ارتباط فلسفه با دين در غرب به 4 شکل در تاريخ نمود پيدا کرد:
1- فلسفه به مثابه دين تلقي شد.
2- فلسفه تابع دين تلقي شد.
3- فلسفه جدا و منفک از دين تلقي شد.
4- فلسفه معياري براي صحت اعتقادات ديني تلقي شد. ابتداي تاريخ فلسفه غرب به يونان باستان بازمي گردد.
فلسفه در يونان باستان به دو دوره تقسيم مي شود:
1- دوره هلنيک که از هزاره اول قبل از ميلاد شروع مي شود و تا لشکرکشي اسکندر مقدوني ادامه مي يابد.
2- دوره هلنستيک که از قرن 4 قبل از ميلاد آغاز و تا تسخير امپراطوري بيزانس ادامه مي يابد. تالس، فيثاغورث، پارمنيدس، هراکليت، دموکريت، سقراط، افلاطون و ارسطو از فيلسوفان مهم دوره اول و فيلسوفان مکاتب رواقي، کلبي، افلاطوني ميانه و نوافلاطوني از متفکران مطرح دوره دوم محسوب مي شوند. در قرن 19 اين نظريه شايع بود که يونان باستان از اسطوره (ميتوس) به سمت فلسفه (لوگوس) سير مي کند، اما اين نظريه ديگر مورد قبول نيست ؛ بلکه سير از لوگوس به سمت لوگوس مطرح است.
در يونان باستان دو نوع دين مشاهده مي شود:
1- دين مدني: ديني مدني، ديني آيين گرا، اسطوره اي، داراي زبان تک معنايي و دترمينيستي و داراي ضرورت، فاقد کتاب مقدس که انسان ها در آن کاملا فارق از خدايان هستند و نمي خواهند خدا شوند، است و فلاسفه يونان مثلا افلاطون و ارسطو اين دين را نقد مي کنند.
2- ديني که از قرن ششم قبل از ميلاد به بعد تحت تاثير اديان شرقي شکل مي گيرد که دين باطني نام دارد و انسان در آن مي خواهد خدا شود.
اين را به نوعي در يونان باستان مي بينيم. برخي معتقدند ايراني ها در انتقال اين نوع بينش ديني به يونان موثر بودند. در قرن چهارم هنگامي که اسکندر به ساير تمدنها لشکرکشي مي کند و تمدن يونان شکل وسيع تري مي گيرد، به يکباره فرهنگهاي شرقي در امپراطوري يونان و روم حضور پيدا مي کنند و کاملا ساختارهاي فرهنگي، مفهوم فلسفه و فيلسوف و پرسشهاي فلسفي را عوض مي کند.
دو قرن طول کشيد تا ثمرات اين تغيير به طور مشخص معلوم شود. بدين شکل دوره اي در فرهنگ و فکر يوناني شروع شد که به دوره يوناني مال ب معروف است و تا قرن پنجم ميلادي ادامه يافت. در اين دوره، زبان و فرهنگ يوناني در خارج از مرزهاي يونان گسترش يافت.
اولين مطلب مهم در مورد فلسفه يوناني مال ب اين است که در اين دوره فلسفه از منطق صوري فاصله مي گيرد و ديگر فلسفه به شکل مشائي مطرح نمي شود. در فلسفه هاي نوافلاطوني، نوفيثاغورثي و رواقي که همه فلسفه هاي دوره يوناني مال ب هستند، زبان تک معنايي کنار گذاشته مي شود. اصل عدم تناقض که پايه و اساس منطق صوري است، در دوره يوناني مال ب نفي مي شود. اسطوره در فلسفه هاي اين دوره غالب مي شود. حقيقت يک امر عيني مي شود (برخلاف دوره يوناني که حقيقت در آن ذهني بود.) ديگر در اين دوره نه ديالکتيک افلاطون و نه منطق ارسطويي را نمي بينيم. در اين دوره حقيقت نوعي راز و سر مي شود که به افراد خاصي اعطا مي شود. فلسفه در اين دوره امري عام نيست که در مدرسه تحصيل شود.
فلسفه بايد همراه با رياضت از يک حکيم دريافت شود. فيلسوف نيز ديگر حق التدريس و پول نمي گيرد. مدرسه تبديل به محل تربيت معنوي مي شود. مساله ديگر الوهيت و توصيف ناپذيري آن است.
در اين دوره اين نظريه مطرح مي شود که انسان در اين عالم غريب است و به خاطر يک گناه به زمين نزول کرده و مي بايد به اصل خود بازگردد. فيلسوفان اين دوره به آيينهاي مذهبي بسيار اهميت مي دهند، توجه به باطن (در مقابل ظاهر)، تبديل شدن ظاهر به نماد و سمبل، توجه به تاريخ، ارتباط پيدا کردن فلسفه با عرفان و آخرت گرايي از مشخصه هاي ديگر دوره يوناني مال ب است.
در اين مورد فيلسوفان اين دوره شديدا تحت تاثير مذاهب شرقي هستند. همان گونه که گفتيم زبان يوناني در اين دوره به خارج از يونان گسترش يافت و همين امر باعث شد يوناني مآبان ؛ يعني کساني که در اصل يوناني نبودند، ولي به زبان يوناني سخن مي گفتند، فرهنگ يوناني را با فرهنگ ملي و قومي خود درآميزند و در نتيجه مذاهب و آيينهاي جديدي فراهم آورند. بنابراين تلقي شرقيان از مذهب در يونان رايج شد و مهمترين خصوصيت اديان شرقي درون نگرايي و توجه به روحانيات در مقابل گرايش به ماديات و ارائه نوعي عرفان بود. علت ديگر رواج درون گرايي اوضاع سياسي آن دوره است. پس از مرگ اسکندر شرايط سياسي جديد باعث بي ثباتي دولتها شد و احساس عدم امنيت و بي ثباتي سياسي امري عادي تلقي شد و متفکران، مشکل توانستند نقشي مثبت در حل معضلات اجتماعي داشته باشند. عکس العمل عادي به اين اوضاع رشد درون گرايي بود. مي بايست به تربيت نفس پرداخت و خودسازي کرد.
اگر آزادي سياسي وجود ندارد بايد به دنبال آزادي دروني رفت. بنابراين انسان مسلط بر نفس خود و شهروند جهان، موضوع تفکر فلاسفه اين عصر شد که اين موضوع نزد رواقيان، کلبيان و اپيکوريان يافت مي شود. گنوسيسيسم در اين دوره جاي اپيستمه (شناسايي) را مي گيرد و گنوسيسيسم همان معرفت نجات بخش اشراقي است. الوهيت غيرقابل شناخت است. دين در اين دوره شخصي مي شود (ولي در يونان باستان دين مدني بود.) کارکرد دين در اين دوره اين است که شخص بايد خود با کمک مراد، کسب حقيقت کند. درواقع مراد هم همان فيلسوف است. به عبارت ديگر در اين دوره فلسفه و دين يکي مي شود. اين امر در غرب پس از مسيحيت طرفدار چنداني پيدا نمي کند؛ زيرا اگر در قرون وسطي فلسفه و دين را يکي مي گرفتند، فيلسوف صاحب حقيقت تلقي مي شد و در اين صورت قرباني شدن مسيح بي وجه و بدون معنا بود، در حالي که بنا بر اعتقادات مسيحي، بشر تنها از طريق قرباني شدن مسيح نجات مي يابد. اما در فرهنگ اسلامي ما اخيرا اين نظر طرفداراني پيدا کرده و فلسفه به مثابه دين تلقي شده و به عبارت ديگر فلسفه، دين تلقي شده است و اين شباهت اين دوره ما با دوره يوناني مال ب است و البته اين نگرش در بين برخي از متفکران معاصر ما نظير اهل مکتب تفکيک شديدا نقد مي شود. از مهمترين متفکران دوره يوناني مال ب افلوطين است که از جمله فيلسوفان نوافلاطوني محسوب مي شود و نظريه صدور را در فلسفه خود مطرح کرد، بدين شکل که مرکز عالم را احد دانست که ناشناختني است و معتقد شد عقل اول از احد صادر مي شود و ساير موجودات به همين ترتيب. نظريات او تاثير زيادي در کلام اسلامي و مسيحي و بخصوص از نوع سلبي آن داشت.
فلسفه نوافلاطوني پس از افلوطين ادامه پيدا کرد و طرفداران بسياري نزد فيلسوفان يوناني، يهودي، مسيحي و مسلمان داشت. در ساحل شرقي درياي مديترانه قوم يهود از نژاد سامي، از چندين قرن قبل، اعتقاد به خداي واحد را به عنوان باور اصلي خود پذيرفته بود. در واقع آنچه دين يهود را در آن زمان از ساير دينها متمايز مي کرد اعتقاد به توحيد بود. پيامبران اين قوم اعلام داشتند که يک خدا وجود دارد، خداي يگانه، قادر، متعال، سرمدي و دانا. او همه جا هست و چيزي از او پوشيده نيست. خداي خالق که جهان را از عدم آفريد. نظريه خلقت يهودي با جهان شناسي هاي يوناني متفاوت است و از بيشي متفاوت به هستي برخوردار است. خداي دين يهود (همچون ساير اديان ابراهيمي) خلق از عدم مي کند. يعني از هيچ همه چيز را پديد مي آورد در حالي که چنين چيزي در تفکر يوناني نمي گنجد. اما وقتي تورات به يوناني ترجمه مي شود، به جاي بسياري از لغات مهم تورات، لغاتي يوناني گذاشته مي شود که بار فلسفي دارد. وقتي يونانيان ترجمه تورات را مي خوانند، گمان مي کنند که تورات همان مطالبي را مي گويد که فيلسوفان يونان مي خواهند بگويند. فيلسوفان يونان در آن زمان دين را به نحو «باطني» مي فهميدند؛ يعني برخلاف يهوديان فلسطين، شريعت محور نبودند. در دوره يوناني مال ب برخي متفکران دين يهودي و تفکر يوناني نقش داشتند که بزرگترين آنها فيلون اسکندراني يا فيلون يهودي است.
او از يهوديان شمال مصر بود و در سال 25 قبل از ميلاد متولد شد و کمي پس از 40 ميلادي درگذشت. او مانند بيشتر يهوديان اسکندريه به يوناني صحبت مي کرد و کتاب مقدس را به اين زبان مي خواند. فيلون سعي بسياري کرد تا نشان دهد دين و اعتقادات يهودي تفاوت ماهوي با تفکر و فرهنگ يوناني ندارد. به نظر او هر دو اينها يک حقيقت را ابراز مي کنند. دليل فيلون اين بود که فلاسفه يونان، مخصوصا سقراط و افلاطون توانسته بودند مقداري از حقيقت را از کتاب تورات، مخصوصا از آراي موسي درک کنند.
البته ما امروز مي دانيم که جهان بيني حضرت موسي بسيار متفاوت با آموزه هاي ارسطو و استادش افلاطون بوده است.
فيلون اسکندراني که يک يهودي بود، مي خواست فلسفه يونان را با عقايد خود جمع کند. فيلون براي اين کار از روش الگوري (allgory)يا زبان تمثيلي يا رمزي استفاده مي کند. تفسير رمزي نزد يونانيان رايج بود و از آن براي اخلاقي تر کردن متون ادبي خود براي تعليم به نوجوانان استفاده مي کردند. اين نوع تفسير قبل از فيلون نيز نزد يهوديان وجود داشت و آنها از آن در تفسير تورات و تطبيق آن با علم و فلسفه خويش استفاده مي کردند، ولي فيلون اهميت بيشتري به اين روش داد و به طور گسترده تر از اين روش استفاده کرد.
به نظر او تورات داراي دو معناست ؛ يکي معناي ظاهري و ديگري معناي باطني. معناي باطني تورات معناي باطني آن است که بايد کشف شود و از معناي ظاهري تورات عالي تر و مهمتر است. معني باطني براي کساني که قوه درک عميقي دارند و معناي ظاهري معناي عادي است. فيلون اسکندراني، اولين متکلم بزرگ اديان ابراهيمي است ؛ يعني اولين کسي است که مي خواهد جهان بيني ديني ابراهيمي را با جهان بيني يوناني جمع کند. اما فيلون در مورد يهوديت موفق نمي شود اين کار را انجام دهد (يعني پيروي پيدا نمي کند). اين امر، شايد به خاطر اين بود که مرجعيت يهوديان قرن دوم ميلادي به اورشليم و بابل برمي گردد و در فلسفه غرب ديگر يهوديت مطرح نمي شود تا اين که در فلسفه اسلامي، در امثال موسي بن ميمون نمودار مي شود. فيلون بحث لوگوس را وارد يهوديت مي کند. او مي گويد در تورات يهوه گفت: «باش، پس هست.»
به نظر فيلون لوگوس همان سخن در يوناني است. البته فيلون به توحيد خيلي توجه داشت. اين مطلب را بعدها در انجيل يوحنا مي بينيم و مي بينيم اين انجيل از فيلون متاثر بوده است. خود پولوس با فلسفه مخالف است، ولي بعدها در مسيحيت تا قرن ششم، جريان هايي را داريم که فلسفه را به معناي يوناني مال ب، عين دين گرفتند، همان گونه که فيلون در يهوديت چنين کرد.
منابع:
1- ايلخاني، متافيزيک بوئتيوس، الهام
2- اليخاني، فلسفه در قرون وسطي و رنسانس، سمت
3- مجتهدي، فلسفه در قرون وسطي.