيساي كتاب تلمود كه بيش از يك قرن پيش از تاريخ سنتي تصليب سنگسار گرديد و در آخر به دار آويخته شد، شايد واقعاً وجود داشته و بهگونهاي در سنت مسيحي سهيم باشد... (در ميان يهوديان يكي از چهرههاي اساطير يشوع است) يشوع يك چهرة اسطورهاي است و اين نام (بهمعناي «يهوه نجات است» يا «يهوه نجات ميدهد») پيش از آنكه يك نام انساني باشد، نامي الهي است... (توضيح اينكه) به گفته رابرتسون، در قرن اول ميلادي در فلسطين و در ميان «جوامع پراكندة» يهوديان، يك آيين پنهاني بسيار قديم وجود داشت كه مراسم اصلي آن، مراسم رمزي مرگ يك «منجيـ خدا» به نام «يشوع پسر پدر» بود. يك نمايش آييني كه هر سال در بهارـ به عنوان يادگاري از رسم ما قبل تاريخي قرباني انسانـ انجام ميشد، (و در طي آن) مصيبت و رستاخيز يشوع را ارائه ميداد.
پس از سقوط اورشليم و ويراني معبد به سال 70 ميلادي اسطورة منجيـ خدا با رؤياي مسلط بر يهوديان در باب يك منجي كه به نظم كنوني جهان پايان خواهد داد و «ملكوت خدا» را بر پا خواهد كرد، تركيب شد. اين آيين، نقش تبليغي بر عهده گرفت و با تعميد به نام «يشوع مسيحا» كه پس از ترجمه به يوناني «يسوس كريستوس» (Jesus Christus) ـ عيسي مسيحـ شد، افرادي به آن آيين پا نهادند. در اين مرحله، چهره پيلاطس بهعنوان نماينده دولت منفور روم، به اين نمايش آئيني افزوده شد و داستان شكل تاريخي به خود گرفت. [87]
در برخي آثار و منابع كهن يهود، «مسيحا» بهصورت موجودي فوقطبيعي توصيف شده كه لباس انساني بر خود پوشيده است و همين موجود در عهد جديد با القابي مانند «مسحشده[88]»، «برگزيده» و مهمتر از همه «پسر انسان» ملقب گرديده است. [89]
بايد توجه داشت كه انديشه نجات و موعودگرايي در كتاب مقدس بهطور صريح و مستقل و به دور از تعابير مجازي و استعاري مطرح نگرديده است. ميدانيم كه ساختار ادبي كتابها و رسايل عهدين، سخت وابسته به تمثيل و تشبيه و مجاز است و از سويي ديگر، مفاهيم بهكار رفته در يك موضوع، با موضوعاتي ديگر در حاشيه آن ارتباط تنگاتنگ دارد. بهطور مثال، منجيگرايي يهود با مفاهيمي هم چون «روز موعود»، «روز داوري»، «هزارهگرايي»، «رستاخيز» و «ملكوت خداوند» كاملاً پيوستگي دارد و از اين رو براي فهم دقيقتر هريك از معاني مذكور، از مفاهيم وابسته بدان نيز بايد آگاهي حاصل كرد. از زمره مفاهيم مرتبط به موعودگرايي و انديشه نجات يهود، مفهوم «هزارهگرايي[90]» در ادبيات كتاب مقدس است.
بهطور ساده، «هزارهگرايي» اعتقاد به بروز تحول يا رويداد عظيمي است كه در آغاز يا پايان هر هزار سال بهوقوع ميپيوندد و بهدنبال آن تمامي حوادث هزارساله تحت تأثير همان تحول نخستين قرار خواهد گرفت. مجموع اين حوادث، گويي در جهت تحقق هدفي خاص محقق ميشوند و بدين ترتيب كل حركت تاريخ در مسير معيني رقم خواهد خورد كه اين حوادث، مقدمات آن بهشمار ميروند. يك عقيده قديمي وجود داشت كه جهان، شش هزار سال ادامه خواهد يافت و در هزاره هفتم نابود خواهد شد. اين هزارهها با تعداد روزهاي آفرينش تناسب دارد. نخستين دوهزاره را «باير» (به عبري: تُهو) ميدانستند؛ زيرا هيچ وحياي در آن نبود. دوهزاره دوم دوران شريعت (تورا) يا وحي بود و دوهزاه سوم را روزگاري ميدانستند كه آمدن مسيحا در آن انتظار ميرود (يوموت هَماشيَح). مسئوليت بسياري از اين انديشهها را بر دوش الياس نبي ميگذارند؛ زيرا معتقدند كه بيشتر مكاشفات ربانيون در اين مسئله كار او است. [91]
در انديشه يهوديت كلاسيك، جهت و حركت تاريخ تماماً در تورات پيشبيني شده و مراحل عمده تحولات آن در اين كتاب مورد اشاره قرار گرفته است. در نظر يكي از نويسندگان يهودي قرن سيزدهم، تورات «تاريخ پيشنوشته بشريت» است. وي مفهوم شش روز خلقت در سفر پيدايش را با هزارههاي ششگانه جهان برابر ميداند. در آغاز سفر پيدايش آمده كه در ششمين روز، حيوانات و سپس انسان آفريده شد. از نظر وي، «حيوانات» يعني ملتهايي كه بر يهود تسلط دارند و مراد از «انسان» همان مسيحايي است كه به صورت خدا آفريده شده و در هزاره ششم ظهور خواهد كرد. «سبت» (روز هفتم) هزاره هفتم را نشان ميدهد كه در آن زندگي آينده آغاز خواهد شد[92]. از ويژگيهاي زندگي مورد اشاره، صلح و امنيت و آرامش براي «فرزندان خدا» (= بنياسرائيل) و انتقام از دشمنان آنها خواهد بود! خداوند بر «صهيون» مستقر خواهد شد و صلح جهاني به زمين حكومت خواهد كرد[93]. اين معاني بهنوبه خود زمينه شكلگيري ثمراتي است كه ما از آن بهعنوان «اسطوره اورشليم و صهيون» ياد كرده و درمجالي ديگر درباره آن سخن خواهيم گفت.
اما انديشه هزارهگرايي در مسيحيت نيز خود را نمايانده است. در مكاشفه يوحنا كه اختصاصاً به جنبههاي آتي و حوادث در پيش روي عالم پرداخته، سخن از «حكومت هزارساله مسيح» رفته كه حيات دائم و خوش و عدم زوال از خصوصيات آن است. از منظر عهد جديد، تنها برخي از انسانها قادر به درك سلطنت هزارساله مسيح ميشوند و در اين صورت همراه با مسيح، هزار سال به زندگي خود ادامه ميدهند. كساني كه سلطنت هزار ساله مسيح را درك ميكنند:
«... و با مسيح هزار سال سلطنت كردند، و ساير مردگان زنده نشدند تا هزار سال به اتمام رسيد، اين است قيامت اول.»[94]
چنين كساني هرگز نخواهند مرد و طعم مرگ را نخواهند چشيد: خوشحال و مقدس است كسي كه از قيامت اول قسمتي دارد. بر اينها موت ثاني تسلط ندارد، بلكه كاهنان خدا و مسيح خواهند بود و هزار سال با او سلطنت خواهند كرد... [95]
نمونههايي كه ذكر شد از يك سو بيانگر ساختار و اوصاف موعودگرايي و منجي در عهدين است و از سوي ديگر، تأثير گسترده معاني و مفاهيم و جهتگيري عهد عتيق بر عهد جديد را نمايان ميسازد. آنچه كه ذكر شد تنها بخشي از جهات مذكور را انعكاس داده و اميد است در آينده امكان بحث تفصيلي و تطبيقي در اين زمينه فراهم شود.
پی نوشت ها:
[1]. مزامير، 18: 49 ـ 50 و نيز: اول سموئيل، 23: 51.
[2]. Messianic.
[3]. Apocalypse.
[4]. عاموس، 9: 13 ـ 15.
[5]. ارميا، 30: 18ـ 20.
[6]. ايّوب، 8: 7.
[7]. جوليوس كرينستون، انتظار مسيحا در آيين يهود، ترجمه حسين توفيقي، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1377، ص17.
[8]. همان، صص 76ـ 80.
[9]. Immanuel
[10]. اشعياء، 7: 14.
[11]. متي، 1: 23.
[12]. اشعياء، 66: 15ـ 16
[13]. اشعياء، 45: 1.
[14]. حجّي، 2: 23.
[15]. Elijah.
[16]. ملاكي، 4: 5.
[17]. جوليوس كرينستون، پيشين، صص 63- 64.
[18]. بهعنوان نمونه: متي، 11: 14، 17: 10- 13 و مرقس، 9: 11- 13 و لوقا، 1: 17
[19]. متي، 17: 10- 13.
[20]. تثنيه، 18: 15.
[21]. همان، آيه 18.
[22]. حزقيال، 38: 24- 28
[23]. سموئيل، 5: 7.
[24]. اول تواريخ ايام، بابهاي 18- 20.
[25]. بهطور مثال در: هوشع، 3: 5؛ ارميا، 30: 9؛ حزقيال، 37: 24- 25
[26]. گنجينهاي از تلمود، فصل دوازدهم.
[27]. اعمال رسولان، 13: 22- 24.
[28]. عاموس، 9: 11- 12.
[29]. تواريخ ايام، 3: 1- 2.
[30]. متي، 1: 1- 16.
[31]. زيرا در عهد جديد آمده است كه عيسي مسيح با توطئه و خيانت «يهودا» و حكم كاهنان و رؤساي كنيسه اورشليم مصلوب شد.
[32]. جوليوس كرينستون، پيشين، ص 67.
[33]. همان، ص 81.
[34]. Kabbalism.
[35]. تاريخهايي نظير 1503 يا 1513، 1621 ميلادي و مانند آن.
[36]. جوليوس كرينستون، پيشين، ص 130.
[37]. همان، صص 135- 137
[38]. Zionism.
[39]. Gosh- Amunim.
[40]. Messiah.
[41]. Anointed.
[42]. اول سموئيل، 10: 1- 2 و نيز: 15: 1- 2.
[43]. دوم سموئيل، 12: 7.
[44]. همان، 2: 4 و 5: 3.
[45]. دوم پادشاهان، 9: 12
[46]. مزامير، 89: 20 و نيز در: اول سموئيل، 24: 6- 11 و 12: 3؛ حبقوق، 3: 13- 14.
[47]. دوم تواريخ ايام، 6: 42.
[48]. مزامير، 1: 1- 3.
[49]. همان، 84: 8- 9
[50]. همان، 132: 10.
[51]. Christos.
[52]. يوحنا، 4: 25.
[53]. همان، 1: 41- 42
[54]. براي نمونه ر. ك به: اول قرنتيان، 16: 22.
[55]. Iesous.
[56]. Iasis.
[57]. مكاشفه يوحنا، 12: 10.
[58]. لوقا، 2: 11- 12
[59]. اعمال رسولان، 4: 21.
[60]. متي، 2: 13- 16.
[61]. متي، 11: 13- 14.
[62]. همان، 11: 13- 14.
[63]. همان، 28: 46- 48 و نيز مرقس، 15: 34- 36
[64]. لوقا، 9: 28- 31
[65]. اعمال رسولان، 2: 33- 35.
[66]. همان، 5: 30- 32.
[67]. يوحنا، 7: 41ـ 43.
[68]. همان، 1: 49ـ 50.
[69]. همان، 19: 19ـ 20.
[70]. لوقا، 24: 48ـ 50
[71]. يوحنا، 22: 16ـ 17.
[72]. لوقا، 22: 29ـ 31.
[73]. متي، 17: 1- 6.
[74]. همان، آيات 11- 14.
[75]. عيسي، اسطوره يا تاريخ، ص 51.
[76]. يوحنا، 6: 15
[77]. همان، 2: 47.
[78]. اعمال رسولان، 2: 46.
[79]. تثنيه، 34: 10- 12.
[80]. متي، 26: 67- 68 و 27: 27- 31.
[81]. يوحنا، 18: 36.
[82]. همان، 17: 17
[83]. آرچيابلد رابرتسون، عيسي، اسطوره يا تاريخ، ترجمه حسين توفيقي، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1378، ص 52
[84]. همان، ص 55.
[85]. Celsose.
[86]. Origene of Alexandria (مرگ ح210 م).
[87]. همان، ص 79 ـ 85.
[88]. Christos.
[89]. جوليوي كرينستون، پيشين، ص 49.
[90]. millenium.
[91]. جوليوي كرينستون، پيشين، صص 70- 71.
[92]. همان، ص 107.
[93]. همان، ص 47.
[94]. مكاشفه، 20: 4- 6.
[95]. همان، آيه 7.