باطل زشت و كريه است و هیچ کس حاضر نیست آن را در آغوش گیرد؛ براي همين است كه براي جلب مخاطب و مشتري، گريز و گزيري ندارد از اينكه خودش را به انحاء اشكال ممكن بزك كند و بپيرايد. اين مهم را در سوره حجر و در آنجايي كه شيطان بر تزيين براي تحريف و اغوا تأكيد مي كند به شفاف ترين گونه ممكن شاهديم؛ آنجا كه گفت: قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَيْتَنِي لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ [1] (شيطان گفت پروردگارا به سبب آنكه مرا گمراه ساختى من [هم گناهانشان را] در زمين برايشان مىآرايم و همه را گمراه خواهم ساخت).
اين دغل کاری، آدمیان را فریب می دهد و آنان را به دام می کشاند و در بند می کند. معنویت گرایی و اوج آن، عرفان، نیز به این آفت گرفتار آمده است. معنویت جاذبه دارد و همگان می خواهند همنشین آن باشند. درست است که تاریخ، کم و بیش از افراد و گاه گروه هایی نام برده است که جنبه روحانی بشر را نفی کرده اند؛ اما هیچ گاه این نگاه؛ حکومت نیافت و اصلاً نتوانست فرهنگی غالب و مانا شود؛ و مگر می شود همواره خورشید را نادیده گرفت؟ حتی در جوامع غربی که مدت ها این نیاز سرکوب می شد، گرایش به معنویت گسترش یافته است و اندیشه وران آن سامان این موضوع را در کانون بررسی های خود قرار داده اند؛ ولی این سخن بدین معنا نیست که عرفان از هجوم باطل در امان مانده است. آن چه امروزه به نام عرفان، ذهن های جامعه را به خود مشغول کرده، از جنبه های گوناگون آفت زده است. این انحراف ها را هم می توان در منشا آن یافت و هم در غایتی که برای آن تصور شده است. راه رسیدن به غایت و همچنین موانع راه نیز گاه به اشتباه تبیین شده است.
نگاهی به پیدایش و تطور عرفان در جوامع مسلمان نشان می دهد که آن چه نام عرفان را با خود به یدک می کشد، تنها آبشخور آن، دین نبوده است و ریشه پاره ای از آموزه های عارفانه را باید در آن سوی مرزهای دین جست و جو کرد. بررسی های تاریخی نشان می دهد که گاه آنچه تصوف و عرفانش خوانده اند؛ متاثر از فرهنگ های بیگانه بوده است: مثلا در اوایل حکومت بنی عباس، گروهی از تارکین دنیا و دوره گردان های هندی و مانوی در عراق و ممالک دیگر اسلامی عقاید خاص خود را نشر دادند. خرقه پوشیدن هم از رسوم هندی ها است. البته بوداییان نیز بر آن تاثیر گذاشتند. سیاحان بودایی سرگذشت بودا را منتشر و او را سرمشق زهد و ترک دنیا معرفی کردند.
از جمله شباهت های نزدیک میان بوداییان و مسلک تصوف، ترتیب مقامات است که سالک آرام آرام و به ترتیب از مقامی به مقام دیگر بالا می رود تا به مقام فنا می رسد. مسیحیت هم در تصوف تاثیرگذار بوده است. مسیحیت از راه مرتاضان و فرقه های سیار راهبان به ویژه فرقه های سوریه ای که در اطراف بودند و اغلب از فرقه نسطوریه به شمار می آمدند، بسیار چیزها به صوفیه اسلام آموخته است. [2] تاثرپذیری از فرهنگ های بیگانه با مکتب اهل بیت همخوانی ندارد.
پیشوایان دینی بارها شاگردان و پیروان خود را از زانوی ِتلمذ زدن در مکتب دیگران برحذر داشته اند؛ چرا که دیگران علم خویش را از یک منبع مطمئن دریافت نکرده اند و چه بسا آلوده به مطالبی باشد که هر چند در ظاهر زیبا است اما نتایجی سوء دارد. نتايجي که در نگاه نخست، فرد بدان پی نمی برد اما گذر زمان آن را برملا می کند؛ ولی علوم اهل بیت، علم ناب است و مغشوش به جهالت های علم نمايانه نیست و اصلاً علم و معارف را جز در خانه اهل بیت نمی توان یافت.[3]
بی توجهی به مکتب اهل بیت، مدعیان عرفان را به سخنانی واداشته که حتی در میان معروفین به تصوف نیز مخالفانی داشته؛ ولی چون با رنگ و لعابی فریبا عرضه شده، خواستگارانی پیدا کرده است. از این مدعیان نقل شده که انسان در مرتبه ای، از تکلیف ساقط است... این ادعا با واکنش تندی روبرو شد. از غزالی منقول است: فردی اگر خیال کند میان او و خدا حالتی است که در آن حالت نماز از او برداشته می شود و نوشیدن شراب برایش حلال است و یا استفاده از اموال سلطان جائر مباح است که برخی از مدعیان تصوف چنین گمانی را دارند؛ بی تردید باید کشته شود. [4] این سخن که امروزه به شکل "مهم این است که دل پاک باشد" ترجیع بند گفته های دلدادگان اباحه گری است، نمی تواند بدون پشتوانه نظری باشد و چون این سخن در فضای اسلامی پخش می شود، حتماً باید پشتوانه ای از آیات قرآن و روایات برای آن ساخت.
در برخی متون، تفاسیری ارائه شده است که چه بسا اسباب سوء استفاده عارف نمایان قرار می گیرد. بزرگانی مانند محقق لاهیجی، انسان هایی زاهد و وارسته بودند که عبارت " لیعبدون " در آیه وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ [5] (و جن و انس را نیافریدم جز برای این که مرا بپرستند) را به لیعرفون تفسیر کرده اند.[6] البته این تفسیری به حق و درست است؛ اما توسط برخی از مدعیان عرفان، مستند بی مهری آنان به شریعت قرار گرفته است. به گونه ای که آنان عمل به شریعت را ترک کرده، از انجام عبادت دریغ می ورزند به این بهانه که، غایت خلقت بر اساس این تفسیر، معرفت است و باید برای دست یابی به آن کوشید؛ پس عبادت اهمیت ندارد و اصرار بر آن بی معنا است و سقف اعتبار آن محدود است.
تردیدی نیست که عبادت بدون معرفت، عملي بدون روح است؛ معرفت به عبادت ارزش می بخشد، اما این امر نباید دست آویزی برای ترک عبادت باشد. آن چه از ظاهر آیه برمی آید و بزرگان اهل تفسیر هم بدان اشاره کرده اند، اصالت داشتن عبادت است و فرموده اند: حقیقت عبادت، برترین هدف خلقت است. حقیقت عبادت این است که فرد از خود و هر چیزی جدا شود و خدا را یاد نماید. بدیهی است چنین عباداتی مترتب بر معرفت است.[7]
روایات بسیاری همین مطلب را تایید می کند. در روایتی از امام حسین(ع) نقل شده است که فرمودند: خداوند بندگانش را آفرید تا او را بشناسند و چون شناختند او را بپرستند و عبادت کنند و با عبادت خدا از عبادت دیگران بی نیاز شوند.[8]
درباره عبادت و جایگاه آن، گاه برخی با استناد به آیه «واعبد ربک حتی یاتیک الیقین» [9] (و پروردگارت را پرستش کن تا این که مرگ تو فرا رسد) ادعا کرده اند که این آیه گویای این است که با حصول یقین، تکلیف نیز برداشته می شود. مرحوم علامه طباطبایی در تبیین تداوم تکلیف تا هنگام مرگ می فرمایند: نوع انسان غایتی دارد که این غایت با جامعه تحقق می یابد. وقتی جامعه شکل می گیرد به قوانینی نیاز دارد که این قوانین پایبند باشد؛ چه این قوانین صلاح جامعه را در پی داشته باشد و چه قوانین عبادی باشد که انسان را به غایت کمالش می رساند. دلیل این پایبندی برای فرد ناقص کمال طلب کاملاً روشن است، چون او باید از این قوانین پیروی کند تا به کمال برسد. انسان کامل هم باید به این قوانین پایبند باشد؛ زیرا معنای کمال این است که برای وی در دو جنبه علم و عمل ملکه ای حاصل شده است که از این ملکه اعمالی سر می زند که به نفع فرد و جامعه باشد و فرد و جامعه را اصلاح نماید. از این ملکه همچنین عباداتی متناسب و در شأن این معرفت تحقق می یابد که به مصلحت فرد و جامعه است. حال اگر خدا اجازه دهد که چنین فردی از انجام آن قوانین سرباز زند، این وضع منجر به فساد جامعه می شود. از آن گذشته، وقتی یک ویژگی در فردی به ملکه تبدیل شد، خود به خود آثار آن ملکه به منصه ظهور می رسد و نمی توان او را از آن بازداشت.[10]
دشمن و فرقه سازي
منظور از فرقه سازي، جداسازي يک جزء از يک کل است که در اديان مختلف سابقه داشته است. در اين باره رواياتي نيز نقل شده که از جمله آنها روايت افتراق است که، امام پنجم(ع) از پيامبر اکرم (ص) نقل فرموده اند که: امت موسي بعد از او به هفتاد و يک فرقه، و امت عيسي پس از او به هفتاد و دو فرقه و امت من نيز بعد از من به هفتاد و سه فرقه منشعب مي شوند که در هر امتي، تنها يکي از اين فرقه ها اهل نجات هستند.[11]
در زمان پيامبر اکرم(ص) تنها فرقة منافقين را مشاهده مي کنيم و گاهي هم صحبت از فرقة فاسقين است. جنس صحبت هاي آن حضرت به نحوي بود که از طرفي راه معين بود و همگان مي دانستند که از کدام مسير بايد بروند و از سوي ديگر اين مسير تعيين شده سنخيتي با مطامع مادي نداشت و آنها که اهل استفاده هاي مادي بودند خواسته هايشان از اين طريق تأمين نمي شد. در راه تعريف شده ايشان افراد بايد پيرو معنويت باشند که ضمن آن از ماديات در حدّ تعديل شده استفاده مي کردند. اين افراد پس از پيامبر(ص) به دنبال نفساني گري خود رفتند و فرقه سازي را شروع کردند. اينها هم در ماجراي رحلت حضرت نبي اكرم (ص) و پس از آن عملاً بر وحي پا گذاشتند. چرا كه سخنان پيامبر(ص) برخاسته از وحي بود وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى. إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى [12]
اينان همة اين مطالب را منکر شدند و سليقه هاي شخصي خودشان را وارد نمودند. از اينجا بين مسلمانان اسمي و مسلمانان حقيقي جدايي افتاد. فرقه هايي که از اين پس ساخته مي شد عموماً شخصي بود. البته در آن دوران عده اي که به دنبال رسيدن به مقام و منصب بودند فرقه سازي مي کردند ولي فرقه هايي که امروزه به وجود مي آيند علاوه بر آن جنبه سياسي هم دارد.
حکومت هايي که اسلام را مانعي جدي در برابر خواسته هاي خود مي بينند براي شکستن اين سد اقدام به فرقه سازي مي کنند تا با برنامه ريزي بتوانند بر تمام ابعاد وجودي ملت ها مسلط شوند. از جمله فرقه سازي ها و انعواج هايي كه به وجود آوردند در مسيحيت بود به نحوي كه آن را از پويايي اصيل خود خارج سازند و آن خوي مبارزاتي دين را كه همواره در برابر هر بي عدالتي و نفساني گري با تمام وجود مي ايستد از آن بربايند: در انجيل لوقا و همچنين متي آمده که اگر کسي به سمت راست شما سيلي زد شما طرف چپ خود را هم بگيريد تا به آن سيلي بزند؛ يا اگر کسي عبايتان را گرفت شما قباي خود را هم به او بدهيد. اينها همه درس ذلت است تا کسي نتواند نفس بکشد و اگر هم زماني مردم خواستند قيام کنند همين به اصطلاح دينداري و تدينشان آنها را از اين تصميم منصرف كند و سرجايشان بنشاند. اين در حالي است كه در آيين اسلام به مسلمانان توصيه مي شود كه دربرابر دشمنان انسانيت و غاصبان حقوق مسلم مردم با همه توان بايستند وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدْوَّ اللّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَآخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لاَ تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ يَعْلَمُهُمْ وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَيْءٍ فِي سَبِيلِ اللّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ.[13]
طبيعي است که دشمنان اسلام – به ويژه در چند دهه اخير كه زهر اسلام سياسي را هم چشيده اند - براي رويارويي با اين فرهنگ اقدام به فرقه سازي کنند. بي شك فرقه سازي که هر روز به شيوه ها و شگردهاي مختلفي انجام مي شود غايتي جز از پاي افكندن گرايشات ناب اسلامي جوامع و تسلط پايدار دشمنان و بهره جويي هرچه بيشتر ايشان را ندارد.
در يک نگاه کلي مي توان گفت كه همة آنچه استكبار جهاني ناميده مي شود در مقابل تشيع اثني عشري بيش از همه گرايش ها احساس زبوني و ضعف مي كنند؛ چون شيعه خود را وسيعاً و عميقاً مقيد به قرآن کريم و احاديث و روايات صحيح و پيروي از ائمه(ع) مي داند و حاضر نيست سر تعظيم در برابر هيچ فرد يا گروهي فرود آورند. براي نابودي فرهنگ پوياي تشيع از جمله حربه هاي دشمن ايجاد و اشاعه فرقه ها و دسته هايي چون صوفي گري، بابي گري و بهايي گري بود. امروزه نيز در رسانه هاي مكتوب، ديداري و شنيداري خود شاهد توليد گونه هاي متنوعي از معرفت هاي باصطلاح معنوي ِغير ملتزم به وحي هستيم؛ عرفانهايي كه داراي پلاك و علايم خاصي است و به جاي قطع تعلق و تكلف مخاطب و پرهيز وي از زخارف دنيا، بيشتر او را به انزوا مي كشاند و به جاي تسكين آلام او به تخدير وي مي پردازد.
در طول تاريخ، شيعيان رفتارها و عکس العمل هاي شاخص و قابل توجهي از خود نشان دادند و چنان كه گفته شد در برابر خواست هاي شيطاني غارتگران، با استعانت از فرامين اسلام ناب محمدي، صفوف مرصوصي را پديد آوردند؛ چه در جريان تحريم تنباکو و چه پيش از آن، همواره علما و بزرگان شيعه پيشاپيش نهضت هاي ديني و مذهبي حرکت و جان فشاني مي نمودند تا اصالت اسلامي و به تبع آن اصالت شيعي از بين نرود. اين مقاومت هاي جانانه بود كه کشورهاي استعماري نظير انگلستان و فرانسه و در دوره هاي بعد امريکا و روسيه و... را واداشت تا با فرقه سازي به نوعي مبارزه رذيلانه و پنهان با جوهر دين برآيند. نكته قابل تامل اينكه، ايادي استعمار براي اينكه به نحو مؤثري به اغراض خود دست يابند، براي عوام فريبي و كوركردن جاي پاي خود، مزدوران و كارگزارانشان را از ميان سست عنصرترين افراد همان سرزمين هايي برمي گزيدند كه عزم چيرگي بر آنان را داشتند. آنها به اين وسيله فرصتي مي يافتند تا بدون آنكه در روي صحنه باشند، از پشت صحنه به كارگرداني امور بپردازند؛ كه بي شك از آسيب هاي مستقيم هم در امان مي ماندند. به عنوان مثال رييس شيخي مذهب ها يک عالم بود؛ و بنيان گذاران بابيت و بهاييت نيز خود را عالم معرفي کرده بودند و در برخي فرق ديگر هم چنين ادعاهايي قابل مشاهده است. دشمنان از ضعف اين علما استفاده کرده، با همراهي آنان عده اي را چشم و گوش بسته به دنبالشان کشاندند و اقدام به فرقه سازي نمودند. سردستة بسياري از فرقه هايي که به وجود آمده افراد با سواد و در عين حال بي ايمان و يا فاقد اعتقاد راسخ بوده اند؛ افرادي که يا فريب دشمنان را خورده و يا عمداً از همراهي با آنان به دنبال کسب مقام و منصبي بوده اند. عوام مردم هم به واسطة جهالتشان، دل به اباطيل ايشان داده و از ايشان تبعيت کرده اند؛ هرچند که بعضي از آنان در ميانة راه توبه کرده و بازگشته اند.
به عنوان مثال وهابيت که در ميان اهل تسنن به وجود آمد و رشد کرد با بهره برداري از عوام بود که اطلاعات چنداني از دين نداشتند و گرنه کساني که معتقد باشند و نسبت به دين اعتقاد راسخ داشته باشند زير بار اين حرف ها نمي روند. [14]
ادامه دارد ...