باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 21 دي 1387 كاربران برخط 46 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
نمی دانم چرا همه دنبال عكس این تحفه هستند
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
نگاهی به کتاب در خلوت مصدق نوشته شیرین سمیعی


 
   ● نويسنده: فرشاد - قربانپور

منبع: روزنامه - کارگزاران

 
 

«حقیقت این است كه پیرمرد پیژاما پوش به هیچ وجه نیازی به تقلب در آرای رفراندوم نداشت. چرا كه سوای ارتش و پلیس و ملاكین، توده مردم ایران هواخواهش بودند».ص35. این بخشی از نوشته‌های «موزلی» خبرنگار انگلیسی در مورد مصدق و اتهام تقلب در آرای رفراندوم از سوی او است كه در همان دوران طی گزارشی به چاپ رسید. اكنون اما این مسئله در كتاب «در خلوت مصدق» دوباره مورد اشاره قرار گرفته است تا تاكیدی باشد بر قانونمندی و نیز ملی بودن دكتر مصدق. «در خلوت مصدق» روایتی است بی‌واسطه از دكترمحمد مصدق و زندگی او. این كتاب را شیرین سمیعی، همسر سابق دكتر محمود مصدق نوشته است. محمود مصدق كه نوه دكترمصدق نخست وزیر و فرزند غلامحسین است اكنون در تهران به كار طبابت مشغول است. شیرین سمیعی همسر اول او است كه در سال 1353 از او جدا شده و راهی سوئیس شد. این كتاب نیز روایتی نزدیك و بدون فاصله است از بزرگمردی كه در دورانی سرنوشت‌ساز از تاریخ ایران نقشی بی‌بدیل ایفا كرد. گذشته از این می‌توان ادعا كرد كه مصدق چنین نقشی را در برهه‌ای حساس از تاریخ ایران بازی نكرده، بلكه او خود بود كه دورانی سرنوشت‌ساز و بی‌بدیل را طرح‌ریزی كرد و نقش اول آن را نیز خود بازی كرد.

55 سال پس از آن دوران، شیرین سمیعی روایتی از این بازیگر قهار نقش اول ارائه داده است كه فارغ از تمام نوشته‌های رسمی و كتاب‌هایی كه تاكنون منتشر شدند مصدق دیگری را به ما نشان خواهد داد. مصدقی كه شیرین سمیعی، این هم‌ولایتی گیلانی من به دست می‌دهد فارغ از تمام مرزبندی‌های سیاسی، مصلحتی، گروهی و خانوادگی است. او برای سال‌ها عضوی از این خانه بود و از این رو تجربه‌اش را از زندگی در این خانواده كه اسمش به تنهایی گوش فلك را كر می‌كند داده است. این روایت با گستاخی و بی‌شرمی بسیار ستودنی و وصف‌ناپذیر صورت گرفته تا جایی كه هر خواننده‌ای را در همان تصادف اول با كتاب میخكوب كرده و او را مجاب می‌كند بدون توقف به خواندن كتاب ادامه دهد تا به پایان رساندش.

روایت او به شكلی بود كه هر چند این كتاب در مدت كوتاهی نایاب شده و به چاپ دوم رسید اما هنوز هیچ واكنشی از خانواده دكتر مصدق نسبت به آن دیده نشده است و حتی همسر سابق نویسنده كه اكنون در تهران حضور دارد ‌ترجیح داد در قبال آن زبان دركام گیرد. شیرین سمیعی خود نیز در این كتاب گفته است كه چگونه محمود مصدق گاهی به شكل حیرت‌آوری زبان در كام گرفته و سكوت می‌كرد در حالی كه باید حرف می‌زد. در حالی كه سرتاسر زندگی سیاستمداران و برجستگان تاریخ ما را هاله‌هایی از پیرایه‌های خیالی در برگرفته است، نوشتن این كتاب كه می‌تواند حالات درونی و شرایط مختلف زندگی خصوصی آنان را بنمایاند، وسیله‌ای مفید برای كسانی است كه تمایل دارند از این اندرونی سحرانگیز باخبر شوند. از این رو شیرین سمیعی با این نوشتار رشك برانگیزش پرده از رخ این اندرونی كنار زده و همه چیز را نمایانیده است و درباره هدفش از این نوشتار می‌نویسد: «خود در این نوشتار از حال و هوای دورانی كه در آن به سر می‌بردم و از خلوت زندگی او بدان سان كه ناظر و شاهدش بودم از زبان خود سخن می‌گویم و از زبان او، آنچنان كه در خاطراتش آورده است. شاید هم پاسخی باشد به پاره‌ای از سوالات كه به كرات از من كرده‌اند و می‌كنند كه چه می‌خورد و چه می‌گفت، چه می‌پوشید و چه می‌نوشید، نزدیكانش كه بودند و چه‌سان با او برخورد می‌كردند و اما هرگز كسی از من نپرسید به چه می‌اندیشید».

و شیرین، این دختر گیلانی نیز در این كتاب از همین چیزها سخن گفته است. در خلال نوشته‌هایش ردی از علاقه دكتر مصدق به فلان عضو خانواده مشاهده می‌شود و ردی نیز از بی‌تفاوتی‌اش. در این نوشتار از همسر دكتر مصدق، پسرش، عروس و نوه‌ها و ‌برادرها و بستگان دیگر سخن می‌رود و همچنین از برخی نظرات دكتر مصدق در سال‌های آخر عمر پرده بر می‌دارد. اما آنچه انگیزه لازم را به شیرین سمیعی داد تا این كتاب را بنویسد به گفته خودش: «یك نفر از یاران قدیم تقاضای مصاحبه‌ای كرد و من ترجیح دادم خود بنویسم، چه كلام را نه روان بر زبان، بلكه سهل‌تر بر كاغذ می‌آورم». ص1. او نیز چه پیروزمندانه توانست این قلم را بر كاغذ آورد.

شیرین سمیعی از این رو كتاب را آغازید. اما در این كتاب برخی نوشته‌ها را به صورت نقل قول از مصدق آورده است. بعید است كه تمام این نقل قول‌ها دقیقا همانی باشند كه مصدق بر زبان رانده بود اما بی‌شك بخش عظیمی از آنها همان گفتار دكتر مصدق است كه در سینه نویسنده این كتاب برای سال‌ها حبس مانده بود و اكنون آزاد شد. از جمله او نظر دكتر مصدق را درباره برخی مسائل و مفاهیم در كتاب ذكر می‌كند. درباره واژه بیگانه از قول مصدق می‌نویسد: «برای من و كسانی مثل من بیگانه، بیگانه است. در هر مرام و مسلكی كه باشد. ولی چه می‌توان كرد كه هر دسته از عمال بیگانه می‌خواهند ارباب خود را به این مملكت مسلط كنند و كسانی مثل من را از بین ببرند». ص13.

از این رو نوشتار شیرین سمیعی به جد بی‌نظیر است. او از مسائلی سخن رانده است كه تاكنون در مورد دكتر مصدق گفته نشده بود. او همچنین پاسخ سوالاتی را كه از دكتر مصدق، پدر بزرگ همسرش پرسیده می‌نویسد كه تاكنون این موارد برای ما عرصه‌ای ناشناخته بود. به عنوان مثال شیرین سمیعی در مورد واقعه 30 تیر از زبان دكتر مصدق می‌نویسد: «... به حضور اعلیحضرت شرفیاب شدم.... اعلیحضرت عجولانه قدم می‌زدند، به محض ورودم به سمت من آمدند.... آستین كتم را گرفتند و مرا به كنار میز كارشان كشاندند.... با اضطراب، مكرر می‌پرسیدند تكلیف من چه می‌شود، تكلیف این شلوغی چه می‌شود و چه باید كرد، تكلیف مرا معلوم كنید، وضع من چه خواهد شد؟.... عرض كردم قربان، خاطر مبارك آسوده باشد.... قیام 30 تیر برای خود من هم غیرمنتظره بود. من به فكر آنكه می‌روم تا باری دگر خانه‌نشین شوم و ابدا در انتظار همچو حادثه‌ای نبودم»ص21.

اما اولین دیدار شیرین سمیعی با عضوی از خانواده مصدق دقیقا چند روزی پس از وقوع كودتای 28 مرداد بود. در آن روزها كه غلامحسین مصدق، پسر دكترمحمد مصدق برای مخفی شدن در ده‌ها خانه را زده بود و یكی از آن خانه، خانه دایی شیرین سمیعی، عروس آینده همین فرد در جست‌وجوی پناه بود. «هیجان‌زده بودم و نمی‌دانستم چه سان عشقی را كه به پدرش(دكترمحمد مصدق) داشتم به او ابراز دارم.... برای صرف شام به اتاقی رفتیم كه میزی در گوشه آن قرار داشت و مرد عبوسی همانند موسولینی، نیمه‌لخت به همراه دایی من در كنارش نشسته بود. از دیدن او یكه خوردم. آنچه می‌دیدم با تصویری كه از او در ذهن ساخته بودم مغایرت داشت. دایی من تا مرا دید اشاره‌ای كرد و به او گفت: خواهرزاده من! او هم نگاهی كرد و هیچ نگفت. انگار كسی را نمی‌دید. چشمانش فروغ نداشت و در وجودش پرده‌ای از اندوه مستور بود. از سراپایش غم می‌بارید و سخت در هم پیچیده بود». ص56.

شیرین سمیعی در طول این كتاب به كرات باز هم از غلامحسین مصدق و همسرش ملك خانم نام برده و به كنكاشی عمیق در روابط این زن و شوهر كه مادر شوهر و پدر شوهر سابقش محسوب می‌شدند پرداخته و نشان داده است كه چگونه غلامحسین در خانه هیچ اراده‌ای از خود نداشت و چگونه زنش هر چه می‌خواست انجام می‌داد و اینكه در این خاندان تنها كسی كه همیشه ابهت داشت و همه روی او حساب می‌كردند همان دكترمحمد مصدق بود. «پدر بزرگ همان‌سان كه رفت، دورادور در خلوت احمدآباد همیشه از هر چه می‌رفت و پیش می‌آمد كام و ناكام و نرم و درشت آگاهی داشت اما هیچگاه بروز نمی‌داد و مداخله‌ای نمی‌كرد مگر از او طلب می‌كردند. محمود هر زمان به بن‌بست می‌رسید چنگ به دامان او می‌افكند، دیگران نیز به همین شیوه رفتار می‌كردند چون او حلال مشكلات بود و كسی پروای سرپیچی از اوامرش را نداشت.» ص82.

و یا در جایی دیگر در رابطه با روابط درونی این خانواده و هژمونی ملك خانم می‌نویسد: «در طول زندگانیم هیچ زمان به اندازه دورانی كه با خانواده غلامحسین‌خان به سر بردم در شگفت نشدم. چون شباهتی به سایر خانواده‌هایی كه دیده بودم و می‌شناختم نداشت، نه ایرانی بودند و نه فرنگی. كانون خانوادگی‌شان بس غریب می‌نمود و رابطه‌ها در آن درست نبود. مهره‌ها جابه‌جا شده بودند و هیچ‌كس در جایگاه خود قرار نداشت. همه سر گشته بودند و به دنبال موهومات. صفا از درونش رخت بربسته بود و من به غلط و به درست تمام این نارسایی‌ها را به پای ملك خانم می‌نهادم كه تنها فرد پرتوان در آن میان بود و قادر مطلق در خانواده، چون فرزندان بی‌تقصیر بودند و غلامحسین‌خان نیز ذاتا آدم مهربانی بود و در جوارش هیچ زمان به من بد نگذشت». ص77.

شیرین سمیعی در صفحه 95 كتاب حكایت میهمانی ناهار خانواده در احمدآباد را نقل می‌كند. هر چند كه این حكایت از قدرت و تعیین‌كنندگی مصدق در خانواده یاد می‌كند اما از دیگر سو نیز مسئله‌ای دیگر را می‌نمایاند. او می‌نویسد: «آن روز ناهار صرف شد بدون اینكه ملك‌خانم خم به ابرو بیاورد. به عیان می‌دیدم كه در این سرای كسی را جز صاحبخانه قدرتی نیست. در حضورش همگان خاموش بودند و جرأت جسارتی نمی‌بود. عروس تنها در خانه خود و بر سر شوی حاكم بود و بس. من در این نخستین دیدار دانستم هر آنچه را كه می‌بایست و عروس نیز از نگاهم به فراست دریافت كه من دریافته‌ام. روی صفحه شطرنجی نامرئی كه بین ما گسترده بود و ما دو نفر در دو سوی، مهره‌هایمان را به پیش می‌راندیم، می‌دیدیم كه در خانه مصدق، در آن روز و در آن ساعت، شاه او را كیش كرده‌ام»ص95.

این بخش از نوشته‌ها رقابت ظریف و گاهی آشكاری كه بین عروس و مادرشوهر بود را نیز نشان می‌دهد. شیرین سمیعی وقتی كه خواست این كتاب را بنویسد و كمی از خلوت مصدق را عیان كند سراغ این رقابت‌های خاله‌زنكی نیز رفته است. دعواهایی رقابت‌گونه و در فضای جنگ سرد مادر شوهر و عروس، كه یقینا تا آن حد عمیق بود كه شیرین سمیعی بی‌پروا را وا دارد تا از شوهرش جدا شود و تازه وقتی جدا شد یك به یك رشته‌های وابستگی و پیوستگی و البته همدردی و اشتراك منافع نمایان می‌شود. مضمون جمله «همه ما در یك سنگریم» در اینجا نمایان می‌شود كه وقتی عروس به خارج از ایران می‌رود و مادر شوهر نیز، تمام این رشته‌ها و پیوستگی‌ها در دم روبه‌رو شدن با یكدیگر و چشم در چشم هم دوختن دوباره ستبر و پرزور شده و كار خودش را می‌كند. «در شهر لوزان به ملكه‌خانم برخوردم.... ادب كردم، جلو رفتم و سلام گفتم.... برای اولین‌بار توانستم با ملك خانم رابطه درستی برقرار كنم.... در این دیدار.... می‌دیدم حال كه از پسرش بریده‌ام مادر به من نزدیك شده است. برای اولین‌بار نفرتش را احساس نكردم...». ص199.

به دلیل همین نوشتار‌های ظریف و بی‌مانند است كه كتاب «در خلوت مصدق» را یكه می‌كند. او از مصدقی می‌نویسد كه ما نمی‌شناسیم و خانواده‌ای را كه اصلا از درونش اطلاعی نداریم. او بار سنگین گذشته را از روی این خانواده بر می‌دارد تا كمی بهتر و بی‌طرفانه‌تر به تحلیل خانواده‌ای بپردازیم كه در آن هیچ‌كس به اندازه محمد مصدق بزرگ نیست و پس از او هیچ كس دیگری نتوانست نام آن بزرگمرد را پاس دارد جز اینكه هر یك همچون شناسنامه‌ای اجباری عكسی از او را بر دیوار خانه‌شان كوبیده‌اند.

همانطور كه همسر دكترمصدق مرحوم ضیا‌ءالسلطنه به شیرین سمیعی می‌گوید. عصر یك روز تابستان برای دیدن ضیاءالسلطنه به باغ فردوس رفتم.... عكس امضاشده‌ای از مصدق را از درون پاكت بیرون آورد و نشانم داد و گفت: «خانم تو را به خدا نگاه كن ببین، من نمی‌فهمم چرا همه این‌طور دنبال عكس این تحفه هستند... مردم خیال می‌كنند این مردتیكه پیغمبره، مرتب پیغام می‌فرستند و عكسش را از من می‌خواهند». ص125.

همچنین او از مصدقی می‌نویسد كه هیچ عذاب وجدان و پشیمانی نداشت و معتقد بود كه به خطا نرفته است. او مصدق را مردی آزاداندیش و دموكرات نشان می‌دهد كه نزد او همه آزاد بودند كارشان را انجام دهند. او از همسر مصدق و مذهبی بودن او می‌نویسد كه هیچگاه باعث اختلاف بین زن و شوی نشد. او در آن كتاب می‌نویسد: «ضیاء السلطنه عبادت می‌كرد، مرتب نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت.... در احمدآباد نیز نمازش ترك نمی‌شد و همواره مصدق با او شوخی می‌كرد و هر زمان كه در این باب سخن می‌رفت، به خانمش می‌گفت؛  خانم می‌خواهم بدانم از این خدا چه می‌خواهید كه این‌طور روز و شب مزاحمش می‌شوید و معذبش می‌كنید به من هم بگویید تا من هم بدانم».

به هر حال آنچه كه شیرین سمیعی نوشته یك تاریخ‌نگاری صرف نیست بلكه روایتی است گزارش‌گونه از چند دیدار شیرین سمیعی با دكترمحمد مصدق و زندگی چندین ساله با نوه او كه منجر به حضور و درك رفتارهای این خاندان شد.

از نظر او در این خاندان هیچ‌كس جز خود مصدق شایسته میراث‌داری این نام نیست. او در تمام این كتاب ضمن اینكه بی‌محابا همه را به انتقاد گرفته است. اما بی‌هیچ تردیدی نام و یاد مصدق را گرامی داشته است. او از خاندانی صحبت می‌كند كه پس از مرگ مصدق حتی توان اینكه برای عروسشان یك شغل دولتی دست و پا كنند نداشتند. او از خاندانی صحبت می‌كند كه با تمام اختلافاتی كه در میانشان بود به محض درگذشت دكترمحمد مصدق هر یك به احمدآباد هجوم بردند تا آنچه از یاد و خاطره‌ها مانده است را به نام خود مصادره كنند و پیش قراول این حركت ملك خانم، همسرآهنین! غلامحسین‌خان بود. او از كسی صحبت می‌كند كه لرزه بر اندام ابرقدرت‌ها انداخته بود و آغازگر حركتی شد كه او را در تمام جهان به عنوان مبارز بزرگ با استعمار شناساند اما «از مطبخ‌خانه مصدق بگویم كه هیچ زمان سرآشپز فرانسوی نداشت و كسی هم گرسنه از سر سفره‌اش بر نخاست. پیشخدمتی هم نمی‌بود كه به دور میهمانان بچرخد و آداب پذیرایی و رسوم آراستن سفره آموخته باشد. مردی از اهالی ده پخت می‌كرد و خدمتكاری كه پیراهنی همانند زنان ده بر تن و روسری بر سر داشت به همراه آشپز بشقاب‌ها را می‌آورد و می‌برد». ص95.

او كسی بود كه یك بار در زمان صدارت «مستوفی» در مقام معاونت وزارت مالیه به او گفته بود: «آبروی من وقتی می‌رود كه نتوانم گفته‌های خود را ثابت كنم.... در فكر آبروی من نباشید». ص147. و به راستی كه او تنها كسی بود كه در فكر آبروی خویش بود در غیر این‌صورت آنچه امروز از او مانده است بی‌هیچ شك و تردیدی محصول تلاش‌ها و رفتارها و مثلا آبروداری بازماندگانش نیست. این امر را نیز شیرین سمیعی در همان مراسم ختمی كه برایش در احمدآباد برگزار شده بود به چشم دید «در میان انبوه جمعیت كه دسته دسته از راه می‌رسیدند ناگهان مرد جوانی از راه رسید.... شباهتی به دیگران نداشت... جملگی محو او شده بودیم.... من در آن روز و در آن ساعت یك نفر از فرزندان راستین مصدق را به چشم می‌دیدم كه راه مزارش را می‌جوید و با خود می‌اندیشیدم مصدق را با چنین فرزند وارسته‌ای هیچ‌گونه نیاز به نوادگانی كه فرسنگ‌ها از او و آرمان او بدورند نیست». ص189.

از همین روست كه در پایان كتاب می‌نویسد: «اینچنین بود كه برگزیده ایرانیان گشت و نماد آزادگان ایران زمین، به دل‌ها راه یافت و یادش زنده و نامش جاودان بماند. نه به خاطر اسم و رسم و نه به خاطر ثروت و ایل و تبارش؛  فقط به خاطر آنچه كه بود و كرد و آنچنان كه زیست. سرانجام نیز رسید به آنچه كه سزاوارش بود». ص200.

 

* عنوان این نوشته اشاره به خاطره همسر دکتر مصدق دارد که اطرافیان از او عکس امضا شده دکتر مصدق را می‌خواستند.

 

    73 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد مرتبط
●  مصدق   محمد(33)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:22/05/1387

تاريخ شمسی نشر:31/04/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب