خلاصه بحث جلسه گذشته اين بود كه كتاب شريف شاهنامه منبع فضايل اخلاقي و انساني است و شانس بزرگ ما ايراني ها اين است كه اين كتاب به زبان فارسي است و مي توانيم افتخار كنيم كه اين فضايل از منبع روح ايراني تراوش كرده است.
گفته شد منظور از فضايلي كه در شاهنامه خلاصه مي شود در فضايل پهلواني يا قهرماني و یا قلدري نيست. قهرمان يا پهلوان فردوسي در شخصيت هايي چون رستم و سياوش؛ انساني است كه به تعبير عرفا انسان كامل است. فردوسي بعضي از اين شخصيت ها را در حد يك پيامبر بالا مي برد و ما براي فهم آنچه كه حكيم فردوسي مي گويد از بعضي فيلسوفان غربي همچون ارسطو و كانت اقتباس كرديم تا بدانيم كه اين فضايل را بايد چگونه طبقه بندي كرد. به قول امروزي ها چگونه مي شود براي بيان اين فضايل، پارادايمي درست كرد. خلاصه اينكه در راس همه فضايل، فضيلت شجاعت است. به تعبير ارسطو شجاعت در راس همه فضايل است. شجاعت هم نزد ارسطو يعني رفتار عقلاني و در تعبير فردوسي يعني رفتار خردمندانه. گفتم كه كلمه عقل چندان رسا نيست و كلمه خرد بيشتر منظور را مي رساند.
در اين جلسه من به چند مضمون اخلاقي شاهنامه اشاره مي كنم. گفته شد كه اگر در انديشه توحيدي توفيقي باشد تا قبل از آنكه در كشور عربستان تفكر توحيدي در دين مقدس اسلام پيدا شود، ايرانيان دو هزار سال قبل از اين تاريخ موحد بودند. اين تفكر البته در شاهنامه منعكس است.
فردوسي مسلمان و شيعه بوده است اما مضامين شاهنامه مضامين ايراني است. منابع او اوستا و خداي نامه و ارداويرافنامه و كتب ديگر است. مسئله ديگر كه مطرح كردم مساله مركزي شاهنامه يعني خردمندي بود. فردوسي مي گويد:
كنون اي خردمند وصف خرد
بدين جايگه گفتن اندر خورد
كنون تا چه داري بيارد خرد
كه گوش نيم سنده زود برخورد
خرد رهنماي و خرد دلگشاي
خرد دست گيرد ز هر دو سراي
اينجا فقط مي خواهم راجع به نسبت خرد و خردمندي با آزادگي و رستگاري و تقويت شرافت انساني سخن بگويم. در دوران جديد و از دوران دكارت در فرانسه مفهومي به نام مدرنيته در مغرب زمين پاگرفته و به بحثي داغ تبديل شده است. سه اصطلاح كليدي آزادي، برابري و استقلال اصول حاكم بر اين دوران اند. منظور از استقلال، استقلال انسان است. مضمون آزادي در شاهنامه بسيار ديده مي شود. البته بسياري از مضامين مدرنيته در نوشته هاي ذكرياي رازي و سهروردي ديده مي شود. اينكه چرا اين مفاهيم در فرهنگ ما به بار ننشست خود يك سوال است. روش بسياري از متفكران بزرگ چون رازي و ابوريحان بيروني مسير علمي دانشمندان امروزين است. روش علمي اين دانشمندان در قرون معاصر مغرب زمين و طي سالها حاكم بوده است. روش طب آزمايشي توسط محمد ذكرياي رازي اجرا مي شده است. اما چرا در فرهنگ ما شكوفايي قرن 17 اروپا پديدار نشد؟
منظور اين است كه سه مفهوم آزادي؛ برابري و استقلال فونداسيون فرهنگ جديد غرب است. امتياز ما نسبت به پيشينيان چون ارسطو اين است كه ما سه هزار سال تاريخ مدون داريم. ابن سينا و ارسطو كمي يا بيش از 300 سال تاريخ نوشته فراروي خود داشتند. تجربه نشان مي دهد تمدن محصول كار انسان است. كار هم عبارتست از شكوفايي استعدادهايي كه در نهاد انسانهاست. ايراني ها هم كمتر از خيلي ملت ها نبودند و هر وقت زمينه اجتماعي فراهم شود ما مي توانيم ابوريحان و ذكرياي رازي تربيت كنيم.
آزادي و برابري بنياد تمدن است. يك تجربه تاريخي ديگر مي گويد زماني شكوفايي استعداد رخ مي دهد كه آزادي اجتماعي وجود داشته باشد. اين دو با هم نسبت مستقيم دارند. اگر به شرايط قرن سوم هجري دقت كنيد مي بينيد كه هركس آزادانه حرفش را مي زد. زكرياي رازي بنابر اسنادي كه باقي مانده اعتقادي به مباني اسلام نداشت. او توحيد و نبوت را قبول نداشت. ولي اين آدم زندگي و كار مي كرد. مناظره هم داشته است. يك جا نشنيديم و نخوانديم كه او را تهديد كرده باشند كه تو را زندان و شلاق مي زنيم. زيرا بر اساس اعتقادات اسلامي اين حرفها مقبول نبود. در مغرب زمين، در قرن 17، آزادي هاي اجتماعي اتفاق افتاد. غربي ها بسيار جان كندند تا دو مفهوم آزادي و برابري را جا انداختند. در فرهنگ ما اين دو مفهوم در قرن دوم و سوم و چهارم وجود داشت ولي هرچه جلوتر آمديم اين واژه ها از ما دورتر شدند. داستان هاي بردار كشيدن، مدام نوشتيم و خوانديم. اعدام و شهادت عين القضات، سهروردي، حلاج و بسياري ديگر صفحات ننگين تاريخ ماست.
آزادي و برابري دو مفهوم اساسي است كه كتاب شريف شاهنامه سرشار از آن است. قهرماناني كه فردوسي تربيت مي كند اولاً آزاده هستند ثانياً براي فردوسي مظهر انسانيت اند.
در شاهنامه مفهوم انسانيت بسيار مطرح است. قطعاً اگر مفاهيم شاهنامه در فرهنگ امروز ما منزوي نشده بود ما امروز حتماً وضع بهتري داشتيم. اصراري ندارم كه به صورت خصمانه و آگاهانه شاهنامه را از زندگي ما جدا كردند؛ ولي به هر حال واقعيت اين است كه شاهنامه را از زندگي ما حذف كردند. دانشجويان و جوانان ما امروز اصلاً با مضامين شاهنامه آشنا نيستند.
يك توصيف قهرماني داستان سياوش و سهراب مي ارزد به صد تا قهرمان ايلياد و اديسه. همانطور كه گفتم فقط ايلياد و اديسه مي توانند با شاهنامه برابري كنند.
صحبت از خرد بود از زبان فردوسي حكيم:
از اويي به هر دو سراي ارجمند
گسسته خرد پاي دارد ز بند
يعني رها شدن از ارزشهاي عقلاني مساوي با گرفتار شدن در دام انواع اسارت هاست. امروزه به بركت مطالعات اجتماعي و روان شناختي اطمينان داريم كه بين استبداد و حماقت رابطه تنگاتنگي وجود دارد. تاريخ را كه بنگريد مستبدان تاريخ هميشه حماقت هاي آشكاري مرتكب شده اند.
وقتي شما از چهارچوب خرد فراتر برويد محصول آن اسارت در دام تمايلات و نفسانيات است. البته بحث از آزادي، بحث حكومتي و سياسي نيست؛ بلكه مسئله اي فرهنگي است. يعني حكومت ديكتاتوري جايي پا مي گيرد كه معلم ها، پدر و مادرها، كارگرها مستبداند. فرهنگ استبدادي، حكومت استبدادي را بار مي آورد. تاريخ ما نشان داده كه حكومت گل سرسبد روحيه ملي هر كشوري است.
آنجا كه روحيه آزادانديشي باشد، ديكتاتوري دوام نمي آورد. تربيت بايد آزاد انديشانه باشد تا زمينه رشد ديكتاتوري فراهم نشود. حكومت قائم به روح ملي و اقتضائات اجتماعي هر ملتي است.
ما بايد كاري كنيم حكومت هاي استبدادي احساس غربت كنند. جايي كه آزادي نهادينه شده باشد جايي براي پيدايش ديكتاتوري نيست.
اجداد من و شما چندي پيش در قضيه مشروطه چقدر جان كندند تا نهاد دموكراتيك در نهاد مشروطه بوجود بياورند؛ ولي دوام نياورد. زيرا زمينه فرهنگي چنين حركتي وجود نداشت و اين حركت به ديكتاتوري ختم شد.
هر ايراني آزاده اي كه نسبت به وطنش احساس مسئوليت مي كند بايد بكوشد ارزش هاي دموكراتيك را در فرهنگ ما نهادينه كند. از آموزش و پرورش تا دانشگاه و مسئولان وزارت ارشاد و ساير نهادها و عموم مردم.
كسي كو خرد ندارد ز پيش
دلش گردد از كرده خويش ريش
اگر ما در چهارچوب عقل بينديشيم هم خوب زندگي مي كنيم و هم شرايط را براي زندگي خوب فراهم مي كنيم. انسان ذاتاً موجودي است كه به آقا بالاسر نيازي ندارد. آقابالاسرهاي تاريخي، نتيجه كم كاريهاي تاريخي است. امروزه واضح شده كه تمام رذايل اخلاقي محصول عملكرد نادرست حكومتهاي استبدادي بوده است.
هر كجا استبدادي پديدار شده سرو كله رذايل اخلاقي هم پيدا شده است. هرجا دولت ها فهميدند كه بايد مردم را آزاد بگذارند رذايل اخلاقي افول كرده است. البته بحث اين نيست كه بهشتي در زمين خلق شود بلكه اين است كه رذايل اخلاقي كمتر و كمتر شوند. معلوم شده است كه رويش رذايل اخلاقي نسبت مستقيم دارد با شيوه هاي استبدادي در حكومت ها.
خطر استبداد از طاعون و وبا بيشتر است. طاعون و وبا يك نسل را از بين مي برد. ولي استبداد گاهي نسل هايي را آلوده كرده است. متاسفانه ذهن انسان كم كم خو مي گيرد به استبداد. در حكومت هاي استبدادي رذايل اخلاقي قبحشان را از دست مي دهند.
اينها نشانه هاي ضعف آزادي و مفهوم برابري است. فردوسي در وصف كسي كه از خرد فاصله گرفته اند مي گويد:
هشي وار ديوانه خواند مرا
همان خويش بيگانه داند مرا
فردوسي مي گويد نظر به اينكه خرد مفهومي انساني است، كسي كه از خرد فاصله بگيرد، خويش و همنوع و انسان ديگر او را بيگانه و غير انساني قلمداد مي كند.
خرد چشم جان است چون بنگري
تو بي چشم شادان جهان نگذري
نسبت خرد به نفس ما(جان) مثل نسبت چشم به كل بدن است. انساني كه بي خرد باشد مثل اين است كه بي چشم زندگي كند.
پادشاهان مورد بحث فردوسي همه وصفشان خردمندي است. فردوسي وقتي آنها را توصيف مي كند ابتدا از خرد شروع مي كند. لازم است به عنوان جمله معترضه گفته شود ساختار شاهنامه اسطوره اي است. ثانياً براي خود فردوسي نوعي تاريخ است. پادشاهان پيشدادي مثل هوشنگ و منوچهر و جمشيد و فريدون و شخصيت منفي ضحاك و افراسياب در اوستا ذكر شده اند. در خداي نامه هم ذكر شده كه امروز به دستمان نرسيده است. فردوسي بر اساس اسناد تاريخي سخن مي گفت. بنابراين براي فردوسي اسطوره نيست بلكه اينان معيارهاي امروزي ماست كه قسمت هاي زيادي از اسناد تاريخيٍ از دست رفته اند.
او جسته گريخته خرد را اينگونه توصيف مي كند:
جهان دار هوشنگ با راي و داد
به جاي نيا تاج بر سر نهاد
يعني توصيف يك پادشاهي را با راي يعني خرد و دادگري آغاز مي كند. او در وصف طهمورث مي گويد:
پسر بود مر او را يكي هوشمند
گرانمايه طهمورث ديو بند
هوشمندي يعني خردمندي. در شاهنامه دو شخصيت منفي ضحاك و افراسياب وجود دارند كه در اوستا هم با همين توصيف ها وجود دارند. حكيم فردوسي در مورد ضحاك قضيه را خيلي كوتاه و مختصر در 30 بيت مطرح مي كند ولي داستان او در مورد افراسياب توراني مفصل است.
بحث كلاني از شاهنامه صرف توصيف مبارزه ايران با فرهنگ توران و افراسياب شده است. مبارزه خير و شر و مبارزه فرشته با ديو و اهريمن. توصيفات فردوسي براي ما ايراني ها بسيار دل انگيز است. او در شرح حال داستان ضحاك و اينكه ايرانيان بعد از او به چه راهي كشيده شدند مي گويد:
نهان گشت كردار فرزانگان
پراكنده شد كام ديوانگان
هنر خوار شد جادويي ارجمند
نهان راستي، آشكارا گزند
شده در بدي دست ديوان دراز
به نيكي نرسيد سخن جز به راز
مفاهيم كلي انساني كه آنها را در آزادي و برابري متبلور كردم، فقط شامل اينها نيست. ابيات زيبايي در شاهنامه وجود دارد. فردوسی در مفهوم انسان دوستي و برابري انسانها مي گويد:
ز راه خرد بنگري اندكي
كه معني مردم چه باشد يكي
معني انسانيت يكي است. هركس خردمند باشد، انسان است. كاري به ارزش هاي ديگر ندارد. يكي از ويژگي هاي شاهنامه، توصيف پهلوانان و قهرمانان به ارزش هاي انساني و خردمندي و فرزانگي است. يكي از آنها توصيف شخصيت سياوش است. از اول تولد، شخصيت الهي و خردمند و مقدس و پاي بند به ارزش هاي اخلاقي او به چشم مي خورد.
بدان اندكي سال و چندان خرد
تو گويي روانش خرد پرورد
وقتي كه فرستاده سودابه مخفيانه او را به خوابگاه سودابه دعوت كرد، در جواب فرستاده نامادري اش يعني سودابه مي گويد:
بدو گفت مرد شبستان ني ام
مجويم كه با بند دستان ني ام
فردوسي همچنين در وصف لشكريان ايراني مي گويد:
از ايران هر آنكه گو زاده بود
دلير و خردمند و آزاده بود
به بالا و سال سياوش بدند
خردمند و بيدار و خاموش بدند
در آثار او قدم به قدم صحبت از خردمندي است.
يكي از نكاتي كه در شاهنامه به چشم مي خورد، مساله اعتقاد به تقدير الهي است. فردوسي به اين اعتقاد پاي بند است. البته اين انديشه مخصوص فردوسي نيست. در قرون وسطي كه دوره تفكر الهي است مسئله تقدير و اينكه زمين زير سلطه يك طرح آسماني است مطرح بود. اين انديشه در آن قرون مسلط بود. فردوسي هم به عنوان كسي كه در بسياري زمينه ها تابع انديشه سنتي زمان بود به اين عقيده پاي بند بود. هر متفكري شخصيتش دو بخش است. يكي آن انديشه رايج در فرهنگ است. ارسطو، ابن سينا، كانت، و انيشتين فرزند زمان خودشان بودند. يك قسمت ديگر عنصري است كه سهم تفكر آن متفكر است كه درمورد فردوسي هم اين تقسيم بندي صدق مي كند. در فردوسي عناصري متعلق به فردوسي بوده و يك سري عناصر ديگر که فرهنگ و سنت زمانه است. فردوسي با هنر شعر اين عقيده را بسيار زيبا توصيف مي كند. چند بيتي از خداحافظي سياوش با پدرش كيكاوس:
سرانجام مر يكديگر را چنان گرفتند و هر دو چو ابر بهار
به ديده همي خون فرو ريختند
ز زاري خروشي برانگيختند
گواهي همي داد دل در شدن
كه ديدار از اين پس نخواهد بُدن
چنين است كردار گردنده دهر
گهي نوش ما را برد گاه زهر
اين مفهوم و مفاهيم مشابه در شاهنامه بسيار پررنگ است. بعد از رهسپار شدن سياوش براي جلوگيري از اعمال افراسياب؛ نامه هاي سياوش و پدرش كيكاوس رد و بدل مي شود كه در اين نامه ها نكته هاي حكيمانه بسياري است. اولاً همه جا سخن با ياد خدا و تاكيد بر اينكه خداوند منشأ خرد و فرزانگي است آغاز مي شود و اينكه آدم الهي آدم خردمند است. كيكاوس به سياوش مي نويسد:
ز شادي يكي نامه پاسخ نوشت
چو روشن بهار و چو خرم بهشت
كه از آفريننده هور و ماه
جهان دار و بخشنده تاج و گاه
جاودان شادمان باد دل
ز درد و غم گشته آزاد دل
امروزه مفهوم گفت و گو بسيار باب شده است. تا آنجا كه به تمدن غرب برمي گردد اين مفهوم بسيار گران به دست آمده است. جنگ ها، قتل ها، غارت ها و اسارت هاي وحشتناك. اين مفهوم يعني اينكه به جاي جنگ، مسائلمان را با حرف حل كنيم از عناصر ديگر شاهنامه است:
كسي كو ببيند سرانجام بد
ز كردار بد بازگشتن سزد
دلي كز فرد گردد آراسته
چو گنجي بود پر زر و خواسته
و باز انديشه هاي توحيدي در نامه هاي سياوش كه كراراً تكرار مي شود و صحبت از خردمندي و هنر و فرزانگي و تكيه به قدرت الهي و عناصر مثبت است.
او در مقدمه داستان سهراب در وصف ناداني ها و پيش داوري هاي بيجا و بي مورد و نابخردي ها مي گويد:
اگر تند بادي بر آيد ز كنج
به خاك افكند نارسيده ترنج
ستمكاره خوانيمش ار دادگر
خردمند دانيمش ار بي هنر
اگر مرگ داد است بيداد چيست
ز اين داد جان تو آگاه نيست
بدين پرده اند تو را راه نيست
يعني آنجا كه احساس مي كنيم عمق مطلب را نمي دانيم ما بايد متواضعانه بپذيريم كه دانش و عقل ما در اين سطح است. ما نمي توانيم همه چيز را بدانيم.
دل از نور ايمان گر آكنده اي
تو راه خاموشي به كه تو بنده اي
در پايان در مورد ايمان و رابطه اش با عقل كه در شاهنامه مطرح شده نكاتي متذكر مي شوم. انسان به عنوان حيوان دو پا و حيواني كه قوه نطق دارد، انگيزه هاي گوناگوني براي زندگي در درونش وجود دارد. بسياري از اين انگيزه ها جغرافيايي اند و بعضي از اين انگيزه ها نفساني.
اما يك انگيزه واحد است كه در همه انسانها يكسان مي باشد و آن عقل است. اگر ما بخواهيم از چيزي به نام انسانيت صحبت كنيم بايد به عقل تكيه كنيم. ايمان يك دستاورد جغرافيايي است. وقتي بخواهيد ايمان را مبنا قرار دهيد بايد بگوييد كه منظور شما از ايمان چيست؟ ايمان مسلماني، مسيحي، يهودي، بودايي؟
از اين رو مسئله ايمان مسئله اي شخصي و دروني است و آنچه كه قابل بحث و بررسي و تقابل و ارزيابي است عقل است. فقط عقل نزد همگان يكسان است. مسائل ايماني با همه لطافت و لذتي كه دارد متاسفانه گرفتار معيار جغرافيايي است. نه مسيحي مي تواند ما را متقاعد كند مسيحي شويم نه ما مي توانيم او را به اسلام گرايش دهيم. اگر اينچنين بود از مسيحيت دو هزار سال، از اسلام هزار و چهارصد سال، از بودا سه هزار سال زمان مي گذرد و تا الان اين اتفاق افتاده بود. در شاهنامه به همين نوع رابطه اي كه ذكر كردم در بعضي داستان ها پرداخته شده است./ پایان.