باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 21 دي 1387 كاربران برخط 29 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
اصول عدالت‏ سياسى
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: سيد صادق - حقيقت

منبع: فصل نامه - نقد و نظر - شماره 11

 
 

از مهم‌ترين مباحث موجود در فلسفه سياسى، اصل عدالت مى‏باشد. شايد بتوان گفت همه فلاسفه سياسى به نحوى به بحث عدالت پرداخته‏اند. گستره زمانى اين بحث‏به درازاى انديشه‏هاى سياسى از عصر كلاسيك تاكنون مى‏باشد. مهمترين مساله در بحث عدالت، قابل دفاع ساختن روابط نابرابر در جامعه است. از نظر حقوقى، عدالت‏به تصميم‏گيريهاى قانونى و منصفانه تعبير مى‏شود. از ديدگاه فلسفه سياسى، عدالت، صفت نهادهاى اجتماعى است نه افراد.

اصل اوليه اين است كه حقوق افراد در جامعه به نحوى بايد سامان داده شود. به ديگر بيان پس از اثبات لزوم تشكيل جامعه و ورود فرد به آن، بايد قبول كنيم كه ثروت و قدرت به نحوى بايد بين مردم توزيع شود. اين كه چه سيستم اقتصادى و اجتماعى يا چه نهاد و قانونى عادلانه يا ناعادلانه هستند، كاوشى عميق در حوزه فلسفه سياسى را مى‏طلبد. ارسطو، آگوستين، كانت، ماركس، جان رالز و هابرماس، پاسخهاى متفاوتى براى سؤال بالا طرح مى‏نمايند. در مباحث فلسفه سياسى مى‏توان علل گرايش هريك از انديشمندان به تفسير خاصى از عدالت را مورد دقت و بررسى قرار داد.

در تعريف و تفسير عدالت نيز گرايش‌هاى متفاوتى وجود دارد كه برخى از آنها عبارتند از: احترام دقيق به شخص و حقوق او (1)، دادن حق هركس برحسب استحقاق او (2)، مساوات در برخوردارى از مواهب طبيعى و امكانات اجتماعى، مساوات افراد به تناسب كار و استعداد، تساوى در استفاده از امكانات اوليه و تساوى در مصرف.

بحث عدالت در حوزه مباحث فلسفه سياسى قابل طرح است. «علوم سياسى‏» تا قرن نوزدهم واژه عامى بود كه فلسفه سياسى را نيز شامل مى‏شد. در علم سياست مبنا و بستر استدلال‌ها، شكل علمى دارد و از روشهاى علوم تجربى تغذيه مى‏گردد. در فلسفه سياسى، مبنا و بستر مباحث، شكل عقلى دارد. فيلسوف سياسى وقايع آينده جوامع را در زمان حال به شكل عقلى تصور مى‏نمايد و به بهتر بودن نظام خاصى راى مى‏دهد.

براى مثال، هگل نه براساس گامهاى مشخص در علوم تجربى، بلكه براساس سيرى عقلانى، دولت مطلقه را نتيجه مى‏گيرد.

از مهمترين مسائلى كه در فلسفه سياسى مورد كاوش قرار مى‏گيرد، مى‏توان به بحث عدالت، فهم پديده دولت، ارتباط فرد و جامعه، كيفيت عمل حاكمان، توزيع يا تمركز قدرت و ثروت و مبانى مشروعيت اشاره نمود. پرداختن به اين گونه مسائل براى هگل و افلاطون از طريق قياسى و عقلى، و براى رالز به شيوه فردى و غير قياسى صورت مى‏گيرد. از زمانى كه شيوه‏هاى علمى و كمى در علوم انسانى و علوم سياسى مؤثر افتاد، بر اساس اصول هشت‏گانه انقلاب رفتارى، قضاياى ارزشى و تجربى از هم تفكيك شد. در اين دوران فلسفه سياسى به پايين‏ترين سطح خود رسيد و اعتبار خود را نزد دانشمندان علم سياست از دست داد. در انقلاب مابعد رفتارى كه از سال 1968 آغاز شد، گرايشى جديد به فلسفه سياسى و احياى مجدد آن ايجاد شد. در اين شرايط است كه «نظريه عدالت‏» جان رالز جايگاهى ويژه پيدا مى‏كند. وى توانست‏به نحو شايسته‏اى فلسفه سياسى را در قرن بيستم احيا نمايد.

تفسير عدالت و اصول آن در حوزه فلسفه سياسى، بدون داشتن ديدگاهى صحيح و واضح نسبت‏به مفاهيم مشابهى مثل آزادى، برابرى، لوگوس، فضيلت مدنى و مصلحت عمومى امكان‏پذير نيست. مباحث مذكور، ارتباطى سيستماتيك با هم دارند، هرچند ممكن است تبيين يكى از آنها اولويت و تقدم ذاتى بر ديگرى داشته باشد.

در بحث‏حاضر ابتدا مرورى اجمالى بر تطور مفهوم و مفاد عدالت در دوران كلاسيك، قرون وسطى، رنسانس، عصر روشنگرى و قرن بيستم خواهيم داشت و سپس بحث اصلى خود، يعنى اصول عدالت از ديدگاه جان رالز، را طرح مى‏نماييم و به نقد اجمالى آن مى‏پردازيم.

 

الف) سير تاريخى بحث عدالت (Dikaiosune)

 

عدالت در انديشه سياسى كلاسيك

ما در آستانه قرن بيست‏ويكم از اين جهت‏به انديشه سياسى كلاسيك و بعد از آن بها مى‏دهيم كه اولا ريشه بسيارى از مسائل و مشكلات موجود، بويژه در فلسفه سياسى، به آن زمان برمى‏گردد و آشنايى با سير تطور و دامنه يك بحث‏به خودى خود مى‏تواند ما را با حقايق جديدى آشنا نمايد.

ثانيا فهم نظريه‏هاى جديد منوط به فهم صحيح انديشه كلاسيك است. به عبارت ديگر براى فهم نظريات جديد چاره‏اى جز درك و بررسى فلسفه كلاسيك نداريم. ويليام، تى بلوم در مورد نگارش كتابهايى همچون «نظريه‏هاى نظام سياسى‏» مى‏گويد:

«مطالعه آثار كلاسيك به فهم نظريه‏هاى معاصر سياسى يارى مى‏دهد و پژوهشگر مى‏تواند با رجوع به فلسفه كلاسيك، رهنمودهاى اخلاقى و سياسى فراوانى پيدا كند. هدف از مطالعه آثار كلاسيك بازگشت‏به حقيقت فلسفى و سنت كلاسيك نيست، بلكه يافتن رگه‏هاى حقيقت در فلسفه كلاسيك و فلسفه حاضر است. جهان‏بينى‏ها مدعى تمام حقيقت‏اند امرى كه صحت ندارد اما در هر حال هر جهان‏بينى گوشه‏اى از حقيقت را به ما نشان مى‏دهد. (3)»

بهرحال به اين دلايل است كه ما به شكل گذرا سير تطور مفهوم عدالت را، به عنوان يكى از كليدى‏ترين مفاهيم فلسفه سياسى، طرح مى‏نماييم.

عدالت از ديدگاه افلاطون استعدادهاى همگون، اصول، معتقدات اخلاقى، فضيلتى انسانى و عمل پيوند دولتهاست. او مى‏گويد: قدرت و مهارت از عدالت نقش مهمترى را برعهده دارند، ولى آنچه هست اين است كه بايد «حسن در مجموع‏» را در نظر گرفت. عدالت‏حكم مى‏كند فيلسوفان، شاهى كنند و هر طبقه‏اى به حكمرانى نبايد برسد. در انديشه افلاطون، عدالت‏با نظم اجتماعى ربطى وثيق دارد. مردم بايد بتوانند نهادهاى اجتماعى را تحول بخشند كه زندگى بسامان و خوب تنظيم شده و صلح مدنى و داخلى را ايجاد كند.

افلاطون در مكالمه منزل سفالوس ابتدا عدالت را امرى فردى يا خصوصى تلقى مى‏كند. سپس با ارائه نقصهاى اين نوع تفكر، نظريات سوفيستى ارائه مى‏شود. تراسيماخوس مى‏گويد: عدالت، همان خواست اقوياست. او از اخلاق عمومى و نه فردى سخن مى‏گويد و اقويا را كنترل‏كنندگان فرايندهاى جامعه مى‏داند. افلاطون به تعريف سوفيستى ايراد دارد چون آن را تعريف غايت‏گرايانه حكومت مى‏داند. افلاطون عدالت را با استفاده از ارتباط جامعه (پوليس) و فرد تعريف مى‏كند و در حقيقت‏بحث را به انواع حكومتها مى‏كشاند. (4) عدالت اجتماعى از ديدگاه افلاطون اين است كه هر ارگان وظايفش را در نيك شهر در هماهنگى كامل با ديگران انجام دهد. (5) از اينجاست كه مى‏توان دريافت كه عدالت‏براى افلاطون حالت محورى دارد و با مفاهيمى همچون حكومت‏خوب، فضيلت‏خويشتن‏دارى، خرد و شجاعت در ارتباط است. او حتى ارتباط حكومتها با هم را توسط اصل عدالت توضيح مى‏دهد.

عدالت از ديدگاه ارسطو، همانند افلاطون، امرى فطرى و ناشى از حس مشترك است. سوفسطائيان ضرورت وجود عدالت و اصول اخلاقى را انكار نمى‏كردند، بلكه قبول نداشتند موجب علو بشر باشد. ارسطو عدالت توزيعى را در مقابل عدالت تبادلى مطرح كرد. در عدالت تبادلى، مساوات مطلق رياضى حاكم است، به شكلى كه امكان مبادله هريك از طرفين با شى‏ء ثالث وجود دارد. در عدالت توزيعى (Distributive Justice) فرض اوليه، عدم مساوات انسانها در مسائل اجتماعى و استعدادهاست. از اينجاست كه مى‏توان پى برد، ملاك اصلى در عدالت، استحقاق است و بنابراين عدم مساوات، امرى بديهى و مسلم مى‏نمايد. عدالت توزيعى به مفهوم كميابى (Scarcity) مربوط است. از آنجا كه منابع در هر زمينه‏اى محدودند و هركس برحسب استعدادهاى خود استحقاق دارد، بايد عدم مساوات را بپذيريم. خير سياسى نزد ارسطو به عنوان كمال و آموزه علل چهارگانه مطرح است. محور انديشه او هم مثل افلاطون دولت‏شهر است. نظام جمهورى از ديدگاه او بهترين نوع نظم را تضمين مى‏كند. ارسطو براساس فرضيه طبقه خود مى‏گويد: چون انسانها مساوى خلق نشده‏اند، هركس در طبقه خاصى قرار مى‏گيرد. او همانند افلاطون به برده‏دارى خانوادگى اعتقاد داشت. تفكرات لاتينى بشدت از ارسطو متاثر بود و به طور مثال، سسيرون عدالت توزيعى را پذيرفت.

 

عدالت در قرون وسطى

در قرون وسطى قانون، يك مولود آسمانى و در همه جا حاضر (Omnipresent) بود. شاه چون بر طبق قانون حكومت مى‏كرد، محكوم به حكم قانون بود. رواج فرضيه گلاسيان موسوم به آيين دو شمشير در قرن چهاردهم بالا گرفت. مشاجره قرن يازدهم و تفكرات آگوستين، استقلال كليسا را نتيجه داد. اين فكر كه قدرت سياسى ناشى از قدرت روحانى است، ظاهرا اولين بار توسط اوتوريوس در سال 1123م. ايراد شده است. (6)

سه اصل مورد نظر كاتوليكها در اين دوره چنين است: 1. هر قدرتى ناشى از خداست. 2. بين حق خدا و قيصر بايد تفكيك نمود. 3. تبعيت از فرمانروايان واجب است. آگوستين با شرح اين سه اصل و بيان وظايف شهر خدا در دنيا، صلح و عدالت را نتيجه مى‏گيرد. او واقع‏گرا بود و بى‏عدالتى را گريزناپذير مى‏دانست. نتيجه چنين سخنى، نسبيت عدالت و افراط در واقع‏گرايى بود. وى عدالت را به مطابقت‏با نظم تفسير مى‏كرد و اعتقاد داشت كه در شهر دنيا نمى‏توان دستورالعملى خاص صادر كرد.

بلوم مى‏گويد:

«آگوستين نظام مطلوب اين جهانى را تا حد يك نظم محدود فايده‏گرايانه تنزل مى‏دهد. اين نظام به روح و معنويات كارى ندارد. چنين به نظر مى‏رسد كه آگوستين فرض را بر بيدادگرى فاحش فرمانروايان نهاده و بر آن است كه از اين قدرت در راه بهره‏كشى استفاده مى‏شود. به قول نيبور واقع‏گرايى او به افراط كشيد و تمايزى بين دولت مشترك المنافع او با دسته‏اى راهزن وجود ندارد. (7)»

به عقيده او واقع‏گرايى راينهولد نيبور، مورگنتا، تامپسون و كيسينجر، در راستاى واقع‏گرايى آگوستينى قرار دارد. (8)

آكويناس دولت را مانند جامعه، امرى طبيعى مى‏دانست. دولت، كارگزار فضيلت اخلاقى به مفهوم ارسطويى است و مفهوم بنيادين عقل عملى خير و خوبى است. رگه‏هاى واقع‏بينى و فايده‏گرايى در كشف مفهوم عدالت در انديشه آكويناس مشاهده مى‏شود، چرا كه او مى‏گويد مهم نيست كه، قانون چقدر خوب است; مهم آن است كه چقدر شانس اجرا شدن دارد. بهترين نوع حكومت را خدا مشخص كرده است: نظام سلطنتى كه مردم در آن مشاركت مى‏كنند (پادشاهى مشروطه).

به طور كلى مى‏توان گفت عدالت در قرون وسطى با قانون طبيعى و وحى الهى توجيه مى‏شد.

 

عدالت در دوره رنسانس

در اواسط قرن پانزدهم كه قدرت مطلقه پاپ شدت گرفت و اختلافات اشراف و پارلمان و كليسا زياد شد، سلاطين حداكثر استفاده را براى تقويت فرضيه دولت ملى نمودند. تحولات اخير، يعنى رشد بورژوازى و افول فئوداليسم و اثبات ناسيوناليسم، در انديشه ماكياولى در اين دوران ظاهر شد. فرض اوليه او خودخواهى مطلق انسان است. او استبداد را براى تشكيل حكومت و رفورم ضرورى مى‏داند. تاريخ از نظر او دورى است، ولى انسانهاى قوى بر «شانس‏» پيروز شده، موقتا آن دور را مى‏شكنند. او خير شهر زمينى را قدرت، شكوه و رفاه مادى مى‏دانست و اگر از «فضيلت‏» سخن مى‏گفت، جز اين در نظر نداشت.

عدالت در انديشه ماكياولى با فضيلت‏به معناى قدرت سياسى پيوند خورده است. نزد ماكياولى اخلاق از سياست جدا مى‏شود و نوعى نسبيت در تعريف عدالت‏بوجود مى‏آيد. عدالت داراى اصول مشخصى در عالم واقع نيست، بلكه مصالح و فضيلت، كيفيت آن را مشخص مى‏نمايد. سخى و امين و مذهبى بودن شهريار اهميت ندارد، فقط بايد او خود را داراى چنين صفاتى وانمود كند!

از متفكرانى كه از ماكياولى متاثرند، مى‏توان پاره‏تو، هابز، موسكا، ميخلز و متفكران مكتب شيكاگو را نام برد. ماكياولى فيلسوف سياسى نبود، ولى تاثيرى بسزا در ديگر متفكران سياسى و علم سياست داشت.

 

عدالت در عصر روشنگرى

از مشخصات اول قرن 17 ميلادى، آزاد شدن فلسفه سياسى از تئولوژى بود. در اين دوران علم به شكل عام و سياست‏به شكل خاص پيشرفت كرد. گروسيوس با نگارش «حقوق جنگ و صلح‏» مدعى شد كه حقوق فردى براساس حقوق طبيعى است، ولى چون انسان مى‏خواهد اجتماعى زندگى كند، اين حقوق محدود مى‏شود. حقوق بين‏الملل به طور كلى بايد از تئولوژى منفك شود. بدين ترتيب است كه شرايط براى مطرح شدن نظريه قرارداد اجتماعى آماده مى‏شود. عدالت در اين نظريه تا حد ممكن زمينى و مردمى مى‏گردد.

هابز با اهل كليسا عملا درگير شد و نتيجه قرارداد اجتماعى او نموليبراليسم در انگليس، فرديت (و دموكراسى غربى) و جانشين شدن قدرت حقوقى به جاى قدرت الهى و اخلاقى و طبيعى و مذهبى بود. (9) با توماس هابز، مفهوم محورى فلسفه سياسى از «فضيلت‏» به «آزادى‏» منتقل شد و تاكنون نيز بر همين روال باقى مانده است. (10) هابز عدم توافق در مورد «خير» و «فضيلت‏» را ريشه جنگهاى دوران خود مى‏دانست. طبيعت‏گرايى لاك و روسو بسيار لطيف‏تر از هابز است. روسو از مشاركت مردم آزاد براساس اراده عمومى سخن مى‏گويد. او مفهوم فضيلت را در چهارچوب عنوان آزادى مطرح مى‏نمود. به هر حال عدالت در اين دوران، تفسيرى مردمى و زمينى دارد و به هيچ وجه مبتنى بر حقوق الهى و طبيعى و مذهبى نيست. از ديدگاه هابز عدالت عبارت است از اجراى تعهداتى كه فرد از روى نفع‏طلبى به اجراى آنها رضايت داده است. هيوم هم عدالت را در تامين منافع متقابل مى‏ديد.

كانت، بحث فضيلت را با استدلال قوى‏ترى مطرح مى‏كند. انسان كانتى مطيع قانون و حق مطلق است و نمى‏تواند مؤمن نباشد. چنين انسانى معتقد به زندگى با ديگران براساس احترام است قوانين را در مورد خويش نيز اجرا مى‏نمايد. اصل قاطعانه و آمرانه كانت آن است كه بايد چيزى را ارجح بدانم كه هركس به جاى من بود به اين نتيجه مى‏رسيد. كانت اصول اخلاقى را موضوع انتخاب عقلايى مى‏داند و مى‏گويد قانون و قوه مقننه چيزى جز اصول اخلاقى نيست. در جامعه، اصول اخلاقى بايد مورد توافق همگان قرار گيرد. اصل مساوات و آزادى نيز بايد مد نظر همه مردم باشد يا، دست كم از جانب آنان، محترم تلقى شود. عدالت كانتى مفهومى است كه انسان به عنوان موجودى عقلانى به آن مى‏رسد و جنبه الهى و آسمانى ندارد.

در جامعه‏اى كه روسو براى ما طراحى كرده، نابرابريها هنوز وجود دارد و اين احساس به ما دست مى‏دهد كه جامعه در تامين منافع درازمدت مردم ناكام مانده است:

«او (ثروتمندى كه در صدد فريب ضعفاست) مى‏گفت‏بياييد از ناتوانان در برابر ستم حمايت كنيم. جلو جاه‏طلبان بايستيم و اموال و دارايى هر فرد را تضمين كنيم. بياييد قواعد داد و صلح را برپا داريم و همگان را بدون استثناء تابع و متعهد به قوانين سازيم، قوانينى كه تا حدى از مفاسد ثروت بكاهد و آن را تعديل كند. (11)»

روسو سپس ادامه مى‏دهد كه «ضعفا پذيرفتند و همگى داوطلبانه زنجير به پاى خود بستند». از اين رو عدالت روسويى هم هرچند جذاب مى‏نمايد، ولى در عمل، خود او را هم راضى نمى‏كند. البته نمى‏توان انكار كرد كه نظريه قرارداد اجتماعى او به هرحال قدرتهاى مطلقه را مشروطه كرد و نقش مشاركت مردم در امور سياسى و اجتماعى را بالا برد. دموكراسى آمريكا و فيلسوفانى همچون جان ديويى خود را مديون لاك و روسو مى‏دانند.

 

سوسياليسم و اصل عدالت

مهم‏ترين مساله در بحث‏حاضر، ارتباط آزادى و برابرى است، در نظامهاى ليبراليستى و كاپيتاليستى، برابرى تحت الشعاع آزادى قرار مى‏گيرد در حالى كه در سوسياليسم و ماركسيسم برابرى بر آزادى ارجحيت دارد.

انسان ماركسى، موجودى نوعى است. اين تفكر با انديشه افلاطون سازگار، و با «اصل فرديت‏» دوران مدرنيته، ناسازگار است. در اين قالب است كه آزادى در انديشه ماركسيسم از آزادى مدرنيته فاصله مى‏گيرد. انسان به عنوان موجودى آزاد و كلى توليدكننده‏اى خلاق و آفرينشگر است كه به صورتى هماهنگ از طريق كار خلاقانه و آزاد با طبيعت و با ساير همنوعان و با خودش يگانه مى‏شود و زندگى مولد، زندگى انواع است. انسان غنى در اين تفكر، واحد انسانى است. نفى نفى يعنى گذار از مالكيت جماعتى و اشتراكى به سوى شكل جديد سازمان اجتماعى اشتراك در فراوانى و وفور (12). ولى چرا ماركس با تقسيم ثروت به شكل كشورهاى سرمايه‏دارى مخالف است؟ او در قالب طنز جواب اين سؤال را مى‏دهد:

«پول مى‏تواند اثرات زشتى را از بين ببرد و من زيباترين زنان را براى خود مى‏توانم بخرم. من شخصا لنگ هستم ولى با پول مى‏توانم 24 پا براى خود بخرم. پس من لنگ نيستم! من بد، نانجيب، غيرقابل اعتماد و كودن هستم، اما پول شرافت دارد و به صاحب خود نيز شرافت و نجابت مى‏بخشد. با اين حساب آيا پول تمامى نقاط ضعف مرا تبديل به عكس آنها نمى‏كند؟ (13)»

پس عدالت نزد ماركسيستها با توزيع ثروت، نفى مالكيت، تحت‏الشعاع قرار گرفتن آزادى و اصالت كل‏گرايى مرتبط است. اگر سوسياليسم را بخواهيم به معناى عام به كار بريم، (14) مى‏توان تمايلات توزيع عادلانه ثروت را حفظ و نفى مالكيت‏به شكل مطلق را حذف نمود.

براساس سوسياليسم علمى پرودن، عدالت مفهومى مجرد نيست و در قانون و طبيعت و جامعه وجود دارد. عدالت‏سوسياليستى در مقابل عدالت توزيعى قرار مى‏گيرد كه از زمان ارسطو به بعد مطرح بوده است. فرض اوليه در عدالت توزيعى، عدم مساوات استعدادها و استحقاقهاست. نتيجه چنين فرضى، قبول عدم مساوات در توزيع مى‏باشد.

 

سوسيال دموكراسى و عدالت

سوسيال دموكراسى بر آن است كه تضاد آزادى و برابرى را از راه التقاط سرمايه‏دارى و سوسياليسم حل كند. به همين جهت‏بر دموكراسى در كليه زمينه‏ها تاكيد دارد و در عين حال ابزارهايى را براى توزيع عادلانه درآمدها، همانند وضع ماليات بر درآمد و تامين حداقل معيشت‏براى مردم، در نظر مى‏گيرد. در واقع سوسياليسم در اين مكتب مربوط به اقتصاد، و دموكراسى مربوط به سياست مى‏شود. سوسيال دموكراسى در كشورهاى اسكانديناوى در دامنه مفهومى خاصى مورد قبول قرار گرفته است. «سوئد با دارا بودن نظام سوسيال دموكراسى به لغو سرمايه‏دارى راى داده است.» (15) اين گرايشها در احزاب سوسيال دموكرات كشورهاى غربى نيز مشاهده مى‏شود.

«سوسيال دموكراسى نوعى رفرم در ماركسيسم است و نمودهايى از انديشه‏هاى دموكراتيك را نيز در بر دارد. مالياتهاى مربوط به تجارت و صنعت مى‏تواند ضامنى براى عدالت تلقى شود. دولت رفاهى ممكن است توزيع مجدد را به همراه آورد، ولى ضامن تامين برابرى نيست. اقتصاد كشورهاى اسكانديناوى مخلوطى است از كاپيتاليسم و اقتصاد ملى. البته غلبه با اصل برابرى و توزيع ثروت است. (16)»

البته سوسياليزم و سوسيال دموكراسى داراى ابهامى خاص است:

«اگر سوسياليزم را به تئورى سياسى كه هدف آن مالكيت‏يا نظارت جامعه بر وسايل توليد يا سرمايه و زمين و... و اداره آنها به نفع عموم تعريف كنيم، بسيارى از نظامهاى سوسياليستى را شامل نمى‏شود. تعريف واحدى براى سوسياليزم امكان‏پذير نيست. مهمترين عنصر در سوسياليزم، تقدم منافع عمومى بر فرد است. سوسياليزم دموكراتيك متمايل به ملى كردن صنايع كليدى است و با مالكيت‏خصوصى در رشته‏هاى ديگر ضديتى ندارد. (17)»

در نظام سرمايه‏دارى، فاصله طبقاتى، دستمزدى بودن عده‏اى از مردم، اكميت‏سرمايه‏ها و كنترل سياست توسط سرمايه‏داران، ساختارى شده است. عدالت اقتصادى در چنين نظامى تضمين شده نيست و فاصله طبقاتى تا بى‏نهايت مى‏تواند ادامه پيدا كند. نظام اقتصادى سوئد به عنوان يكى از موفق‏ترين نظامهاى سوسيال‏دموكراسى، مشكل فوق را حل كرده است. دو ابزار مهم اقتصاد اين كشور، مالياتهاى تصاعدى و تامين اجتماعى براى مردم است.

 

ب) اصول عدالت رالز

تا اينجا مرورى هرچند مختصر بر تحول انديشه و اصل عدالت از عهد كلاسيك تا قرن بيستم داشتيم. جان رالز به عنوان احياگر فلسفه سياسى در نيمه دوم قرن بيستم، بهترين و مفصل‏ترين بحث را راجع به عدالت در كتاب [A Theory of Justice] طرح نموده است. وى در سخنرانيهاى خويش از 1978 تا 1989 كه مجموعه آنها در Political Liberalism (به سال 1993) چاپ شد، به اعتراف خودش جرح و تعديلاتى در نظرات قبلى‏اش پديد آورد.

جان رالز، استاد دانشگاه هاروارد، يكى از تئوريسينهاى بزرگ اين قرن به شمار مى‏رود. رابرت دال مى‏گويد رالز توانست نقطه اتكاى ارشميدسى عدالت و فلسفه سياسى را كشف كند.

كتاب «فيلسوفان سياسى معاصر» (18)، بحق، «نظريه عدالت‏» رالز را پيچيده، عظيم و جاه‏طلبانه مى‏داند. در سال 1972 آوازه شهرت رالز در جهان علمى طنين‏انداز گرديد و برخى او را تا حد افلاطون و كانت‏بالا بردند. از جمله هفته‏نامه نيويورك تايمز كتاب او را يكى از مهم‏ترين پنج كتاب سال 1972 معرفى كرد. (19)

 

اهميت «نظريه عدالت‏» رالز

انقلاب رفتارى و اصول هشت‏گانه رفتارگرايى (Behaivoralism) در اواسط قرن بيستم، علم سياست را در مقابل فلسفه سياسى تقويت كرد و روشهاى علوم تجربى را به علوم انسانى سريان داد. فلسفه سياسى كه همواره با قضاياى هنجارى روبرو بوده، در اين دوران با افول ويژه‏اى روبرو شد. فلسفه سياسى در مرحله مابعد رفتارى كه تقريبا با سخنرانى ديويد ايستون در مؤسسه علوم سياسى آمريكا در سال 1968 آغاز گرديد، مجددا احيا شد.

جان رالز مهمترين احياگر نظريه عدالت و فلسفه سياسى در اين دوران است. كتاب «نظريه عدالت‏» او كه قبلا به شكل مقالاتى مطرح مى‏شد، در سال 1972 به زير چاپ رفت هفته‏نامه نيويورك تايمز معتقد است كه استلزامات سياسى اين كتاب، اثر فوق‏العاده‏اى بر زندگى ما دارد. هدف اين كتاب ارائه پايه‏اى منسجم براى مفهوم عدالت است. مفاهيم جديد اين كتاب در تخالف صريح با يوتليتاريانيسم (منفعت‏گرايى) جرمى بنتهام قرار دارد.

رابرت دال مى‏گويد بلافاصله پس از انتشار كتاب «نظريه عدالت‏»، عنوان زيربناى فلسفه سياسى به آن داده شد. او نقطه آغاز خوبى براى بحث داشت. ارشميدس مى‏گفت اهرم بى‏نهايت طويلى، با نقطه اتكاى صحيحى از آن بدهيد تا جهان را به حركت درآورم. رالز، نقطه ارشميدسى را پيدا كرده بود تا اهرم فلسفه سياسى را روى آن قرار دهد. (20)

براى درك اهميت كتاب رالز مى‏توان وضعيت فلسفه سياسى در قرن بيستم را مورد ملاحظه قرار داد. تا نيمه اول قرن بيستم و آغاز نيمه دوم آن، فلسفه سياسى يا تئورى سياسى به معناى امروزى آن (بحث و فحص درباره مفاهيم و نظريات سياسى) وجود نداشت، و آنچه به نام تئورى يا فلسفه سياسى خوانده مى‏شد، تفسير و نقد نظرات فيلسوفان سياسى از زمان سوفيستها تا آغازقرن بيستم بود. فلسفه سياسى در اين دوران، بشدت، هنجارى بود و به سؤالهايى مثل غايات حكومتها و دولتها يا ابزارهاى رسيدن به چنين اهدافى، پاسخ مى‏داد. اصولى كه در «بايد»ها و «نبايد»هاى اخلاقى به عنوان مرجع معرفى مى‏شد، بدين ترتيب است:

1. وحى الهى مثل ده فرمان موسى(ع).

2. وحى الهى به شكل غيرمستقيم در قالب تورات و مانند آن.

3. آگاهى كه به سبب وحدت مرموز با كوسموس (كل جهان) در يك وضعيت استثنايى حاصل مى‏شود (مثل مكاشفه).

4. شهود عقلانى.

5. احساسات (Feelings).

6. تجربيات شخصى يا عمومى.

7. عقل سليم بشريت (Common Sense).

8. عقل.

از آنجا كه قضاوت اخلاقى ممكن است‏بر يكى از منابع و مراجع فوق، تكيه داشته باشد، اقناع مخالفين احتمالا امرى محال يا غريب به نظر مى‏رسد.

رالز با توجه به رواج تجربه‏گرايى در علوم انسانى بويژه در دهه‏هاى 50 و 60، شيوه‏اى عقلى و اقناعى براى يافتن اصول عدالت در فلسفه سياسى ارائه نمود. سه جنبه مهم كتاب او عبارت است از:

1. اثبات اصول اخلاقى و رد فايده‏گرايى (يوتليتاريانيسم)

2. ارائه رويه‏اى براى رسيدن به اصول عدالت

3. ارائه اصل عمومى و دو اصل عدالت‏به عنوان تفكرى نوين در فلسفه سياسى

جان چاپمن فيلسوف سياسى در نشريه سياسى آمريكا مى‏نويسد:

«نظريه عدالت رالز، دستاورد درجه اولى است، چون اهميتش در آن است كه با اصول ليبرالى آزادى، برابرى و برادرى دمساز است. اين كتاب بالاترين معيار ليبراليسم است. بار ديگر قانونگذارى در ميان ما پيدا شده است. (21)»

هرچند كتاب رالز مورد استقبال ليبرالها واقع شد، و آن را مهمترين اثر ليبرالى پس از جان استوارت ميل ناميدند، ولى همان گونه كه خواهيم ديد عناصرى از سوسياليسم نيز در اين نظريه يافت مى‏شود.

 

رويه دستيابى به «اصول عدالت‏»

رالز ابتدا به چگونگى تشكيل هيات اجتماعيه مى‏پردازد. در پيمان اجتماعى مى‏توان افراد را فارغ از قيود مربوط تصور كرد. مقصود اين نيست كه تدوين و كشف اصول عدالت از نظر زمانى بر پيمان اجتماعى تقدم دارد. افراد در حين قرار داشتن در پيمان اجتماعى چنين فرض مى‏شوند كه پشت نقاب جهل (The veil of Ignorance) قرار دارند. با توجه به خالى بودن ذهن از قيود پيمان اجتماعى است كه بايد ديد چگونه به اصول عدالت مى‏رسيم. اصولى كه بدين طريق استخراج مى‏شود در متن پيمان و قرارداد اجتماعى گنجانده مى‏گردد. بدين ترتيب، هم اصالت فرد حفظ مى‏شود، هم افراد رابطه خوبى با هم پيدا مى‏كنند. (22) توافق حاصل، در اين مرحله عادلانه است. او هرگونه داورى قطعى قبل از قرارداد را رد مى‏كند.

«وضعيت اوليه‏» رالز از «حالت طبيعى‏» كانت اتخاذ شده است و حالت فرضى دارد. بنابراين تقدم زمانى در «وضعيت اوليه‏» وجود ندارد و رالز الگوى قرارداد اجتماعى را از بحث تاسيس اجتماع به بحث عدالت كشانده است.

 

اصول عدالت

به اعتقاد جان رالز، عقل در وضعيت اوليه مى‏تواند اصلى عمومى راجع به عدالت و دو اصل ويژه در اين باب كشف نمايد:

 

اصل عمومى عدالت: «همه ارزشهاى اجتماعى اوليه و اساسى (مثل آزادى، برابرى در امكانات، ثروت و درآمد و مبانى احترام به خويش) يا بايد به شكل برابر توزيع شود، يا حداقل در صورت عدم وجود برابرى، نفع همگان رعايت گردد.»

رالز «نفع همگان‏» را به شكلى كه فايده‏گرايان قبول دارند، انكار مى‏نمايد. او ليبرال است و كسب سود بيشتر براى افراد و پذيرش نابرابرى را به شرطى كه سود جبرانى براى هركس، بخصوص براى محروم‏ترين اقشار، داشته باشد و موجب بهبود وضعيت آنها بشود مى‏پذيرد. البته او شرط فرصتهاى برابر را نيز اضافه مى‏كند.

اصل اول عدالت: هر فرد بايد از حق برابر به گسترده‏ترين آزادى اساسى كه منافاتى با آزادى‏مشابه ديگران ندارد، برخوردار باشد. اين اصل، حقوق بنيادى شهروندى در نظام سياسى‏ليبرال‏دموكرات را تامين مى‏نمايد (اصل برابرى افراد در حقوق و وظايف اساسى).

 

اصل دوم عدالت: نابرابريهاى اجتماعى و اقتصادى بايد به صورتى ترتيب داده شود كه هم نفع همگان را دربرداشته باشد، هم امكان رسيدن به مقام و موقعيت (عامل نابرابرى) براى همه يكسان باشد. اين اصل ماوراى چيزى است كه در حال حاضر در جهان غرب وجود دارد، چون رنگ سوسياليستى آن بيشتر است. به همين دليل است كه رالز مورد انتقاد هايك و نوزيك قرار گرفت. رالز، اصول عدالت‏خود را براى تعديل اصل لسه فر و نظريه آزادى طبيعى ارائه كرد و سعى نمود نارساييهاى ليبراليسم را برطرف نمايد.

«اصل اول عدالت مربوط به برابرى در تعيين حقوق و تكاليف اساسى، و اصل دوم مربوط به نابرابريهاى اجتماعى و اقتصادى است. مثلا نابرابرى در ثروت و اقتدار تنها هنگامى عادلانه است كه براى عده‏اى و خاصه محرومان جامعه جبران‏كننده باشد... اگر معدودى، از منافع سرشار برخوردار شوند و وضعيت محرومان نيز بدين وسيله اصلاح شود، بى‏عدالتى در كار نبوده است.» (23)

بدين وسيله رالز كوشش مى‏كند كه برابرى، آزادى و كارايى اقتصادى و مالكيت‏خصوصى را با هم آشتى دهد. نظريه عدالت‏بر مبناى نهادهاى دموكراسى مبتنى بر قانون اساسى، و از نظر اقتصادى بر مبناى سياستهاى نسبى توزيع، ارائه شده است. به همين دليل او آموزه خود را «عدالت‏به مثابه انصاف‏» يا «عدالت و انصاف‏» مى‏نامد. اين نظريه، توجيهى براى دولت رفاه است و مغايرت كلى با آن ندارد.

رالز در اين ارتباط مثالى دارد: اگر سه تصميم مختلف (1D ,2D ,3D) را در سه حالت مختلف (1C ,2C ,3C) مقايسه كنيم، آن حالتى با عقل و اصول عدالت‏سازگارتر است كه كمترين فاصله را داشته باشد و برابرى را به بهترين شكل ممكن حفظ نمايد (3C) (24)

رفاه با برابرى متزاحم است. بهترين حالتى كه مى‏توان بين اين دو پارامتر انتخاب كرد، برآيند برابر آنهاست‏خط 3or به اصول عدالت نزديكتر از 1or و 2or است.

از ديدگاه رالز ابزارهاى عدالت در جامعه ليبرال‏دموكراتيك عبارتند از: نظارت دولت‏بر اقتصاد آزاد، وضع مالياتها و انتقال درآمدها، كاربرد كامل منابع، توزيع ثروت، تامين حداقل معيشت لازم، برابرى فرصتها (از جمله آموزش عمومى) و جلوگيرى از تمركز قدرت. (25)

 

رالز و فايده‏گرايى و شهودگرايى

رالز همانند كانت ارزشها را نفسى مى‏داند; هر فعل به خودى خود، بدون توجه به نتايج و سود و زيان حاصل از آن، داراى ارزشى مثبت‏يا منفى است. اين اصل به شكل صريح در مقابل فايده‏گرايى (Utilitarianism) و شهودگرايى (Intutionism) قرار مى‏گيرد. فايده‏گرايان هر فعل و عملى را برحسب سود و زيان مترتب بر آن، ارزش‏گذارى مى‏كنند. فايده‏گرايان كلاسيك بر جمع كل و فايده‏گرايان مدرن بر حدوسط تاكيد دارند. (26)

«شهودگرايان‏» معتقدند كه ملاك كلى براى تشخيص عدالت وجود ندارد و عدالت‏بايد توسط شهود فردى دريافت‏شود. اين اصطلاح را رالز براى تفكر بالا انتخاب نموده است.

فايده‏گرايان براى يافتن «خوب‏» معتقدند بايد معيارهايى مثل شادى، لذت، سود و رضايت را در مورد هر فعلى محاسبه نمود. با جمع و تفريق منطقى سود و زيانها مى‏توان ارزش هر فعلى را تعيين كرد.

رالز در مقابل آنها مى‏گويد بعضى چيزها درست هستند، هرچند بيشترين سود و خوشى را براى بيشترين افراد به همراه نداشته باشند. (27) در صورتى كه حقوق طبيعى غير قابل خدشه‏اى وجود داشته باشد، نبايد معيارهاى فايده‏گرايى مورد تبعيت قرار گيرد. عدالت اين حق را نمى‏دهد كه از دست رفتن آزادى براى بعضى، سبب خوشى ديگران شود. ارجحيت مطلق برخى از اصول عدالت‏حتمى است. چيزى مستقل از حق در نظر گرفته نمى‏شود، و حق براى به حداكثر رساندن فايده مورد تفسير قرار نمى‏گيرد. موازنه‏اى كه در پشت نقاب جهل به دست مى‏آيد، غيرقابل خدشه مى‏باشد (Reflective Equlibrieum).

از ديدگاه رالز حق بر خير مقدم است. (28) تقدم حقوق فردى بر خيرات اجتماعى هم جنبه هستى‏شناسانه دارد، هم جنبه معرفت‏شناسانه. سه تفاوت اساسى بين حق و خير وجود دارد:

1. توافق بر سر اصول عدالت و «حق‏» (در وضعيت اوليه) ممكن است.

2. برداشتهاى افراد در مورد «خير» خويش متفاوت است.

3. حق و اصول عدالت، به خاطر نقاب جهل دچار محدوديت مى‏شود. (29)

 

رالز و كانت

نقاط اشتراك رالز و كانت را مى‏توان در چند نكته خلاصه نمود. در درجه اول هر دو به ارزش ذاتى اشياء در مقابل فايده‏گرايان و شهودگرايان، معتقدند. اشتراك دوم آنها در پرداختن به فلسفه سياسى، در مقابل روشهاى رفتارى است. همچون هگل، ادعايى ندارند كه براساس اصول عقلايى، چيزى را اثبات كنند، بلكه مى‏توان ادعا كرد كه هگل آنچه را خود در قالب فلسفه تاريخ، فلسفه طبيعت، روح مطلق و ايده دولت، تصور و مشاهده كرده، تحويل ديگران مى‏دهد. يكى از علل پيچيدگى فلسفه هگل در اين نكته نهفته است.

كانت‏برخلاف هگل هر مطلبى را توسط اصولى عقلايى يا مفروض، و بر پايه مباحث قبل، اثبات مى‏نمايد. سير روش كانت در فلسفه (و فلسفه سياسى) در فلسفه سياسى رالز قابل مشاهده مى‏باشد. رالز با رد فايده‏گرايى ميل و بنتام سعى دارد كه جنبه اجتماعى اخلاق وظيفه‏گرايانه كانت را احيا كند.

نقطه اشتراك ديگر آنها تشابه «حالت اوليه‏» و «نقاب جهل‏» است. رالز به تبع كانت قبل از قرارداد اجتماعى، حالت اوليه و طبيعى براى افراد تصور مى‏كند و در اين حالت اصول عدالت را تبيين كرده، در قرارداد اجتماعى مى‏گنجاند.

مهم‏ترين اشتراك رالز و هگل در قبول فرديت و حقوق فردى است. اساسى‏ترين مفهوم در نظريه عدالت رالز، افراد برابر و آزاد (Equal and free Individuals) است.

 

رالز و آلن بلوم

ويليام بلوم پس از ذكر اين مساله كه رالز در تبيين اصل اول عدالت موفق‏تر از اصل دوم است، مى‏گويد:

«منتقدان مخالف نظريه عدالت هم البته كم نيستند. آلن بلوم رالز را ملامت مى‏كند كه نتوانسته است از اصول نخستين خويش، خاصه فرض امكان تعيين عقلانى ارزشها، دفاع كند. رالز نتوانسته است نقد ماركسى و نيچه‏اى از عقلانيت در فلسفه سياسى را به حساب آورد و حتى اگر حق با اين نظريه‏پردازان باشد، او بايد آنها را به جرم اسطوره‏سازان فريبكار رد مى‏كرد... ديدگاه آلن بلوم ديدگاه صحيحى است چون نقطه عزيمت رالز همان احساس عمومى نسبت‏به عدالت در جامعه معاصر آمريكاست كه رالز خصلت كانتى براى آن قايل است. كار رالز براى ليبراليسم آنگلوساكسون جذابيت دارد، اما آيا براى فردى از فرهنگ ديگر نيز همين معنا را دارد؟ به هر حال او مرز مشخصى براى توزيع ثروت و قدرت معرفى نكرده و توجيه‏گر فردگرايى و اشرافيت محسوب مى‏شود.» (30)

داگلاس راى نيز معتقد است كه رالز دقيقا چيزى را مطرح كرده كه جامعه ليبرال بدان نياز دارد. ما بايد دست از تظاهر به عادلانه بودن برداريم. نظريه رالز با شكست رو به رو شده است. حداكثر عدالت در مورد شايستگى بسيارى از مواضع اجتماعى غيرحساس است. با توجه به نظام رالز اين امكان هست كه بعضى گزينشها نابرابرى اجتماعى را افزايش دهند. (31)

 

رالز و نوزيك

رابرت نوزيك، به همراه همكلاس خود رالز، از مهم‏ترين تئوريسينهاى فلسفه سياسى پس از جنگ جهانى دوم محسوب مى‏شود. آنها از اصول ليبراليسم دفاع مى‏كنند و از مخالفان جدى فايده‏گرايى محسوب مى‏شوند. نوزيك از رالز به اصول ليبراليزم وفادارتر است. اثر مهم او «آنارشى، دولت و ناكجاآباد» در سال 1974 منتشر شد. او شديدا فردگراست و با جامعه‏گرايى، دولت‏گرايى و كل‏گرايى مخالفت مى‏كند. او به دولتى حداقل براى حفظ حقوق افراد معتقد است. وظيفه دولت فقط حفظ امنيت است. تئورى مالكيت او شبيه جان لاك، منهاى توجيه الهى آن است. يكى از نقاط افتراق نوزيك و رالز، مالكيت نامحدود در نظريه رابرت نوزيك مى‏باشد. (32)

نوزيك به برابرى‏خواهى رالز پاسخى اختيارگرايانه (Liberarian) مى‏دهد. وى حدود پنجاه صفحه از كتابش را به رد نظريات رالز اختصاص داده است و معتقد است كه هر طرح توزيعى كه از حد ايجاد صلح، نظم و امنيت فراتر رود عادلانه نيست. استدلال رالز نه با حقوق فرد، بلكه با تعهد اجتماعى آغاز مى‏گردد و نابرابرى قدرت و اقتدار را تا بدان حد مجاز مى‏شمارد كه حاصل آن، جبران مزاياى هر فرد و بخصوص محروم‏ترين قشرهاى جامعه باشد. (33) به اعتقاد نوزيك اگر سرمايه‏ها آزاد باشد و نفع جمعى تامين شود، عدالت تامين شده است. بنابراين او نفع محروم‏ترين افراد را لحاظ نمى‏كند.

نوزيك همانند جان لاك بحث را از وضعيت طبيعى آغاز مى‏كند و سپس به مجامع حمايتى شخصى و خصوصى و دولت‏حداقل مى‏پردازد. دولت مورد نظر او از دولت مد نظر جان لاك، وظايف كمترى بر عهده دارد. در چنين جامعه‏اى دست نامريى بازار توزيع را سامان مى‏دهد. ناكجاآبادهاى انسان، چند وجهى و بيشمارند. او از شرايط رويايى جامعه‏اى سخن مى‏گويد كه همه افراد وارد بازار مى‏شوند. (34)

 

رالز و هابرماس

هابرماس از نظر معرفت‏شناختى با اثبات‏گرايى مخالف، و با ديالكتيك موافق است. در شناخت، ما در عين حال در فكر و در عمل، جهان را خلق و كشف مى‏كنيم. شناخت از نظر علايق مبتنى بر آن، به شناخت تجربى، تاريخى‏تاويلى و علايق آزادى‏خواهانه و رهايى‏بخش تقسيم مى‏شود. در شناخت دوم است كه بينش هرمنوتيكى بايد جايگزين روش اثباتى گردد. جامعه مدرن نيز همانند جامعه سرمايه‏دارى، داراى بحران است، هرچند شى‏ءگشتگى فراگير نمى‏باشد. راه گريز از شى‏ءگشتگى، وضعيت كلامى ايده‏آل است و چاره‏اى جز تبديل علايق خاص به علايق عام و تشويق روابط گفتارى بين گروههاى داراى اختلاف، وجود ندارد. عقلانيت جامعه مدنى بايد جلو انداخته شود. ابعاد تكامل اجتماعى عبارت است از: تكامل نيروهاى توليدى; سامان‏بخشى ارتباط و تفاهم اجتماعى; آموزش رهايى‏بخش و فعاليت‏به سوى حقيقت.

در واقع، بين حقيقت و اعتبار، تفاوتى وجود دارد: اعتبار، ناشى از توافق بر سر چارچوب عينى تفاوت است ولى حقيقت نيازمند مشاركت فكرى همه كسانى است كه به طور بالقوه درگيرند. قواعد حقيقى بايد مورد قبول همگان باشد. حقيقت، محصول وضعيت كلامى آرمانى است.

برداشت هابرماس در حوزه سياسى، برداشتى هگلى است. او وظايف دولت را، وظايف جامعه مدنى مى‏داند. جامعه مدنى حوزه علايق خصوصى، و دولت، حوزه علايق عمومى و كلى است و راه وصول به علايق كلى، گفتمان و ارتباط تفاهمى و كلامى است. (35)

در مقايسه ميان هابرماس و رالز مى‏توان گفت كه اصالت فرد در انديشه رالز حفظ مى‏شود و او يكى از انديشمندان جامعه ليبرالى غرب تلقى مى‏گردد. هابرماس دوران مدرنيته را به نقد مى‏كشد و در «عقلانيت ارتباطى‏» مى‏خواهد ضرورت ايجاد ارتباط افراد مستقل و آزاد را حل كند. هويت جمعى، نافى هويت فردى نيست. هابرماس خود را از دام عقلانيت ابزارى و وبرى مى‏رهاند و عقلانيت ارزشى را مطرح مى‏كند. در دوران مدرنيته، عقلانيت ابزارى سلطه داشت و به همين دليل با مشكل مواجه شد. علاوه بر اين وى موانع عقلانيت ارتباطى همچون ايدئولوژى به معناى خاص را بر مى‏شمرد و به مباحث اتوپيايى نزديك مى‏گردد. نزد او، همبستگى اجتماعى بر حقوق فردى مقدم است.

 

ج) تحليلى از بحث عدالت

در اين قسمت از بحث مى‏توانيم تحليلى از اصل عدالت داشته باشيم:

ابتدا بايد ديد كه جايگاه طرح بحث عدالت كجاست. بدون شك بحث عدالت در حوزه فلسفه سياسى جاى مى‏گيرد. مبنا و بستر فلسفه سياسى، دلايل عقلى است و از قضاياى هنجارى در آن بحث مى‏شود. اين كه نظام سياسى و اقتصادى عادلانه چيست و حقوق فرد و جامعه چگونه سامان داده مى‏شود، در حوزه فلسفه سياسى جاى مى‏گيرد.

بر اين اساس مى‏توان گفت كه فلسفه سياسى در اوج رفتارگرايى و شدت گرفتن مباحث علم سياست (Politics)، به حضيض خود رسيد. بحث عدالت اگر بخواهد در علم سياست كه جايگاه آن نيست مطرح شود، نوعى مغالطه در بر خواهد داشت. عالم سياست (نه فيلسوف سياسى) با حفظ اين حيثيت نمى‏تواند از عدالت‏بحث كند، همان گونه كه عالم اقتصاد يا جامعه‏شناسى نبايد از قضاياى هنجارى ذكرى به ميان آورد. با مطرح شدن فوق رفتارگرايى و احياى مجدد فلسفه سياسى، بديهى است كه طرح بحث عدالت، امرى معقول به نظر مى‏رسد. واقعيت آن است كه علوم انسانى همواره با قضاياى ارزشى، دست كم به شكل مكنون، آميخته بوده است.

«استراوس، رفتارگرايان را متهم مى‏كند كه مى‏خواهند علم سياست فارغ از ارزش را بنا نهند، علمى كه از مسائل اخلاقى تهى باشد و رويدادهاى سياست را به گونه‏اى توضيح دهد كه گويى بخشى از روند مكانيكى طبيعت‏اند. او بر آن است كه دنياى انسانى را نمى‏توان با مقوله‏هاى فارغ از ارزش استنباط كرد. جوهر امور سياسى ايجاب مى‏كند كه بى‏طرف نباشند.

خود عمل سياسى، راهنمايى به سوى معرفت‏خير و خوبى است. به سوى زندگى خوب يا به سوى جامعه خوب. علم سياست راستين، همان فلسفه سياسى است كه به صورت خواست‏حقيقت اخلاقى درك مى‏گردد. طبيعت‏گرا حتى اگر بتواند دگرگونى برابرى‏خواهانه را به ثمر برساند، قادر به پر كردن خلا اخلاقى ايجاد شده در اثر ناديده گرفتن مفاهيم ارزشى از پيش موجود، نخواهد داشت. استراوس مدعى است علم سياستى كه در بررسى‏هاى امور سياسى، الگوى علوم طبيعى را راهنما و سرمشق خويش قرار مى‏دهد، با فلسفه سياسى ناسازگار است. به عقيده وى هرگونه تحقيق سياسى منطقا بدون در نظر گرفتن هدفها و فرآيندها، يا بدون در نظر گرفتن حداقل نياز به تحليل غايت‏گرايانه، ناممكن است. علم، تنها ابزار درك جهان سياست است. (36)»

در اين بين مهم‏ترين كوشش رالز اين است كه روشى به دست دهد تا هركس بتواند به «اصول عدالت‏» برسد. رالز كه به نسبيت و پلوراليسم در اين زمينه معتقد است، مى‏گويد من اين اصول را تحميل نمى‏كنم، بلكه پيش‏بينى مى‏كنم كه اگر انسان از منافع فردى تهى شود به اين اصول خواهد رسيد. بنابراين اگر اشكال شود كه «اصول عدالت‏» فرضى بيش نيست و در عمل هيچ كس خود را پشت نقاب جهل نمى‏برد و به اين اصول نمى‏رسد، رالز خواهد گفت كه آنچه من استنتاج كرده‏ام صرفا نوعى پيش‏بينى است. البته باز اين سؤال وجود دارد كه اگر اصول عدالت مشروعيت‏خود را از قرارداد كسب كرده‏اند، مشروعيت و حقانيت امور قبل از قرارداد از كجا تامين مى‏شود؟

اشكال قديمى‏اى كه به ليبراليسم وارد بوده و از قديم مطرح مى‏شده، به رالز هم وارد است. به طور مثال به پوپر اشكال مى‏كنند كه معرفت‏شناسى و فلسفه سياسى او هماهنگ نمى‏باشد، چرا كه او از عدم قطعيت در علم استقبال مى‏كند، ولى بر آن است كه در زندگى عمومى اصول ليبراليسم حاكم است. (37) از ديدگاه پوپر عدم قطعيت‏به ساختار سياسى ليبراليسم رخنه نمى‏كند و همين جاست كه دچار پارادوكس مى‏شود. شبيه اين اشكال به رالز هم وارد است. او كه از نسبيت و پلوراليسم دم مى‏زند و معتقد است كه در پشت نقاب جهل مى‏توان به اصول ديگرى نيز رسيد، نمى‏تواند مدافع سرسخت ليبراليسم ترميم‏شده‏اش باشد. او در حقيقت پذيرفته است كه اين اصول عدالت مربوط به جهان اولى است كه او در آن زندگى مى‏كند نه براى كشورهايى كه مشكل اصلى‏شان، قوت لايموت است. بدون شك براى كسى كه مشكل غذايى دارد، آزادى و برابرى در اولويت نيست.

رالز معتقد است كه عقل ابزارى اگر از منافع فردى فارغ شود به اصول عدالت او مى‏رسد. هرچند او فقط پيش‏بينى كرده است، ولى اين سؤال باقى است كه آيا «مفروضات‏» اوليه رالز به شكلى به جاى «اصول‏» عدالت معرفى نشده‏اند؟ او مى‏گويد عقل حكم مى‏كند كه نفع محروم‏ترين افراد هم لحاظ شود. نوزيك در مقابل او مى‏گويد: عقل حكم مى‏كند كه نفع جمعى (و محدود نكردن سرمايه‏ها و كند نكردن روند توسعه) در مجموع بهتر است. عقل ابزارى (نه فلسفى) ممكن است‏به هريك از دو قول فوق حكم كند. در واقع فلاسفه سياسى در اين زمينه سعى مى‏كنند بقيه را به اصولى از پيش پذيرفته شده ارجاع دهند و مخاطبان را متوجه فطرت خود كنند. عقل ابزارى اگر در شخص يا جامعه‏اى مطرح شود كه گرايشهاى سوسياليستى وجود دارد، نفع محروم‏ترين افراد نيز مورد ملاحظه قرار مى‏گيرد، هرچند روند توسعه اقتصادى كند شود. به همين نحو عقل ابزارى در جامعه ليبرالى (و لسه فر) و يا فاشيستى به نحوى ديگر حكم مى‏كند. در حقيقت مفروضات و گرايشها و نيازهاى زمانه و تاثيرات محيطى و امثال آن است كه در قالب «عقل‏» متجلى مى‏شود. «اصول عدالت‏» رالز پاسخى به نياز زمانه و افراطهاى ليبراليسم بود.

از تحليل بالا مى‏توان نتيجه گرفت كه «اصول عدالت‏» شكلى عام و جهان شمول ندارد و در پس نقاب جهل، مفروضات و تاثيرات روان‏شناختى و محيطى به نحوى دخالت مى‏نمايد. در بحث «اهميت تئورى عدالت رالز» هشت منبع براى «بايد»ها و «نبايد»هاى اخلاقى معرفى كرديم و چنين نتيجه گرفتيم كه شايد به شكل دقيق نتوان مخالفان خود را اقناع نمود. علت اين امر آن است كه گويا هركس مفروضى خاص در فلسفه سياسى و بحث عدالت در نظر دارد. به همين دليل است كه اصول عدالت رالز نزد سوسياليستها و حتى ليبرالهايى همچون نوزيك و هايك مقبول نيفتاد.

البته بايد توجه داشت كه لازمه ادعاى فوق، نسبيت‏شناخت و اصول عدالت مى‏باشد. عدالت از اين ديدگاه، نفس‏الامرى دارد و هرچند در عالم اثبات اختلاف‏نظرهايى نسبت‏به آن وجود دارد، ولى عالم واقع و ثبوت آن متغير نيست.

تعاريف مختلفى براى «عدالت‏» وجود دارد كه در ابتداى مقاله به آنها اشاره كرديم. هرچند كلى‏گويى و اختلافهايى در تعاريف عدالت وجود دارد ولى در تعيين مصاديق آن كمتر توافقى به چشم مى‏خورد. به قول استراوس ما در زندگى روزمره‏مان به راحتى از «خوبى‏» و «بدى‏» سخن مى‏گوييم و به داورى مى‏نشينيم، چرا كه عقيده خود را غير قابل بحث تلقى مى‏كنيم. اما همين كه عقيده ما قابل بحث مى‏شود، ابهام و بى‏دقتى آن نيز آشكار مى‏گردد. (38) كلى‏گويى در تعريف عدالت گرهى از مشكل نمى‏گشايد. امام على(ع) نيز در وسعت مفهوم «حق‏» و ضيق مصاديق آن مى‏فرمايند:

«الحق اوسع الاشياء فى التواصف و اضيقها فى التناصف. (39)»

عدالت هرچند مفهوما مبهم و كلى است، ولى تعيين مصاديق آن بسيار مشكل مى‏باشد، خواه به نفس‏الامرى بودن آن حكم كنيم يا خير. اگر عدالت، نفس‏الامر داشته باشد در شناخت مصاديق آن اختلاف به وجود مى‏آيد، و اگر هم بعضى معتقد باشند كه عالم ثبوتى ندارد، باز بر سر تفاسير مختلف ممكن است توافق حاصل نشود. شهادت امام على(ع) مسلما براى حمايت از آن عدالت كلى و مبهم نبوده است!

از آنچه گفته شد مى‏توان نتيجه گرفت كه عقل بشر در يافتن مصاديق عدالت، بويژه با توجه به تاثر از محيط و مسائل روان‏شناختى و امثال آن، احتمالا دچار لغزش مى‏شود و از آنجا كه عقل حكمى يقينى در اين زمينه ندارد نمى‏توان از قاعده ملازمه حكم عقل و شرع در اينجا بهره برد. از اينجاست كه نياز به وحى در تبيين مصاديق و چارچوبهاى اجتماعى عدالت آشكار مى‏شود. شايد عدالت در نظام سياست و اقتصادى اسلام مقتضى تفسيرى باز، در حوزه سياست، و تفسيرى بسته، در حوزه اقتصاد، باشد. تفصيل بحث را بايد در جايى ديگر پى گرفت. (40)

 

پى‏نوشت‏ها:

1. موسوعة السياسة، ج‏4، ص‏18.

2. اعطاء كل ذى حق حقه.

3. اين جملات به دليل اهميت و به علت پاسخگويى از سؤالاتى كه ممكن است در ذهن هر خواننده‏اى خلجان كند، در پشت جلد كتاب نيز چاپ شده است: ويليام تى. بلوم، نظريه‏هاى نظام سياسى، ترجمه احمد تدين (تهران: آران، 1373).

4. همان، ص‏89 تا 91.

5. همان، ص‏106.

6. ر. ك: بهاءالدين پازارگاد. تاريخ فلسفه سياسى، ج‏1 (تهران: زوار، 1334) فصل‏10.

7. بلوم، پيشين، ص‏82-62 (با تلخيص).

8. همان، ص‏308.

9. پازارگاد، پيشين، فصل‏22.

10. بلوم، پيشين، ج‏2، ص‏503.

11. J. J. Rousseau, A Discourse on the origin of Inequality(New York: Duton Co,Inc, 1946) P. 305.

12. بلوم، پيشين، ج‏2، ص‏834-820.

13. همان، ص‏826.

14. ر. ك:» على بابايى، فرهنگ علوم سياسى، ج‏1، ص‏82-53.

15. مجله راهبرد، ش‏7، ص‏189.

17. David Robertson, "The Penguine Dictionary of Politics". P. 3-302.

17. على بابايى، پيشين.

18. Contemprory philosophy, philosophers,P. 289-272.

19. بلوم، پيشين، ص‏758.

20. Robert Dahi. Modern Political Analysis, 1991, P. 135-118.

21. بلوم، پيشين، ص‏758.

22. John Rawls. A Theory of Justice(Eng: oxford uni. 1972)P. 303,98.

23. Rawls, Loccit, P. 15.

24. Opcit,P. 153.

25. ر. ك: حسين بشيريه، «فلسفه سياسى جان رالز». اطلاعات سياسى‏اقتصادى. ش‏109-110.

26. به طور مثال فايده‏گرايانى چون بنتام معتقدند كه جمعيت مى‏تواند 100% اضافه شود، در حالى كه سرانه ملى 20% اضافه شده است، چرا كه آنها جمع كل را در نظر دارند. فايده‏گرايان مدرن حالت ثابت جمعيت و سرانه ملى را بهتر از حالت فوق مى‏دانند، چون به معدل و حد وسط نظر دارند.

27. opcit,P. 27,22.

28. بحث «رويارويى حق با خير» رالز در كتاب ليبراليسم و منتقدان آن آمده است. در اين مقاله به سه نوع تقابل بين فايده‏گرايى و عدالت‏به مثابه بى‏طرفى، اشارت رفته است.

29. همان، ص‏480.

30. بلوم، پيشين، ص‏760-754 (با تلخيص).

31. همان، ص‏764.

32. David, Robertson, Loccit P. 240-238.

33. بلوم، پيشين، ص‏926.

34. همان، ص 625 632(با تخليص).