باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 192 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
«قبله نما» و مغناطيس «تعصب»
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
كتاب «قبله عالم» در بوته نقد


 
   ● نويسنده: مسعود - رضايي

منبع: ماه نامه - زمانه - شماره 61

 
 

دوران پنجاه‌ساله حكومت ناصرالدين‌شاه قاجار (1313ــ1264. ق)، به لحاظ گستره و تنوع مسائل و موضوعات حادث در آن و نيز به علت تأثيرات و پيامدهاي آن براي شكل‌دهي به سير وقايع و تحولات سياسي و اجتماعي پس از خود، جاي آن را دارد كه مورد ارزيابي‌هاي جدي قرار گيرد. كتاب "قبله عالم؛ ناصرالدين‌شاه قاجار و پادشاهي ايران"، نوشته عباس امانت، مورخ بهائي‌مآب، از جمله كتاب‌هايي است كه وقايع دوران سلطنت اين شاه قاجاري را بررسي كرده است. در نوشتار پيش‌رو نقد و بررسي اين كتاب مدنظر قرار گرفته است.

كتاب "قبله عالم؛ ناصرالدين‌شاه قاجار و پادشاهي ايران"[1] به قلم آقاي عباس امانت از جمله آثاري است كه سعي دارد با نگاهي متفاوت، به قول نويسنده به يك پرسش اساسي پاسخ گويد: "حكومت پادشاهي، كه خود تكيه‌گاه نظم سياسي كهن بود، چگونه چالش‌هاي داخلي و بين‌المللي را در عصر جديد تاب آورد و خود را با آن‌ها وفق داد؟" (ص25) آقاي امانت پاسخگويي به اين سؤال را طي يازده بخش در كتاب خود دنبال مي‌كند.

نخستين موضوعي كه در "قبله عالم" جلب توجه مي‌نمايد، نوع نگاه نويسنده به "اميركبير" است. در تاريخ كشور ما، نام ميرزا تقي‌خان فراهاني، اميركبير، به ناصرالدين‌شاه گره خورده است، هم ازاين‌رو كه وي با درايت و مديريت تحسين‌برانگيز خود توانست شاهزاده‌اي نورس و بي‌تجربه را در كوران حوادث زمان "شاه‌مرگي" به تخت سلطنت بنشاند و سپس با به‌دست‌گيري سكان هدايت امور، زمينه‌هاي لازم را براي استقرار نظم و انتظام در كشور فراهم آورد و هم ازآن‌رو كه سرانجام، اين صدراعظم لايق و توانا، در پي دسيسه‌هاي درباري گره‌خورده با كينه‌هاي بيگانگان، به فرمان شاه تازه‌به‌دوران‌رسيده به قتل رسيد و اصلاحات آغازشده، در همان ابتدا، از ادامه مسير باز ايستاد.

بررسي دلايل وقوع اين ماجرا و نيز آثار و تبعات آن بر اوضاع و احوال كشور و به‌ويژه شخص شاه، پاسخگويي به سؤال آقاي امانت را آسان مي‌كند. در واقع بايد گفت ناصرالدين‌شاه با صدور فرمان قتل اميركبير، بيش از هر چيز، به پايه‌هاي سلطنت و اقتدار خويش لطمه وارد ساخت و در همين راستا، نهاد سلطنت را نيز در مسير ناكارآمدي و طبعاً زوال و نابودي قرار داد. اين البته، ميراثي بود كه از پدر به پسر رسيد. قتل ميرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهاني به دستور محمدشاه و سپس جانشيني حاج ميرزا عباس آقاسي، پيش از آن ضربه‌اي سنگين به كشور و نيز به سلسله قاجاريه محسوب مي‌شد و اينك با ادامه همان راه توسط ناصرالدين‌شاه، سرعت زوال سلطنت در ايران، افزون شد. به اين ترتيب بنيان‌هاي نهاد سلطنت با نقص‌ها و نقصان‌هاي فراوان درون خويش، هرچند در برهه‌اي از زمان نيز دست به دست شد، چنان دچار پوسيدگي گرديده بود كه راهي جز فروپاشي براي آن باقي نماند، اما به‌‌رغم اين واقعيت كه در چارچوب مطالب همين كتاب نيز به وضوح رؤيت‌شدني است، آقاي امانت در نتيجه‌گيري مقدماتي در پيشگفتار كتاب خاطرنشان مي‌سازد: "نظام پادشاهي در ايران لاجرم با انقلابي ضدشاهي از ميان رفت، ولي اين ساده‌انگاري است اگر تصور كنيم انقراض سلطنت توأم با مرگ بي‌درنگ عوامل بسيار پايدار آن در فرهنگ سياسي ايران بود. پادشاهي يكي از كهن‌ترين، بانفوذترين و استوارترين ميراث‌هاي تاريخي ايران است و اثرات آن در معرفت و كاربرد قدرت حتي در دوران پس از سلطنت نيز محسوس است. ابعاد اساطيري پادشاهي عميقاً در آگاهي تاريخي ايراني ريشه دوانيده است، و چه بسا جان تازه هم يافته است. " (ص26)

اين نوع تحليل كه بر سراسر متن سايه افكنده، موجب شده است آقاي امانت، اگرچه به بازگويي حوادث و رويدادها مي‌پردازد، به استنتاجات عميق از آن‌ها قادر نباشد. حتي در طرح سؤال اوليه از سوي ايشان نيز، انتخاب عبارت "تاب‌آوردن" تحت تأثير همين نوع نگاه قرار گرفته است. فحواي اين سؤال آن است كه "حكومت پادشاهي" در برابر چالش‌هاي داخلي و بين‌المللي آن هنگام "تاب‌آورد". بديهي است آنچه از اين عبارت به ذهن متبادر مي‌شود، نوعي ايستادگي، مقاومت و حفظ اصالت‌ها، ارزش‌ها و منافع كشور در قبال فشارها و تهاجمات مختلف خارجي است، حال آنكه قتل اميركبير و در سراشيب افتادن امور كشور، ديگر جاي "تاب آوردن" براي حكومت و جامعه باقي نگذارد. آنچه روي داد ــ هرچند پس از اندك مقاومت‌هايي در ابتدا ــ تسليم در برابر خواست و اراده بيگانگان و واگذاري منافع مردم ايران به آن‌ها بود. اين راه و رسم، اگرچه به ظاهر پوسته‌اي از سلطنت و حكومت برجاي گذارد، آن را به‌شدت و به‌سرعت از محتوا تهي ساخت. استمرار همين وضعيت در طي حكومت ديگر قاجارها و نيز تشديد آن در دوران پهلوي، نه تنها به تنفر جامعه از شخص "شاه"، بلكه از نهاد سلطنت منجر گرديد و اراده ملي بر تغيير و تحول اساسي وضعيت قرار گرفت. بنابراين صرف باسابقه بودن نهاد سياسي نمي‌تواند موجبات تعلق خاطر ملي به آن را فراهم آورد، بلكه ميزان كارآمدي آن در استقرار يك نظام عادلانه در داخل و تنظيم روابط خارجي فعال و برمبناي احترام متقابل است كه در اين زمينه حرف اول را مي‌زند.

آنچه اميركبير، در طي مدت قريب به سه سال صدارت خود، به آن اهتمام ورزيد در اين چارچوب قرار داشت و توانست تا حدود زيادي اعتبار ازدست‌رفته كشور را بازگرداند. در اين باره اطلاعات خوبي مي‌توان در كتاب "قبله عالم" يافت، اما در كنار اين گونه مسائل كتمان‌ناپذير، نويسنده به صورت حسابگرانه‌اي تلاش مي‌كند با بيان پاره‌اي مطالب، چهره استقلال‌طلب اميركبير را به‌شدت مخدوش ‌سازد. وي از همان ابتدا اميركبير را شخصيتي مرعوب در مقابل انگليس معرفي مي‌كند: "ميرزا تقي‌خان در مقابل پشتيباني روس‌ها از قهرمان‌ميرزا، عقيده داشت كه بدون رضايت انگليسي‌ها "هيچ كس نمي‌تواند در اينجا فرمان براند" و "هيچ پادشاهي نمي‌تواند مملكت را اداره كند. " وخامت اوضاع آذربايجان و نگراني از سرنوشت ناصرالدين، ميرزاتقي‌خان را برآن داشت كه اين مطالب محرمانه را با كنسول بريتانيا در ميان گذارد، و علاوه بر آن، خواستار مداخله انگليسي‌ها بشود. از اولين مداركي كه از تماس ميرزا تقي‌خان با يك نماينده خارجي در دست است نه فقط سليقه سياسي او، و نيز تشخيصش در مورد نقش تعيين‌كننده قدرت‌هاي همسايه در امور داخلي ايران مشهود است، بلكه آرزوي درازمدت وي را نيز مي‌توان خواند كه مي‌خواست (به خاطر مقام خويش در قشون آذربايجان) ناصرالدين‌ميرزا را وسيله ترفيع سياسي خود قرار دهد؛ آرزويي كه ده سال طول كشيد تا جامة عمل پوشيد. " (ص82) در انتها نيز به نوشته آقاي امانت، اميركبير راه پذيرش تحت‌الحمايگي سفارت انگليس و نيز روسيه را به منظور نجات جان خويش در پيش مي‌گيرد: "شايعات مربوط به در خطر بودن جان اميركبير در محافل درباري وي را بدان حد نگران ساخت كه از فرط استيصال در حدود 23 محرم (18 نوامبر) پيامي براي شيل فرستاد و ابراز "اميدواري صميمانه" كرد كه وزيرمختار بريتانيا اختلافات گذشته‌شان را از ياد برده، "به او اجازه دهد چنانچه احساس خطر از ناحيه شاه كند در سفارت پناه جويد. "" (ص220)

به اين ترتيب اميركبير در اين كتاب به شخصيتي مبدل مي‌شود كه نخستين گام‌هاي جدي خود را در مسير سياست و حكومت، با اعتقاد به برتري و فعال مايشاء بودن انگليس در ايران و طبعاً ضرورت هماهنگي كامل با سياست‌ها و برنامه‌هاي آن برمي‌دارد و در پايان نيز چاره‌اي براي خود جز پذيرش تحت‌الحمايگي سفارتخانه‌هاي انگليس و سپس روسيه نمي‌بيند و بدتر آنكه در اين برهه، به گونه‌اي ناشيانه و غيرمنطقي عمل مي‌كند كه به دست خويش، خود را به مهلكه مي‌اندازد: "به درخواست نوري و موافقت شاه، شيل حاضر به ميانجيگري شد. بدين ترتيب انتصاب اميركبير به حكومت كاشان ــ كه گاهي آن مسند به دولتيان بلندپايه و رجال مغضوب واگذار مي‌شد ــ توسط وزيرمختار بريتانيا تضمين شد.... بامداد روز 25 محرم، جوزف ديكسون، طبيب سفارت انگليس، نزد اميركبير فرستاده شد "تا ترتيبات توافق‌شده را به اطلاعش برساند" بدين معني كه در مقابل پذيرفتن حكومت كاشان، بريتانيا امنيت او و خانواده‌اش را تضمين مي‌كند. " (صص222ــ223) بدين ترتيب، همه چيز آماده است تا اميركبير بتواند با خيالي آسوده راهي كاشان شود و با برخورداري از مقام و مسئوليتي تشريفاتي، زندگي خود را در آن ديار ادامه دهد، اما به محض آنكه پرنس دالگوروكي، سفير روسيه، پس از آگاهي از ترتيبات اتخاذشده، متقابلاً به او پيشنهاد تحت‌الحمايگي كامل و بلاشرط و "حمايت امپراتور" روسيه را ‌داد، "اميركبير تصميم گرفت پيشنهاد متقابل روس‌ها را بپذيرد. " (ص223) به همين دليل نيز شيل، وزيرمختار انگليس، كه تمامي مساعي خود را براي نجات جان اميركبير به كار برده بود، از اين نحوه رفتار و عملكرد او دچار "رنجش عميق" ‌شد (ص224) و پاي خود را از اين ماجرا كنار ‌كشيد. بدين ترتيب اميركبير در همان روز 25 محرم، درحالي‌كه تا ساعاتي قبل امكان برخورداري از تحت‌الحمايگي هر دو سفارتخانه برايش مهيا بود، توسط قراولان سلطنتي دستگير، و به سوي سرنوشت محتوم خود روان ‌گرديد. اين‌گونه است كه آقاي امانت نتيجه مي‌گيرد: "نوسان اميركبير ميان دو سفارت بي‌ترديد اشتباه بزرگي بود. " (ص226) و بدين سان است كه در انتهاي اين روايت، همه آنان كه تاكنون در ماجراي قتل اميركبير مهر محكوميت بر پيشاني داشتند ــ ناصرالدين‌شاه، مهدعليا، ميرزا آقاخان نوري، وزراي مختار انگليس و روس و جمعي ديگر از درباريان فاسد و خودفروخته ــ تبرئه مي‌شوند و عامل اصلي قتل اميركبير، فقدان درايت لازم وي براي تصميم‌گيري مناسب در اين شرايط خطير و تذبذب ميان دو سفارتخانه اجنبي و دشمن قسم‌خورده پيشين، قلمداد مي‌گردد.

اين روايت از چند لحاظ داراي اشكال يا دست‌كم ابهام است و بايد مورد دقت و تأملي دوباره قرار گيرد. نخستين نكته آنكه چرا تاكنون مورخاني كه دربارة اميركبير تحقيق، و آثاري تأليف كرده‌اند، به‌‌رغم اهميت اين موضوع به آن اشاره نكرده‌‌اند؟ آيا آن‌ها به اسناد و مداركي كه آقاي امانت دست يافته است دسترسي نداشته‌ يا اين مطالب را مخدوش و غيرمستند مي‌دانسته يا اينكه به دليل پاره‌اي تعصبات و علائق، حاضر نشده‌اند اين بخش از زندگي اميركبير را بازنمايي كنند؟ آقاي امانت در پانوشت شماره 113 از فصل چهارم تحت عنوان "شاه و اتابك" در اين باره چنين مي‌نويسد: "در پرونده‌هاي وزارت‌خارجه بريتانيا چيزي كه خطاي شيل را تأييد كند، يافت نشد. و حال آنكه اگر كسي پس از قتل اميركبير گزارش‌هاي شيل را بررسي مي‌كرد تناقض‌هايي در اين گزارش‌ها مي‌يافت. واتسون، كه در مقام منشي سفارت دسترسي به همه مكاتبات داشت، ترجيح داد از عريضه كتبي اميركبير سخني به ميان نياورد، اگرچه در صفحات كتابش نشاني از ندامت به چشم مي‌خورد (صص402ــ401). جالب اينكه در كتاب آدميت، "اميركبير و ايران" (صص711ــ702)، هم ذكري از اين امر نشده است، هرچند اين امر شايد دلايل ديگري دارد. آدميت از اين گزارش شيل (FO60/164,no. 214) و منضماتش فراوان استفاده مي‌كند (مثلاً در ص 723)، ولي كوچك‌ترين اشاره‌اي به ضميمه شماره 5، حاوي متن عريضه اميركبير، مبتني بر درخواست پناهندگي، در ميان نيست. فريدون آدميت، كه اميركبير را بي‌حد مي‌ستايد، از اين قبيل برگزيدن و دست‌چين كردن‌ها زياد دارد. چهره اميركبير هر چقدر هم مستأصل و مأيوس اما نا ــ تاريخي باشد، باز زندگي‌نامه‌نويسش نمي‌تواند اجازه دهد قهرمانش به سفارتخانه‌اي خارجي پناه ببرد، آن هم سفارت انگليس. " (ص619)

اگر به آنچه آقاي امانت در اين پانوشت و نيز در متن كتاب، آورده است خوب توجه كنيم، متوجه وارد بودن خدشه‌هايي جدي بر آن مي‌شويم. ايشان به‌سادگي از تمايل نداشتن واتسون، منشي سفارت انگليس، به اشاره به اين نامه در كتابش سخن به ميان مي‌آورد، حال آنكه بر هيچ كس اهميت چنين سندي پوشيده نيست و بايد براي چشم‌پوشي از آن، علت و دليل كاملاً قانع‌كننده‌اي وجود داشته باشد. آقاي امانت هيچ دليل و علتي براي اين كار واتسون ذكر نمي‌كند و در واقع اين خواننده نكته‌سنج است كه بايد در اين زمينه تأمل لازم را مبذول كند. از سوي ديگر تاريخ اين نامه نيز به صورت مشهودي، مخدوش است. آقاي امانت براي رفع و توجيه اين خدشه، چنين آورده است: "تاريخ نامه پنجشنبه 28 محرم سال 1268/ 22 نوامبر 1851 است. تاريخ ميلادي مقارن با پنجشنبه است، ولي 28 محرم به جمعه مي‌افتد. بعيد نيست كه اين تفاوت در نتيجه بدخواندن تاريخ به خط فارسي روي داده و تاريخ 27 محرم بوده است. " (ص618) بدين گونه‌ آقاي امانت صرفاً با طرح يك احتمال ــ درحالي‌كه 7 و 8 كاملاً معكوس يكديگرند و غلط‌خواني آن‌ها به جاي يكديگر دور از ذهن مي‌نمايد ــ سند يادشده را براي به‌كارگيري در مسير مورد نظر خويش، خدشه‌زدايي مي‌كند، حال آنكه در مسأله‌اي به اين حساسيت، نمي‌توان اين‌گونه ساده‌انگارانه با اسناد مواجه شد. از سوي ديگر، نگارش چنين درخواست‌نامه‌اي از سوي اميركبير در روز 28 محرم (22نوامبر 1851) توجيه عقلاني قابل قبولي ندارد. اگر روايت آقاي امانت را تا اين روز به صورت كامل بپذيريم، بايد گفت اميركبير در روز 23 محرم با ارسال پيامي براي شيل از وي درخواست حمايت مي‌كند. (ص220) شيل براساس اين درخواست و نيز جهات ديگري كه در نظر داشته است حاضر مي‌شود ميانجيگري كند و در نهايت با شاه براي اعزام اميركبير و حكمراني وي بر كاشان و نيز تضمين جانش به توافق مي‌رسد (ص222) و در روز 25 محرم اين مسأله را طبيب سفارت انگليس به اميركبير اطلاع مي‌دهد، اما ظرف نيم ساعت بعد، اميركبير بر اساس وعده‌ سفارت روسيه به وي، روال طي‌شده تا اين مرحله را به‌كلي زير پا مي‌گذارد و از رفتن به كاشان امتناع مي‌ورزد. حال در اينجا سؤال اين است كه چه عاملي مي‌توانسته است باعث شود رويكرد اميركبير از انگليس به روسيه تغيير كند؟ آيا وي براي تضمين سفارت انگليس ارزش و اعتبار چنداني قائل نبوده و لذا از بيم جان خويش، به جانب روسيه روي آورده است؟ آيا وي قصد داشته است با پذيرش تحت‌الحمايگي روسيه، به صورت عامل تهديدي براي سلطنت ناصرالدين‌شاه درآيد يا دست‌كم موفق شود مناصب و مسئوليت‌هاي خويش را پس گيرد؟ آقاي امانت در صورتي مي‌تواند به اين سؤالات پاسخ مثبت دهد كه بتواند اثبات كند در طي دوران زمامداري، اميركبير روسيه را به مراتب مقتدرتر و بانفوذتر از انگليس به شمار مي‌آورده است، حال آنكه ايشان خود خاطرنشان ساخته بود اميركبير در نخستين مراحل ورود به عرصه سياست، انگليس را داراي قدرت و نفوذ برتر در ايران مي‌انگاشت. بنابراين در چارچوب همان منطق و تحليلي كه آقاي امانت پي‌ريزي كرده است، پس از آنكه انگليس درخواست حمايت اميركبير را پذيرفت و اقدامات و توافقات لازم را بدين منظور انجام داد، اين وضعيت مي‌بايست از مطلوبيت كامل براي اميركبير برخوردار بوده باشد و هيچ دليلي براي برهم زدن آن در اين چارچوب مشاهده نمي‌شود، مگر آنكه قائل شويم وي در اين مقطع از زمان اختلال مشاعر داشته است!

هنگامي كه اين ماجرا و حواشي! آن را پي مي‌گيريم، همچنان اشكالات ديگري رخ مي‌نمايد. به نوشته آقاي امانت، اميركبير پس از رويكرد ناموفقي كه به سفارت روسيه داشت، "روز 25 محرم، سه ساعت از شب گذشته"، توسط قراولان سلطنتي دستگير، و "از خانه‌اش بيرون" برده مي‌شود. (ص226) در روز 26 محرم، سندي به خط اميركبير توسط "مستخدم بسيار مورد اعتماد" وي براي سفارتخانه‌هاي انگليس و روسيه فرستاده مي‌شود كه "هرگونه حق يا درخواست براي كسب حمايت از سفارت انگلستان، يا هر كنسولگري انگليسي" و نيز به همين ترتيب درباره سفارتخانه و كنسولگري‌هاي روسيه را از خود سلب مي‌كند. (ص227) حال گذشته از اينكه اين دو نامه با اختيار و ميل باطني شخص اميركبير نوشته شده باشد يا از روي اجبار، به هر حال ديگر جايي براي طرح دوباره درخواست تحت‌الحمايگي از انگليس در روز 28 محرم يا به تعبير آقاي امانت 27 محرم باقي نمي‌ماند. از طرفي، نكته بسيار مهمي كه آقاي امانت بايد براي آن پاسخي مناسب بيابد آن است كه چگونه اميركبير پس از آن نحوه رفتار در قبال تلاش‌هاي وزيرمختار انگليس، براي بار دوم از او درخواست حمايت مي‌كند، بي‌آن‌كه كلمه‌اي مبني بر اظهار پشيماني و ندامت و عذرخواهي از رفتار قبلي‌ خود در اين مكتوب به چشم بخورد؟ حتي اگر نگارنده اين نامه را فردي عادي و عامي نيز فرض مي‌كرديم، حداقل آداب معاشرت ايجاب مي‌كرد كه ابتدا به گونه‌اي درصدد برآيد از اينكه تمامي قرارهاي قبلي را زير پا گذارده است، عذرخواهي كند و سپس درخواست مجدد براي جلب حمايت داشته باشد. همچنين با توجه به مكتوب روز 26 محرم، كه اميركبير حق هرگونه درخواست حمايت از سفارت انگليس را از خود سلب كرده و شيل نيز با مهر و امضاي آن، موافقت خود را با آن ابراز داشته بود، جا داشت اميركبير در اين مكتوب خود- كه طبعاً مخفيانه براي وزيرمختار انگليس ارسال كرده بود ــ اشاره‌اي نيز به سند يادشده و بي‌اعتباري آن مي‌كرد، ولي در اين باره نيز هيچ نكته‌اي در اين مكتوب وجود ندارد. همچنين اين نوشته، گذشته از اشكالي كه در انطباق تاريخ قمري و ميلادي ثبت‌شده بر آن دارد، به گفته شيل، دو روز قبل از اينكه مأموران روسي، خانه اميركبير را اشغال كنند، توسط او نگاشته و ارسال شده است و اين يعني نگارش و ارسال نامه در روز 23 محرم كه تا روز 27 يا 28 محرم، چند روز فاصله دارد.

آنچه بيان شد، مجموعه‌اي از اشكالات وارد بر روايت آقاي امانت از روزهاي پاياني حضور اميركبير در تهران است كه پاسخ‌ها و توضيحات قانع‌كننده‌اي در كتاب "قبله عالم" راجع به آن نمي‌توان يافت. اما مهم‌تر و شايان توجه‌تر از تمامي اين‌ها، شخصيتي است كه از اميركبير در حوزه سياست به ثبت رسيده و آقاي امانت نيز در جاي جاي كتاب، به هوشياري، درايت و كارداني وي در اين عرصه معترف است. از طرفي اميركبير، در طي دوران اميرنظامي آذربايجان و نيز صدارت عظما، به ساز و كارهاي دروني دربار، خلق و خوي شاه، دسيسه‌هاي بيگانگان و به طور كلي روال حاكم بر سياست در ايران كاملاً آشنايي داشت. طبعاً پذيرفتني نيست چنين شخصيتي كه در طي حيات سياسي خود، در اوج تدبير و مديريت قرار داشته است، ناگهان به وضعيتي سقوط كند كه مرتكب اشتباهات و خطاهاي پيش پا افتاده و در عين حال خانمان‌برانداز شود.

موضوع ديگري كه در اين كتاب تأمل‌برانگيز است، نحوه رفتار سفراي روس و انگليس در قبال قتل اميركبير به دستور ناصرالدين‌شاه است. اگرچه آقاي امانت در نوع بهره‌برداري از اسناد و نيز نحوه چينش مطالب كتاب تلاش مي‌كند تا سرانجام چهره‌اي متفاوت از آنچه هم‌اكنون از اميركبير در افكار عمومي مردم ما وجود دارد، به نمايش گذارد، به‌هرحال ايشان نيز قادر نيست بعضي از اسناد و مداركي را كه بيانگر روحيه استقلال‌خواهي و مبارزه با نفوذ قدرت‌هاي بيگانه در ميرزا تقي‌خان بود، كتمان كند. از جمله يادداشتي از شيل، وزير مختار انگليس، وجود دارد كه به‌وضوح مشخص مي‌سازد اميركبير سياست كاهش نفوذ سفارتخانه‌ها را در دستور كار خود داشته است: "شيل، با همان لحن دو پهلو، اميركبير را "مردي با استعداد" مي‌خواند و مي‌گويد مال‌دوستي و "شهوت مادي" ندارد، "مصلحت‌ مملكت" را مي‌خواهد، و اگر مجال يابد "دست به اصلاحات مي‌زند" ولي با اين همه مردي "تندمزاج" و "مشحون به غرض"، سوءظن و لجاجت است. شيل با رنجش قلبي اضافه مي‌كند، با آنكه "مخالف روس‌ها"ست، "به ندرت طرف انگليس را مي‌گيرد" و روي‌هم‌رفته درصدد است "از نفوذ سفارتخانه‌ها بكاهد. "" (صص180ــ179)

بر اين واقعيت، بايد اقدامات اصلاحي اميركبير را در زمينه‌هاي مختلف نيز افزود كه اگرچه ممكن است انتقاداتي نيز بر آن وارد باشد، در مجموع مي‌توانست با افزايش كارآمدي‌ها و ارتقاي توان ملي، قدرت مقاومت ايران عهد ناصري را در مقابل افزون‌خواهي‌هاي بي‌حدوحصر دو قدرت رقيب، يعني روس و انگليس، به‌شدت افزايش دهد و از وقوع مسائل بسيار تلخي كه در ادامه سلطنت ناصرالدين‌شاه شاهد آن بوديم، جلوگيري كند. با توجه به اين مسأله، آيا به‌راستي مي‌توان دو قدرت استعماري روس و انگليس را از قتل اميركبير و در واقع برداشته شدن سدي بزرگ از پيش روي خود، ناخشنود دانست؟ در اين ميان به‌ويژه انگليس كه مزدور و حقوق‌بگير رسمي خود يعني ميرزا آقاخان نوري را بر كرسي صدارت عظما مي‌ديد، قاعدتاً مي‌بايست از وقوع چنين اتفاقي بسيار شادمان و مسرور باشد، اما آنچه در كتاب "قبله عالم" بازتاب مي‌يابد، فضايي دقيقاً معكوس را به نمايش مي‌گذارد: "نامه خود مالمزبري ــ به عنوان شيل ولي در حقيقت خطاب به شاه از طريق وزير امورخارجه ايران ــ شايد يكي از شديداللحن‌ترين نامه‌هايي بود كه در تاريخ روابط ايران و انگليس به قلم آمد و گناه را مستقيماً به گردن شاه نهاد... و به شيل دستور مي‌دهد "به دولت ايران اعلامي صريح خواهيد داد كه هرگاه پس از اين قتل بي‌ترحمانه مرحوم امير، گناهان ديگر از اين قبيل صدور يابد بر دولت انگليس لازم خواهد شد كه به دقت بپرسند كه آيا شايسته فخر تاج انگليس، و لايق حقوق مملكت آدمي‌منش انگلستان است كه وزيرمختار انگليس مقيم مملكتي باشد كه در آنجا مشاهده كند ارتكاب اموري را كه آن قدر مصادم انسانيت باشد. "" (صص239ــ238)

تزار روسيه نيز طي ديداري با هميلتون سيمور، سفير انگليس در سن‌پترزبورگ، از اعدام اميركبير ابراز ناخشنودي مي‌كند و به سيمور اطمينان مي‌دهد كه مراتب "خشم و وحشت" خود را از قتل "وزير فقيدشاه" به فرستاده ايران در دربارش ابراز كرده است. (ص239)

آيا اين‌گونه رفتارها و عكس‌العمل‌‌هاي مقامات انگليسي و روسي را بايد از سر دلسوزي براي اميركبير و خواسته‌هاي اصلاح‌طلبانه آنان براي مملكت ايران به شمار آورد يا آنكه با تفسير و تحليل ديگري بايد به آن‌ها نگريست؟ اگر به‌راستي خشم و نفرتي كه در اظهارات مقامات اين دولت‌ها به چشم مي‌خورد، از درون‌مايه‌اي حقيقي برخوردار بود، آيا جاي آن نداشت تا حداقل در يك اقدام نمادين، سفراي خود را براي چند روز از تهران فرا بخوانند و علاوه بر حرف، عملي را نيز كه حاكي از اعتراض خود به اين واقعه باشد، به شاه و درباريان نشان دهند؟ حال آنكه مي‌بينيم انگليسي‌ها در مسأله مخالفت ناصرالدين‌شاه با استخدام ميرزا هاشم‌خان نوري به عنوان مأمور بريتانيا در شيراز، و نيز ممانعت از بازگشتن پروين خانم به سفارت انگليس، ازآنجاكه به‌شدت در پي كسب منافع و نيز اثبات اقتدار خويش بودند، تا قطع روابط سياسي و خروج وزيرمختار از ايران پيش رفتند. (ص359)

به طور كلي اين گونه مسائل بايد باعث ‌شود تا ما نگاه خود را به صورت جدي‌تري بر روش به‌كارگيري اسناد و مدارك برجاي‌مانده متمركز كنيم و در اين زمينه دو نكته را بيش از پيش مورد توجه قرار دهيم: نخست، گفتمان حاكم بر اين اسناد است كه مي‌تواند ما را به محتواي اصلي و مقاصد نهفته در بطن اين اسناد، رهنمون سازد. متأسفانه ملاحظه مي‌شود عده‌اي از محققان و نويسندگان تاريخي، فارغ‌ از اين مسأله، به اسناد تاريخي استناد مي‌كنند و لذا بين ماحصل تحقيق آن‌ها با واقعيات و حقايق تاريخي، فاصله مي‌افتد. اينكه مالمزبري ــ وزيرخارجه وقت انگليس ــ از قتل اميركبير ابراز ناخشنودي مي‌كند و به دولت ايران براي تكرار نشدن چنين رفتارهايي هشداري جدي مي‌دهد، چنانچه بدون توجه به سياست‌ها و اهداف آن دولت مورد استناد قرار گيرد، تصويري "انسان‌منش" و بسيار جوانمردانه از دولتمردان بريتانيايي به نمايش مي‌گذارد؛ چرا كه حتي از حقوق يك مخالف خود نيز به‌شدت دفاع مي‌كنند. اما در واقع اين هشدار دولت انگليس به مثابه بهره‌برداري فرصت‌طلبانه‌اي از اين ماجراست تا ضمن تحت فشار قرار دادن دولت ايران، تضمين‌هاي لازم را براي امنيت مهره‌هاي خود و به‌ويژه ميرزا آقاخان نوري، كه در آن زمان بر تخت صدارت تكيه زده بود، بگيرد.

نكته دوم در بهره‌برداري از اسناد تاريخي، در نظر داشتن كليات متن آن است. اينكه جمله‌ها يا بعضاً عباراتي بسيار كوتاه از يك نامه يا متن، بيرون كشيده شود و مورد استناد قرار گيرد، چه بسا موجب شود برداشت محقق و نيز خواننده از آن به خطا رود. يك جمله، در درون مجموعه‌اي از جملات و واژه‌ها، مي‌تواند معنايي كاملاً متفاوت با معنا و مفهوم همان جمله به صورت منفرد و جداافتاده از بقيه متن داشته باشد. با بهره‌گيري از اين روش، بي‌آنكه اصل سند و متن كامل آن در اختيار خواننده قرار داشته باشد، مي‌توان صرفاً با انتخاب و گزينش بعضي از جملات و عبارات، مخاطبان را به‌راحتي به سمت و سوي مطلوب كشانيد و ضمناً با آوردن پانوشت‌ها و ارجاعات متعدد، هرگونه شك و شبهه‌اي را درباره سنديت و اتقان مطالب عرضه‌شده، زدود.

اما در پاسخ به اين سؤال كه چرا آقاي امانت در كتاب "قبله عالم" براساس آنچه بيان شد، در صدد برآمده است چهره اميركبير را خدشه‌دار سازد، بيش از آنكه به دنبال "دليل" بگرديم، بايد در پي يافتن "علت" آن باشيم و اين علت را از خلال چهره‌پردازي ايشان براي "سيدعلي‌محمد شيرازي" ملقب به "باب" و نيز آنچه در مورد "ميرزاحسينعلي نوري" ملقب به "بهاءالله" آورده است، مي‌توان دريافت.

"باب" از نگاه آقاي امانت "منادي محنت‌كشيده‌اي" است كه طرفداري فزاينده مردم از او، نگراني حكومت و علما را باعث شده بود. او در قالب "چهره‌اي جوان و گيرا كه نويد عصر جديدي را مي‌داد" حتي ناصرالدين‌ميرزاي وليعهد را نيز "مسحور صراحت و اعتماد به نفس" خويش ساخته بود تا جايي كه "وليعهد انگار هنوز مي‌پنداشت كه باب واقعاً نيروي معجزه‌آسا دارد. " به گفته آقاي امانت، سيد علي‌محمد شيرازي در محكمه‌اي كه علماي تبريز براي سنجش افكار و عقايد وي برپا كرده بودند "صادقانه" و با متانت كامل در برابر "رگبار تفاسير و تعابير و پرس‌وجوهاي تفتيشي و استنطاقي" به پاسخگويي مي‌پردازد و براي "اثبات صدق مدعاي خويش، شروع به نزول آيات عربي به سبك قرآن" مي‌كند، يعني "علمي كه پيوسته آن را يگانه معجزه خود شمرده بود. " (صص141ــ138)

از لابه‌لاي اين‌گونه تعابير و تفاسير و نيز ديگر توصيفاتي كه بعضاً از باب و نيز تحركات بابيه در كتاب "قبله عالم" آورده مي‌شود، علائق و دلبستگي‌هاي نويسنده اين كتاب، كاملاً مشهود است. حال اگر در نظر داشته باشيم كه در تاريخ كشور ما سركوب فتنه بابيه به اميركبير نسبت داده شده است و اعدام باب در سال 1266. ق در اوج اقتدار او انجام مي‌شود، مي‌توانيم علت اين نحوه نگاه آقاي امانت را به اميركبير بهتر درك كنيم. اما فارغ از اين مسأله جا دارد آنچه را ايشان درباره بابيه آورده است نيز ارزيابي كنيم. آقاي امانت، همان‌گونه كه اشاره شد، از "باب" تصوير يك فرد قديس را در محكمه تفتيش عقايد نشان مي‌دهد كه حاضران در آن محكمه با طرح سؤالات سطحي و بعضاً مزاح‌گونه خود، درپي آزار و اذيت او هستند. البته نويسنده كتاب به اين نكته اشاره نمي‌كند كه باب پيش از آن با طرح ادعاهاي واهي و ــ به تعبير ايشان ــ با "نزول آيات عربي به سبك قرآن" بي‌قدر و مقدار بودن سطح دانش و گفته‌هاي خود را به اثبات رسانيده بود. از طرفي هنگامي كه كسي براي "اثبات صدق مدعاي خويش" صرفاً "آيات عربي به سبك قرآن" را مي‌خواند، حداقل آن است كه جملات اداشده از سوي وي به لحاظ قواعد صرف و نحو داراي اشكالات و غلط‌هاي فاحش نباشد. اما جالب اينجاست كه سيد علي‌محمد شيرازي به دليل ناآشنايي با صرف و نحو، واژه‌ها و عباراتي را به هم مي‌بافت كه به كلي خارج از اين قواعد بود و هيچ گونه معنايي از آن‌ها مستفاد نمي‌شد. در واقع آنچه در اين زمينه از وي صادر مي‌گشت نوعي تقليد ناشيانه از شيوه بيان قرآني و ادعيه اسلامي بود كه البته وي داراي مهارتي شگفت‌انگيز در اين زمينه بود. بنابراين هرچند حجم مطالب بيان‌شده از سوي سيد علي‌محمد بسيار زياد بود و چه بسا مي‌توانست به دليل شباهت‌هاي ظاهري كه با بيان قرآني و ادعيه داشت، تأثيراتي نيز بر روي بعضي از توده‌هاي عوام بگذارد، علما و فقهايي كه به زبان عربي آشنايي داشتند، بلافاصله بي‌مبنايي و پوچ بودن آن‌ها را درمي‌يافتند. به عنوان نمونه يكي از نكاتي كه در مكتوبات سيدعلي‌محمد شيرازي به صورت عياني مشاهده مي‌شود، استفاده وي از مشتقات يك كلمه در حد افراط است كه البته چون بدون برخورداري از پايه و اساس صحيحي، در پي هم آورده شده‌اند، اساساً معنا و مفهومي ندارند. به عنوان نمونه در قسمتي از كتاب "قيوم‌الاسماء" يا تفسير سوره يوسف توسط خود باب، چنين آمده است: "بالله الله المقتدر القادر المقدر، بالله الله القادر المقادر، بالله الله القادر القدران، بالله الله المقتدر المقتدر، بالله الله المقتدر القدران، بالله الله المقتادر المقتادر" و همين طور الي آخر. يا در مورد ديگري، وي 360 مشتق از كلمه "بهاء" به هنگام حبس در قلعه چهريق به دست داده است كه به شكل "هيكل انسان" نوشته شده است. [2] گذشته از اين‌گونه مشتق‌سازي‌هاي بي‌پايه و اساس و فاقد معنا كه به وفور در مكتوبات و به‌اصطلاح "آيات" وي به چشم مي‌خورد، سيد علي‌محمد، خطبه‌ها و مكتوبات بسياري نيز دارد كه اگرچه به سبك بيان قرآني و ادعيه نگاشته شده‌اند، اساساً فاقد معني‌اند يا به موضوعاتي در آن‌ها اشاره شده است كه اصلاً اهميتي ندارند. اين مكتوبات غالباً به عنوان تفسير بعضي از سوره‌ها و آيات قرآن يا حتي تفسير بعضي از "حروف" بيان شده‌اند. به عنوان نمونه در بخشي از كتاب "قيوم‌الاسماء" در تفسير حرف "تاء" آمده است: "ثم كلمه التاء تراب عصير اشباه امثال جوهريات عوالم اللاهوت تراب عصير ذاتيات عوالم الجبروت ثم تراب كينونيات شوامخ اعلي مجردات الملكوت ثم تراب حقايق اهل الناسوت... " كه معناي تحت‌اللفظي آن چيزي قريب به اين مي‌شود: "پس از آن كلمه تاء، خاك فشرده سايه‌ها و مثال‌هاي جوهر‌هاي عالم‌هاي لاهوت و خاكي كه فشرده است ذات‌هاي جهان‌هاي جبروت را، سپس خاك كينونيات بلند، بلندتر از مجردات آسماني، سپس خاك حقايق اهل ناسوت.... "[3]

اين شيوه طبعاً مورد استفاده بعضي ديگر از پيروان و به‌ويژه مبلغان بابيه نيز در همان زمان قرار گرفت. از جمله بنا به آنچه در يكي از منابع بابيه و بهائيت آمده است، ملامحمدعلي بارفروشي ملقب به "قدوس"، كه يكي از دعات بزرگ باب به شمار مي‌رود، در تفسير حرف "ص" از كلمه "صمد" معادل شش برابر قرآن مطلب نگاشته است![4]

به نظر مي‌رسد همين مقدار براي روشن كردن ساختار ذهني و سطح معرفتي سيدعلي‌محمد شيرازي و مبلغان وي كافي باشد. بديهي است كه علماي حاضر در محكمه تبريز با توجه به شناخت اجمالي كه از اين مدعي بابيت و مهدويت و سپس نبوت و الوهيت دارند، در مواجهه با وي بخواهند تا از ميزان دانش و اطلاعات وي در حوزه‌هاي مختلف آگاهي يابند و دست‌كم انتظار داشته باشند "آيات"! نازل‌شده توسط وي، معنا و مفهوم محصَلي داشته باشد. آيا آقاي امانت چنين مي‌پسندد كه مستمعان "يگانه معجزه" باب، چشم و گوش خود را بر اغلاط فاحش دستوري و محتوايي "آيات" باب مي‌بستند و تمامي آن‌ها را به صرف ادعاهاي واهي اين شخص، مي‌پذيرفتند؟ اشاره آقاي امانت به نكته‌سنجي ناصرالدين‌ميرزاي جوان نيز خود گوياي نكته‌اي درخور توجه است: "ناصرالدين سخن او را بريد تا ايرادي نحوي به او گيرد كه بي‌شك از جمله قواعد دستوري‌اي بود كه در ضمن تحصيلات مذهبي‌اش آموخته بود. بسيار بعيد است كه ناصرالدين جوان، شاگردي نسبتاً متوسط در فراگيري زبان با سوابق تحصيلي ضعيف، اينجا به خطاي باب پي برده و از آن مهم‌تر قاعده مربوطه را نيز عيناً از بر داشته باشد. " (ص141) البته اين درست است كه نبايد از ناصرالدين ميرزاي جوان انتظار تسلط بر قواعد نحوي را داشت، اما مسأله اينجاست كه آنچه سيدعلي‌محمد شيرازي در قالب "يگانه معجزه" خويش بر زبان مي‌آورد، آنچنان مغلوط و مشحون از اشتباهات و اعوجاجات نحوي و محتوايي بود كه حتي هر طفل "ابجدخواني" نيز متوجه آن‌ها مي‌شد و اين نكته‌اي است كه آقاي امانت در قبال آن، تغافل پيشه كرده است.

البته اينكه چرا به‌‌رغم چنين مسائلي، معدودي از روحانيان در بعضي از مناطق به "باب" پيوستند و نيز علل و عوامل برانگيخته شدن شورش‌هايي در زنجان، آمل (قلعه طبرسي)، نيريز و همچنين پاره‌اي تحركات پراكنده در اينجا و آنجا چه بود، به بحث و بررسي مفصل‌تري نياز دارد كه فرصت ديگري مي‌طلبد. اما در اين باره به طور اجمال مي‌توان گفت وضعيت وخيم سياسي، اقتصادي و اجتماعي موجود و ظلمي كه بر مردم مي‌رفت از جمله عوامل مهم در پيوستن گروه‌هايي از جامعه به اين فرقه ــ البته با نگاه منجي‌گرايانه به آن ــ بود. در همين‌جا بايد به اين نكته نيز اشاره كرد كه مهم‌ترين عامل در هم شكسته شدن شورش‌هاي اين فرقه را بايد مقاومت علما در قبال ادعاهاي واهي سيدعلي‌محمد شيرازي دانست. در اين باره نويسندگان غرب‌گرا عمدتاً اين مقاومت را ناشي از حس دنياطلبي علما و ترس آن‌ها از به خطر افتادن موقعيت خويش عنوان كرده‌اند، كما اينكه در كتاب "قبله عالم" نيز نويسنده با تصوير يك جبهه متحد از "علما و دولت" (ص143) مخالفت علما را با ادعاي "باب"، به خاطر حفظ و حراست از موقعيت خويش قلمداد كرده است. براي پي بردن به حاق اين مطلب كافي است به اين واقعيت توجه داشته باشيم كه در دستگاه فكري و عيني سيدعلي‌محمد شيرازي، طلبه‌هاي ساده‌اي كه با وي همراه مي‌شدند، از مقام و موقعيتي "مقدس" برخوردار مي‌گشتند و با دريافت القاب تقدس‌آميزي مانند "اول من آمن" (ملاحسين بشرويه)، "قدوس" (ملامحمدعلي بارفروشي)، "عظيم" (ملاعلي ترشيزي)، "وحيد" (سيديحيي دارابي) و امثالهم، جايگاهي فراانساني و دسترس‌ناپذير مي‌يافتند. بديهي است اگر انگيزه علما و روحانيان را قدرت‌طلبي بدانيم، آن‌ها از طريق پيوستن به باب و كشانيدن عده‌اي از توده‌ها به دنبال خويش، نه تنها چيزي از دست نمي‌دادند، بلكه مي‌توانستند به شأن و جايگاهي بسيار برتر و بالاتر در دستگاه "قدسيت‌بخش" باب دست يابند. بنابراين آنچه باعث مي‌شد علما و روحانيان با اين مدعي جوان مخالفت كنند، بي‌مبنا بودن ادعاهاي وي بود. در اين باره حتي اگرچه بايد اذعان كرد در دستگاه فكري "شيخيه"، امكان توجيه و تحليل ادعاي باب وجود داشت، علماي صاحب‌نام شيخيه و از جمله، بلندپايه‌ترين آن‌ها در آن زمان، حاج محمدكريم‌خان كرماني، نيز ادعاهاي اين طلبه جوان را نامقبول غير قابل پذيرش يافتند، حال آنكه رويكرد حاج محمدكريم‌خان به سوي وي، ضمن آنكه مي‌توانست نيروي مردمي درخور توجهي براي فرقه بابيه تدارك ببيند و حكومت وقت را با خطري بسيار جدي مواجه سازد، بي‌ترديد مقام نيابت "باب" را مختص او مي‌گردانيد و در صورت پيروزي بر حكومت، ايشان امكان صعود تا جايگاه "الوهيت"! را نيز مي‌يافت.

جالب اينجاست كه به‌‌رغم اين‌گونه ادعاها، به سيدعلي‌محمد شيرازي اين فرصت داده شد تا افكار و رفتار خويش را اصلاح كند، اما نه تنها چنين اتفاقي روي نداد، بلكه وي با شدت و حِدّت بيشتري ادعاهاي خود را دنبال كرد و هر از گاهي با ارتقاي مقام خويش، سرانجام تا مرحله ادعاي خدايي (!) پيش رفت. از سوي ديگر شورش‌هاي پيروان فرقه بابيه، مشكلات بسياري را در اين برهه به وجود آورد تا آنكه سرانجام در شعبان سال 1266. ق و در زمان صدارت اميركبير، حكم اعدام وي صادر، و در تبريز اجرا شد.

همان‌گونه كه آقاي امانت نيز خاطرنشان ساخته است، پس از اعدام سيدعلي‌محمد شيرازي نيز همچنان تحركات پراكنده‌اي از سوي پيروان وي روي داد كه از جمله مهم‌ترين آن‌ها، ماجراي سوءقصد به جان ناصرالدين‌شاه است. آقاي امانت در اين باره و نيز تبعات آن براي بابيان توضيحات نسبتاً مفصلي داده است، اما آنچه بين اين توضيحات، جلب توجه مي‌كند، نكته باريكي است كه به نظر مي‌رسد به مثابه "تعيين نرخ در ميانه دعوا" باشد: "نقشه كشتن ناصرالدين‌شاه به الهام و طراحي رهبران بازمانده بابيه چيده شده بود. شيخ علي ترشيزي، كه بيشتر به لقب بابي‌اش، "عظيم"، شهرت داشت، يكي از آخرين بازماندگان هسته اوليه بابيه و نايب رسمي بعد از باب، اي بسا كه در اين ماجرا تنها نبود. " (ص287)

اين درست است كه طرح ترور ناصرالدين‌شاه تحت رهبري شيخ علي ترشيزي پي‌ريزي شد، اما اعطاي مقام "نايب رسمي بعد از باب" به وي در اين ميانه، چندان بي‌حكمت نيست. در حقيقت هدف از اين كار را بايد حل يكي از معضلات موجود در تاريخ بابيه دانست. همان‌گونه كه مي‌دانيم نايب رسمي بعد از باب "ميرزا يحيي نوري" ملقب به "صبح ازل"، برادر كوچك "ميرزا حسينعلي نوري" ملقب به "بهاء"، بود. اگرچه ابتدا اين نيابت را تمامي بابيان و از جمله ميرزا حسينعلي به رسميت شناختند، به‌تدريج بهاء شروع كرد به مطرح ساختن خويش، و با گرد آمدن عده‌اي حول او، ادعاهايش بالا ‌گرفت. اينكه چرا وي در اين مسير گام مي‌گذارد، مسلماً به گرمي ارتباطات وي با بيگانگان باز مي‌گردد. به‌هرحال ميرزاحسينعلي و طرفداران او هنگامي كه همراه ميرزا يحيي در تبعيد به سر مي‌برند، براي تثبيت موقعيت خويش، به طراحي نقشه ترور "صبح ازل" اقدام مي‌نمايند. موفق نشدن در اجراي اين طرح، اختلافات جدي بين آن دو را دامن مي‌زند كه انتقال ميرزا حسينعلي به عكا را به دنبال دارد. بدين ترتيب فرقه بهائيت تحت نظر و با حمايت دامنه‌دار و مستمر قدرت‌هاي استعماري، پايه‌گذاري مي‌گردد.

طبعاً "بهائيت" در صورتي مي‌تواند ادامه طبيعي، قانوني و شرعي(!) بابيه به شمار آيد كه به نوعي، ميرزا يحيي صبح ازل بي‌اعتبار گردد. به نظر مي‌رسد آقاي امانت چاره اين كار را در معرفي شيخ علي ترشيزي به عنوان "نايب رسمي بعد از باب" يافته باشد. به اين ترتيب با از ميان رفتن "نايب رسمي" در پي ماجراي سوءقصد به ناصرالدين‌شاه، حداقل آن است كه ادعاي ميرزا حسينعلي براي نيابت باب، مي‌تواند از مشروعيتي هم‌سطح ادعاي برادر كوچك‌ترش برخوردار باشد، هرچند در اين زمينه نيز آقاي امانت كفه ترازو را به نفع بهاء سنگين مي‌كند: "اين رويدادهاي فاجعه‌آميز، مدتي بعد زمينه‌اي براي تجديد نظر در اصول اعتقادي بابيه فراهم آورد. جناح تجديدنظرطلب بابيه تحت هدايت بهاءالله درصدد صلح‌جويي با دولت برآمد و در عين حال مخالفتش را با دستگاه مذهبي نيز ملايم‌تر كرد. اين خط مشي سرانجام در اصل اعتقادي عدم دخالت در سياست در بهاييت تبلور يافت. گرايش متقابل در بابيه، يعني وفاداري به موازين پيكارجويي سياسي، به صورت نيرويي بالقوه و دگرانديش جلوه نمود، و تحت رهبري اسمي صبح ازل در تبعيد پاي برجا ماند، هر چند كه پيش از انقلاب مشروطه هيچ‌گاه از قوه به فعل در نيامد. " (ص299) به اين ترتيب جريان ازليه، به يك "نيروي بالقوه دگرانديش" تشبيه مي‌گردد كه امكان فعليت نمي‌يابد و در مسير تاريخ از صحنه گم مي‌شود و آنچه باقي مي‌ماند صرفاً "بهاييت" است. اين ماندگاري نيز، نه آنكه مرهون الطاف و حمايت‌هاي دولت انگليس باشد، بلكه به دليل تجديدنظرطلبي اصلاح‌گرايانه‌اي بوده كه در اصول بابيه شده است!

نكته شايان توجه ديگر در اين كتاب، بررسي عوامل دخيل در مجازات پيروان بابيه پس از ماجراي سوءقصد به ناصرالدين‌شاه است. به طور كلي پس از دستگيري تعدادي از بابيان، اگرچه شايد در اصل مجازات آن‌ها به دلايل فقهي و سياسي، اختلافي بين علما و حكومت وجود نداشته، اما روش مجازات‌ها به گونه‌اي بوده است كه در تاريخ از آن به نيكي ياد نمي‌شود و متأسفانه عده‌اي از نويسندگان مسئوليت اين قضيه را متوجه علما و فقها كرده‌اند. حال آنكه آقاي امانت مسئوليت اصلي اين ماجرا را بر دوش حكومت و به‌ويژه ميرزا آقاخان نوري ــ كه خود داراي ارتباطاتي با رهبران بابي از جمله ميرزا حسينعلي نوري بوده است ــ مي‌گذارد و دليل آن را نيز تلاش وي براي مبرا ساختن خود از تبعات ارتباطات فاش‌شده‌اش برمي‌شمارد: "نوري به هر صورت فرصت را غنيمت شمرده تا با گرداندن غضب ملوكانه به سوي بابيان كه جانشان ارزش چنداني نداشت، خود را از مهلكه برهاند. نوري با تدبير و ابتكار شيطاني فوايد برپا كردن كشتاري جمعي را دريافت، خون‌ريزي جنون‌آسايي كه حتي به معيار قاجاريه هم خارق‌العاده بود. " (ص293) اما در اين ميان علما و روحانيان، اگرچه با اصل مجازات بابيه موافق بودند، از اقداماتي مانند تقسيم بابيان در ميان صنوف مختلف و كشته شدن هر يك يا چند نفر از آن‌ها به دست اعضاي آن صنف امتناع كردند: "در واقع علما با آنكه از آن‌ها خواسته شد بر اين قصاص جمعي صحه بگذارند، زيركانه از زير بار آن شانه خالي كردند، همچنين خود شاه و صدراعظم نيز. " (ص294) از طرفي بايد گفت اعمالي نظير شمع آجين كردن پيكر متهمان يا چند پاره كردن آن نيز اعمالي نبوده است كه مورد تأييد روحانيت قرار داشته باشد و اقدامات دربار در برانگيختن هيجانات عمومي را بايد در اين زمينه دخيل دانست. اما جالب اينجاست كه به‌‌رغم در اوج بودن هيجان عمومي عليه بابيان، ميرزا حسينعلي نوري، كه از رهبران بلندپايه بابيه به شمار مي‌آمده و در زندان حكومت به سر مي‌برده است، از مجازات مي‌گريزد و پايه‌گذار فرقه‌اي استعماري مي‌گردد. سؤال اين است كه آيا اين‌گونه افراط‌كاري‌هاي نوري و اطرافيانش، با هدف مشغول كردن افكار عمومي و فراهم آوردن زمينه‌اي براي نجات جان ميرزا حسينعلي نوري نبوده است؟ پيوند عميق ميرزا آقاخان نوري با سفارت انگليس و نيز ارتباطات وي با سفارت روسيه، از يك‌سو، و حمايت آشكار و پنهان وي از ميرزا حسينعلي و در نهايت قرار گرفتن "بهاءالله" تحت حمايت كامل و همه‌جانبه انگليس، از سوي ديگر، جملگي بيانگر خط سيري است كه نمي‌توان به آن بي‌اعتنا بود.

اما گذشته از موضوع بابيه، نوع نگاه آقاي امانت به فراموشخانه و فراماسونري و نيز پايه‌گذار آن‌ها در ايران، يعني ميرزا ملكم‌خان نيز در خور تأمل و بررسي است. به طور كلي ميرزا ملكم‌خان از جمله شخصيت‌هاي سياسي عهد قاجاري به شمار مي‌‌آيد كه بيشترين و دامنه‌دارترين بحث‌ها را به خود اختصاص داده است. در واقع بايد گفت وي به لحاظ تنوع فكري و رفتاري در طي حيات سياسي پرماجراي خويش، شخصيتي از خود در تاريخ برجاي نهاده است كه از وجوه گوناگون مي‌توان راجع به آن سخن گفت. اما گويا آقاي امانت در اين كتاب بر آن است تا به‌طوركلي و به هر مناسبتي، از وي به نيكي ياد كند. به عنوان نمونه در بحث از "معاهده صلح پاريس" اين‌گونه مي‌گويد: "ملايمت بالنسبه در مفاد معاهده بيش از همه مرهون كفايت امين‌الملك بود... به مشاور جوان امين‌الملك، ميرزا ملكم‌خان، نيز بايد ارج نهاد كه موجب شد ايران بر نقشه سياسي اروپا پديدار شود. " (ص410) اما به‌راستي معاهده صلح پاريس، چه دستاوردي براي ايران داشت كه بايد اين‌گونه قدردان امين‌الملك و ميرزا ملكم‌خان بود؟ آقاي امانت فحواي اين معاهده را چنين بيان مي‌كند: "نيّت اصلي معاهده پاريس آن بود كه به دعاوي ارضي ايران نسبت به هرات و به طور كلي افغانستان قطعاً پايان دهد و مشخصاً مي‌خواست كه "اعليحضرت شاهنشاه ايران" نه تنها فوراً از هرات عقب نشيند، بلكه هرگونه "ادعاي سلطنتي بر خاك و شهر هرات" را ترك گويد و "هرگز به استقلال ممالك مزبور مداخله نكند"... فايده بزرگ توافق‌نامه براي دولت ايران موضوع تحت‌الحمايگي بود. معاهده به‌وضوح از دولت بريتانيا مي‌خواست كه "اين حق را ترك، و آشكار خواهد كرد كه حمايت نكند بعد از اين هيچ‌يك از رعاياي ايران را ]كه] بالفعل در نوكري سفارت و قونسول‌ها و وكلاي قونسول انگليس نباشد. " به شرط آنكه "يك چنين حقي به دول ديگر داده نشود" كه قطعاً اشاره به روسيه بود. " (ص409)

همان‌گونه كه ملاحظه مي‌شود، انگليس در اين معاهده به تمامي خواسته‌هاي خود از ايران دست يافت بدون اينكه كوچك‌ترين امتيازي در قبال اين دستاوردها بدهد. در زمينه قطع اعطاي تحت‌الحمايگي به اتباع ايراني نيز اگر دست‌كم انگليس حاضر مي‌شد اين ماده آنچه را در سابق اتفاق افتاده بود دربرگيرد، مي‌توانستيم از آن به عنوان يك امتياز ياد كنيم، اما اين دولت، كه تا آن زمان جمع درخور توجهي از رجال و اتباع ايراني را تحت‌الحمايه خود داشت، به هيچ رو حاضر نشد اين مسأله را ترك كند و البته براي آينده نيز به اين تعهد خود پايبند نماند و به انحاي گوناگون و بهانه‌هاي مختلف، افرادي تحت‌الحمايه آن كشور قرار مي‌گرفتند. از سوي ديگر، ايران از زمان صفويه به بعد روابط خود را با اروپا به صورت پراكنده آغاز كرده و پس از آن در دوران قاجاريه نيز به مناسبت‌هاي مختلف، معاهدات و قراردادهايي ميان ايران و كشورهاي اروپايي منعقد شده بود. بنابراين معلوم نيست چرا آقاي امانت معتقد است بايد به ميرزا ملكم‌خان ارج نهاد كه موجب شد ايران بر نقشه سياسي اروپا پديدار شود.

در ماجراي تأسيس فراموشخانه، كه اولين مجمع ماسوني در ايران به شمار مي‌آيد ــ هرچند لژ رسمي فراماسوني تحت عنوان "لژ بيداري ايران" در سال 1325. ق تأسيس شد ــ نگاه آقاي امانت به اين مسأله كاملاً يك‌جانبه و مثبت است. البته نمي‌توان از اين واقعيت چشم پوشيد كه در آن زمان به دليل حاكميت اختناق و استبداد بر كشور، و به لحاظ نبود امكان تجمع و فعاليت علني نيروهاي متفكر و دلسوز براي اصلاح وضعيت كشور در زمينه‌هاي مختلف، فراموشخانه ميرزا ملكم‌خان مركزي براي تجمع بخشي از نيروهاي تحصيل‌كرده و به‌اصطلاح روشنفكر بود كه البته مي‌بايست داراي شرايط فكري قابل پذيرش در اين مركز مي‌بودند، اما بايد اين نكته را نيز متذكر شد كه آنچه تحت رهبريت فكري و سياسي ميرزا ملكم‌خان فراماسون انجام شد، نقطه انحرافي در حركت اصلاح‌طلبانه ايرانيان بود و آثار و تبعات اين انحراف، در مراحل بعدي به صورت بسيار خسارت‌باري خود را نشان داد. به هر حال تصويري كه آقاي امانت از فراموشخانه به دست مي‌دهد، عاري از هرگونه عيب و نقص است: "سعي بر آن بود كه اين انجمن هاله‌اي از رمز و افسون را در اذهان منتقل سازد، منبع نامرئي براي كسب "علم" باشد و سرسپردگان را با رموز ترقي آشنا سازد، در واقع فراموشخانه نوعي انجمن سياسي نيمه‌مخفي بود كه مي‌كوشيد با تبليغ يك پيام غيرمذهبي و ليبراليسمي آميخته به شعاير و وابستگي‌هاي شبه‌فراماسوني پايگاه مردمي وسيع‌تري براي خود فراهم آورد. " (ص476) هرچند كه ممكن است در ظاهر چنين اهداف و مقاصدي براي فراموشخانه عنوان شده باشد، ازآنجاكه ملكم‌خان خود به عضويت لژ فراماسوني "گرانداوريان" درآمده بود و طبعاً طبق آيين ماسوني به اصول و قواعد اين لژ متعهد بود كه صدالبته نمي‌توانست مغاير منافع تمدن غربي و به‌ويژه فرانسه باشد، چگونه مي‌توان پنداشت كه تأسيس اين مركز و پس از آن به وجود آمدن مراكز مشابه از جمله جامع آدميت، در راستاي رشد و ترقي واقعي ايران و ايراني بوده باشد؟ حتي اگر بپنداريم و فرض بگيريم كه در آن هنگام چنين قصد و غرضي در كار بود، امروز كه بيش از يك قرن از آن زمان مي‌گذرد و حاصل عملكرد لژهاي ماسوني و وابستگان آن‌ها براي ما آشكار و مكشوف است، چرا در تحليل‌هاي تاريخي نبايد به گونه‌اي جامع به اين مسأله نگريسته شود؟

از سوي ديگر، آلودگي شديد ميرزا ملكم‌خان، از جمله سوءاستفاده‌هاي مالي در مقاطع بعدي و نيز رياكاري‌هاي سياسي وي، حاكي از آن است كه اگرچه از او مكتوباتي در مدح و ثناي قانون و قانو‌ن‌مداري باقي مانده است، بي‌ترديد وي در عرصه عمل هيچ تعهدي براي خود در اين زمينه قائل نبوده است و چنانچه از موقعيتي برخوردار مي‌گشت ــ مثلاً مقام سلطنت يا صدراعظمي در اختيار وي قرار مي‌گرفت ــ چه بسا كه حريص‌تر و بي‌پرواتر از ناصرالدين‌شاه در كسب ثروت و لگدمال كردن منافع ملي گام برمي‌داشت. البته آقاي امانت به ناگزير اشاراتي به اين‌گونه خصلت‌هاي ميرزا ملكم‌خان دارد، ولي سعي شده است حتي‌المقدور كوتاه و "پاستوريزه" باشد: "ملكم حدود ده سال بعد، اين بار با صداقت و ابتكار عمل بسيار محدودتري، به عرصه سياسي ايران بازگشت. خود را با دستگاه قاجاريه تطبيق داد، ولي هيچ وقت ديگر اعتماد كامل شاه را به دست نياورد. دوران خدمت بعدي او بيشتر در پي تحصيل امتيازهاي غالباً بي‌ثمر اروپايي و يا معاملات به قصد كسب سود مالي شخصي برگزار شد. " (ص515) اين در واقع كمترين و ملايم‌ترين انتقادي است كه مي‌توان از اين دوره از زندگي ميرزا ملكم‌خان داشت.

اين مسأله نه تنها در مورد ميرزا ملكم‌خان، بلكه در مورد شخصيت اصلي اين كتاب، يعني "قبله عالم، ناصرالدين‌شاه قاجار"، نيز به طور بارزتري اعمال شده است. شكي نيست كه ناصرالدين‌شاه در افكار عمومي مردم ايران داراي شخصيتي منفي و "شكسته‌شده" است. ضعف و سستي و بي‌تدبيري وي همراه اختناق و استبداد شديد حاكم بر كشور و به‌ويژه آغشته بودن دست وي به خون ميرزا تقي‌خان اميركبير، از اين شاه قاجار خاطره بسيار بدي در تاريخ كشورمان برجاي گذارده است. از طرفي، دوران و زمانه وي را "عصر امتيازات" خوانده‌اند كه بيانگر واقعيت تلخ حضور چپاولگرانه بيگانگان در كشور ما و ريشه دوانيدن آن‌ها در تار و پود سياست و اقتصاد ايران‌زمين است. اين همه، واقعياتي است كه به ثبت رسيده است و هيچ كس نمي‌تواند آن‌ها را بزدايد، اما آيا امكان كم‌رنگ ساختن و تلطيف آن‌ها نيز وجود ندارد؟

كتاب "قبله عالم" هرچند حقايقي راجع به زندگي ناصرالدين‌شاه قاجار بيان كرده است، اما به نظر مي‌رسد از بيان تمام حقيقت طفره رفته است. به عنوان نمونه، امتيازات متعدد و ويرانگري كه در اين دوره به بيگانگان داده مي‌شود، آن‌گونه كه بايد و شايد مورد بحث و بررسي قرار نگرفته‌ و آثار و تبعات آن‌ها مشخص نشده‌اند. به عنوان مثال اگرچه از نقش جيران در دربار و تلاش وي براي وليعهدي پسرش، اميرقاسم‌خان، و زد و بندهاي درباري در اين ماجرا و پايان كار، به تفصيل سخن به ميان آمده، موضوعات مهمي مانند امتياز رويتر يا لاتاري و نقش شخصيت‌هاي دخيل در آن‌ها و آثار و تبعات اين مسائل بر سياست و اقتصاد كشور مورد ارزيابي دقيق و تفصيلي واقع نشده است كه طبعاً براي خواننده جاي سؤال دارد.

همچنين تعريف و تمجيدهايي در اين كتاب از ناصرالدين‌شاه به چشم مي‌خورد كه فاقد اساس و بنيان صحيحي است. به عنوان نمونه، در همان ابتداي كتاب، هنگام طرح فرضيه اصلي، حكومت ناصري با ويژگي‌هايي مانند "تاب آوردن"، "مقاومت در برابر غرب" و "در عين حال هم‌نوايي با آن" توصيف مي‌شود، حال آنكه اين حكومت پس از قتل اميركبير، اگرچه به مانورهايي دست زد، به دليل ضعف بنياني خود، در هيچ موردي موفق نشد از منافع ملي ايران دفاع كند؛ لذا پس از چندي، به‌طوركلي در برابر بيگانگان به تسليم تن داد. بنابراين آنچه در مورد آن صدق مي‌كند همان "هم‌نوايي" با بيگانگان و به عبارتي صورت تلطيف‌شده‌اي از وادادگي و تسليم است.

در صفحه 147 كتاب تصويري از يك سياستمدار عاقل، ناصرالدين‌ميرزاي هفده ساله به هنگام حركت به سمت تهران داده شده است: "ناصرالدين در مواجهه با انبوه مشكلات از جمله گرفتاري ناشي از ادعاي بهمن‌ميرزا، شورش دولو در خراسان، اوضاع آشفته ساير ايالات، و مقاومت آقاسي و قواي ماكويي حامي‌اش در تهران ــ آن قدر عقل به خرج داد كه بينديشد چنانچه بدون سپاهي بزرگ و چشم‌گير و وفادار وارد پايتخت شود، خطرات زيادي منتظرش خواهد بود. " (ص147) اين در حالي است كه در آن هنگام كليه تدابير و برنامه‌ريزي‌هاي لازم براي ورود وليعهد به پايتخت و نشستن بر تخت سلطنت را اميركبير انجام داد و كارداني و لياقت وي در فائق آمدن بر مسائل و مشكلات موجب شد به صدراعظمي برگزيده شود. در مورد تبحر ناصرالدين‌شاه در تنظيم روابط خارجي نيز چنين آمده است: "شاه پس از عزل نوري، بيشتر اوقات، خود از نزديك بر سياست خارجي مملكت نظارت مي‌كرد و در نتيجه موفق شد اكثراً با تبحر فراوان دو همسايه مقتدر را عليه يكديگر برانگيخته با همه بضاعت مزجات از واهمه‌هاي امپرياليستي و نگراني‌هاي سوق‌الجيشي دول رقيب به نفع خود بهره‌برداري كند... در "جنگ سرد" دو قطبي روس و انگليس، شاه مهارت خود را در چانه زدن غالباً با موفقيت به كار گرفت و از اين راه توانست حداقل تماميّت ارضي مملكتش را حفظ كند. " (صص543ــ542) اين در حالي است كه ناصرالدين‌شاه تا اين زمان، هرات را از دست داده و به نوشته ‌آقاي امانت (ص 547) ناچار از واگذاري "مرو" به روسيه و نيز ترك تلويحي ادعاي ارضي ايران بر جزيره بحرين نيز ‌شده بود. با اين همه معلوم نيست آقاي امانت از كدام مهارت و موفقيت سخن مي‌گويد. همچنين ايشان سياست فروش امتيازات مختلف به بيگانگان در عهد ناصري و چپاول كشور به دست عوامل استعمارگران را اين گونه توجيه مي‌كند: "اما با وجود همه انتقادات وارده به شاه در زمان خودش (و بعدها در كتب تاريخ)، كارنامه مقاومت وي در برابر رسوخ اقتصادي اروپاييان به هيچ وجه تيره و بي‌قدر نيست. نظاير درخواست‌هاي انگليسي‌ها براي كسب امتيازهاي اقتصادي به نحوي حتي شديدتر از جانب روس‌ها نيز عنوان مي‌شد، ولي شاه و دولت ظاهراً ضعيف ايران غالباً در مقابل تهديد و ترغيب هر دو طرف ايستادگي به خرج مي‌دادند. " (ص549)

سفرهاي خارجي ناصرالدين‌شاه، نيز كه جز تحميل هزينه‌هاي هنگفت بر ملت فقير ايران، چيزي در پي نداشت و چه بسا در اين مسافرت‌ها فرصت‌هاي مناسبي نيز براي بيگانگان به منظور اخذ امتيازات خانمان‌سوز بيشتر فراهم مي‌آمد، چنين توصيف مي‌شود: "از خودخواهي و لذت‌جويي كه بگذريم، اين سفرهاي شاهانه حيثيت بين‌المللي فراوان نيز براي ناصرالدين‌شاه اندوخت... اين كسب شناسايي بين‌المللي براي ايران كار عاقلانه‌اي بود كه افتخار آن را بايد به مشيرالدوله داد، چه او بود كه شاه را به سفر اول اروپا تشويق كرد. " (ص555) طبعاً جا داشت آقاي امانت پس از طرح اين ادعاي بزرگ، دستاوردهاي حاصل از اين مسافرت‌ها و "شناسايي بين‌المللي" براي ايران و مردم ايران‌زمين را تشريح مي‌كرد تا به نحو بهتري مقصود خود را از طرح چنين ادعايي ابراز كند.

هنگامي كه تصوير ارائه‌شده از ناصرالدين‌شاه توسط آقاي امانت را با تصويري كه ايشان سعي مي‌كند از اميركبير به نمايش بگذارد، مقايسه مي‌كنيم، مي‌توانيم چنين نتيجه بگيريم كه در كتاب قبله عالم، تلاش شده است شخصيت استوار و ايستاده اميركبير، شكسته شود يا دست‌كم ترك بردارد و شخصيت شكسته و خردشده ناصرالدين‌شاه، بند خورد و حتي‌‌الامكان ترميم شود. اينكه چرا چنين خط سيري در اين كتاب در پيش گرفته شده، در مورد اميركبير به لحاظ مقابله جدي او با فتنه بابيه، درك‌شدني است، اما درباره ناصرالدين‌شاه، چگونه مي‌توان اين مسأله را توجيه كرد؟ آيا مي‌توان چنين پنداشت كه صدور دستور قتل اميركبير توسط ناصرالدين‌شاه و نيز چندي پس از آن، جان سالم به در بردن ميرزاحسينعلي نوري از خشم شاهانه و فرصت‌ يافتن وي براي پايه‌گذاري فرقه بهائيت تحت حمايت و هدايت استعمارگران، جملگي از عواملي به شمار مي‌آيند كه قدرداني از اين شاه قاجار را براي تاريخ‌نگاراني مانند آقاي عباس امانت، به صورت يك وظيفه درمي‌آورند؟

 

پي‌نوشت‌ها

[1]ــ عباس امانت، قبله عالم؛ ناصرالدين‌شاه قاجار و پادشاهي ايران، ترجمه حسن كامشاد، تهران، كارنامه، 1383

[2]ــ ولي امرالله، God Passes by، ج2، ص146

[3]ــ يوسف فضائي، تحقيق در تاريخ و فلسفه بابيگري، بهائيگري و كسروي‌گرايي، تهران، مؤسسه مطبوعاتي فرخي، بي‌تا، ص156

[4]ــ ولي امرالله، همان، ص30

 

    64 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   حكومت قاجار (36)

افراد مرتبط
●  ناصرالدین شاه قاجار   (7)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:20/05/1387

تاريخ شمسی نشر:20/05/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب